
اف.ام. موج 485.فرکانس 605: یک ابوشلمبو وارد اروند شد.
ماه دیگه، صبحها میرفتم داخل ساختمان H و ظهرها از داخلش بیرون میآمدم. چهل و پنج سال قبلتر ساختمان H را ساخته بودند. خوب میدانستم رادیو بردن تو ساختمان H ممنوعه! اینو بُبام گفته بود. بُبام خودش چهل و پنج سال پیش روزی دوبار وارد ساختمان H میشده و دوبار از ساختمان خارج. رادیو من قهوهای رنگ است. آن موقعها فقط یک موج میگرفت. من که هنوز سواد نداشتم. بُبام میگفت:
رادیوت فقط یک موج میگیره: اف.ام.موج 485.فرکانس 605
و بعدش یه جور میخندید که انگار خودش صاحاب رادیو است.
بُبام اون روز زود اُمد خانه. صدای زنگ چرخش رو به صدا در آورد و درِ هال رو باز کرد. من داشتم با رادیوم ور میرفتم. نِهنَم داشت اصبع میخورد. نگاهش که کردم داشت به نِهنَم نگاه میکرد. رو لبش لبخند بود. فهمیدم که نِهنَم زودتر فهمیده بُُبام خبر خوشی داره! بُبام هر وقت خبر خوشی داشت برا نِهنَم از عطاری جلالی کاری میخرید برا من پاکوره از عمو سالی. تو آبادان فقط من به کافهچی هندی خیابان پهلوی میگفتم عمو سالی. بُُبام بیبرو برگرد سالی یک بار خبر خوشی داشت که یا منو میبرد کافه عمو سالی پاکوره بخورم یا خودش پاکوره میگرفت برام میآورد. ولی آن روز فقط ادویه دستش بود. کیسه رنگِ قصب ادویه را داد دست نِهنَم و مثل دیروز، پریروز و روزهایی که از سر کار خرد و خسته میآمد، لبش رو گذاشت رو گونه سرخ نِهنَم و ماچش کرد. سرم و انداختم زیر و الکی به رادیو ور رفتم. یادم آمد ازش نپرسیدم زمانِ اونا کسی رادیو میبرده تو ساختمان H که آمد نشست کنارم. چهار زانو و سرش و آنقدر خم کرد که چشمام دیدش.
: تو لک نرو! کادو تو هم توی حیاطه. کنار باغچه.
خوشحال شدم ولی نخندیدم. کسی پاکوره را میزاره کنار باغچه؟ آن هم تو این خرما پزون؟ بُُبام بعضی موقعها یه کارهایی میکرد آدم شاخ در میاورد. نمونش همین رادیو خریدنش. یه روز همین طوری برام رادیو خرید و منم همین طوری به قول نِهنَم معتادش شدم. (معتاد نمیدونم یعنی چی. از بُبام پرسیدم. اونم گفت: به بعضی از آدمها میگن معتاد. گفتم رفتیم بیرون نشونم بده. اونم اون موقع که قحطی صبور اومده بود گفت: مثل صبور کمیابن. و نِهنَم رو کرد به بُُبام و گفت: بیچاره صبور! جخ شرجی که فک و فراوون میشه! و با هم خندیدند. منم از خندَشون خندم گرفت. )
پریدم تو حیاط. ولی خبری از پاکوره نبود. کنار باغچه یه ماهی سبز، توی تور دراز به دراز چشمهایش رو من ثابت بود. اول فکر کردم صبوره. نزدیک شدم. کنار باغچه زیر سه پستان رو دو زانو نشستم. چشمهای سبزِ ماهی توی تور، مثل عکس بُبای بُبام بود، که بُبام هیچ وقت از تو ساک قهوهای بیرونش نمییاره. عکسی که هر جا بری نگاش روته! بُبام هر بار دلش برا باباش تنگ میشه میره سر وقت ساک قهوهای. یک بار یواشکی رفتم سر وقت ساک. زیپشو که تا آخر کشیدم دو تا چشم از کاسه در آمده ِ بدون مژه، نگاهام را گیر انداخت. مثل یه تله موش. با یک فرق کوچیک. تله موشِ بدون پنیر. که آن قدر یکجا خاک میخوره تا موشِ برا گردگیری خودش را میاندازه تو هچل. آن روز زیپ ساک را کشیدم و دیگه هیچ وقت نرفتم سراغش. دو سه بار هم تو خواب چشمهای بدون مژه آمدند سراغم. چشمهای چند قلو که جفت جفت توی جیب بِلدَرسوتهای سورمهای، از دل تاریکی میآمدند بیرون. خوب نگاهم میکردند. صدای خندهای تو آسمان تاریکِ خوابم میپیچید و دوباره دو جفت چشم بدون مژه توی جیب بلدَرسوت سورمهای. این رژه چشمهای هزار قلو میتوانست تا ابد ادامه داشته باشد؛ اگر من هیچ وقت با صدای باز شدن زیپ ساک از خواب نمیپریدم. اون روز صبح بُبام از نِهنَم سئوال کرد که کی رفته سر این ساک قهوهای؟
بیچاره نِهنَم از همهجا بیخبر گفت: چه میدونم. من که نرفتم. امیر هم که قدش نمیرسه. حتمن خیالاتی شدی. ( روزی که رفتم تو اتاق بُبام اصلن خیال نداشتم بروم سراغ ساک. دلم میخواست ولی قدم نمیرسید. روی دولاب بود. خود ساک یکهو افتاد رو زمین جلو پام. همان موقعها تو عالم بچگی فکر میکردم آن روز ساک دیگه تحمل وزن چشمهای بی مژه قاب عکس را نداشت. بعد از این فکر خندم گرفت. همچین چیزی غیر ممکن بود.)
نِهنَم آن روز خیلی زبان ریخت تا بُبام را مجاب کند که خیالاتی شده. که قرار نیست هر وقت بَباش بیات تو خوابش و فقط نگاش کنه تعبیرش این باشه که یک نفر رفته سراغ ساک. ( من خوب می دانستم، نِهنَم میدونه کار کارِ منه. من که آن قدر ترسیده بودم که ساک را همان طور ول کردم وسط اتاق. این نِهنَم بود که از ترس بُبام ساک را گذاشت سر جاش. )
بعدها یه بار دم دمای عید که نِهنَم برام یه بلوز زرد رنگ چهار جیب خرید شنیدم به بُبام گفت:
اگه لباس نو نمیخری لااقل یکی از لباسهای توی اون ساک قهوهای را بپوش. و مثل حرف زدن بچه کوچیکا ادامه داد: ( نِهنم هر وقت میخواست خودش را بیشتر تو دل بُبام جا کنه،
که هیچ وقت هم راه به جایی نمیبرد، بچه گونه حرف میزد!)
اون لباس سبزِ که دو تا جیب داره. همون که ممد داداشم از کویت برات اُورد را میگم.
و بُبام که خودش را به نفهمی زده بود گفت:
ها چی میگی تو! حالا کو تا عید. تا اون وقت کی مرده کی زنده!
اون سال عید بُبام طبق معمول عید دیدنی هیچ جا نرفت.
فقط نگاه آدماست که نمی میره! نگاه تو گور،نگاه تو عکس، نگاه ثابت که تا ابد میمونه. مثل شیره سه پستون میچسبه به دستت و بدیش اینه که با هیچ آبی پاک نمیشه. حتا آب اروند. نگاه میشه خورد و خوراکت.زِن و بِچَت. کنار باغچه نشستم و این حرفهای بُبام که بعضی موقعها به قول نِهنَم پِرورده میکرد ،مثهبرقی که تو خرما پزون بره،از ذهنم میگذشت. بُبام درِ حال رو باز کرد و آمد تو حیاط کنارم نشست. رو پولکهای سبز ماهی دست میکشیدم.
گفت: میدونی ئی چیه؟
دلم میخواست هیچی نگم و خودش بگه. ولی یه نوچ کردم یعنی نه؟
:ابو شلمبو.
خوب تعجب کردم. اسمش عجیب بود و منم عاشق اسمهای عجیب بودم. مثل ِ بیعارا (انگار نه انگار که پاکوره خوشمزه عمو سالی شده بود یه ماهی اندازه بیعا) گفتم: ابو...ابو شلمبو؟!
: ها. این را امروز یه جاشو هندی بهم داد. داشتم رکاب میزدم. تندیل امروز همه رو زود مرخص کرد. نمیدونم چرا. یهو اُمد گفت: برا امروز بسه. شماها مگه زن و بچه ندارید؟ برید بهشون برسید. سیاه انبو کنار خیابونُ گرفته بود و میرفت. پشتش هم تو تور همین بود. ( و اشاره به ماهی کرد که همین طوری داشت ما دو تا رو نگاه میکرد. )
:خُه
: هیچی. اول چند متری ازش گذشتم. ولی نمیدونم دلم براش سوخت که تو این گرما پیاده میرفت یا چشمای این زبون بسته ( این دفعه دست کشید رو سینه ماهی. یه لحظه فکر کردم ماهی دهنش را تا بنا گوشش باز کرد و بست. )
: خندید.
: کی خندید؟
: ئی ماهیه. همین آمو ابو خودمون!
بُبام نگاهم کرد و خندید. دستی رو سرم کشید و ادامه داد: ( از دهنِ ماهی چشم بر نمیداشتم. )
برگشتم. بهش که رسیدم خندید و همو طور که قدماش رو یواش کرد گفت:
ها آمو!؟ به خیالت مخم تاب برداشته که تو ای خرما پزون پیاده میرُم؟ شاید هم به خیالت مخ این زبون بسته تاب برداشته.
و پرید رو تَرکِ چرخ. دوچرخه تکونی خورد ولی کنترلش کردم. جوکی وزنی نداشت.
چشمامو تنگ کردم و گفتم:
جوکی یعنی چی بُبا؟
صورتش ترش شد. پیشونیش چروک برداشت. بُبام گفت:
بچه تو مگه بچه این خاک نیستی؟
شانه بالا انداختم یعنی من چه میدونم .
مردم ئی سرزمین، عادت دارن خوب نگاه کنن.خوب گوش کنن. به هندیها به خاطر شوخ طبعیشون میگن جوکی. خوب حالا دیقولو تو که پریدی تو حرفم! بگو کجا بودیم؟
چشمهایم را یه لحظه از کشیک دادن رو دهنِ ماهی، بر نمیداشتم. گفتم:
رو تیرک خیابون سیکلین با عمو جوکی.
بُبام خندید و زود خندهاش را قورت داد. عادتش بود. دهنش به اندازه گنتار باز میشد ولی خنده روی لبش به اندازه افتادن یه گنتار هم عمر نداشت. از این گنتار تا اون گنتار.گفت:
ها. یه پشت حرف میزد. تمام مراحل گرفتن ابو شلمبو را تعریف کرد. گفت که وقتی ابو شلمبو تو گنگی رو بغل کرده بود چه طور ماهی خارش رو فرو کرده تو سینش. میخندید و رو شانم میزد و میگفت: « صیاد باید صیدشو بشناسه. دوستش داشته باشد چه وقتی که هنوز نخوردش، چه وقتی که دیگه خوردش. »
بُبام مکثی کرد. یه مکث طولانی. آن قدر طولانی که مجبور شدم نگاهم رو از دهنِ ماهی بکنم و به چشمهای بُبام نگاه کنم که شده بود یه کاسه خون. بُبام تو تمام مدتی که نگاش نمیکردم گریه میکرد. گریه بُبام صدا خفه کن داشت. نه فینگ فینگی نه هقهقی. رد نگاشو زدم. و یا شاید فکر میکردم زدم. نگاهش تو چشمای ثابت ماهی بود. تو تمام مدت ماهی پلک هم نزده بود. گفتم:
بُبا ماهیها پلک هم میزنن؟
رویش را کرد به من. پشت دستهایش را کشید رو چشماش. گفت:
رو زمین هیچ ماهیای پلک نمیزنه؟ چه برسه به ابو شلمبو که میدونه قراره ساعت های آخر عمرش را تو این خاک بگذرونه.
ماهی جم خورد. منِ از هر چی پی نوشتِ بی خبر فکر میکردم با چشمای باز مرده. سِ نکردم. چشمام هم گرد نکردم. انگار از همان اول ماجرا میدونستم ماهی زنده هَس!
: خوب دیقلو کجا بودیم؟
ادامه در سایت رمزآشوب
داستان خبوس و هِلِ هِلهِ گرگ چَمبِلی در رمزآشوب