قاتل
مثل هر شب:
زن بر روي کاناپه روبروي مرد نشسته است. پاهاي مرد از زير ملافه بيرون زده است. زن نگاهش را از اوج و فرودهاي خطوط آماري بازار بورس در صحفه تلويزيون به سينه مرد _ که بالا و پايين مي رود _ مي کشد.دوباره به صفحه تلويزيون زل مي زند. نگاهش بر روي صفحه تلويزيون ثابت مي ماند و زير لب زمزمه مي کند:
- هنوز زنده است.
چهارراه
ماشين گل کاري شده بود. آخرش بود. يه ماشين مدل بالا.
جلو پام ترمز کرد و گفت: کجا مي ري؟
هاج و واج نگاهش کردم و گفتم: چهارراه بعدي؟
- بيا بالا!
در روي صندلي عقب چند مرتبه خودم را در آينه ديدم و چند مرتبه آقاي راننده را.
آهسته مي رفت.
این ملودی را شنیدی؟
و من ماندم و جسد بابام.
هيچ کس از اين قتل با خبر نبود.
ماندم که چه کارش کنم. بايد جايي خاکش مي کردم.
در باغچه خانه گوري کندم: کمي کوچکتر از حد معمول.
در گور گذاشتمش. پاهايش از گور بيرون زد. پاها را خم کردم رويش. صداي قرچ قرچ شکستن پاهايش در گوشم طنين انداخت.
جستجوي مرگ!
مرگ به در خانه که رسيد در زد و صبح به خير گفت :
« صبح به خير. من دنبال خانم سر کوويچ مي گردم.»
مرد صاحبخانه او را نشناخت.
- اشتباه آمديد. پلاک ۵۹ منزل خانم سرکوويچ است.
مرگ نگاهي به پلاک خانه کرد. ۹۵ بود.



