
زنگ ِ اول: مبصر کلاس ِ آدم بزرگا شُدَم. اسم ِ آدم بزرگایی رو ک قبل از آمدن ِ خانم معلم عذیت میکردند، مینوشتم روْ تخت ِ سیا. بابام هم جزِ آدم بزرگْ بَدا بود.
زنگ تفریح: پسر بَچ ِیی* رو تَنِ ِ بُریدِ شُد ِ درختی نشستِ و توْ دستش سَبدی، پر از کاغذ مچالَست. پسر سوت میزَن ِ و کاغذآ رو پَرت میکن ِ روْ زمین.
زنگ ِ دوّم: هیچ وقت دوس نداشتم معلم بِشَم. ولی ی روز زنگ دوم، با رفتن من ب ِ سر کلاس، درس شروع شد. هَمِ ِ کساهی ک پشت ِ نیمکتای ِ چوبی نشست ِ بودن آدم بزرگا بودند. یکی برپا داد. من معلم آنها بودم و آنها بدجوری بِ من نگا میکردند.
رو تختِ سیا پر از اسم آدم بَدا بود. بابام هم جزِشون بود. گِریم گرفت و برای این ک جلوی شاگردام کم نیارم ب ِشون گفتم تا زنگ ِ پنجم، در دفتر مشق ِشون اسم آدم خوبای زندگی شون روْ بنویسند.
زنگ ِ تفریح: پسر بَِچ ِیی رو تَنِ ِ بُریدِ شُد ِ درختی نِشست ِ و توْ دستش سَبدی، پر از کاغذ مچالَست. پسر سوت میزَن ِ و کاغذآ رو پرت میکن ِ روْ زمین.
زنگ ِ سوم: توْ حیاط ِ مدرسِِِ بِ جارو بابا-ِ مدرِس ِ دست میزَنم. دوروبَرم را نگا میکنم و وقتی مطمئن میشَم بِ غیر از خودم هیچ کس توْ حیاط ِ نیست جارو روُ، روْ زمین میکشم. نال ِ جارو ک در مییات بابا-ِ مدرِس ِ ک تیزترین گوشای ِ جهان روُ دارِ از خونَش مییات بیرون. اخم ب ِهِم میکن ِ. جارو روْ پرت میکنم روْ زمین و همین ک ِ میخام فرار کنم مُچ ِ بولیزم را میگیرِ. بِاِم میگِ:
« کجا میخواستی فرار کنی. من مَگِ چیزی گفتم؟»
من هیچّی نمیگم. یعنی روم نمیش ِ چیزی بگم. بِاِم میگِ:
« من خیلی وقت است مُردَم. حیاط مدرِس ِ هم خیلی کثیف شُد ِ. دوس داری حیاط روْ با هم آب و جارو کنیم؟»
میخندم و بابا بِاِم یک جارو کوچَک، لنگِ ِ جارو خودش، میدِ.
حیاط ِ مدرِس ِ یکهوُ پُر میش ِ از کاغذ مچال ِهایی ک باد آنها روُ روْ زمین میکش ِ. من جارو میکنم. بابا زمین را آب میزَن ِ_ آخ ِ وقتی کاغذا روُ با جارو روْ زمین میکشم ازشون رنگ قرمز مییات بیرون_ بابا همون طور ک سرش روُ می ندازِ پایین تا اشکهاشو من نبینم، میگِ: زود باش الان زنگِ تفریح میخورِ.
زنگ ِ تفریح: پسر بَچ ِیی رو تَنِ ِ بُریدِ شُد ِ درختی نشسته و توْ دستش سَبدی، پر از کاغذ مچالَست. پسر سوت میزَن ِ و کاغذآ رو پرت میکن ِ روْ زمین.
زنگ ِ چهارم: بابام از سر کلاس جیم میش ِ؛ تا بیاد مدرِس ِ اوضاع درسی منو سُآل کن ِ. در دفتر مدیر کسی نیست. مجبور میش ِ خودش بیاد سر ِ کلاس درس. در بزن ِ. کسی دَرْ را باز نَکن ِ. کمی صبر کن ِ و دوبارِ در بِزن ِ. کسی چیزی نگ ِ. دَرِ کلاس را آرام باز کن ِ. [آدم بُزرگا سَرشون بِ درس و مقششون گرم است. کسی سر بلند نمیکن ِ.] تا اسم خودش را رو تخت ِ سیا ببین ِ وحشت زدِ بپرس ِ:
« اسم منو کی نوشته این جا؟ »
هیچ کس جوابی نَدِ. بابام بِ2 از کلاس بیرون بیات. تو حیاط مدرِسِِ ِ پاش رو کاغذ مچال ِها بِرِ و زمین بخورِ. با کاغذِآ رو زمین کشید ِ ب ِش ِ و سر و صورتش قرمز ش ِ. دوبارِ بلند ش ِ و بِ2 از کنار ما بِگذرِ. [ من و بابا سخت مشغول کاریم.] بِ بابا میگَم:
« این کی بود؟ چه قدرعجله داشت؟ »
بابا میگ ِ:
« یکی از شاگردا. دفترِ مشقَش را جا گذاشت ِ. رفت دفترِ مشقش روُ بیارِ. »
زنگ ِ تفریح: پسر بَچ ِیی رو تَنِ ِ بُریدِ شُد ِ درختی نشست ِ و توْ دستَش سَبدی، پر از کاغذ مچالَست. پسر سوت میزَن ِ و کاغذآ رو پرت میکن ِ بِ سَمت ِ آسِمان؛ کاغذآ دیگِ پاین نمییان.
زنگ ِ پنجم: یکی از آرزوهایم این بود که برای یک بار هم که شده زنگ پنجم به سر کلاس بروم. سلام کنم. خودم را آماده کنم جواب سئوال معلم را بدهم که میپرسد: « تا حالا کجا بودم؟ »
و من بگویم: « به بابا کمک میکردم. داشتم کاغذ مچاله جارو میکردم. »
معلم بخندد و بگوید: « چون که راستش رو گفتی اجازه میدهم بنشینی سر جایت. ولی یادت باشه آخرین بار است که دیر میآیی سر کلاس. »
من میخندم و میدانم این اولین و آخرین بار است. خوبی آرزو همین است که یا اصلا برآورده نمیشود یا اگر برآورده شود همان یک بار مزه میدهد. نیمکتها را یکی یکی رد میکنم تا به نیمکت آخر میرسم. کنار دستم بابام نشسته است. بابام از این که مشقهایش را ننوشته است سرش را روی نیمکت چوبی گذاشتهِ و گریه میکند. میخواهم بلند شوم و به معلم بگویم:
«که بابا مُردهِ. کسی نیست زنگ بزند.» که زنگ را میزنند.
دست ب ِ دست ِ بابا که وارد حیاط میشیم حیاط تمیز ِ تمیزَست. پسر بَچ ِ هنوز دستِش رو زنگِ.
شیراز/ پاییز 86
* این پسر بچه با آن سبد در دستش خیلی قبل تر در وضعیتی به قلم آقای سعید شریفی ظاهر شده بود.
منتشر شده در سایت جن و پری

