تبليغاتX
!فعلن اسم ندارد
 

                            

مريخ

 

فيلتر سيگار را كه در راه آبِ حوضِِ كوچكِ حياط انداخت، درست هفتاد ساله هستم كه بيدار مي‌شوم. تشنه‌ام است و پدرم آن قدر بي‌تاب كه باز يادش مي‌رود شيرِِ آب را باز كند. بعد صداي پاي پدرم را مي‌شنوم كه بعد از چند بار كشيده شدن به روي زمين قطع مي شود.اين تمام تصوير استاندارد پدرم است كه سالي يك بار در شب تولد من شكل مي‌گيرد. بيش از اين نمي‌توانم بگويم؛ تا فردا كه ماموران آتش نشاني، صبح زود، كنار حوض مي‌ايستند:

تصوير: فيد

صدايي كه انگار از ته چاه بيرون مي‌آيد: آقا از ما چه كمكي بر مي‌ياد؟

صدا –ِ پدرم كه انگار ته چاه گير كرده: لطفن بچه‌ی من را نجات دهيد؟

همان صدا –ِ  اولي: اوه... پس چرا معطليد؟ بگوييد بچه‌اتان كجاست؟ چند سالش است؟

هميشه به خيالم پدرم در اين زمان لبخند مي‌زند و بعد صدا –ِ پدرم: بله ببخشيد. بچه‌ی هفتاد‌ساله‌ی من توي اين راه آب گير كرده.

تا چند لحظه هيچ صدايي

بعد

همان صدا –ِ اولي: شما ما رو دست انداختيد آقا؟

بدون هيچ مكثي صدا –ِ پدرم كه انگار كسي در چاه دنبالش كرده: نه نه نه من ...مَـ

نه صدا –ِ اولي نه صدا –ِ پدرم، صدايي آرام، كه حتا چاه هم به دادش نمي‌رسد: آرام باشيد لطفن و براي ما واضح توضيح دهيد چه اتفاقي براي بچه‌ افتاده؟

صدا –ِ پدرم: بچه‌ی من در ته اين راه آب گير كرده و شما به جاي سرو كله زدن با منِ هفتاد ساله، زودتر او را نجات دهيد.

همان صدا –ِ اولي: آقا شما تا همين جا هم بسيار وقت ما را گرفتيد.

بعد از مكثي كوتاه، همان صدا: برويم.

صدا –ِ پا چند صدا –ِ  با صدا –ُ  بي صدا كه آرام دور مي‌شوند.

×××

اصرارم به ماموران آتش‌نشاني بی‌فايده بود. آنها به هيچ قيمتي حاضر نمي‌شدند شيلنگی را كه به مخزن آب وصل بود، در راه آب فرو كنند. بعد از رفتن ماموران در اتاقم پشت ميز مي‌نشينم. به كاغذ سفيدِ روي دستگاه تايپ نگاه مي‌كنم. كاغذ را بر مي‌دارم. تاه مي‌زنم. در پاكت نامه‌اي مي‌گذارم. و بعد آن را داخل راه آب حوض مي‌اندازم.

×××

مثل هميشه بچه خودش را آماده كرده بود تا نامه‌ی پدرش را دريافت كند. نامه را كه به دستش رسيد باز كرد. در پاكت نامه خزيد. در سفيدي صفحه كه گم شد، پدرش كنار دستش نشسته بود. مثل هميشه پدرش زودتر رسيده بود. پدرش را بوسيد و گفت:

بوي سيگار مي دي قول بده ديگه سيگار نكشي؟

پدرش هيچ نگفت.

                                                                                                           شيراز/ پاييز 86

داستانک مریخ+۵ داستانک دیگر در سایت رمزآشوب

+ نوشته شده توسط میلاد ظریف. در پنجشنبه سیزدهم دی 1386 و ساعت 19:0 |