تبليغاتX
اتاقی در گرای چند داستان کوتاه

والس کلمات

 

تَسلسل 

حالت ذهنی نویسنده به هنگام گشتن به دنبال کلمه‌ای

می‌شود: 

گشتن به دنبال حالتِ ذهنی نویسنده به هنگام گشتن به دنبال کلمه‌ای

می‌شود:

گشتن به دنبال حالتِ ذهن‌ی نویسنده به هنگام گشتن به دنبال کلمه [می‌شود]

 

ادامه در سایت جن و پری

 

         

haring_crawling                                     

 

+ نوشته شده توسط میلاد ظریف. در دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385 و ساعت 22:21 |

گاهی اوقات هم باید فقط شنید و خواند آن قدر شنید و خواند که از گفتن و نوشتن خودت شرمسار شوی. آن وقت می‌شود این پست که :

خیلی چیزها برای گفتن دارم. ولی طاقت نیاوردم و کتاب را نیمه کاره رها کردم تا :

۱) کمی در مورد شغل خودم فکر کنم. تحقیق و تفحس! نویسندگی را مي‌گویم. و در اين كه زيباترين، غم انگيز‌ترين، طناز‌ترين، بيهوده‌ترين، رهاترين، و هر ترين ديگري كه بر كاغذ آورده شده و خواهد آورده شد، يك جا در شغل من مخفي شده است! و يا شايد آن قدر عيان شده، كه همه وجودش را منكر مي‌شوند. چون رسوا كننده است.

: از اين نويسنده خوشم نمي آيد. ( چانسن مامور در ظاهر باهوش پليس كه نويسنده در زير اين لباس شيك نمونه يك آدم ابله و جاه طلب را به خوبي عيان كرده است.)

۲) دوست دارم در واقعی جلوه دادن این حس که همزمان با من چندین نفر هم ممکن است به نتایجی که من می‌رسم ـ به درست یا غلط بودنش کاری ندارم! ـ برسند تلاش کنم.

۳) که امیدوارم قدم کوچکی بر دارم در فهمیدن این مهم از زبان برلاخ :

: نفس آدم وقتی بند می‌آید که به حرفهای نویسنده‌ای گوش می‌کند.

خواهش می‌کنم بخوانید        

               

+ نوشته شده توسط میلاد ظریف. در دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385 و ساعت 9:3 |

 

هنوز كه هنوز است مي‌توان نوشته‌هاي وودي آلن را خواند و لذت برد. هر چه قدر كه ببينيم استاد از آني‌هال‌ش چند صباح ست دور افتاده. از قاهره‌اش از همان رز ارغواني. هنوز هم آلن هر جمله اش شوكه كننده است. اعجاب‌انگيز است. با همان طنز تلخ كه خنده را در گلو مي‌خشكاند. هنوز هم مي‌توان در پي كشفِ راز كلمات ساعت‌ها خيره به كلمه‌اي و يا جمله‌اي شد. هنوز هم مي توان مثل آلن زندگي كرد و از آن نهايت لذت را برد. هنوز هم مي‌توان در دلت خنديد به جماعت خندان! آن هنگام كه به تو مي‌خندند و دندان هاي خندانشان را بر روي اثرت سُر مي‌دهند! هنوز هم متن‌هاي هستند كه مجبورت مي‌كنند مثل همان زن پير ِ* متن را دوباره نويسي كني و در جواب دليل كارت بگويي:

: مي‌خواهم بدانم كدام يك از ما ديوانه هستيم، نويسنده يا من؟

 

                                

                                گابو! هشتاد سالگی‌ات مبارک!

 

                                      

 

 

جنگ من با ماشين

داستان ي از وودي آلن

برگردان: محمدرضا بني صدر

برگرفته از مجله علمي ادبي مفيد

شماره دوم دوره جديد ( شماره مسلسل 13 ) خرداد ۶۶

 

                        

 

 

 

 

سال‌ها پيش‌ در جستجو‌ي كار به هاليوود رفتم. راستش، در نيويورك تايمز آگهي‌اي ديده بودم كه نوشته بود، "يارويي براي كارگرداني كلئوپاترا بطور نيمه وقت مورد نياز است."

خلاصه، رفتم طرف هاليوود، و آن جا به مهمان‌ي بزرگ دعوت شدم. تو مهمان‌ي دختر زشت روي تهيه كننده‌اي را گير آوردم. واقعا دختر بدبختي بود، قيافه‌اش به صداي لويي آرمسترانگ شباهت داشت، ولي چه مي‌شد كرد، داشتم خودم را از نردبان ترقي بالا مي‌كشيدم. در همين مهمان‌ي ، تهيه كننده‌ي بزرگ‌ي كاري به من پيشنهاد كرد. داشتند فيلم كمد‌ي موزيكال‌ سينما سكوپ پر طول و تفضيلي بر اساس طبقه بندي دهدهي ديويي، تهيه مي‌كردند. از من خواستند برايشان صحنه‌هاي بزن بزن بنويسم‌. قبلا تو نيويورك كارم نويسندگي بود و نماييش تلويزيوني هم به نام طلاق شگفت‌آور نوشته بودم. كارمان‌ اين بود كه از بين تماشاچي‌ها زوج خوشبخت‌ي را گير بياوريم‌ و هفته ي بعد تو تلويزيون طلاق‌شان بدهيم. بگذريم.  مهم اين بود كه كاري گير آوردم.

رفتم طرف دفتر تهيه كننده در باربنك‌.‌ رفتم توي ساختمان و سار آسانسوري شدم. توي آسانسور كسي نبود. هيچ كس. تكمه‌اي بر بدنه آسانسور نبود. آسانسور چي هم نداشت. خلاصه، هيچ. صدايي‌ شنيدم "لطفا"، طبقه‌اي را كه مي‌خواهيد برويد، بگوييد"‌ دور و برم را نگاه كردم. نه، چيزي نبود.دوباره شنيدم.،" لطفا طبقه‌اي را كه مي‌خواهيد برويد، بگوييد". وحشت كردم. اين جور وقتها، قوه ماسكه ام را از دست مي‌دهم. يكدفعه نگاهم افتاد به نوشته‌اي روي بدنه ي آسانسور " اين آسانسور با صدا كار مي كند، شماره طبقه مورد نظرتان را بگوييد، آسانسور شما را آن جا مي‌برد."

گفتم: "لطفا، طبقه سوم"

درها بسته شد و آسانسور راه افتاد. در راه احساس اعتماد به نفس كردم، چون ته لحجه نيويوركي دارم و آسانسور هم لحجه‌اش خيلي خوب بود. از آسانسور پياده شدم و راه افتادم طرف سرسرا كه صدايي شنيدم، انگار آسانسور علامتي مي‌داد. با شتاب برگشتم ولي درها بسته بود  آسانسور هم پايين رفته بود. خوب شد. هيچ دلم نمي‌خواست با يك آسانسور درگير شوم، آن هم توي هاليوود.

رسيدم به قسمت ديوانه كنده‌ي ماجرا: من هيچ وقت رابطه خوبي با وسايل ماشين‌ي نداشته‌ام. اصلا با هر چيزي كه نتوانم نوازش‌ش كنم، ببوسم‌ش يا باهاش بحث كنم، دچار دردسر مي‌شوم. ساعت‌ي دارم كه عقربه‌هايش بر خلاف عقربه ساعت‌هاي ديگر حركت مي‌كند.

نان برشته كن نان‌ها را اينور و آنور پرت مي‌كند و مي‌سوزاندشان.از دوش حمام متنفرم‌. اوايل اويم از من نفرت داشت، بعد كارش به دشمني كشيد. حالا وقتي دوش مي‌گيرم اگر كسي ديگري هم تو آمريكا آب مصرف كنه، كارم ساخته است. از تسويه وان بيرون مي‌پرم در حالي كه خط سرخي بر پشتم نشسته. 150 دلار بالاي يك ضبط صوت پياده شده اما هر وقت تو ميكروفن‌ش حرف مي‌زنم، جواب مي‌دهد كه "مي‌دانم! مي‌دانم چه مي‌خواهي بگويي‌!‌"

دوربين پولارويدي دارم كه اول كار، در دو دقيقه عكس ظاهر مي‌كرد. نخواستم چيز بهش بگويم. ولي بعد دودقيقه به پنج دقيقه رسيد و آخرش، يادداشت كوچكي بيرون فرستاد كه نوشته بود "فردا بيا!" خلاصه با دوربين‌تان مهربان باشيد.

چراغ مخصوص برنزه كردن‌ي هم دارم كه هر وقت زيرش مي‌نشينم بر سرم باران مي‌ريزد. چند سال پيش، شب‌ي در خانه‌ام تنها بودم. همه ي دارايي‌ام را جمع كردم كنار هم، نان برشته كن، ساعت، مخلوط كن، خلاصه همه را در اتاق نشيمن جمع كردم. قبلا هيچ وقت توي اتاق نشيم نيامده بودند. با آنها حرف زدم با تك تك‌شان. گفتم: من خوب مي‌دانم چه تان هست، ديگر تمامش كنيد! معركه بود!

خيلي قرص و محكم بودم. بعد، بردم‌شان سر جايش‌ان. احساس خوبي داشتم، احساس قدرت. دو روز بعد، داشتم تلويزيون نگاه مي‌كردم _ برنامه ي برادران جويس. يكدفعه، تصوير تلويزيون شروع كرد به بالا و پايين پريدن. معمولا قبل از دعوا و كت‌كاري حرفم را مي‌زنم. رفتم جلو و گفتم: "فكر كنم قبلن بحثش را كرديم؟!" ولي باز به كارش ادامه داد. من هم زدمش. فكر كنم خوب هم زدمش. با لگد زدم تو تصويرش، پيچ‌هاش را هم كشيدم بيرون و سيم آنتن‌اش را هم پاره كردم ( كه سه روز بعد آمد به خوابم ) احساس عجيبي بهم دست داد، خيلي همينگوي‌وار. ماشين را نابود كردم. انسان پيروز مي‌شود!

دو روز بعد رفتم پيش دندان پزشك‌م. راستش، پيش دندان پزشكم رفته بودم. ولي چون سوراخ دندانم خيلي عميق بود فرستادم پيش متخصص ميخچه پا.

حالا من تو ساختمان‌ي در منهتن هستم كه اين هم آسانسور‌ش صوت‌ي است. وارد آسانسور مي‌شوم و صدايي مي‌شنوم كه " لطفن شماره طبقه‌اتان را بگوييد" اين دفعه حواسم جمع است چون قبلن هاليوود بودم. مي‌گويم: "لطفا شانزدهم" در راه آسانسور مي‌پرسد: " تو هماني نيستي كه آسانسور را كتك زدي؟!" بعد به سرعت بالا و پايين مي‌بردم و دست آخر پرتاب‌م مي‌كند توي زير زمين و فحش هم نثار اجدادم مي‌كند.

اما سرانجام همه ماجرا: همان روز با مادرم تلفن‌ي صحبت كردم و گفت كه پدرم اخراج شده است. بعد از دوازده سال كار براي شركتي بيكار شده و جايش را دستگاه كوچك‌ي گرفته كه هر كاري را بهتر از او انجام مي‌دهد. و نكته تاسف بار اين كه، مادرم هم بيرون دويده و يكي از همان دستگاه ها را خريده بود.

 

 

* اشاره به زن پيري كه بعد از خواندن رمان صد سال تنهايي اثر ماركز، آن را براي خودش دوباره نويسي كرده بود.

+ نوشته شده توسط میلاد ظریف. در پنجشنبه هفدهم اسفند 1385 و ساعت 4:58 |

 

 

نوشته: ايتا‌لو كا‌لوينو

 

1)  "كلاسيك"‌ها كتاب‌هايي هستند ‌كه مردم در مورد‌شان نمي‌گويند: "دارم مي‌خوانمش". ‌بلكه هميشه‌ مي‌گويند : "باز دارم مي‌خوانمش.

2) "كلاسيك"‌ها كتاب‌هايي هستند ‌كه از ‌ترفندي خاص بهره مي‌گيرند، چه ‌وقتي كه‌ در برابر محو تدريجي‌ از ذهن مقاومت مي‌كنند، چه وقتي‌ ‌كه خود را در پناه حافظه پنهان مي‌كنند و خود را همچون ناخود‌آگاه فرد‌ي ‌يا ‌جمعي ، از نظر دور مي‌دارند.

3)  هر باز‌خواني اثر"كلا‌سيك"، ‌مثل ‌نخستين باز خواندن آن، سفر‌ي پر مكاشفه‌ است.

4) هر بار خواندن اثر‌ي "كلا‌سيك"، در ‌حقيقت ‌يك ‌بازخواني است.

5) "كلاسيك‌" ، كتابي‌ست ‌كه از گفتن آن چه ‌بايد ‌بگويد، دست برنمي‌دارد.

6) "كلاسيك"‌ها ، كتاب‌هايي هستند كه‌ در جريا‌ن خواندن آن ها به نكاتي‌ تازه‌تر ، ‌غير منتظره‌تر و شگفت‌انگيز تر از آن چه در مورد‌شان ‌فكر مي‌كرديم، بر مي‌خوريم.

7) "كلاسيك"‌ها كتاب‌هايي هستند ‌كه در نظر ما از آن جهت يكه‌اند كه‌ در ردپا‌ي خواندن‌ها‌ي پيشين‌ را با خود حمل مي‌كنند و همواره رد‌پاي نشانه‌هايي را ‌كه بر فرهنگ يا‌ فرهنگ‌هايي كه‌ از ميانشا‌ن گذاشته‌اند،‌ گذرانده‌اند، در پي‌ مي‌آورند.

8) اثر‌ي "كلاسيك‌" ضرورتا‌ به آن چه پيشتر‌ نمي‌دانستيم دست نمي‌يابد. در اثر "كلاسيك‌" گاهي‌ چيز‌ي كشف‌ مي‌كنيم ‌كه همواره مي‌دانستيم (يا ‌فكر مي‌كرديم كه‌ مي‌دانستيم) بي‌ آن كه‌ ‌بدانيم ‌اين نويسند‌ه آن را ‌براي ‌نخستين بار بيا‌ن كرد‌ه ‌يا لااقل به شكلي‌ خاص با آن مواجه بوده است. از اين‌رو اين‌ همان شكل‌ عجيبي‌ست كه‌ ‌لذتي افزون‌تر در پي‌ دارد، همچون‌ لذتي‌ كه‌ همواره از ‌كشف ‌يك رشته، رابطه و يا‌ بي‌كرانگي ، عايد‌مان مي‌شود.

9) ما وا‍ژه‌ "كلاسيك‌" را به كتاب‌ي اطلاق مي‌كنيم ‌كه ‌شكلي هم ارز و ‌متناظر با جهان عرضه مي‌كند،‌دقيقن در سطحي‌ مثل طلسم‌هاي قديم‌، و با ‌اين ‌تعريف و اطلاق، به مفهوم "كتاب‌ كامل‌" همان گونه كه‌ مالارمه‌ در نظر داشت، دست مي‌يابيم.

10) كتاب‌ِ "كلاسيك‌" كتابي‌ است كه‌ خود در كنار‌ ِ كلاسيك‌هاي ديگر‌ جاي‌ مي‌دهد، ليكن‌، هر ‌كس كه‌ كتاب‌هاي ديگر‌ را از اول خوانده باشد و بعد اين‌ كتاب‌ را بخواند، به سادگي‌ جايگاه‌ آن را در ‌شجره خا‌نوادگي "كلاسيك‌ها" باز مي‌شناسد.

11) اثر "كلاسيك‌" مثل صدا‌ي پس ‌زمينه‌يي ‌حتا در زماني‌ كه‌ ناهمخوان‌ترين صدا‌ي زمانه تحت كنترل‌‌اند، پافشاري‌ كرده‌ و شنيده‌ مي‌شود.

 

                                          

                      

 

همچون كوچه‌اي بي‌انتها

 

میلاد ظریف

 

1+11) متن "كلاسيك‌"، متني‌ست كه‌ كلمه‌هاي سازنده آن كوچه‌اي بي‌نهايت بزرگ را تشكيل‌ مي‌دهند و خواننده محترم، تا آخر كوچه‌ را، تنها به اين‌ دليل‌ كه‌ سر از كوچه‌اي ديگر‌ در آورد و از آن كوچه‌ به كوچه‌اي ديگر‌ و الا آخر ... مي‌رود و مي‌رود و مي‌رود و در تمام اين‌ مدت به اين‌ فكر‌ مي‌كند كه‌ "آخرش چي‌ ميشه‌؟" ولي‌ در انتها‌ي كوچه‌ به جز يك‌ ستون سيمان‌ي _ جملات پاياني‌ آثار كلاسيك‌ با آن كلمات‌ و جمله بندي‌هاي آن‌ چناني‌ و دهن پر‌كن چيزي‌ غير‌ از يك‌ ستون سيما‌ن است؟‌ _  چيز‌ ديگر‌ي نمي‌بيند.

2+11) متن "كلاسيك"‌، كوچه‌اي ست بن بست، كه‌ رهگذر‌انش در تمام طول مسير‌ بازگشت _  و صد البته بالاجبار ! _ غرق اين‌ تفكر‌ند: كه‌ چرا بعضي‌ از كوچه‌ها بن بست‌اند.     

 

3+11) ولي‌ نمي‌دانم چرا هر بار همان رهگذر‌هايي را مي‌بينم! آن هنگام كه‌ خودم خسته و مانده از گردش در ديگر‌ كوچه‌ها سر از كوچه‌ دن‌ ‌كيشوت در مي‌آورم.

 

 

                                      

                                              .........................................

 

 

 

+ نوشته شده توسط میلاد ظریف. در چهارشنبه دوم اسفند 1385 و ساعت 1:53 |