
• بر اساس چه تجربه هايى از دنياى پيرامونى و عينى خود به اين روند اعتقاد پيدا كرده ايد. چه عناصر و مولفه هايى از اجتماع بر شما تاثير گذاشته تا چنين نگاهى پيدا كنيد؟ چرا آدم هاى شما در برزخ بين رويا و رئاليسم قرار دارند؟
شايد بزرگترين اتفاق در زندگى من قضيه جنگ باشد. دربه درى بعد از جنگ در يك مقطعى از زندگى من اتفاق مى افتد كه بين نوجوانى و جوانى است. من از دنياى نوجوانى در جنوب به شهرى مثل تهران پرتاب شدم. آخرين تصويرى كه از خرمشهر دارم اين است كه ما داشتيم در يك غروب پر از شور و غبار، فوتبال بازى مى كرديم كه ناگهان يك خمپاره منفجر شد. اين در حالى است كه اصلاً در ذهنيت ما خمپاره تعريف نشده بود. من از آن فضا به راحتى و با يك كنجكاوى به خانه برگشتم و فرداى آن روز خرمشهر به سقوط نزديك شده بود. من فكر مى كنم اين اتفاق به همراه زندگى پريشانم در ايجاد آن فضاها موثر بوده است. هيچ وقت در يك موقعيت باثبات و در آرامش نبوده ام. در اين بيست ساله وقايع تلخ زندگى اجتماعى و يا از دست دادن ناگهانى دوستانم به واسطه مهاجرت يا خودكشى باعث شده مدام در يك حالت ناامنى باشم. در اين مدت هيچ وقت رابطه ها كامل شكل نگرفته است و همه چيز مدام در حال قطع، انفجار، خداحافظى، سركوفت و... بوده است. اما در باب تاثير ادبى بايد بگويم من بيشترين تاثير را از حافظ گرفته ام. اينكه چه طور مى شود سطر، سطر شعر حافظ- كه هر يك فضا و معناى خاص خودش را دارد- در آخر غزلى منسجم را تشكيل دهد.
قسمتی از مصاحبه مهدی یزدانی خرم با کورش اسدی / روزنامه شرق ۲۳ دی ۱۳۸۳
...فرنگيس خواب ديدم برف اول را آسمان زده. فرنگيس اگه برف بياد راههای این دور و بر بسته میشه. آن وقت من چه كار كنم؟ من طاقت سرما رو ندارم. میگم اگه قرار سردی هم باشه سردی ولایت خودمون باشه. اين نامه را نميدانم چه كار كنم. تا برف نيامده يك كاري كن...
از داستان تاریخ مصرف :۷/۶/۸۶
پی نوشت:برف اول را که آسمان بزند خواهم گریست بر سقف آن خانه که همه چیز من بود و مسعود و بود
یه روزی زیر هجوم وحشی بارون و باد
از افق ، کبوتری تا برج کهنه پر گشود
برج تنها سرپناه خستگی شد
مهربونیش مرهم شکستگی شد
اما این حادثه ی برج و کبوتر
قصه ی فاجعه ی دلبستگی شد
آخر این قصه رو ... تو می دونی .... تو می دونستی
من نمی تونم برم .... تو می تونی .... تو می تونستی
باد و بارون که تموم شد ، اون پرنده پر کشید
التماس و اشتیاقو تو چشم برج ندید
عمر بارون عمر خوشبختی برج کهنه بود
بعد از اون حتی تو خوابم اون پرنده رو ندید
ای پرنده ی من ای مسافر من
من همون پوسیده ی تنها نشینم
هجرت تو هر چه بود معراج تو بود
اما من اسیر مرداب زمینم
راز پرواز و فقط تو می دونی ... تو می دونستی
نمی تونم بپرم .... تو می تونی .... تو می تونستی
اردلان سرفراز /
این روزها فقط به دندانهایم میاندیشم
دندانهایی که انگشتان مک زده دستان تو را که رگهایی ازشان بیرون زده بود لای خود دارند
از تلخی جمله بالای رفیق دورگهامان که بگذریم و این که خانههای فراموش شده همیشه چهره غمگینی دارد به ادبیت این جمله توجه کنید و ترکیب فوقالعاده اجزا این جمله؛ ذهنیت و تدبیری که در لایه های زیرین جمله نهفته است. جملهای که درش همه چیز دارد و آغازیست برای یک اتفاق شگرف. ذهنیتی که از درزِ تک تک آجر قرمزهای خانههای خشایار و شیخ بها و کمپلو و ... نشات میگیرد... اصیل و پرشور گرم و خروشان. تا باشد سیلابهای ذهن معمارانهات رفیق... تا باشد خانههای تلخ که به دست معمارانه تو رنگ و بو دگرگون میگیرد

