تبليغاتX
!فعلن اسم ندارد
 

                              

قُل اول

ديدار رهبر انقلاب با شاعران متعهد به تعويق افتاده

مدير فرهنگسرا: در تلاش براي زايش كلمه‌اي هم مصداقُ وزن بح بح

 

قْل دوم

گشتِ مسعود طوفان در ته دره به دنبال مادر و پدر واقعيش   

سيمين بهبهاني: پول صندلي اتوبوس ارمنستان داده‌ام، مي گويند پول ترمز دستي جدا

 

قُل سوم

تاييد يا رد صلاحيت مهران مسئله اين نيست! دغدغه اين است

خواب جَنت حجت است: ارواح عمه‌‌ام به خواب نه نه ام آمده گفته مهران رد

996 نقاب براي مهران، خواب ضرغامي جدا

 

قُل چهارم

حاشيه نويسي بر شعر تشييع حاشيه استاد عزلت؛الان

حاشيه نويسي بر قل سپيد سقط شده؛ بعدن جدا

 و ديگر هيچ

 

+ نوشته شده توسط میلاد ظریف. در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387 و ساعت 16:48 |
 

   

                         

                           

«خواهر زوئه می‌گفت هر دانه برف با آن یکی فرق دارد درست مثل آدمها که جای همدیگر را نمی‌توانند بگیرند.»                                                                            برف/خولیا آلوارس

               

                                             

  

تهران- 7 شهریور 86

سلام فرنگیس

امروز صبحِ زود رسیدم تهران. توی گاراژ، داخل ماشینِ مصطفی نشسته بودم که داداش آمد. ماشینش همراهش نبود. می‌گفت توی گاراژه. مصطفی ما رو همراه خودش تا محل کارش برد. محل کارش کنار فلکه‌ای بود که یک ساعت گنده وسطش تیک تاک می‌کرد. بعدش  سه تا اتوبوس سوار و پیاده شدیم تا رسیدیم خونه داداش. راستی آن خانمی که تو گاراژ قزوین مرا به او سپردی، زن نبود. مرد بود. از پلیس راه قزوین که رد شدیم روسریش را که به موهاش چسبیده بود برداشت. بعدش هم حسابی با دستمال رو صورتش کشید. بعد سبیل چسباند. حالم به هم خورد و می‌خواستم عق بزنم ولی خودم را نگه داشتم. وقتی زن داداش مرضیه را دیدم با آن موهای سفید و خنده‌های بدون دلیلش بیشتر حالم بد شد؛ مرضیه کلی موی سفید روی سرش در آمده. نمی‌دانم یکهو چِم شد که عق زدم تو بغلش. می‌خندید و دستاش رو بلند کرده بود به سمتِ دستشویی و حمام. ننه این جا دستشویی و حمامشون یکیه. یه بوی بدی هم می‌ده. بوی تیزی که نمی‌دانم از چی بود ولی حالم را بدتر کرد. شب که کنار امیر‌علی خوابیده بودم باز اون بو می‌خورد زیر دماغم. امیر‌علی می‌گفت ماله اون بشکه‌های سفید و سبزه که توی دستشوییه. ولی من هیچ وقت تو دستشویی این بشکه‌ها را ندیده‌ام. فکر کنم حق با داداشه: امیر‌علی بیش از حد خیالباقه. اصلن بچه‌های این جا همشون خیالباف هستند. آنها هم در مورد بشکه‌های رنگ و وارنگ حرف می‌زنند که شب‌ها راه می‌روند و بوی بد می‌دهند. بعضی‌هاشون هم عاشق آن بشکه‌ها شده‌اند و یکیشون هم که می‌گفت شب‌ها دور از چشم ننه و باباش می‌ره سر وقتِ بشکه‌ها و آنها را بو می‌کنه. می‌گه خیلی بوی خوبی می‌ده. ببخشید مادر این‌ها را برایت تعریف می‌کنم. ولی دلم نیامد برات دروغ بنویسم. راستی سلام من را به همه برسان. دلم برایت خیلی تنگ می‌شود. فعلن عرضی ندارم. این نامه را می‌دهم داداش تا بده به مصطفی که برایت بیاوره ده.

قربانت

دخترت فریبا

 

 

تهران- 21 مهر 86

فرنگیس سلام

حالت چطور است؟ دردت به سرم پاهایت هنوز درد می‌کند؟ بچه‌ها چه طور هستند؟ دلم برای ابو دیونه تنگ شده؟ باورت می‌شود؟ نمی‌دانم چرا یکهو یادش افتادم؟ هفت شب پیش داشتم ظرفها را می‌شستم. امیرعلی خواب بود. داداش داشت دم در با یک آقایی حرف می‌زد. داداش هی می‌گفت: «ندارم! به خدا ندارم. سهمیه خودم مگه چه قدره؟ منم زن و بچه دارم.» هر شب یکی دو تا می‌آن دم در و داداش همین حرف‌ها رو تکرار می‌کنه. کلی ظرف بود برا شستن. اول فقط صدایی گنگ و نامفهوم بود. شیر آب را بستم تا صدا را درست بشنوم. فایده نداشت. صدا بلند و بلندتر شد. از آشپزخانه آمدم بیرون. گیج و منگ وسط خانه به دنبال صدا می‌گشتم که داداش از کنارم رد شد و تنه‌ای بهم زد و رفت داخل دستشویی. در دستشویی که باز شد گوشهایم پر شد از صدای زن داداش که داد می‌زد: این منم تو این بشکه‌ها. دست‌های من تو این بُشکن. پاهایم تو این یکی. سرم هم تو اون یکی.

دویدم به طرف دستشویی. زن داداش کف دستشویی نشسته بود و تا چشمش به من افتاد خندید. از اون خنده‌هایی که ابو‌خُله وقتی خاله گل‌بهار اسماعیل رو به دنیا آورد، کرد. همه می‌گفتند اسماعیل مادر زاد کره. همه می‌گفتند اگه ده ما آن قدر پرت نبود، اگه مش‌حسن زنده بود، اگه خروس بانگ برنداشته بود، اگه اگه اگه اسماعیل کر نمی‌شد. داداش از توی دستشویی پرید بیرون و رفت طرفِ در. دست مردی رو که چند دقیقه قبل‌تر داشت باهاش حرف می‌زد، گرفته بود و کشید توی خانه. تو این فاصله مرضیه بشکه سبز و سفید را ریخت رو سر و هیکلش. من پاهایش را چسبیده بودم و التماس می‌کردم که نکن این کارُ ولی اون فقط می‌گفت: می‌بینی اینها پر از مرضیه‌ان. این بشکه‌ی سبزِ دست‌های منه. به سلامتی...

و بشکه رو روی سرش خالی کرد. اون پایین من عق می‌زدم و پاهای زن داداش رو با دو دست محکم چسبیده بودم.

«بدبخت عق می‌زنی. اینها تو هم هستی. تو اینها عقل‌های تو و خاله بهار و سَلمه، تمام هم ولایتیات هست. این بشکه سفیدِ عقلِ توِ. به سلامتی...

و بشکه رو روی سرش خالی کرد. داداش دست مردِِ غریبه رو ول کرد و پهنِ زمین شد. سرش را می‌کوبید به دیوار و می‌گفت: برو جمعشون کن. برو همش مالِ خودت. مردِ همان طور زل زده بود به من و زن داداش. هیچ نگفت تا داداش بلند شد و توی سینه‌اش ایستاد و گفت: مگه با تو نیستم؟ برو جمعشون کن. نمی‌بینی دارن می‌رن تو چاه.

نَنه باورت نمی‌شه که بگم داداش با یه حرکت مردِ غریبه را پرت کرد وسط حمام. بعد می‌گفت باید همشون رو لیس بزنی و با دو دستش خواست دهن مرد را که قفل شده بود، باز کند که چند تا از همسایه‌ها ریختند توی حمام. دست و پای داداش را گرفتند، از حمام بردنش بیرون. زن داداش فقط می‌خندید و موهایش را چنگ می‌زد. آن شب دیگه نفهمیدم چی شد. یک دفعه یادم افتاد به امیر‌علی. تا موقعی که نرفتم توی اتاقش باورم نمی‌شد که تو اون همه سر و صدا خواب باشد. پنجره اتاقش باز بود. سر و هیکلم خیس بود و همان بوی شب‌های پیش را می‌داد؛ خیلی خیلی نزدیک‌تر. کنار امیر علی دراز کشیدم و چشم که باز کردم نه امیر‌علی بود و نه شب.

مادرم، فرنگیس، باید برم دنبال امیرعلی، از مدرسه بیارمش. سر راه هم این نامه را می‌اندازم صندوق پست. به داداش اعتماد ندارم. فکر می‌کنم نامه قبلی را نداده به مصطفی تا برایت بیاوره ده.

دیگر عرضی ندارم.

دخترت فریبا

 

تهران- 25 آبان 86

سلام فرنگیس

دیروز زن داداش گم شد. مثل همیشه صبح خیلی زود داداش رفته بود بیرون. من نمی‌دونم داداش صبح به اون زودی کجا می‌ره. تاکسی‌اش هم که از روزی که آمدم توی گاراژ پارکه. امیر‌علی را بیدار کردم، ناشتا بهش دادم و بردمش مدرسه. وقتی برگشتم درِ خانه باز بود. زن داداش هم نبودش. تا شب که داداش برگشت هنوز امیدوار بودم که زن داداش برگردد. وقتی برای داداش داستان را تعریف کردم، زد تو گوشم. اول جا خوردم. و گفتم: به من چه. بشین تو خانه مواظب زنِ دیوونت باش. اونم گفت از جلوی چشمش گم شم. الان که فکر می‌کنم می‌بینیم آن سیلی حقم بود. شب‌ها قبل از این که بخوابم داداش به من می‌گفت: صبح که امیر‌علی را می‌بری مدرسه درِ خانه را قفل کن.

یادم رفت؟ یادم نرفت؟! نمی‌دانم! تو این مدت این جا آن قدر چیزای عجیب و غریب دیدم که مَحال نمی‌دانم من در را قفل کرده باشم و زن داداش مرضیه با یک کلید زاپاس در را باز کرده باشد. داداش می‌گه درِ این خانه فقط دو تا کلید داره؛ یکیش دستِ منه یکیش دست خودش. از شما چه پنهان از گم شدن زن داداش زیاد هم ناراحت نیستم. شب قبل از آن روزی که گم شود کنار امیر‌علی دراز کشیده بودم. داشتم به حرف‌های امیر‌علی فکر می‌کردم که ازم پرسیده بود: خاله، اون لباس قرمزت را چه کار کردی؟

همان موقع فهمیدم منظورش کدام لباس است. ولی خودم را به اون راه زدم و گفتم: کدام لباس قرمزه؟

- همان که خیس خیس بود. همان لباسی که باهاش تا صبح کنارم خوابیدی؟

مثل این که همه چی را می‌دانست و من بی‌خود داشتم به اون راه می‌رفتم: انداختمش دور. همان شب از همین پنجره.

امیر‌علی نیم خیز شد و با صدای بلند گفت: نباید این کار را می‌کردی؟ نباید این کار را می‌کردی. و ملافه سفید را کشید روی صورتش و دیگر هیچ چیز نگفت. باران زده بود و هوا بوی خاک ده را گرفته بود. داشتم به سیب‌های بالای ده فکر می‌کردم که یکهو دیدم درِ اتاق باز شد. بلند شدم و فقط جیغ کشیدم. زن داداش بود. یک طناب هم تو دستهایش بود. داشت می‌آمد طرف من و امیرعلی که خوابِ خواب بود. نمی‌دانم چرا تو همچین مواقع امیر‌علی از خواب بیدار نمی‌شه. داداش آمد و دستش را کشید که ببردش بیرون ولی او می‌خندید. داداش هم محکم زد تو گوشش. چشمهای مرضیه توی نور ماه برق می‌زد. اول دلم خنک شد ولی بعد که داداش گریه کرد و گفت: یا خدا شفاش بده یا از رو زمین برش‌دار، دلم برای هر سه‌شون سوخت. فرنگیس، داداش خیلی پیر شده. کلی موی سفید توی سرش سبز شده. فرنگیس من از این جا می‌ترسم. خیلی وقت نیست آمدم، ولی خیلی خسته‌ام. از همه چی این جا خسته شده‌ام. از بوق ماشین‌ها. از نور خیابان‌ها و مغازه‌ها که شب تا صبح روشن هستند. این جا کسی خواب نداره. همه خواب زده‌اند. من هم شب‌ها خواب به چشمام نمی‌یاد. داداش شب‌ها از تو یخچال چند تا قرص می‌یاره بیرون و می‌خوره. همان قرص‌هایی که به زور به خورد زن داداش مرضیه می‌داد و اونم همه قرص‌ها را تو دهنش جمع می‌کرد و بعد تف می‌کرد. داداش می‌گه برای این که شب‌ها خوابش ببره قرص‌ها را می‌خوره. ولی هر شب خودم صدای قدم‌هایش را می‌شنوم. شب تا صبح راه می‌ره و بعضی موقعها چیزهای نامفهومی می‌گه که من هیچی ازشون نمی‌فهمم. فرنگیس این جا کسی نیست که من باهاش حرف بزنم. امیر علی که خیلی کوچک است. تو رو خدا یه کاری کن من برگردم پیشت. دیروز داداش گفت مصطفی را دیده و گفته که تو سلام رسوندی. ازم خواست که اگر نامه جدیدی دارم به او بدهم که او هم بده مصطفی برات بیاوره ده. راستش را بخوای اصلن به حرف‌های داداش اعتماد ندارم. ولی چاره‌ای ندارم. نامه قبلی را که انداختم داخل صندوق پست، پیرمردی که روی صندلی روبرو نشسته بود خندید و گفت: تاریخ مصرف نامه‌ات که گذشته؟

من که نفهمیدم منظورش چیه. تمام مدت روز را به حرفهای پیرمرد فکر می‌کردم. فردا بعد از این که امیر‌علی را رساندم مدرسه، دوباره مسیرم را کج کردم به سمت پیرمرد و صندوق پست. ولی نه خبری از پیرمرد بود نه صندوق پست! به جای صندوق پست یک خانم جوان ایستاده بود. کلی آرایش کرده بود. یک دامن قرمز بلند پوشیده بود درست مثل دامن قرمزی که داداش همان سال اول ازدواجش برایم از شهر سوغات آورد. ولی همه چیش یک کمی عجیب غریب بود. خواستم بگویم که دیروز به جای او یک صندوق پست بود که یک نفر آرام بر روی شانه‌ام زد. سر که برگرداندم همان پیرمرد را دیدم. خندید و گفت: انتظار دیدن من را نداشتی؟ نمی‌دانستم باید چی بگویم. دلم می‌خواست ازش در مورد صندوق پست بپرسم که گفت: ارتباط این چنینی تاریخ مصرفش گذشته. تو آن صندوق پست پر بود از این ارتباط های تاریخ مصرف گذشته. دبلیو دبلیو دبلیو یو؟

و بدون این که دیگه به من توجهی کند با همان خانم جوان ایستاد حرف زدن. شروع کردم به دویدن. من که از حرف‌هاش چیزی سر در نمی‌آوردم. تا خانه داداش فقط دویدم.

فرنگیس،مادرم، یک کاری کن  من زودتر برگردم. به محض این که نامه‌ام را خواندی بفرست دنبالم.

دیگر عرضی ندارم.

دختر تنهایت    فریبا

 

تهران- 17 آذر 86

سلام فرنگیس

از راه دور صورت ماه‌ت را می‌بوسم. دیروز مرضیه پیدا شد. داداش کنار یکی از خیابان‌ها پیداش کرده بود. من هنوز ندیدمش. از وقتی که آمده خانه رفته تو اتاق و بیرون نیامده. لباس بلند قرمز من هم تنش بوده. ولی من که از پنجره اتاق انداخته بودمش بیرون! فردای آن روز هم پشیمان شدم. رفتم پایین پنجره ولی نبودش. تمام این‌ها را به داداش گفتم ولی داداش می‌گه خیالاتی شدم. فرنگیس، داداش رنگش مثل چادر تو سیاه سیاه شده. امروز صبح دیر از خواب بیدار شدم. هیچ کس در خانه نبود. نمی‌دانم کی امیرعلی را برده بود رسانده بود مدرسه. درِ اتاق زن داداش بسته بود و روی دسته در لباس قرمزم آویزان بود. ذوق زده شدم و برش داشتم. خیس نبود. دیگه آن بوی را بد هم نمی‌داد. پوشیدمش. روبروی آینه ایستادم و به خودم خندیدم. کمی گشاد شده بود. زن داداش از آخرین باری که دیده‌ایش خیلی چاق تر شده. لباسم یک بوی جدید گرفته بود. زیاد از بوی جدیدی که گرفته بود خوشم نیامد. خیلی خوش بو‌تر شده، ولی نمی‌دانم چرا خوشم نیامد! از این که لباس را پوشیده بودم، از خودم بدم آمد. لباس را از تنم در آوردم. تنم یه بویی گرفته بود. رفتم حمام. یک بشکه سبز گوشه حمام بود. دیشب که رفته بودم دستشویی حتا یک بشکه هم آن جا نبود. رفتم زیر دوش. توی آینه نگاه به سینه‌ام کردم. بهشان دست کشیدم. توی دستهایم جا نمی‌شدند. فکر کنم نسبت به موقعی که از دِه آمدم این جا، بزرگتر شده‌اند. موهایم را دست کشیدم و یاد آن موقعها افتادم که تو موهایم را شانه می‌کردی و بعد گیسشان می‌کردی. یکهو دیدم دستانم پر از مو شده است. باز موهایم را دست کشیدم. با هر بار دست کشیدن به موهایم چند تار مو از سرم جدا می‌شد. کف حمام نشستم و گریه کردم. موها از زیر پاهایم رد می‌شدند و توی راه آب می‌رفتند. لا‌به‌لای گریه‌ام صدای خنده شنیدم. گوش تیز کردم. خنده‌های زن داداش بود. فرنگیس شاید خنده‌ات بگیرد ولی خنده زن داداش بود که از توی راه آب بیرون می‌زد. گوشهایم دوباره پر شد از خنده‌های زن داداش. بشکه سبز رنگ را برداشتم و روی سر و هیکلم خالی کردم. نمی‌دانم چی شد که گفتم: اینها پر از فریباان.به سلامتی...

حمام پر شده بود از خنده. خنده‌های من که از توی دستهایم از توی پاهایم از توی کله‌ام از توی چشمهایم می‌زد بیرون. دیگه صدای خنده زن داداش را نمی‌شنیدم. بیرون آمدم و لباس قرمزم را پوشیدم. دوباره همان بو را گرفت. گرفتم خوابیدم تا الان. هنوز کسی نیامده خانه. فرنگیس خواب دیدم برف اول را آسمان زده. فرنگیس اگه برف بیاد راهها بسته می‌شه. آن وقت من چه کار کنم؟ این نامه را نمی‌دانم چه کار کنم. تا برف نیامده یک کاری کن.

فریبا

 

تهران- 13 دی 86

فرنگیس سلام

 

دیشب یکی از هم بازی‌های امیر‌علی مُرد. هنوز باورم نمی‌شه. عصر همان روز با امیر‌علی و چند تا دیگه از بچه‌های ساختمان تو محوطه نشسته بود و بازی می‌کرد و برایمان باز از بشکه‌های توی خانه‌اشان می‌گفت. می‌گفت مامانش با باباش سر این که این بشکه‌ها توی خانه باشند یا نباشند هَمَش دعوا می‌کنند. کنار امیر‌علی دراز کشیده بودم که صدای جیغ شنیدم. تا خودم رو جمع و جور کردم روسری رو سرم کشیدم و از اتاق زدم بیرون چند تا جیغِ ممتد دیگه شنیدم. در خانه باز بود. پله‌ها را دو تا یکی کردم و رفتم طبقه پایین ساختمان. غلغله بود. کلی آدم جمع شده بودند. مردم را کنار زدم. داداش کنارِ درِ خانه همسایه ایستاده بود و سرش را تکیه داده بود به دیوار. دو تا مرد سفید پوش دو سرِ تخت چرخ‌داری را گرفته بودند و به زور از چنگ زن همسایه کشیدند بیرون. زن جیغ می‌کشید و می‌گفت پسرم را نبرید. تخت چرخ‌دار که از کنارم رد شد همان بوی آشنای نامه‌های قبل خورد زیرِ دماغم. پسر روی تخت دارزکش خوابیده بود و ملافه را تا آن جا کشیده بودند روی صورتش که پاهای لختِ کوچکش زده بود بیرون. سرم گیج می‌رفت. چشمهایم روی آدم‌هایی، که دست روی بینی گذاشته بودند و به زن همسایه نگاه می‌کردند، سیاهی رفت. زن لبا‌س‌هایش را جر می‌داد. دو سه تا زنِ دیگه دورش کرده بودند. دماغم، سرم،دستام، چشمام پر بود از همان بو، که انگار تو هر سوراخ این ساختمان مخفی شده بود. پلهها را دوباره به طرف خانه بالا رفتم. یک راست رفتم تو دستشویی. شیر آب را باز کردم. سرم را زیرش گرفتم. سر که بلند کردم زن داداش را توی آینه دیدم که پشت سرم ایستاده و سیگار می‌کشید. دودِ سیگارش را به طرفم فوت می‌کرد. صورتش مثل گچ سفید شده بود. بهم نزدیک شد و دمِ گوشم زیر لب گفت: هنوز نامه می‌نویسی واسه نَنَت؟

نذاشت جواب بدم. لبش را روی گوشم کیپ کرد و گفت: این صحنه‌هایی را که دیدی می‌نویسی دیگه؟ عجب داستانیه نه؟ واسه فرنگیس خانوم می‌نویسی که هم‌بازی امیر‌علی بنزین خورد؟ می‌نویسی که پسرک عاشق بشکه‌های رنگ و وارنگ شده بود؟

تو آینه نگاهم کرد و سیگارش را دوباره لای لبش گذاشت و دودش را فوت کرد تو گوشم. نفسم بالا نمی‌آمد. سرش را تکان داد و گفت: گوش‌ت با من هست یا نه؟

سر که برگرداندم، زن داداش نبودش. اصلن از همان اول نبودش. شاید هم فقط تو آینه بود. تو اتاق که رفتم امیر‌علی خواب بود. دیگه فکر می‌کنم امیر‌علی هیچ وقت خواب نیست و همیشه خودش را به خواب می‌زند. کنارش دراز کشیدم و درِ گوشش لالایی خوندم. فکر کردم گوشش به من است ولی نبود. خودش گفت: خاله من گوشم به تو نیست. گوشم به صدای طبقه پایینِ. گوش تو هم با مامان نبود. اگه بود که حتمن آتیش می‌گرفتی. ملافه را کشید رو صورتش و تا صبح گوشهایمان پر بود از صدای گریه زنِ طبقه پایین ساختمان.

فرنگیس الان رادیو گفت فردا آسمون برف اول را می‌زنه. یک صندوق پست است که دو هفته است هر روز می‌رم بهش سر می‌زنم. تا حالا که از سر جاش جُم نخورده. کسی هم سر جاش سبز نشده. تصمیم گرفته بودم این نامه و نامه قبلی را بندازم تو این صندوق. ولی چه فایده برف که بزنه همه راهها بسته می‌شه. فکر می‌کنم خودم بیشتر به این نامه‌ها احتیاج دارم تا تو. ننه من دعا می‌کنم پیش‌بینی آسمون برفی درست از آب در نیاد.

خداحافظ        فریبا

 

تهران -  9/ 11/ 86

 

سلام خدمت فرنگیس؛ مادر عزیزم

راستش خیلی شرمنگینم. غرض از نوشتن این نامه، این که چند روزی را اگر می‌توانی زمین و خانه میلک را ول کنید بیاید تهران. سهمیه بنزین یک ماه خودم را به مصطفی دادم تا هر جور شده، بیاید دنبالت. آمدنت به تهران فقط به خاطر فریبا است. هول نشو! به جان خودت، هیچ فکر نمی‌کردم آمدنش به این جا باعث شه این قدر به هم بریزه. فکر می‌کردم تو این اوضاع نابسامان می‌تونه کمک من باشه. هر چند، تا قبل از این که آسمون تهرون برفی بشه، کمک دستم بود. ولی نمی‌دونم چرا یکهو حالش تغییر کرد. خورد و خوراکش کم شده. رنگ به صورتش نمونده. چند مرتبه بردمش دکتر. ولی توفیری نکرد. دکتر قرص داد ولی به زور به خوردش می‌دم. شب‌ها نمی‌خوابد و همش کنار پنجره می‌ایستد. دیشب می‌خواست خودش را از پنجره پرت کند پایین. صبح هم که بهش گفتم قرار است تو بیای، مثل دیوانه‌ها رفت کف حمام را لیس زد و هی می‌گفت: «برو بشکه‌ها را از مصطفی بگیر. دماغم و سرم و دستام و گوشام تو اون بشکه‌ها است. حالا همشون سوخت می‌شه. نمی‌خوام فرنگیس بیاد.» بعد هم گریه و خنده‌اش قَروقاطی شد. من که چیزی از حرفهایش سر در نیاوردم. مرضیه هم بردم مریضخانه. شاید نتونم دیگه باهاش زندگی کنم. بیای اینجا، همه چیز را برایت تعریف می‌کنم. فقط زود جمع کنُ همراه مصطفی بیا تهران. تو می‌تونی کمک کنی. 

قربانت برم.

یوسف

 

                                                                        منتشر شده در نشريه اينترنتي جن و پري

+ نوشته شده توسط میلاد ظریف. در چهارشنبه هفتم فروردین 1387 و ساعت 20:50 |