صحنه اول
[ پارکي در شهر A،در فصل زمستان.يک مرد جوان آهسته در پارک قدم مي زند. داناي کل زير درختي مي ايستد. ]
داناي کل
دي ماه بود، و يک مرد جوان داشت در پارکي قدم مي زد. آهسته. مرد جوان با خودش حرف مي زد. مرد جوان همين طور که آهسته راه مي رفت صداي نا آشناي زني او را صدا مي زند. " مرد A ، مرد A " ...
{ زن جوان به مرد جوان رسيد و در مقابلش قرار گرفت. زن چهره اش کاملا شکسته و زيبايي گذشته اش در پشت آن پنهان بود. چادر مشکي بر سر داشت و زير آن مانتوي يشمي بر تن. }
داناي کل
زن نفس نفس مي زد. مرد جوان _ که ازاين به بعد او را با نام مرد A مي شناسيم _ مدتي متوجه نبود زن چه مي گويد. مرد نمي خواست روزش را با يک سوء تفاهم غير قابل پيش بيني شروع کند.به همين دليل با زن جوان حرف زد.
مرد A
مي بخشيد خانم اشتباه گرفتيد من مرد A نيستم.
داناي کل
زن جوان گفت:
زن جوان
يک سال غيبت زده تمام بدبختي هاي خانواده را من بايد به تنهايي به دوش بکشم،حالا ميگي احمد نيستم؟ اين دفعه نمي گذارم بري،ديگه خسته شده ام. ديگه نمي تونم. طاقتم تمام شده.
داناي کل
مرد A نگاهي به آسمان آبي انداخت و با حالت جدي تري گفت:
مرد A
خانم اشتباه گرفتيد. مردمو نگاه کنيد به ما دوتا خيره شده اند.
داناي کل
زن کمي مکث کرد. حالا رنگش کلي برگشته بود.
زن جوان
چه با ادب شده اي! محض رضاي خدا يه دفعه شده تو زندگيمون اين طوري با من صحبت کني؟حالا زود بيا بريم خونه و خودت را به کوچه علي چپ نزن مادرت بدجوري مريضه. من دارم ديونه مي شم.
داناي کل
مرد A براي اينکه خيال زن را راحت کند در جيبهايش به دنبال کارت شناسايي گشت. ولي هر چه گشت پيدا نکرد.
مرد A
ببين خانم محترم،مثل اينکه متوجه نشديد، من مرد A شما نيستم.
داناي کل
بغض گلوي زن شکست و با صداي گرفته گفت:

