
اگر واقعن راه افتاده باشی ممکن است بروی زیر پل یا بخوری به حصار و بروی توی کشت، و از این قبیل چیزها... هر چیزی میتواند بهانه شود.
جمله بالا قسمتی از حرفهای دکتروف بود در پاسخ به مصاحبهگری که از او این سئوال را پرسیده بود:
چند بار به بن بست میرسید؟
چند هفتهای است بدجوری گیر نوشتن پایان داستان بلندی هستم که دو سالیست مستمر مینویسمش. از شما چه پنهان به خاطرش چند داستان خوب را ننوشتم و یا نیمه کاره رها کردم و به نوعی بهش وفادار هستم. لاکردار یک شخصیت چموش و زیرک دارد که گوشش به حرف هیچ کس بدهکار نیست ( و قرار نیست هم باشد! ) خودش را هزار و یک جور بزک میکند تا دم به تله ندهد. من هم با هر سازی که می زند میرقصم چون بالاخره روزی را متصور میشدم مثل امشب که « آن چیز » بهانهای شود برای به دام انداختنش. بیچاره! هیچ فکر نمیکرد پایان اینچنینی برایش رقم خورد. آخه او ادعا دارد که زیادی بر چند و چون حرفهاش مسلط است.
سپاس جناب شکرالهی بابت این بهانه.



