تبليغاتX
!فعلن اسم ندارد


1


این داستان همان‌وقت که تو بر روی یکی از دو صندلی میز شماره 10 رستوران درجه یک شهر چینسون از ایالت کانزاس نشسته‌ای شروع می‌شود. همان‌وقت که ذهنت کمی کم‌تر از فاصله‌ی بین ساعت و تخت‌خواب _ بدون آن‌که بدانی چرا لای ساعت و تخت‌خواب تابلو مونش (1) گیر کرده بود _ در بین دندان‌های شیء دیگری گیر می‌کند. بعد از کش و قوس‌های فراوان بالاخره جمله‌ای را در دهان بسته‌ی پیرمرد ایستاده و شیک و پیک تابلو مونش می‌گذاری. جمله‌ای که به هر بیننده‌ای می‌گوید. در هر زمان از شبانه‌روز! « عصر به خیر. » فکر می‌کنی بهترین جمله‌ای است که پیرمردی بعد از این‌که هذیانی را پشت سر گذاشته آن را با صدای گرفته و ضعیف به تو بگوید: « عَ صر ب ِ خیر » به نظرت باید مونش تابلو دیگری با همان فضا و شخصیت خوابیده‌ی پیرمرد بر روی تخت می‌کشید. انگار که کار هر روزه‌اش همین است. گفتن عصر به خیری و رفتن به رختخواب! با همان کت و شلواری که یک دفعه کهنه شده. و با فکری که همیشه‌ی خدا برایش در بین ساعت و تختخواب قدم زده است!
 

ادامه در سایت رمز آشوب

            

+ نوشته شده توسط میلاد ظریف. در چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385 و ساعت 0:33 |
             

 

 آرامش این روزهایم را دوست دارم. دارم همان جوری زندگی می‌کنم که همیشه دنبالش بوده‌ام. می‌دانم که کجای دنیا  ایستاده‌ام و چقدر باید بخوانم و بخوانم و بخوانم تا از این هیچ بودن نجات بدهم خودم را. می‌دانم که چقدر عقب مانده ام از زندگی، اما این روزها خوبم و جدی و خودخواه و پرانرژی. و همه‌ی این‌ها کافی است برای رفتن و رفتن و بازهم رفتن...

    14  دي 1385 توسط آقاي پدرام رضايي زاده صاحب ِ كلمات ِخانه اي ويران كرده  ناتور

 

0) چون اين روزها مد شده كلمه هاي اين سايت و آن سايت براي هم شاخ و شونه بكشند و ليچارد بار هم كنند ( با پشتيباني رفاقت هاي كشكي صاحب كلمات !‌) بايد بگويم كه بنده آقاي پدرام رضايي زاده را به غير از يك بار ، آن هم در اختتاميه جشنواره ادبي – كذايي بانه تا به حال نديده ام و با ايشان كلمه اي رد و بدل نكرده ام. در جشنواره هم با قدم هاي سنگين بر روي سن رفت و جايزه اش را از هيئت داوران دوست داشتني اش دريافت كرد! اين را گفتم كه گفته باشم هيچ خصومتي خدايي ناكرده من با شخص آقاي رضايي زاده ندارم و نخواهم داشت. بلكه هدف از نوشتن اين متن يادداشتي در مورد نوشته ايشان در روزنامه اعتماد در تاريخ 18 بهمن ماه 1385 مي باشد. ( جالب است ايشان اين مطلب را بعد از تعطيلي وبلاگشان نوشته اند!‌)

1 )         تماشاي يک روياي تباه شده  

دارم همان جوری زندگی می‌کنم که همیشه دنبالش بوده‌ام. می‌دانم که کجای دنیا ایستاده‌ام                                  

اكثر نوشته هاي فضاي وب سايت حالت مونولوگ مانند دارند. و نوشته بالا هم مونولوگ آدمي است كه در عرض يك ماه و 4 روز موجزترين وصف حال زندگيش تبديل مي شود به رويا آن هم رويايي تباه شده. باز به عنوان بالا توجه كنيد! آقاي نويسنده خوب  مي داند كه اين نوشته يك نوشته شخصي است و جايش در روزنامه اي مردمي نيست كه هر كسي مي تواند آن را بخواند ! ليكن اين سئوال مطرح مي شود و شخص نگارنده هم بر اين عقيده ام كه اين نوشته را به غير از وبلاگ داران و سايت داران عزيز و تمام بزرگواراني كه اسمشان در متن آمده كسي ديگري هم مي خواند؟ من نوعي چون اين مطلب به نوعي به سيستمي كه در آن فعاليت دارم مربوط است آن را تا آخر خواندم؛‌كلمه به كلمه. ولي مرد ايراني كه طبق آمارها از اينترنت و فضا هاي وبلاگ فقط به دنبال دانلود فيلم پورنوي فلان بازيگر هستند و آخرين عكس هاي فلان دلقك خوش سيماي سينماي ايران اين نوشته شما به چه دردشان مي خورد؟ آيا نبايد قبل از نوشتن ، نويسنده عزيز قضيه را با خودش روشن كند كه براي كه مي نويسد؟ براي كساني كه وب سايت يا وب لاگ دارند و بهتر و دقيق تر از پدرام رضايي زاده مي دانند كميت و كيفيت موضوع را؟                                                                                     

  آقاي نويسنده به نوشته هاي از نوع بالاي خودشان كه وصف حال خودشان است مي گويند رويا؟ چه رويايي از اين زيباتر كه شخص انرژي بگيرد (. و همه‌ی این‌ها کافی است برای رفتن و رفتن و بازهم رفتن... )                                         

 وقتي از چيزي سخن مي گوييم ، يعني آن چيز وجود ندارد. وجود دارد و ندارد. وقتي از لذت سخن مي گوييم يعني در پي غايت لذت هستيم. غايتي كه بر ما روشن نيست. مثل مرگ. ما در تعليق ميان وجود و عدم وجود سرگردانيم و لذت در اين مرز مي خواهد رخ بنمايد.                                                                                                               

    ... لذت رويا نيست. رويا هم لذت نيست. لذت مي تواند يك توهم باشد.و اين ستايشي ست از روياي توهم               

    خيال پايان / نوشته دوست نازنينم دومان ملكي / چاپ كاغذي شماره 77 ماهنامه گلستانه

گاهي فكر مي كردم وبلاگ يك دفتر چه يادداشت روزانه است. ولي سريع به خودم فحش مي دادم كه:  نخير آقا ! اون كسي كه وقت مي گذارد پاي مطلب تو بايد در آخر يك چيزي عايدش شود يا نه؟ براي همين هميشه از گذاشتن مطلب هاي شخصي امتناع مي كردم! تا گذشتيم و گذشتيم و گذشتيم تا شب يلدا!‌ بله! همان كار ( از نظر بنده بكر ! ) يعني يلدا بازي! اعترافات يلدايي! چه استقبالي از آن طرح شد! شما با اين نوشته اتان ثابت كرديد كه براي تك تك كلمات وبلاگ هاي حتا دوستانتان هيچ ارزش ادبي كه هيچ معنوي اش را قائل نيستيد. هيچ از خودتان سئوال كرده ايد كه چرا از آن طرح ( يلدا بازي !‌)  اين همه استقبال شد؟ نگوييد كه همه در رويا به سر مي برند؟ به نظر شما دليل اين استقبال چيزي غير از تحقق روياهاي تك تك افراد آشنا و ناآشنا بود كه به دنبال گريزي از كلمات خاك خورده دالان ذهنشان بودند؟

بله آقاي نويسنده! اين رويا ( البته به زعم شما! ) بسيار دوست داشتني است. خيلي خيلي ناب

 

2 )           اينجا چه اتفاقي افتاده است؟  (  مقوله اي تحت عنوان  تملك اثر  ِ ادبي  )     

 اينجا اتفاقهاي خوشايند، ناخوشايند در كنار هم اتفاق مي افتد؛ آقايان و خانم ها!                                              

      اين جا تمام ايران جمع شده اند؟ اينجا با هر طرز تفكري با هر مرامي با هر فلسفه اي با هر انديشه اي با هر آن چه كه فكر مي كنيد جمع شده اند گاه مثل اين چند روزه به هم مي تازند و خودشان را به شكل غير مرسومي نشان مي دهند! آقايان و خانم ها!                                                                                                                      

        اين جا دزدي مي كنند براي اين كه همه به طرز وحشتناكي پي شهرت هستند! براي اين كه از جامعه رانده شده اند! براي اين كه اين جا را خانه يه امني يافته اند براي هر كاري! اين جا كارهاي بكري صورت مي گيرد با فرم هاي منحصر به فرد! اين جا آينه تمام نماي جامعه ايران است. اين جا آدم ها دزدي مي كنند براي اين كه بگويند ما هم هستيم! بيچاره ها! بي نواها! آنها فقط مي خواهند بگويند ما هم يكي از اين چندين مليون نفر اين سرزمين منجمد شده هستيم. همه مي گويند از دزد پست فطرت ! همه بهش نيش مي اندازند!‌ولي هيچ كس نمي پرسد چرايي دزدي را! كسي نمي خواهد بداند چرايي دزدي را! سئوال من اين است چرا يك آدمي مثل اين آدم دست به سرقت ادبي از اين آدم مي زند؟ واقعن چرا؟ سرقت كلمه هايي كه هر كدام از ما مي توانيم صاحبان اصليش باشيم! زياد شنيده ايم و يا خودمان ناقل ش بوده ايم كه: دوست داشتم نويسنده فلان داستان مي بودم؟ اين يعني چه؟ در اين جا حس مالكيت شكل مي گيرد؟ شخص به متن حسادت مي كند! به شخصيت هاي داستان! به تك تك كلمات داستان! داستان را با تمام كلماتش مال خود مي داند ! فكر اصليش در شبانه روز حول اين محور مي چرخد كه چرا من اين داستان را ننوشته ام؟ و هزار و يك چرا و اگر هاي ديگر مثلن: اگر فقط اگر تنها اگر جرقه تم داستان در ذهن من خرده بود من صاحب اين نوشته مي بودم! و اصلن به اين فكر نمي كند كه چرا در ذهن نويسنده اصلي داستان جرقه داستان خرده است ولي در ذهن او نه! اين شخص در آن لحظه طفلي است كه بدون فكر دست به هر كاري مي زند . دزدي ادبي سرقت ادبي ! از اين مهم ناشي مي شود! تملك كلمات كه آن قدر بهشان حسادت مي كني ( و در عين حال احساس دوستي و نزديكي؛‌گويي در دالان ذهن تو بوده اند و آنها را در يك خواب زمستاني از دالان ذهنت دزديده اند !‌) تا آنها را به چنگ آوري!                             

 در اين جا با دو نوع دزد ادبي سر و كار داريم:                                                                                            

       الف ‌) دزدان ادبي كه با خط و رسم اين كار تا حدودي آشنا هستند و در بعضي مواقع از خيلي هايي كه ادعايشان مي شود بيشتر مي دانند ! اين گروه با دست بردن در قسمتهايي از داستان مثل عنوان داستان و يا پايان آن تملك خود بر كلمات قصبي را بيشتر و بيشتر مي كنند! و اين چيزي نيست جز كم كردن از عذاب وجدان ادبي هنري! و شايد همين عذاب وجدان ادبي هنري باعث خلاقيت شود و مي شود چون اعتقادم بر آن است دزد ادبي ( از اين نوع البته !‌) خيلي خيلي بيشتر و بيشتر از صاحب اصلي نوشته با كلمات دمخور شده است پس مي داند كه چه طور كاري كند كه به ساختمان داستان لطمه نخورد كه هيچ به زيبايي آن بيفزايد! در ضمن سارق ادبي مي تواند بسيار بسيار منتقد  خوبي براي اثر  سرقت كرده اش اشد!

        ب‌ )  دزدان ادبي كه چيز زياد و دندان گيري از داستان و ادبيات نمي داند و يك شيفته به تمام معني كلمات داستان سرقت كرده اشان شده اند! ياد داستاني از وودي آلن افتادم به نام ماجراي حلقه خود فروشان ادبي از مجموعه مرگ در مي زند با ترجمه روان آقاي مترجم حسين يعقوبي! مردي كه به سراغ كارآگاه مي رود و ماجرا خودش و دختري متعلق به باندي را تعريف مي كند  كه اشخاصي را كرايه مي دهد تا ساعتها با هم در مورد نويسنده و كتاب مورد علاقه ات بحث و گفت و گو كني!

مي بينديد آقاي پدرام رضايي زاده در اين جا خيلي خبرها است. كافي است خوب ببيني و كمي قدرت درك داشته باشي. كه نمي دانم چرا آدم ها نمي خواهند در چنين شرايطي داشته باشند!!!

 

3 )    در باب سايت هاي ادبي ( برادر من! خواهر من!لقه خود فروشان ادبيمام معني كلمات داستان سرقت كرده اشان شده اند نخورد كه هيچ به زيبايي آن بيف ديوارها ي سايت ها و وبلاگ ها كوتاه نيست ما كوتاهي مي كنيم! )

آقاي نويسنده عزيز تعطيل كردن قابيل را پيراهن عثمون كرده اند! آقاي يوسف عليخاني قابيل را تعطيل كرد و چه چيزي را باز كرد؟ تادانه! قابيل سايتي بود پر از داستان هاي استخوان دار و خوب! ولي بنا به شرايطي اين عزيز ترجيح داد تادانه را باز كند و رو ببرد به نوشته هاي شخصي! به دنبال دليل باشيم و فقط نگوييم فلاني بست و رفت! كجا رفت! به روز شدن دو سه روز يك بار تادانه حاكي از آن است كه نويسنده اش تشنه نوشتن در اين فضا است. تشنه عرضه كردن كار و پشتيباني از كارهاي ارزنده ( لينك دادن در سايت تادانه و خوابگرد و امثالهم نمونه اين مهم است‌). عليخاني به طرف نوشته هاي شخصي و در عين حال همه گير رفت. ارائه عكس. گزارش شخصي از نشست ها در كافه تيتر و خانه هنرمندان و ... . معرفي كتاب و نقد و نظر در مورد فلان كتاب برگزيده همه و همه خود گوياي اين ادعاست كه اين فضا روز به روز بيشتر شكوفا مي شود و كاربران به راه خود محكمتر از روز قبل ادامه مي دهند و با اعتماد به نفس.

دوات، خوابگرد، رمزآشوب ، جن و پري ، و وبلاگ هاي بسيار حرفه اي مثل ِ كلوب سلنسيو شعرها ، نقد سينمايي، مقاله هاي محمد فهيمي جوان ِ بسيار بسيار هوشمند. و يا مقالات و شعرهاي گهگاهي و پر مغز آقاي دومان ملكي در سايت رمزآشوب. و يا داستان هاي جدن شاهكار آقاي خالد رسول پور . آقاي عزيز به جاي اين سياه مشق ها به نوشته هايي از نمونه هاي ذكر شده بپردازيم و نقد و بررسي و معرفي كنيم. نوشته هايي  كه در پشت به قول خودتان در و ديوار وبلاگ ها افتاده اند و سارقان ادبي در كمين نشسته منتظر آثار در توهم خودشان تملك شده اشان نشسته اند،‌تا حمله ور شوند.  برادر من ديوار وبلاگ ها و سايت هاي ادبي کوتاه نيست. ما كوتاهي مي كنيم. ما كوته بين هستيم.

 

   ادامه دارد....

* عنوان مطلب برگرفته از مقاله دوست عزیزم دومان ملکی است / چاپ کاغذی شماره ۷۷ مجله گلستانه

                           

                                       اثر : استاد علیرضا ظریف

+ نوشته شده توسط میلاد ظریف. در پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385 و ساعت 4:58 |

 

              

 

اهل فيلم بازي كردن نيستم و اين يعني خود خود بدبختي در اين جامعه منجمد شده!

اهل تقديم كردن داستان به اين و آن هستم چون كلمات نويسنده به گمانم مديون ووام دار اين و آن است!

اهل نوستال‍‍ژي بازي هستم و تقديم نامه هاي ابتداي نوشته ها هر كسي از اين مهم نشات مي گيرد!

اهل عاقبت انديشي نيستم چون مي دانم مردم اين سرزمين بلايي سر هم مي آورند كه عاقبت نديش و عاقبت نينديش سرشان به سنگ ساخته شده توسط دست اندكاران بخورد!

مثل گوسفند گله اي كه مجبور است در هر راهي كه چوپان به او نشان مي دهد قدم بردارد، شده ام يك حيوان هر جايي كه در طول مسير هر چه را كه رسد مي خورد و هر فحش و دشنامي را به آون جام حساب كنم سر به زير!

داستان از داستانك تكرار شروع شد. در يك شب ِ فكر كنم پاييزي كلماتي خودشان را دعوت كردند بر روي صحفه وُرد بزرگوار . در شامي آخر. والس شب پاييزي كه تمام شد همان جا خوابشان برد و من در تمام اين مدت نظاره گر والس دختر و پسر داستاني بودم كه مرگ مولف را جيغ مي كشيد. آن جا بود كه يقين پيدا كردم كه حداقل يك بار هر نويسنده مزه اين والس كلمات را مي چشد! نويسنده در خلق كلمات هيچ كاره است و مثل وجود بي دست و پايي  مي ماند و يا از آن هم پست تر مثال سر سره اي مي ماند در كنار در ورود ي دالان خاك گرفته ذهنت. كلمات يكي يكي از سرسره به پايين سر مي خورند و نويسنده مي خندد شايد از قلقلك كلمات رديف شده كه در چيدمان آنها كمترين انرژ‍ي را صرف كرده !

در آن شب يا روز پاييزي ( چه فرق مي كند ؟!‌) تا قيام قيامت تا آخرين كلمه اي كه نوشته مي شود در ذهن و يا هر جايي ديگر، دختر و پسر داستان در تكرار عمل غير تكراري خود غرق مي شوند.

براي داستان اسمي انتخاب كردم. بزدلانه ترين كاري كه يك نويسنده مي تواند انجام دهد! داستان را پيشكش تلخ ترين و گزنده ترين دختر دالان ذهنم كردم. چون او بود به گمانم كه قبل از سر خوردن كلمات بر ذهن سرسره مانند من ، به خوابم آمد و داستان را از اول تا آخر همچون استاد سينما برايم با دكوپا‍ژ و ميزانسن بي نظير به تصوير كشيد.

داستان را در ابتدا براي بانوي نازنين ميترا الياتي فرستادم و منتظر نشر داستان!

چند هفته اي گذشت و خبري از انتشار داستان نشد.

  <<<< به ميترا. الياتي ] at [ جي . ميل ] . [ كام

 

salam khanome elyati azizam
omidvaram ghalametan mesle hamishe khosh bederakhshad. man 2 roz ast az jashnvare asfehan amadeam. va sayte jenopari ro ke baz kardam didam sayt be roz shode vali az 2 dastani ke barayetan ferestadam khabari nist! moshkeli pish amade?
nemidanam shayad yadetan rafte va anghadr poste gosh andakhtid ke farmosh kardid milade zarifi ham hast. har chand ke monkere talashe shoma baraye sayt va shenasandane adabiyate asil be mokhataban nemishavam. liken agar dastanha ra  nemikhahaid dar jenopari astefade konid ( be har dalayeli ! ) lotfan atelah dahid ke anha ro dar akhtiyare digaran baaye anteshar begozaram. mitra jan man motevaje hasasiyate shoma dar morde taze bodan va daste aval bodan asarhaye arsali hastam val batyad khater neshan konam ke man har dastani miferestam makhsose jenopari aziza ast.
bish az in sarat ro dard nemiavaram
asme dastanharo miavaram shayad faramosh karde bashi :1 ) tekrar 
pas bande montazere nazare shoma dar morde dastanha va anteshar va ya adame anteshare asarha mimanam.
ba ahteram: milad zarif

 

<<<< به  ميلاد. ظريف ] at [ جي . ميل ] . [ كام

 

 

vaghean moteajeb shodam az shoma vaghati minevisid karhayetan ra poshete goshe andakheteam. yek negahe be in site bekonid v bebinid chand dastan takonoon az shoma dar an hast!
har roz matalebe bishomari baraye in site miresad k bedone agheragh bayad ta sale digar har kodameshan dar nobat gharar begiran. ba in hame man be tor moratab karhaye shoma ra ta konoon binobat roye site gharar dadeam. dar eine hal shoma haghe antekhab darid v mitavanid dastanhaye tan ra baraye digar site ha ham arsal konid . fagad khabarash ra be man atela dahid k mojadad az anha astefade nakonam.
barghrar bashid.
mitar elyati

 

متانت بانوي عزيز بار ديگر به من ثابت شد. و پي بردم كه د اين وانفسا انسانهايي هستد كه ادبيات را به خاطر شناخت ، تكامل ، رشد و نوآوري مي خواهند نه چيز ديگر.

داستان را براي سايت محمد بهارلو فرستادم.

دو هفته اي گذشت و داستان منتشر شد.

داستان تجربي <<<  تكرار<<< نوشته: ميلاد ظريف

سئوال اول: وجه تمايز داستان تجربي با داستان حرفه اي چيست؟ آقاي بهارلو كه خود را استاد بلامنازعه ادبيات پوكيده اين مملكت مي دانند اين اسم من در آوردي را مي توانند براي من نويسنده شهرستاني اين مملكت در پيت معني كنند و اين اصطلاح را خوب بشكافند؟ فرق بين بكت و فلان نويسنده شهرستاني چيست؟ مگر غير اين است كه هر داستان تجربه اي ست تازه و بكر؟ چه كسي  مي تواند ادعا كند حضرت سلينجر هم اكنون داراي مباني داستان نويسي ، شيوه و روش مختص و ديگر تكامل يافته خود است؟‌( سلينجر را مثال زدم چون هنوز سو رو مو رو گنده زنده است و لابد مي نويسد چون نويسنده جماعت كاري غير از نوشتن بلد نيست و تازه نبرده كه خدايي نكرده پشت سر مرده صحبتي شود !‌) مگر غير از اين است كه هر داستاني تلاشي است براي جهان داستاني نو تر و بكر تر؟ مگر غير از اين است كه به گمان يكي از منتقدان  تلاش هاي سلينجر پر معني تر از موفقيت هاي بسياري از داستن نويان ديگر است؟ مگر فلان نويسنده شهرستاني كاري به غير از كار ماركز مي كند: نوشتن و پاكنويس كردن و خواندن ؟

استاد گران قدر ديباچه اي دختر ِ  دالان نشين من ، اگر منظورتان از تجربه از سر دل سير نوشتن است و بي كاري و وقت تلف كردن، كه نويسنده هاي تجربي نويس ( به قول شما !‌) خيلي بهتر از شما و دختر ، پسرهاي الكي خوش سرزمين منجمد ما مي دانند كه چه گونه وقت بگذرانند و به جاي دود چراغ خوردن و ساعتها با كلمه هاي زبان نفهم ور رفتن ، وقت بيهوده تلف كنند. فقط مشكل اين جاست كه نويسنده هاي عزيز تجربه نويس بلد نيستند عياشي كنند و اصلن دوست ندارند مثل ديگر هم سنگرانشان لودگي كنند؛ پس رفتن داستانشان را در زير سقف ديگر نم داده ] تجربي  [  در خانه اي ] ديباچه [ نشين بهتر از هيچي مي دانند. پس استاد داستان نويسان تجربي نويس نازنين از بي كاري نقالي نمي كنند!

و

اگر منظورتان از اين اصطلاح من درآوردي فقدان مصالح و ابزار لازم براي يك داستان قوي و استخوان دار است كه حرفش جداست و شما مي بايست يك كارگاه در سايت وزينتان تاسيس كنيد با سيستم نظر خواهي كه لازمه يك كارگاه است مثل اين جا

سئوال دوم در ايميلي كه من بعد از ديدن داستان انتشار يافته در سايت ديباچه براي سركار خانمي ناديده فرستادم مطرح مي شود؛ گيرنده آن طور كه در سايت آمده مسئول هماهنگي و داستان تجربي است:

   ابلوموف ـ حاج دايي <<<<] at [ ياهو ] . [ كام  با سلام خدمت شما خانم

بنده ميلاد ظريف طي ايميلي براي سايت ديباچه داستاني فرستادم به نام تكرار. هر چند كه اين داستان را به دست خانم ميترا الياتي سردبير مجله اينترنتي جن و پري براي انتشار در سايت داده بودم ولي طي تماسي به ايشان اطلاع دادم كه مي خواهم داستان را در سايت ديگري انتشار دهم بنا به دلايل ي كه به شخص نگارنده مربوط است. ايشان هم با كمال احترام پذيرفتند و من منتظر انتشار داستان در سايت ديباچه ماندم تا چند روز پيش كه داستان منتشر شد.

تا قبل از انتشار داستان هيچ خلافي از طرف سايت شما و شخص شما صورت نگرفته بود ولي با انتشار داستان سلاخي شده من نشان داديد كه چه قدر در اين راه آماتور مانند برخورد مي كنيد.

 آن طور كه از نوشته هاي توي سايت بر مي آيد به عنوان دبير داستان تجربي از شما نام برده شده است ؛ بسيار خوب؛ ولي شما به عنوان مسئول اين بخش به چه اجازه اي داستان هاي ديگران را دست كاري مي كنيد و از آن مي كاهيد يا به آن مي افزاييد. آن هم بدون اطلاع به شخص نويسنده!  اين اخلاق ناپسنديده در كجاي دنيا رواج دارد كه شما سكان دار آن شده ايد. سر خودم را بيش از اين درد نمي آورم

پس

به شما اخطار مي دهم كه هر چه سريعتر داستان تكرار نوشته ميلاد ظريف را همان طور كه برايتان فرستادم بر روي سايت قرار دهيد ( اشاره بنده به تقديم نامه اول داستان است !‌) داستان را با همان تقديم نامه بر روي سايت قرار دهيد و از اين پس ياد بگيريد كمي حرفه اي تر برخورد كنيد. دليل نمي شود حالا كه داستان هاي زيباي عده اي را تحت عنوان داستان تجربي روي سايت انتشار بدهيد اين طور آماتور مانند و تجربي با داستان ها برخورد كنيد.

بار ديگر تذكر مي دهم يا داستان را با همان تقديم نامه بر روي سايت قرار دهيد و يا داستان را از روي صحفه داستان تجربي بر داريد.

با احترام: ميلاد ظريف

شيراز  / بهمن 85

 

بعد از دو روز داستان از روي سايت برداشته شد با امتياز 95. امتيازي كه ، بانويي عاشق از سر حسادت به بانوي بزرگراه خواب من ، به داستان داده بود و ادعا مي كرد با پوست و استخوان داستان را درك كرده و حسابي درگيرش شده. نمي دانم از روي دلدادگي اين حرف را مي زد يا لودگي ولي هر چه كه بود داستان تجربي من باعث دلخوري و رفتن دختر عاشق امتياز بده داستان تجربي از زندگي من شد و دوباره من ماندم دختر تا ابد زنداني دالان ذهنم!

استاد مو سپيد من اين امتياز ارزشمندي نيست براي يك داستان و مولفش! حالا شما اگر دلتان مي خواهد داستان را زير هر سقف خانه اي بگذاريد!

 

       

 

شروع داستان كوتاه: تكرار        بدون تقديم نامه در سايت ديباچه

 

                قسمتي از ليست داستان هاي تجربي سايت ديباچه

+ نوشته شده توسط میلاد ظریف. در سه شنبه هفدهم بهمن 1385 و ساعت 3:14 |
 

به ساناز سید اصفهانی دختر غیر تکراری من

1:در خواب، کنار يک بزرگ‌راه، نه به بزرگي بزرگ‌راه گم‌شده لينچ، ساعت ها منتظر تاکسي ايستاده ام. بزرگ‌راه خلوت است.
2:در خواب، بدون اين که چيزي بگويم، تاکسي جلو پايم ترمز مي‌کند! در صندلي عقب نشسته ام. تاکسي حرکت مي‌کند.
3:در خواب، تاکسي جلو پاي دختري ترمز ميکند. لابد آقاي راننده خوابش برده بود و اشتباهاً وارد بزرگ‌راه خواب کس ديگري شده است! مي‌خواهم سهل‌انگاري آقاي راننده را گوش زد کنم که يادم مي‌آيد تاکسي، که سوارش هستم، بدون راننده است! دختر مي‌آيد و کنارم مي‌نشيند. تاکسي در بزرگ‌راه خلوت حرکت مي‌کند.
4:در خواب، دختر بدون هيچ مقدمهاي دستش را دور گردنم حلقه مي‌کند. تاکسي بدون راننده در خلوت بزرگ‌راه، حرکت مي‌کند.

ادامه داستان در سایت دیباچه

       

+ نوشته شده توسط میلاد ظریف. در جمعه ششم بهمن 1385 و ساعت 20:54 |