تبليغاتX
!فعلن اسم ندارد
 
 
 به يك مريخي: سعيد كمالي دهقان                         

روياهايم را مي‌بخشم
تو هم تكه‌اي از آسمان به من بده
به اندازه‌ي يك قالي پرنده
قول مي‌دهم پايم را
از گليم زمين‌ات درازتر نكنم.*

                         
 
اولين قتلي بود كه انجام مي‌دادم. هيچ ترسي نداشتم. بي‌دردسر‌ترين شغلي كه در اين دوره زمانه گيرم مي‌آمد. همزمان با من شش نفر‌ ِ ديگر هم به استخدام در آمدند. حقوقش خوب بود. پول زياد.پول خيلي زياد. پول خون. چه كسي مي‌داند پول خون چه قدر است؟ به ما گفتند كه م.ن.م و ش.ن.پ، زن و مرد فاسدي هستند كه با هم ارتباط نا‌مشروع دارند. كتاب را به دستمان دادند و خاطر نشان كردند كه در برخورد با اولين مورد مشكوك، اقدام كنيد! هيچ كس كتاب را تا آخر نتوانست بخواند. به نظرشان خواندن چنين كتابي غير ممكن است. شايد اين همان كتاب شني‌اي كتاب بورخس بود كه ديروز مردي، به خيالش در بي توجهي مسئولان كتابخانه ملي آن را در ارتفاع و فاصله‌اي كه نمي‌داند قرار داد. امروز كتاب به من رسيده است. براي خواندن تمام و كمال يك كتاب بينهايت بايد از پشت جلد كتاب شروع كرد. كتاب را در يك نشست تمام كردم. يك داستان چند خطي كه تا بينهايت ادامه داشت. ولي به مورد مشكوكي بر نخوردم. م.ن.ش و ش.ن.پ زن و مردي، كه از روزي كه چشم باز كرده بودند گهگاهي به پياده روي مي‌رفتند و از هر دري صحبت مي‌كردند. گاهي سينما مي‌رفتند. گاه در پارك زير سرو بلند قامتي مي‌نشستند و سعي مي كردند درباره زن بارداري، كه عصرها در چند قدمي آنها بر روي صندلي زير درخت نارنج مي‌نشست، داستان مشتركی بنويسند... دوباره كتاب را خواندم. باز به موردي برنخوردم. به رئيس زنگ زدم. شما در مورد رئيس چيزي نمي‌دانيد. من هم چيز زيادي در موردش نمي‌دانم. شايد همان مرد انجيل فروش باشد با چمداني در دست كه اين بار به جاي فروختن كتاب ما را به مراسم كتاب خواني تا بي نهايت دعوت مي‌كرد. شايد هم كسي باشد كه در خيال باطل مرد چشمانش كتاب را در آن ارتفاع ديده است و بابت خواندن تمام و كمال و تعريف كردن داستان كتابي كه تا بينهايت ادامه دارد پول خوبي مي‌دهد. بي خيال. فرضيات در مورد كسي كه كتاب بينهايت را براي خواندن به تو مي‌دهد تا بي نهايت ادامه دارد... در هر حال اين اولين تماس من با او است.
به رئيس گفتم: به هيچ مورد مورد داري برنخوردم. نام نويسنده را پرسيدند. گفتم: هر كسي مي‌تواند نويسنده اين كتاب باشد.
گفت: داستان را تعريف كن.
گفتم: داستان كه تعريفي نيست. داستان، خواندنيست.
گفت: خوب پس باز هم بخوان.
خواندم. جمله بو دار كلمه بو داري نشنيدم. مطمئن شدم كه حرف‌هاي دفعه اولم به رئيس بي‌ربط نبوده؛ جمله بو دار، كلمه بو داري نشنيدم. باز زنگ زدم.
گفتم: به هيچ جمله بو دار كلمه بو داري بر نخوردم. گفتم: خسته‌ام شده است از بس صحنه‌هاي آمد و رفت كاراكتر زنِ بار دار ِداستان ِ داستان ِ ش.ن.پ و م.ن.م را، به پارك مي‌بينم. انتظارش را. بي‌قراريش را. و روسري راه راهش را از بس كه موقع راه رفتن او را به جلو مي‌كشد.
 گفت: زنِ بار‌دار؟
گفتم:هوم
گفت: انتظار؟
گفتم: هوم.
گفت: انتظار چه كسي؟ مهدي موعود؟
 گفتم: اسمش را نمي‌دانم. هيچ كس اسمش را نمي‌داند. هيچ داستان موثقي در موردش نيست. به نظر م.ن.م و ش.ن.پ، ‌زن هم مثل خود آنها از روزي كه چشم باز كرده در اين پارك انتظار مي‌كشيده است. منتظر كسي كه نمي داند كيست. در انتظار مردي كه با او در همين جا آشنا خواهد شد.
مكث مي كنم تا شايد رئيس هم داستاني براي زن متصور بشود. مي‌پرسد:
آخرش چه مي‌شود
مي‌خندم و مي‌گويم: كسي نمي‌داند! مردي كه در ماشينش نشسته است و تا آن جا كه يادش مي‌آيد پدر بچه‌اي است كه هنوز به دنيا نيامده تا آن جا كه يادش بيايد چراغ راهنما هميشه قرمز است و او به خاطر رد نكردن چراغ قرمز تنها شهروند نمونه دنيا باقي خواهد ماند. به نظر م.ن.م و ش.ن.پ اين داستان تا بي‌نهايت ادامه دارد و هر داستاني آبستن حوادث غير قابل پيش‌بيني خواهد ماند. به همين منظور بينهايت صفحه دارد. 
رئيس مي گويد: چه داستان بي مزه‌اي. و بعد از كمي مكث مي‌گويد: براي جلوگيري از ترافيك شديد شهري تا بينهايت و همچنين تاويل‌هاي بينهايت از يك داستان كه تا بينهايت ادامه دارد، نسبت به كشتن كاراكترها اقدام شود.
خواستم بگويم: قتل كاراكتر آبستن يك كتاب بينهايت ممكن است به قتل بينهايت كاراكتر ادامه پيدا كند. ولي تماس را قطع كرده بود. بايد اقدام مي‌شد. چاره‌اي نبود. در غير اين صورت در مورد خودمان اقدام مي‌كردند. دو دسته شديم. دسته اول به پارك رفتيم. هر سه را دستگير كرديم. هم كاراكترهاي نويسنده كتاب آقاي نويسنده و هم كاراكتر زنِ بار دار داستان ِ داستان كاراكتر كتاب. دسته دوم هم با دست‌كاري كردن چراغ راهنما چهارراه و سبز كردن همه آنها، باعث تصادف دلخراشي شد. در طي اين حادثه تا بينهايت مخ رانندگان بر روي زمين ريخته مي‌شود. ]براي برقراي حالت عادي در يك داستان ِ دست كاري شده‌اي كه تا بي نهايت ادامه دارد، در صورت سبز بودن همزمان چراغ راهنماهاي چهارراهي ماشين خود را پشت چراغ سبز متوقف كنيد. و در صورت قرمز شدن حركت كنيد.[ نحوه كشتن كاراكترها بر عهده ما نبود. به ما گفتند چاله‌اي بكنيد. دست و پايشان را ببنديد. آنها را تا گردن در خاك فرو كنيد بعد آنقدر به سمتشان سنگ پرت كنيد تا بميرند. همين كارها را كرديم كه آنها مردند. بعد جسدهاشان را به صحراهاي اطراف كرمان برديم و همراه با مخ ِمرد راننده، آن‌جا انداختيم تا طعمه حيوانات وحشي شوند. يكي گفت: بمانيم و ببينيم كه حيوانات از كاراكترهاي داستاني تا بينهايت خوششان مي‌آيد يا نه. ترسيدم اين خوردن تا بينهايت ادامه پيدا كند و تماشا كردنش هم. گفتم: برويم. 
هفته‌ها از قتل اول گذشت. در اين مدت هفتاد كتاب خواندم. كتاب‌هاي خواندني‌اي بودند. حسابي خودمان را سرگرم كرده بوديم. روز به روز به كارم وارد‌تر مي‌شدم.  آن قدر در كارم مهارت پيدا كرده بودم كه با گوش‌هاي پر از پنبه مي‌توانستم بگويم: اين صداي دلخراش هركولس 130C- است. ديگر احتياجي به تلفن كردن‌هاي غير ضروري به رئيس نبود تا راهنمایی‌ام کند. بدون اين كه ليست مسافران را ببينم، مطمئن بودم كه فرماندهان عالي رتبه نظامي هستند كه نويسنده با پر كردن پنبه در گوشمان سعي در سقوط هواپيما حامل آنها دارد. جنين را در نطفه خفه كردن شعار ما بود. در قتل هفتم جنين را به دست نطفه خفه كرديم. به ما گفتند م.ج.آ و هفت نفر ديگر نظامي‌هايي هستند كه حرکات‌شان در مرز عراق مشكوك است. كتاب را به دستمان دادند. ديگر چيزي را خاطر نشان نمي‌كردند. كتاب را تا نصفه خواندم. مي‌دانستم هواپيماي در آسمان صفحه دوم،‌ پارگراف يك كتاب نبايد به روي زمين بنشيند. در اين صورت ديگر احتياج به خواندن بقيه كتاب نبود.  فرمانده نظامي م.ج.آ، و همراهانش را هيچ وقت نديدم. فقط مي‌دانستم مخشان پر است از اسرار بسيار مهم. رئيس مي‌گفت آنها مخشان پاره سنگ برداشته بود. ولي هيچ تشابهي بين محموله‌اي كه آنها قصد فاش كردنش را به بالا و بالايي‌ها داشتند با پاره سنگ وجود نداشت.
هنوز دو صفحه از بلند شدن هواپيما نگذشته بود كه آن را به خاطر نقص فني مجبور به بازگشت به مكان اول داستان كردم. به سراغ نويسنده در برج مراقبت رفتم. هواپيما در بالاي فرودگاه چرخ مي‌زد و اجازه فرود مي‌خواست. همين كه نويسنده ‌خواست اجازه فرود بدهد مخش را روي  صفحه ريختم. از برج مراقبت بيرون آمدم. هواپيما بر اساس نقص فني در داستان اين بار به درون برج مراقبت فرو رفته بود. فرمانده م.ج.آ و همراهانش به همراه مامور برج مراقبت مردند. رئيس زنگ زد. گفت: مخشان را گم و گور كن.
دو دسته شديم. و مخشان را از گوشه و كنار باند فرودگاه جمع آوري كرديم. و در بيابان‌هاي اطراف تهران پخش كرديم تا خوراك حيوانات شوند. يكي گفت: بمانيم و ببينيم كه حيوانات از مخ كاراكترها خوششان مي‌آيد يا نه! گفتم: برويد. اينجا نايستيد. رفتند. همان جا ايستادم. ساعت‌ها. هوا تاريك كه شد صداي نامفهومي احاطه‌ام كرد. ترسيدم مخم را روي زمين بريزند. برگشتم.

برگشتم به رئيس زنگ زدم. گفتم: من ديگر كتاب نمي‌خوانم. گفت: چرا؟ گفتم: مي‌ترسم. مي‌ترسم حيوانات وحشي بفهمند كاراكتر مي‌خورند. گفت: مگر خودت ايستادي و ديدي؟ گفتم: ايستادم. تاريك كه شد برگشتم. ولي تا آن موقع هيچ حيوان وحشي‌اي سراغي از مخ كاراكترها نگرفت.
نگفتم كه ترسيدم و برگشتم.
گفت: نترس. كاراكترها آدم‌هاي خوشمزه‌اي هستند. فقط بي‌مخ‌اند! حيوانات فقط مي‌خواهند شكمشان سير شود.
خيالم راحت شد. در مورد كتابي كه هفت هفته پيش به دستم داده بودند سئوال كرد. اسم كتاب را گفت. اوه خداي من. پاك فراموشش كرده بودم. فراموشي در شغل ما چيز خيلي كثيفي است. اسم دور و دراز كتاب با آن اندام ريزش لرزه بر تنم انداخت. كتاب در بين كتابهاي درشت ديگر به چشم نمي‌آمد. به دروغ گفتم چند روز آينده ترتیبش را خواهم داد. درستش خواهم كرد. گفت: راهي جز اين نداري. خواستم در مورد اسم كتاب سئوال كنم. به نظر اسم عجيبي مي‌آمد. ولي گوشي را قطع كرده بود.
اسم كتاب را به رسم سنت بلند خواندم. عادت من و ديگر برادرانم اين بود كه در صورت برخورد با كلمه و يا تركيبي از كلمات نامتناسب، آن را به صورت بلند بخوانيم. شايد ديگران چيزي از آن سر در بياورند.
 >عمل كردن به چند دستورالعمل گجدي براي سفر نكردن به ارمنستان <
يكي خنديد. دليل خنده‌اش را پرسيدم. گفت: ياد كارتون دوران بچه‌گي‌ام افتادم. پرسيدم: كدام كارتون؟ سرش را از روي كتاب نقاشي بچه‌ها برداشت و همان طور كه دستش روی پاهاي لخت دخترك نقاشي شده درون ِ كتابي خط مي‌انداخت گفت:
تو انگار توي اين دنيا نيستي؟
براي اولين بار در عمرم، دنيا دور سرم چرخيد. شدم نقطه‌اي در سفيدي. در خيابان يك دست سفيدِ ِ سوت و كوري آرام و كنجكاو قدم مي‌زدم. همه چيز كاغذي بود. مغازه‌هاي كاغذي، ايستگاه‌هاي كاغذي، درختان كاغذي، آب‌هاي روان داخل جوي هم كاغذي بود. غير از من هيچ سياهي‌اي به چشم نمي‌آمد.  آن قدر در خيابان گشتم تا به انتهاي خيابان رسيدم. خيابان بن بست بود. خواستم بر گردم كه مردي را ديدم لخت و عور. بر روي كف كاغذي خيابان مي‌دويد و آلت‌ش را به ديوارهاي كاغذي مي‌كوباند. آن قدر اين كار را كرد تا نطفه‌ها را بر روي در و ديوار خيابان پاشيد. همه چيز دهان باز كرده بود و مرا صدا مي‌زد. اسم مرا سيلي مي‌زدند.
با سيلي محكمي كه آن يكي بر گوشم نواخت و همزمان صدايم كرد به خود آمدم:
_ ...
اين اسم من بود. سه نقطه. آن روز براي اولين بار اسمم به گوشم مي‌خورد. تعجب كردم كه چرا تا به حال،‌ از خودم نپرسيده بودم كه اسمت چيست؟
همان طور خوابيده بر كف اتاقي كه در آن كتاب مي‌خواندم، سرم در بين دستهاي آن يكي بود. به چشمانش نگاه كردم و قطرهاي زلالي روي صورتم به پايين سر خورد. آن يكي گفت:
اشكهايت را پاك كن مرد. اشكهايم را پاك كرد مرد. چشمانم را بستم.
چشم كه باز كردم همه جا سفيد بود. درست سياهي‌اي در دل سفيدي. بر روي تخت نرمي دراز كشيده بودم. كسی دورو برم نبود. سوزني در مچ دستم فرو كرده بودند كه وصل مي‌شد به مخزن آبي كه قطره قطره جان مي‌داد. تلفن اتاق زنگ خورد. گوشي را با پايان زنگ هفتم برداشم. رئيس بود. گفت: چرا تلفن را آن قدر دير برداشتی.
گفتم: فكر نمي‌كردم براي من به صدا در مي‌آيد.
گفت: مگر به غير از تو كس ديگري هم در اتاق هست. دوباره به دورو برم نگاه كردم.
گفتم: هيچ كس در اتاق نيست.
خنديد و گفت: تا زماني كه حالت جا نيامده تلفن اين اتاق براي تو به صدا در مي‌آيد.
برايم گفت كه تا زماني كه نمي‌داند چه موقعي است كارهايم را در اين جا پيگيري خواهم كرد.
گفتم: اين جا كجاست. انگار من در اين دنيا نيستم.
لحن حرف زدنش عوض شد. درست مثل كاراكتري كه توسط كاراكتر ديگري مچش باز مي‌شود. با صداي بلند تر از قبل گفت:
اين چه حرفي است مي‌زني. آن جا بيمارستان است. تو به علت ضعف بدني و كمي هم ضعف روحي بايد آن جا باشي. فعلن بايد آن جا باشي.
و گوشي را گذاشت. پلك‌هايم سنگني مي‌كرد. به خواب رفتم.
با تك‌زنگ تلفن از خواب پريدم. تلفن با همان تك زنگ به خواب رفت و ديگر به صدا در نيامد. دوروبرم پر شده بود از كتاب‌هاي مختلف. تمام وسايل كارم را به آن جا آورده بودند. ذره بين كه با آن رد پاي كاراكترهايي را مي‌گرفتم كه سعي داشتند هيچ رد پايي از خودشان جا نگذارند. ميكروسكوپ كه با آن كاركترهاي ميكروسكوپي را شناسايي مي‌كردم. بايد كارم را در آن جا از سر مي‌گرفتم. براي شروع كار به سراغ همان كتاب كوچك با اسم چند كلمه‌اي‌اش رفتم.
كتاب از هفت داستان تشكيل شده بود. با شش داستان كتاب مشكلي نداشتم. همه كاراكترها به راحتي دم به تله دادند. شش داستان پر بود از چيزي كه رئيس ما را عادت به اين گونه تلفظ كردنش داده بود: س ِ سه دندونه. س ِ سه دندونه‌هاي تيز و برنده. به كارم وارد بودم. با توجه به اين كه اين روزها كه دولت جديد به سر كار آمده بود ما هم بايد هم قدم با آنها پيش مي رفتيم. رئيس مي‌گويد: تا چهار سال آينده بايد هر قشر و پيشه‌اي در پيشبرد اهداف‌مان سهم بسزايي داشته باشد. من هم با فرستادن كاراكتر س ِ سه دنونه داستان به سلماني، سيم ثانيه سرش را زدم. سلماني هم وقتي فهميد سر زدنش در راه پيشبرد اهداف نظام بوده و هيچ جرمي برايش محسوب نمي‌شود، اظهار رضايت كرد. داستان ختم به خير شد. براي پنج داستان ديگر هم، از هر قشر يك نفر را انتخاب كردم كه هم رضايت آقاي رئيس جمهور را جلب كنم. هم رئيس!

              
ادامه در سایت رمزآشوب

+ نوشته شده توسط میلاد ظریف. در دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386 و ساعت 1:37 |

           دعوت گلستانه از اهالي هنرهاي تجسمي

 

آثاري از عليرضا ظريف

 

       

 

 

شماره 53

آذر 82 / ماهنامه گلستانه

 

اين بار آثاري از عليرضا ظريف و يادداشتي را كه فرستاده اند با حذف تعارف ها و مقدمات، چاپ مي كنيم. آن چه ظريف درباره كار و اثر خود نوشته، در پيوند با فرآيندي است كه آن را رويداد دروني مي‌نامد. معمولا ميان هدف و اجرا فاصله مي‌افتد. اما عليرضا ظريف، با تجربه‌يي كه سال‌ها و درگذر عمر به هم آورده، اين فاصله را به حداقل رسانده است. عليرضا ظريف، در معالي آباد گلدشت شيراز زندگي مي كند و يادداشت اش نشان مي دهد كه در فضاي فرهنگي و هنري ما، چه كساني در انزوا زندگي مي كنند و چه كساني ميدان دار شده‌اند. با تشكر فرآوان از عليرضا ظريف

                                                                                                 علي اصغر قره باغي

 

              

                          

با سلام گرم

براي آشنايي با اينجانب عليرضا ظريف عرض مي كنم

 

از سال 47 همكاري با مجلات خوشه ( شاملو ) فردوسي و جنگ هاي ادبي...

سال 50 به استخدام صدا و سيما به عنوان دكوراتور و گرافيست- كار انيميشن را نيز دنبال كردم. كارهاي جنبي- طرح جلد، پوستر و انيميشن چندين نمايشگاه داشته‌ام.

اولين نمايشگاه سال 49 در سالن اجتماعات كارمندان آبادان- سال هاي 53 و 54 تالار نقش ( تهران )- سال 55 نگارخانه وصال شيراز- سال 55 تالار نقش گروهي ( تهران )- سال 56 نگارخانه تخت جمشيد- گروهي به عنوان ميهمان ( تهران )- سال 56 وصال شيراز- سال 59 تا 77 نمايشگاه متعددي در شيراز و يك نمايشگاه در كرمان- سال 73 نگارخانه شيخ ( تهران )

از سال 57 تا حال بدلايلي فعاليت نمايشگاهي جدي در تهران نداشته‌ام- سال 72 به عنوان برترين دكوراتور در صدا و سيما ( شهرستان‌ها )- سال 73 به عنوان برترين گرافيست در صدا و سيما- موسس و مدير نگارخانه طرح در شيراز- موسس و مدير نگارخانه ظريف در شيراز

                                                                                      

                                                                         والسلام، قربان شما عليرضا ظريف 2/2/82

 

         

 

سعي شده در اين تابلوها طبيعت ناآرام زبان بصري، كه در پس پشت هر تابلو پنهان مانده اسا، به سطح كشيده شود، و صد البته كه در اين هنگام حضور فرم و رنگ، با نوعي زبان توصيفي روبرو مي‌شويم. اين زبان توصيفي مي‌خواهد اطلاع رساني دقيقي از ماوقع يك جريان دروني داشته باشد. اين جريان دروني گذشته از اتكا به بازي هاي زباني، خواهان بر ملا كردن يك رويداد دروني است. من در اين كنكاش سعي كرده ام نگاه بيننده را نه تنها به سطح تابلو جلب كنم، بلكه تصاوير پشت ( درون ) بوم نقاشي را جلو بكشم تا با حديث تازه يي از زندگي روبرو شويم. در اين آثار تاروپود از هم گسسته و نخ نما شده يي را مشاهده مي‌كنيم كه حاصل به سطح كشيدن موضوع است. گويي در جريان يك دگرديسي هميشگي قرار گرفته‌ايد. از پشت اين تاروپودها قلب و چهره انسان نخستين تصاويري‌اند كه هويت واقعي خود را نشان مي‌دهند. من سعي كرده‌ام رابطه زبان بصري با زمينه يا فرم و خطوط در مكانيسم هر تابلو، جريان منطقي خود را دنبال كند. در هر تابلو رنگ‌ها و فرم ها در تلاش اند تا تمايلات روان شناختي اين سبك را حفظ نمايند، اگر در اين روند، گاه ا رگه هايي از رگ قرمز روبه رو مي‌شويم، نشان از حركت و پويايي زندگي است.مكانيسم حركت دروني آثار با پوست انداختن هر تابلو، زبان بصري آن را كشف مي‌كند. من سعي كرده‌ام تا پويايي دايره رنگ‌ها، در چرخش نهايي خود، سايه‌هايي از رنگ هاي ايجاد شده را به نمايش بگذارد. تا آن جا كه شده به زبان بصري توجه خاصي داشته‌ام. زيرا در اين ميان تكه هاي گم شده يي از انديشه‌هاي پراكنده، يك جا جمع مي‌شود تا كمپوزيسيون نهايي را رقم بزند. البته به تماشاگران اين امكان را مي‌دهد تا در تكميل كمپوزيسيون شركت داشته باشند. با اين تفاوت كه او در درون خود به بازسازي مجدد آن مي‌پردازد و بنابر موقعيت و شرايط اجتماعي به مكاشفه رنگ ها مي نشيند.

                                                                        با احترام عليرضا ظريف

 

              

                           

                            

        

                        

                                        

                   

            

                          

                         

 

                                                      ***

 ۱

تعريف مشخصي مي توانم از عليرضا ظريف ارائه دهم: كاملن مدرن. نمي دانم چرا به ناگاه تصميم گرفتم اين پست وبلاگ را اختصاص به استاد عليرضا ظريف بدهم. شايد اگر روزي قرار بر اين شد كه منزوي‌ترين فرد جهان انتخاب شود او قطعن يك نقاش خواهد بود. با خواندن پرسه زندگي نقاشان بيش از پيش متوجه خواهيم شد كه هنر رابطه عجيب و غريبي با انزوا دارد. با سرگذشت چند نقاش آشنايي داريم؟‌ كيت هرينگ ، ژان ميشل باسكيتا و يا نامي آشنا گوگن نمونه هاي شاخصي براي اين ادعا هستند.

دكوراسيون ضرروي. اين لقبي است كه يكي از كاراكترهاي فرعي كتاب قاضي و جلاد دورنمات به هنرمندان نسبت مي‌دهد. به خيال من متاسفانه زيباترين و در عين حال تيزبينانه‌‌ترين لقبي است كه مي‌توان براي يك هنرمند متصور شد. هنرمندها در همه جا حضور دارند. البته يك حضور غايب. تبليغات جز لاينفك جوامع متمدن است. تناقض عجيبي است: تبليغات و جوامع متمدن و با فرهنگ:

مذاكرات بايد مخفي نگه داشته شود و اين كار با حضور هنرمندها به بهترين وجه انجام مي شود. ضيافت كباب نوشيدني سيگار برگ زن و گپ

دورنمات جملات پرمغزي را از زبان كاراكتر داستانيش بازگو مي‌كند. موارد بالا همه در جوامع متمدن از باني تمدن آن جامعه گرفته مي‌شود. همان غم نان كه شاملو آن را بر سر زبان ها انداخت.

هنرمندان حوصله اشان سر مي رود مي‌نشينند و دور هم و توجهي ندارند كه سرمايه دارها و نماينده‌هاي آن قدرت خارجي جلسه مي‌گذارند. نمي خواهند هم توجه كنند چون علاقه اي ندارند. هنرمندان فقط به هنر توجه مي‌كنند.

 

2

كيت هرينگ هميشه مرا ياد عليرضا ظريف مي‌اندازد. هرينگ ي كه قبل از ورود ماموران ايستگا‌هاي مترو نقاشي‌اش را با كچ بر روي در و ديوار مي‌كشيد و فرار مي‌كرد. و پيش از آن كه ماموران ايستگاه آن را پاره كنند و بردارند ده‌ها هزار تماشاگر آن ها را مي‌ديدند و در خاطر خود مي‌سپردند. البته عليرضا ظريف هيچ وقت دست به اين كارها نزده و نخواهد زد. چون آن قدر شناخته شده و وارد بر حرفه‌اش است كه به راحتي نمايشگاه برپا مي‌كند. صريح و پر انرژي. اين‌ها مصداق براي استاد عليرضا ظريف است كه جوانان زيادي طي اين سالها در زير نظر ايشان تبديل به نقاشان بزرگي شده‌اند. شايد جمله‌اي را كه مي‌گويم كليشه باشد ولي حقيقت دارد: براي شناخت نقاش جماعت بيش از هر چيز ديگري بايد ساعت ها خيره به بوم نقاشي شد و تمام زوايا را مدنظر قرار داد. شايد بي ربط نباشد كه نقاشي را ناب ترين دستاورد انسان‌ها دانست. عليرضا ظريف از آن دست از آدم هايي است كه آنهايي كه بايد، خوب مي‌شناسندش. متاسفانه از دوستان شناخته شده و نزديك استاد كسي نمانده كه براي شناخت و نقد و بررسي آثار و شخصيت ايشان از آنها پرس و جو كنم. از زمان آشنايي و دوستي و همكار اش با مهدي اخوان ثالث در صدا و سيما آبادان و ادمه پيدا كردن دوستي تا جايي كه به خواست شاعر گران قدر ، اخوان ،‌ براي كتاب  درخت و پير و جنگل نقاش هايي مي كشد كه به علت سياه و سفيد شدن نقاشي‌هاي رنگي ترجيح دادند كار نشود. ( درخت پير و جنگل/ مهدي اخوان ثالث/ انتشارات نگاه/صفحه 11)

و يا از رفاقتش با شاملو و اولين ديدارش با او در آبادان وقتي كه شاملو براي ديدن طراح مجله‌اش، خوشه، به ديدنش مي‌رود. ايشان در آن وقت بيست و يك سال سن داشته‌اند. از تغيير امضايش كه به درخواست شاملو شكل گرفت.

و يا خسرو گلسرخي كه در روزنامه كيهان در وصف آثار ايشان مطالب نوشتند.

در كنار اين ها مرتضي مميز كه از نظر ايشان نام عليرضا ظريف به صدا و سيما مراكز استان ارج و قرب انكار ناپذيري داده است.

... تا باشد كه بيشتر در مورد عليرضا ظريف و نقاشي‌هايش صحبت كنم. و همچنين هرينگ و ژان ميشل باسكيتا.

 

                

                                                         اثر کیت هرینگ ۱۹۵۸-۱۹۹۰

+ نوشته شده توسط میلاد ظریف. در پنجشنبه هفدهم خرداد 1386 و ساعت 19:32 |