تبليغاتX
!فعلن اسم ندارد

اين متن تكليفش با خودش روشن است!

 

 

در تاريخ دو روز مانده به تولد مسيح حلق آويز كننده اي را حلق آويز كردند.

 شبكه ها صحنه اعدام بي شكوه را نمايش دادند ، يكي با سانسور يكي بي سانسور! روزنامه ها نوشتند يكي با اغراق ، يكي بي اغراق ! تحليل ها از آخرين رويداد مهم سال 2006 صورت گرفت يكي خوانا ، يكي ناخوانا! عده اي عرب خوشحال شدند رقص يزله كردند عده اي عرب ناراحت شدند يزله را منع كردند! سران حكومتي تبريك گفتند كشته شدن آدمي را سران حكومتي تسليت گفتند كشته شدن آدمي را سران حكومتي ديگر گفتند از نگفته آدمي را! خانواده شهيد داده همسايه خانه امان اشك ريختند و به سر ِ قبر شهيدشان رفتند خانواده شهيد نداده من اشك ريختند و به سر ِ خانه ديگر نيستشان در جنوب رفتند! شبكه ها تصاوير نه سر پياز نه سر پياز پخش مي كردند با آهنگ هاي حماسي، شبكه ذهن مادر و پدر من در خانه اي بي سقف و بي پيكر در جنوب روي صداي ام كلثوم تنظيم مي شد. بلبل ِ در قفس مانده و يادگار آورده خانه ما، دلش هواي نخل كرده و ديري ولي چه كند كه گوشهايش پر شده از خمپاره هاي  لالي. گنجشك هاي لانه كرده بر روي درخت نارنج حياط خانه ما، دلشان هواي قفس كرده و شنيدن فايل صوتي صداي شاعر ِ مرگ پرنده باد است

سايت ها مستراح لينك هاي تكراري شد سايتي تكرار مستراح لينك ها شد! جواني بعد از اين كه براي نوصد و نود و نو هومين بار خود را حلق آويز كرد و با كون بر زمين خورد، راهي مغازه طناب فروشي شد! طناب فروشي براي يك هزارمين بار طناب پوسيده غالب مشتري اش كرد. كسي با مخ به ته چاله اي سقوط كرد! يكي چشمانش بر روي خط اول نسخه پي. دي . اف نوول چاه بابل حركت كرد:

چرا اینهمه فرق می‌كند تاریكی با تاریكی؟ چرا تاریكی تهِ گور فرق می‌كند با تاریكی اتاق؟ ... فرق می‌كند با تاریكی تهِ چاه؟ ...

يكي اول صبحي هر كه را ديد مژده گاني كشته شدن آدمي را طلب كرد يكي در زير زمين خانه اش ، موعد قطعنامه اي را روزشماري مي كند تا مژدگاني خوبي از يك روزشمار ديگر بگيرد! چند دقيقه ذهن ِ زبان دور دو كلمه مي چرخيد: " صدام مرد!‌ " بعد زبان يا دور كلمات بد بو مي چرخيد و يا كلمات خوش بو. برادر جنگ زده و تازه دامادم آن روز صبح به خانه پدري آمد و دو كلمه معروف را گفت و تا شب همان جا ماند و سكوت كرد. ذهن زبان مي خواست دور كلمه غير تكراري اي بچرخد ولي نتوانست. شب شد و قبل از رفتنش گفت:

_ چرا بلبل چيري نمي گويد!

كانال هاي تلويزيوني در سر پخش كردن اورجينال ترين تصاوير اعدام رقابت مي كردند! مردم هم پوزِ ِ ماهواره ممنوع اعلام شده اشان را مي دادند!

: من از فلان كانال ماهواره اي كه شما نمي گيريد ديدم كه صدام قبل از اعدام دست كرد تو دماغش!

: من از فلان كانالي ماهواره اي كه شما نمي گيريد ديدم كه صدام قبل از اعدام از ترس تو خودش كثافت كاري كرد!!

عده اي صبح به مناطق جنگي رفتند تا ياد شهيدان را زنده نگه دارند! پاي يكيشون روي مين رفت و در جا مرد! آن قدر شهيد پرور بودند كه يادشان رفت تابلو را بخوانند: به منطقه پاكسازي نشده فلان خوش آمديد. ولي روح شهيد محراب شاد شد اسمش در كتاب گينس به عنوان كمدي ترين شهيد ثبت شد!

خانواده پ.دواني منكر واقعي بودن تصاوير مهم ترين واقعه سال شدند. حتا به نظرشان تحويل دادن جسد صدام خيلي خيلي مضحك و خنده دار بود. به نظرشان فردي شبيه سازي يا خيلي خيلي خيلي شبيه را جاي صدام غالب كرده اند! مي دانم فرضيه خانواده پ.دواني را مضحك تر از مضحك مي دانيد. نامبرده چند سال پيش به طرز مضحكي ناپديد شد. نامبرده چند سال پيش به طرز مضحكي گويند اعدام شد. نامبرده چند سال پيش به طرز مضحكي از قبرش بي خبر است. نامبرده چند سالي است كه مي گويند روحش با صهيونيسم و پست صهيونيسم دم خور است. خانواده نامبرده چند سالي است هفته اي يك بار به ديدن ن.ز وكيل مدافع فرزند زير خاك رفت اشان به زندان اوين مي روند. چند سال پيش در يكي از روزهاي دي ماه بود كه به خانواده نامبرده گفتند كه يادشان رفته آنها را براي مراسم خاكسپاري پسرشان دعوت كنند. مثل همان افراد نقاب پوشي كه صدام را دوره كرده بودند از پشت پنجره كوچك محل قبر فرزندشان را " مضحك ترين جايي كه فكر مي كنيد " خواندند! فكر نمي كنيد مضحك خواندن مضحك ، مضحك است؟!

صداي مهيبي شهري را لرزاند. عده اي گفتند ترقه بازي و آتش بازي و هياهوي اين اتفاق فرخنده است. دائي جان ناپلئون همچنان مي گفت كار كار انگليسيان! دو گروه نقاب دار بر سر عهده دار شدن آن صداي مهيب دعوايشان شد! عده اي بر اثر صداي مهيب كشته شدند.

تاريخ با حلق آويز كردن مردمان كره خاكي جاودانه مي شود و هر روز به مدال افتخاراتش افزوده مي شود

يكي همان طور كه ترشي مي انداخت در فرهنگ نامه ها به دنبال اسم فردي حلق آويز شده مي گشت ولي هر چه گشت چيزي نيافت. يادش آمد فرهنگ نامه ها مال صاحب كلمات بي اهميت است. كلمات بي خاصيت راهي لغت نامه ها و فرهنگ نامه ها مي شوند و در سركه لغت نامه ها قوره مي شوند. براي همين هر چه دم دستش آمد ريخت توي شيشه ترشي. حتا تيكه روزنامه دم دستش را :

صدام ِ قرآن خوان حلق آويز شد.

شاهي بر روي گليم پادشاهيش ( ما به مه گفتيم گليم شما هم بگوييد گليم!‌ ) صحنه حلق آويز شدن خودش را تجسم كرد. حول برش داشت دستور داد در تمام دكان هاي طناب فروشي را تخته كنند. واردات تخته را ممنوع كرد. پسر چند خط بالا فعلن خانه نشين شده است!

خوش به حال خواهر زاده ام ! او به غير از آه ِ كلاه دار و آه ِ بي كلاه و يكي ، دو حرف كه سرشان بي كلاه مانده است، هيچ حرف ديگري از 3 حروف يك كلمه  4 حرفي حلق آويز شده را بلد نيست. او نمي داند صدام چند بخشه! او نمي داند عراق چند بخش شده است!

با اين كه همه از جزييات ماجرا با خبر بودند و حتا تتير و مطالب روزنامه فردا ي حلق آويز شدن يك آدم حلق آويز كننده را مي دانستند ولي هيچ روزنامه اي روي دكه روزنامه فروشي نماند. تا بار ديگر جامعه شناسان چند سئوال بي جواب و با جواب به ذهنشان برسد:

1)‌ چرا مردم مشتاق شنيدن و خواندن تكرار مكررات هستند؟

2) چرا همه مردم سرزمين گربه نشين ،بعد از خواندن خبر تكراري حلق آويز شدن صدام دوباره همان كلمات روز حلق آويز شده را بر زبان آوردند:

كي نوبت آخوند ها مي شود؟ ( آن هم در روزنامه اي متعلق به رژيم ! ‌)

خواهر زاده من با اين كه كلمه آخوند را نمي داند چند بخش است و به غير از آه ِ با كلاه و آه ِ بي كلاه و يكي دو حرف كه سرشان بي كلاه مانده است، هيچ حرفي از 5 حروف يك كلمه 7 حرفي بي اصل و نصب را بلد نيست ولي آخوند را خوب مي شناسد. او در ساعت 6 صبح همان وقت كه 9 روز از چهار بار نواختن زنگ ساعت مي گذرد، بايد در سرما تا مدرسه پياده برود، در صف طويلي بايستد،  به قرائت كلمه هاي با كلاه و بي كلاه شاخ دار و بي شاخ گوش دهد، كسي را رهبر بخواند كه دنيا رو آب ببره او را خواب مي بره.

مي گويند آب و هواي امسال نسبت به سالهاي پيش بسيار سردتر شده است. صدام هم خوب خودش را پوشانده بود. شايد خيال مي كرد همه اين ها دوباره بازي سياستمداران است و او فقط قرار است در نقش يك محكوم به اعدام بازي كند. صدام دوست نداشت سرما بخورد. ولي با پوز به زمين خورد آقاي رهبر!           

 

نگارنده ، داستاني از دل صبح ِ كلمات روز نهم دي ماه 1385 هجري شمسي بيرون خواهد كشيد. شايد هم خود اين يك داستان باشد. مگر داستان كوتاه شاخ و دم دارد! حاضرم با هر كسي بحث كنم در مورد داستان بودن اين داستان!با اين كه در يك نشست 2 ساعته نوشته شده است و در حين نوشتن به هيچ چيز به غير از انتخاب كلمه مناسب و حفظ كردن فضا فكر نمي كردم، ولي با گذاشتن يك كلمه داستان در ابتدايش و فرستادنش در يك جشنواره ادبي و در پشت پرده با داوران محترم زد و بند كردن و برنده اصلي جشنواره اي ادبي شدن، داستان بي داستان را داستان دار مي كند! مردم ما دهن بين هستند آقاي صدام! ممنون آقاي صدام؛ روح بي روحت شاد تو سقوط كردي، كلمات ما رشد.  

         

                       

+ نوشته شده توسط میلاد ظریف. در پنجشنبه چهاردهم دی 1385 و ساعت 2:31 |

شب یلدا من  چیز به درد بخوری برای بازگو کردن ندارد! شب تلخی بود. شبی که من برای اولین بار در عمرم می خواستم عیاشی کنم!شبی که فهمیدم من مال عیاشی نیستم. شبی که بوی بنگ و افیون می داد. شبی که برای اولین بار در کنار دخترهایی حشیش کشیدم. شبی که هزار و یک بار به خودم می گفتم چرا ادبیات! دو دختر و پسر صاحبخانه می خندیدند و می رقصیدد و من بیرون از اتاق از خودم سئوال می کردم چرا ادبیات! شبی که پدر و مادرم را منتظر گذاشتم. شب یلدا من پر بود از خلوت! شبی که مثل همیشه آبستن داستانی نو شد! شبی که فهمیدم بدبخت تر از نویسنده جماعت وجود ندارد! شب یلدا من پر بود از اصطلاحات بنگی! شب یلدا من خالی بود از هندوانه از آجیل از هر چه از یلدایی! شب یلدا من پر بود از کوچکی شخصیت من برای بارور کردن شخصیت شخصیت های داستانیم! شب یلدا من پر بود از کلمه های عجیب و غریب در دالان ذهنم! شب یلدای من شروع ترک ترک سیگار بود! شب یلدای من دیدن دو روسپی جدید شهر بود! شب یلدای من حرفهای رقص دستان دو دختر بود! شب یلدای من روسپی گری دو دختر بود برای خرج تحصیلشان! شب یلدای من خندیدن دو دختر بود بر حرفه من! چرا ادبیات واقعن حرف اول آخر و شب یلدای من بود! شب یلدای من پر بود از این سئوال : که چرا نویسنده جماعت نمی تواند مثل دیگران عیاشی کند؟ شب یلدای من خالی بود از هر جواب! شب یلدای من شب یلدای شخصیت داستان جدیدی بود! شب یلدای من دیدن و انتظار پایان سکس دو دختر و یک پسر بود! شب یلدای من شب اولین تلاقی نگاه من با شخصیت داستانم بود! شب یلدای من شب بازی من با شخصیت های داستان جدیدم بود! شبی که دو دختر فهمیدند آنها را می نویسم و هر تاکتیک من را جوابی دندان شکن می دادند! شب یلدا من پر بود از کلمات روسپی! شب یلدای من پر شد از گردش های ماشینی! شب یلدای من پر شد از صدای جیغ دو دختر روسپی در بام شهر! شب یلدای من پر بود حسادت های الکی به خوشی های ندیده دختری پایتخت نشین! شب یلدای من پر بود از تجسم سکس دختری که هنوز دوستش دارم با یکی از نویسنده یه پا لب گور این مملکت! شب یلدای من پر بود از هات داگ تند و شیرین! شب یلدای من پر بود از این سئوال که ادبیات چرا؟! شب یلدای من پر بود از خار و خفیف شدن من نویسنده در جلوی شخصیت های دختر داستانم! به کنارش می رفتم و با حرف های روشنفکرانه ام می خواستم دیالو گ های داستانم را ردیف کنم. آنها باهوش تر از این حرف ها بودند. دستم را خوانده بودند. مثل یک شخصیت حرفه ای از جواب دادن طفره می رفتند و منو مسخره می کردند! شبی که حالم از هر چی روشنفکر بهم می خورد! شب یلدا من پر بود از ترانه خوانی ترانه فرهاد توسط دو شیرین روسپی! شب یلدای من پر بود از متلک های شخصیت داستان به من آقای نویسنده! شب یلدای من پر بود از نگاه دو دختر که هنگام پایین رفتن از پله های خانه به سویم روانه شد: انگار با نگاهشان می گفتند خوب ضایع شدی آقای نویسنده!

شب یلدای من هیچ وقت صبح نشد چون تا فردا شبش خواب بودم و خواب دو دختر شب یلدایی را می دیدم که دستم را خوانده بودند. می دانستند می خواهم آنها را بنویسم. پس طوری رفتار کردند که خودم از اتاق بیرون بروم. و در خواب و بیداری خواب کلمه ببینم. و شخصیت های که در پشت در بسته سکس می کنند و به غیر صدای آه و ناله اشان چیزی به گوشم نمی رسید.

شب یلدای من شب کلمات ی بود با بوی بنگ! کلماتی که برای همیشه در دالان ذهنم حبس هستند و به در و دیوارش می خورند. شب یلدا من شب شخصیت های دو دختری بود که پدرشان آنها را به بغل پسری جوان هدایت کرد. شب یلدای من تا ابد پایان ندارد. چون دل و دماغی ندارم دو دختر را شخصیت داستان شب یلدایی بکنم. شخصیت هایی که می دانستند آقای نویسنده در شب یلدایشان قرار گرفته! شب یلدای که شخصیت ها برای اینکه شخصیتشان بیش از این در داستانی که فکر می کردند قرار است نوشته شود لو نرود از چشم در چشم شدن با آقای نویسنده فرار می کردند. نویسنده را محترمانه در پشت در نگه داشتند و آقای نویسنده تا فردا شب در خواب به این فکر می کرد چرا ادبیات؟

یادم رفت بگویم ! من اتفاقها را آنجور که دوست دارم به خاطر می آورم .

شب یلدای من چیز به درد به خوری برای بازگو کردن ندارد: نویسنده ای که دو تا دختر خوشکل را ول می کند و به جای سکس با آنها حشیش می کشد و به دور از جماعت نعشه کنار شومینه می نشیند و به شخصیت های داستان هایش فکر می کند و داستان جدیدی که دارد اتفاق می افتد.

                 

+ نوشته شده توسط میلاد ظریف. در سه شنبه پنجم دی 1385 و ساعت 2:53 |