تبليغاتX
!فعلن اسم ندارد

 

 

1 ) طی روزهای 17 تا 19 آبان ماه در جشنواره ادبی بانه شرکت کردم. الان که این مطالب را می نویسم و خواهم نوشت خنده ام می گیرد که چه طور 28 ساعت را برای شرکت در جشنواره ای به قول بچه ها ( در حد تیم ملی! ) با انواع و اقسام اتوبوس ها طی کردم تا به شهر زیبای بانه برسم. عصر روز 17 آبان ماه در محل مورد نظر حاضر شدم و مثل یک سرباز تازه به خدمت گرفته شده با کمی تاخیر و اضطراب حاضری زدم. مراسم صبح و بعد از ظهر را از دست داده بودم. کلافه بودم و خسته. طبق انتظار چیزی که زیاد بود چهره هایی دمق و شیک و پیک با ادا اطوارهای عجیب و غریب و آلت روشنفکری ( سیگار !!!) با خودم د دو تا چهار تا می کردم و برنامه جشنواره را که به دستم داده بودم نگاه و مات و مبهوت به سیل جمعیت که در هم می غلتیدند خیره شده بودم! 21 داستان از بین ؟؟؟ پذیرفته شده بودند ولی چیزی که می دیدم حدود 90 آدم های ریز و درشت بود!

قراری گذاشته شده بود و برنامه ای تنظیم که من می بایست در ساعت 8 شب روز چهارشنبه 17 آبان داستان خوانی داشته باشم. سراغ مجری جشنواره را گرفتم و هر کس آدرسی از مشخصات ظاهری فرد مورد نظر می داد. طی مدت گشتن من به دنبال مجری بنده خدا یک بار کچل یک بار پر مو یک بار با عینک ته استکانی یک بار بدون عینک یک بار سیگار به دست یک بار با لباس کردی یک بار با کروات و لباس کردی و... ( باید بگویم که تا آخرین روز مراسم کسی پرتغال فروش را پیدا نکرد و یا خیال می کرد پیدا کرده است! ) در آخر با پرتغال فروشی بدلی صحبت کردم و درخواستی که اگر می شود من فردا مراسم خوانش داستان داشته باشم و او هم دلیل خواست و من هم دلیل آوردم که خسته ام گشنه ام تشنه ام حیرانم او هم پذیرفت.

در دستشویی در به در به دنبال آینه ای سر از هزار رو یک سوراخ در آوردم و در آخر به خالی کردن مستانه ام اکتفا کردم. به غیر از داوران جشنواره و مهمانان ویژه و آقای حبیب پرتاری و دوست دیگری که از قدیم می شناختم چهره آشنا دیگری را ندیدم. حتا شیرازیها را هم نمی شناختم . ( 6 نفر از 21 نفر نویسنده دعوت شده شیرازی بودند. ) اینها را گفتم تا حال و هوای این جشنواره دستتان بیاید.... و برسم به لپ مطلب یعنی خوانش داستان.

طبیعی است که من و بقیه دوستان شناخته شده و ناشناس دیگر را برای آن به آن شهر مرزی دعوت کرده بودند که یاد بگیریم از بزرگان !!! اهل ادب و هنر این مملکت.

منتقد داستان من سرکار خانم نویسنده و جدیدا منتقد !!! محسا محب علی بود نویسنده کتاب عاشقیت در پاورقی! داستان را خواندم و ایشان به اصطلاح نقدی بر کار داشتند.

 

شیوه جدید نقد داستان

2 ) خانم محب علی طی چندین و چند مرتبه ای که سعادت نصیب نویسنده های عزیزی شد تا ایشان داستانشان را نقد کنند ثابت کردند که خیل عظیمی از جمعیت که در دعوت شده یا نشده بر وری صندلی های سالن آمفی تئاتر مجتمع فرهنگی هنری اداره ارشاد اسلامی شهر بانه نشسته اند را به هیچ گرفته و آنها را موجودات بی سواد و ابله ای تلقی کرده که داستانهای خوانده شده را نفهمیده اند و درک و شعورشان آن قدر پایین است که لازم اس منتقدی مثل محب علی از راه برسد داستان را تعریف کند. با این که اصلن با خوانش داستان توسط نویسنده و هر کس دیگری مخالفم و اعتقاد دارم که همان طور که متن در انزوا نوشته شده است باید در انزوا خوانده شود توسط شخص آقا و  یا خانم خواننده.

 

3 ) این جشنواره اگر سکه ای به جیب من اضافه نکرد ولی دستاوردهای خیلی طلایی تری داشت. بار دیگر ثابت شد چه قدر اسم ها را الکی الکی بزرگ می کنند بر اساس روابط و ضوابط . هر چند هر کسی با خواندن مجموعه داستان خانم محب علی می تواند حدس بزند که با چه نویسنده سطحی ای روبرو است که در تمام داستانهایش به دنبال راه فرار می گردد از گفتن یک قصه سر راست و یا به قول معروف لپ مطلب. خانم نویسنده ای که در داستانهایش مکرران تو را به کتابها و فیلم هایی که خوانده و دیده ارجا می دهد بدون این که توجیح درستی ارائه دهد. بدون این که در ساختار داستان جا افتاده باشد. انگار می خواهد بگوید که من یک زن هستم که بر عکس زنهای دیگری که دیدید کتاب خوانده ام و یا فیلم دیدم. من زنی روشنفکر هستم!

خانم محب علی از ساختار عجیب ( از نظر ایشان ) خوششان نیامد و کلن در این کارناوال با داستانهایی که ساختار فرمیک داشت و یا رد پای ویسنده در اثر مشهود بود مشکل داشتند. بدون این که دلیل روشنی ارائه دهند که به چه دلیلی با داستان مشکل دارند. تمام کسانی که با محسا خانم محب علی هم صحبت می شدند به پارادوکس عجیبی که در صحبتهایش موج می زد اشاره می کردند. من برایم جای سئوال دارد که هر نویسنده ای که بنا به دلایلی بزرگش کرده اند و کتابش را توسط شخصی نام آشنایی روانه بازار می کند می تواند در قامت منتقد قرار گیرد؟؟ آیا می شود ما آقای فتح الله ی نیاز عزیز را منتقد محسوب کنیم و خانم محب علی را هم به همچنین؟ خوشبختانه در این کارناوال آقایان و خانم دیگری هم بودند شناخته شده و خبره تر از سرکار خانم محب علی. بسیار استفاده کردند دوستان از نظرات شخص اقایان بهارلو و بی نیاز. بسیار لذت بردم از در یک ظهر دلپذیر در جوار خانم شیوار ارسطویی نازنین. خانم محب علی بانه و آن نشست ها را به جای کافه های تهران اشتباه گرفته اند که پر است از خصومت های شخصی و نگاهها و حرفهای خاله زنکی و هزار پهلو که نثار هم کیشان خود می کنند. یادشان رفته بود که جوانهایی که از هزار و یک نقطه این خانه گربه ای شکل در کنار هم جمع شده بوند تشنه دو کلمه حرف حساب بودند و هستند. آنجا جای خصومت شخصی شما با میلاد ظریف که ندانسته در دام رابطه شما با دو سه نفر دیگر افتاده بود نیست! برایم اصلن مهم نیست که خانم محب علی یک آدم حسود هستند که فکر می کنند پیشرو یک سبک داستان هستند هیچ کس حق ورود به حیطه را ندارند. جالب این جاست که ایشان فکر می کنند مخترع سبک خاصی در نوشتن داستان هستند! ایشان مثل این که عادت دارند شما را با کلمات روسپی محکوم کنند به هیچ نفهمی و در آخر کنارتان بکشند و بگویند داستانت خیلی خوب بود!!!!!!!!!!!!

بناه بر نظر شخصی خودم تا آنجا که به 20 داستان برگزیده گوش دادم ( نه خواندم ! ) یک از یک ضعیف تر بود. ما در این 20 داستان با یک من راوی ( اول شخص ) روبرو بودیم که داستا را برای ما گزارش می کرد و هر کجا که خود لازم می داد توضیح مکراراتی که از هر بابی که دوست داشت وارد ساختمان و فضای داستان شده بود! داستانهایی مونولوگ وار و هرضه به معنای واقعی کلم! بدون این که بدانی چه لذتی دارد گوش دادن به جملات بی پایه و سست که شخص نویسنده از گفتن آنها لابد لذت می برد! ( لذت تلخ و شیرنش هم بماند! ) به راحتی می شد جملات و حتا پاراگراف هایی را از بدنه داستان جدا کرد بدون این که لطمه ای به ساختمان داستان وارد شود. کاملن مشهود است تمامی نویسنده ها برای به دست آوردن دل داوران داستان می نویسند و حاضرن برای به دست آوردن چند سکه دست به هزار رو یک کار بزنند. بسیار برایم سخت است نوشتن و ادامه این متن!

 

4 ) اولین باری نیست که پا به این جشنواره ها می گذارم و آخرین بار هم متاسفانه نخواهد بود ولی خوب می دانم که این کارها و این روابط پشت پرده با شخص داوران محترم هیچ گره ای از این کلاف در هم ادبیات ما باز نخواهد کرد. این کارها ب غیر از این که ماهیت نداشته یک جشنواره را زیر سئوال می برد و با وقت ملت بازی می شود هیچ چیز در بر ندارد. تمام جشنوارهای ادبی ما فقط برای این برگزار می شود که بگویند فلانی فلانی فلانی فلانی و توی فلانی هیچ نیستید و فلانی از شما فلانی تر است. چون ما می گوییم چون ما با فعلن در ماشین پوکیده ادبیات ایران سواریم.

بی نواها نمی دانند این جاده به دره ختم می شود و راننده هم همان وقت در خوابی ناز است.

راستی مگر ادبیان ما سکان دار دارد؟

 

     

+ نوشته شده توسط میلاد ظریف. در سه شنبه بیست و سوم آبان 1385 و ساعت 22:36 |