تبليغاتX
اتاقی در گرای چند داستان کوتاه

 

پس از محو آفتاب در پشت کوهها، اتوبوس حرکت خود را شروع کرده بود؛ و بعد همه مسافرها به غیر از تک مسافر بوفه اتوبوس که عینک دودی بر چشم زده است غروب خورشید را نظاره گر بودند. ساعتها بعد از رفتن خورشید، اتوبوس همچنان پیش می رفت. سقف زمین تاریک شد. ابر ها دست در دست هم، آسمان سیاه شب را از دید چشم پنهان ساختند و ابری غول پیکر و وسیع، چهره ماه را پوشاند. با نور برق بیابان روشن شد و صدای غرش رعد در دشت پیچید؛ و زمین،زمین تشنه و ترک خورده قطرات باران را بلعید؛ و اکنون، باران پیوسته می بارد. پشت بام اتوبوس را می شوید و از ناودانهای باریک بر روی جاده می ریزد و به جا می ماند. برف پاکن ها، توان شستن قطرات باران روی شیشه را ندارند و سر گردان این سو آن سو می روند. شش چرخ بزرگ، همه با هم قشر نازک آب را می شکافند. زردی نور ماشینهایی که از مقابل می آیند، قطرات باران را رنگ می زند. راننده خسته است و اتوبوس، بر آسفالت فرش شده به راه خود ادامه می دهد.
 
مسافر صندلی 26 از انتهای اتوبوس به جاده تاریک نگاه می کند. چراغهایی از دور دست از سمت چپ سو سو می زنند تا خود نمایی کنند. مرد صندلی 18 سیگارش را آتش می زند و دود آن را در فضای بسته رها می کند.

   ادامه داستان در  سایت جن و پری

                               

+ نوشته شده توسط میلاد ظریف. در دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385 و ساعت 12:24 |

 

          

 

۱ )اولین داستانی را که نوشتم...

 

                                      در انزوا بود. فقط مکانی.

2) اولین داستانی را که نوشتم ، در یک جمعه پاییزی بود. خورشید زیر هیچ ابری نبود.

3) اولین داستانی را که نوشتم ، گنجشک ها با زبان " جیک جیکیشان " حسودی می کردند. آنها هم می دانستند که مخلصانه ترین را کار جهان را انجام می دهم.

4) اولین داستانی را که نوشتم، هنوز به قول معروف پشت لبم سبز نشده بود.

5) اولین داستانی را که نوشتم ، آدم مشخصی ا توی ذهنم نداشتم.

6) اولین داستانی را که نوشتم، نوشتن حالم را بهم نمی زد ولی تا فردایش دلپیچه شدیدی گرفتم.

7) اولین داستانی را که نوشتم، هیچ نویسنده ای را نمی شناختم. فقط از یک عکس وحشت داشتم. بعدها فهمیدم آن عکس همینگوی است؛ که با آن تفنگ دو لولش در کنار سگ شکاری مشکی رنگی ، به رویم لبخند می زد. بعدها خواندم که همینگوی با همان تفنگ خودکشی کرد و یا به هنگام تمیز کردن تفنگ دولولش ، فکر کرد چه کار احمقانه ای دارم انجام می دهم: تمیز کزدن تفنگ. و خودش را گایید.

8) اولین داستانی را که نوشتم، اول به اسمش فکر نکردم.

9) اولین داستانی را که نوشتم، سیگار دود نکردم تا دالان شخصیت داستانم را آنقدر پر از دود کنم تا بمیرد و دیگر تا ابد صداش در نیاید.

10) اولین داستانی را که نوشتم، مثل الان هیچ کس نگفت چه کار می کنی؟ چه می نویسی؟

11) اولین داستانی را که نوشتم، اسم بامزه ای داشت: روزنامه باطله های بابام .

12) اولین داستانی را که نوشتم، به شوهر عمه ام _ احمد آرام _ دادم!

13) اولین داستانی را که نوشتم، آرام خوشش آمد. آن را در مجله ای ادبی که مخصوص کودکان و نوجوانان بود چاپ کرد به همراه نقاشیهایی که خودش کشیده بود. من خوشحال بودم.

14) اولین داستانی را که نوشتم، هر از گاهی دست از نوشتن نمی کشیدم و به فیلتر سیگار ماتیکی دختری پایتخت نشین، کافه نشین،خانه نشین ، ساعتها خیره نمی ماندم.

15) اولین داستانی را که نوشتم، بر روی برگه کاهی قلم را حرکت دادم.

16) اولین داستانی را که نوشتم، وسط نوشتن، دریک جنون آنی نشات گرفته از خاطره ای جا مانده در پایتخت، تمام کلمات را پاک نمی کردم.

17) اولین داستانی را که نوشتم، یاد هیچ دختری در ذهنم نبود. یاد هیچ عمل سکسی، یاد هیچ فیلمی، یاد هیچ کلمه ای، یاد هیچ نویسنده ای، یاد هیچ کارگردانی، یاد هیچ رفیقی، یاد هیچ یادی در ذهنم نبود.

18) اولین داستانی را که نوشتم، هنوز به 21 لیوان چای در روز اعتیاد پیدا نکرده بودم.

19) اولین داستانی را که نوشتم، مثل الان گوش به زنگ غریبه ای نبودم. هر غریبه ای یک غریبه در این جهان دارد که تا ابد همان طور برای هم غریبه می مانند.

20) اولین داستانی را که نوشتم، نمی دانم برای چه، برای که نوشتم!

21) اولین داستانی را که نوشتم، بی خبر از پوچی جهان بود.

22) اولین داستانی را که نوشتم، یک مشت کلمه از تولد دوباره خود شاد نمی شدند . دیگر خیلی ها مرده بودند. بارتلمی هم مرده بود.

23) اولین داستانی را که نوشتم، دختر 21 ساله ، خوابیده در گور، به خواب این وآن نمی آمد.

24) اولین داستانی را که نوشتم، رفتن به قبرستان در روز جمعه در برنامه کاریم نبود.

25) اولین داستانی را که نوشتم، گردش های شبانه در زندگیم معنی نداشت. فکر های شبانه، تم های شبانه، آدم های شبانه، سیگارهای شبانه، دخترهای شبانه، موزیک های شبانه، زمزمه شعرهای شبانه، دختری افسرده ، و خوابیده در بزرگترین دالان پرپیچ و خم ذهنم ، ترس های شبانه_ از دیده شدن و خواندن فکر های شبانه توسط یک گردش گر باهوش شبانه _ هیچ کدام محلی از اعراب نداشت.

26) اولین داستانی را که نوشتم، پدرم موهایش سفید بود. با همان ادا و اطوارها

27) اولین داستانی را که نوشتم، مادرم موهایش مشکی بود و بلند. شاد و شنگول.

28) اولین داستانی را که نوشتم، پا داخل تهران نگذاشته بودم. پا داخل کافه هایش نگذاشته بودم. پا داخل خانه هنرمندانش نگذاشته بودم. در خیابان هایش محکم قدم بر می داشتم. من تهران را دوست داشتم. چون یک نفر از ؟+10 ملیون نفرش را می شناسم. 

29) اولین داستانی را که نوشتم،  گردش شبانه ای نبود که چند دقیقه ای به ناآگاه یاد خالد رسول پور و محمد فهیمی بیفتم.  

30) اولین داستانی که نوشتم ، درودیوار اتاقم، ذهنم، خیالم، پر نبود از دیداری پایتخت نشین.

0 - 30 ) کلمات آخرین داستانی که نوشتم به کلمات اولین داستانی که نوشتم حسودی می کنند!

                    

                 

                    ( painting:  Egon Schiele ( detaile

+ نوشته شده توسط میلاد ظریف. در دوشنبه سیزدهم آذر 1385 و ساعت 0:45 |