تبليغاتX
اتاقی در گرای چند داستان کوتاه

 

                     

                                                                                             اثر نزار موسوی نیا  

در بیداری‌ی که به خواب شباهت داشت یا خوابی شبیه بیداری، زنی را دیدم که دو گاو قهو‌ه‌ای رنگ بر پشتش دولا شده بودند. بر گردن گاوها پاپیون سفید رنگی حلقه شده بود. تیغه باریک نورِ کم رمق خورشید که به سختی از لای کرکره‌های با چوب بامبو راهی به داخل خانه جسته بود در زیر هالوژنهای دور تا دور خانه در ستیز بودند. خانه‌ای که آدم را یاد دوران صامت سینما می‌انداخت. در چهار گوش خانه ارگ‌های بزرگ کلیسایی قرار داشت که گرد و خاک رویشان نشان از بی مصرفی آنها می‌داد. وسط خانه مابین دو ستون گاوها یک به یک با هر بار جلوعقب کردن بدن خود ماغی می‌کشیدند. بعد از چند بار قرار گرفتن پشتِ زن، دستهایشان را تا شانه‌اشان بلند کردند. با صدای ویژِ زیپِ دو پوسته چرمی که به پایین کشیده شد، از هر پوسته دو تا آدم کوتوله بیرون پریدند کوتوله‌هایی فربه با سرهایی بزرگ و بی گردن و دست‌های کوتاه. مثلِ آدم‌های تابلو‌های فرناندو بوترو·· ؛ بی روح و کسل‌کننده. که هر آنْ فکر می‌کنی یک قدم از تابلو بیرون می‌آیند و دهان کوچکشان را به جای بیننده در یک خمیازه آنقدر باز می‌کنند که قادرند هر کس و هر چیز را ببلعند. کوتوله‌ها دِفرماسیونی انگار از یک خوابی عمیق بیدار شده بودند که خمیازه کشان به طرف زن رفتند. زن با بدن لخت بر روی زمین وا رفته بود و وارفتگی‌اش توی چشمهای خاکستری‌‌اش سایه انداخته بود. سمت راست بدنش به جای سینه حفره‌ای بود عمیق. یکی از کوتوله‌ها آن یکی سینه زن را در دهان گرفت و بقیه در انتظار مکیدن به صف شدند. بعد هر چارتایشان با لپ‌های باد کرده دور هم حلقه زدند و بدون هماهنگی با هم محتویات دهانشان را جلوی پایشان تف کردند. از زمین بخار بلند می‌شد. انگار زیرِ زمین دور از چشم ما چشمه آب گرم می‌جوشید. بر روی زمین شیرها بخار شدند و در رَحِمِ زمین و هوا یک مینوتورِ· نسناسی متولد شد. با یک دست و یک چشم و یک گوش و یک سر و یک پا. و نصفه دهانی که نیمه باز بود و به دنبالِ نصف دیگر کلمه‌ای که انگار در نصف دیگر زبانش متولد نشده بود، دور خودش می چرخید و دست و پا می‌زد. چار کوتوله دوباره توی پوست چرمی‌اشان خزیدند و روی دوپایشان بلند شدند و با زبان‌های بیرون زده از دهان‌های گَل و گشادشان قسمتی از مینوتور نسناسیِ شیری رنگ، که بوی زِفرش بوی چرم بدنشان را پس می‌زد، را لیسیدند. اجزای بدن مینوتور بر روی زبان سفیدشان می‌چسبید و محو می‌شد. صدا زن با ماغ کشیدن دسته جمعی مینوتورهای قهو‌ه‌ای، به افتخارِ لیس زدن آخرین لاشه مینوتور نسناسی، مولکول‌های هوا خانه را در سرعتِ 50kbps ارتعاش داد:

« یک قدیس گمنام »



قسمتی از داستان بلند " نقدی دیکانستراکتیویستی بر تابلو قدیس گمنام  اثر علیرضا ظریف " نوشته میلاد ظریف

 

+ نوشته شده توسط میلاد ظریف. در سه شنبه بیست و سوم مهر 1387 و ساعت 17:22 |
 

 میلاد ظریف /  روزنامه کارگزاران /  شماره ۶۰۹ / ۱۸ مهر ۸۷ / ( نسخه Html )( نسخه pdf)

                            

                                                                                    بیشتر متفاوت است *(چارلز جنكز) 

در سال 15 ژوئیه 1972 شاید کسی فکرش را نمی‌کرد که 20 سال بعد از منهدم کردن مجموعه آپارتمان‌های مسکونی بدون جاذبه «پروت ایگو» شهر «سنت لوییس» آمریکا، که از آن به عنوان مرگ معماری مدرن یاد می‌کنند، ساختمان‌های پیچ‌خورده، مواج‌شکل، و به نظر آشفته قد علم کنند؛ معماری سیال و چندبعدی که به عقیده جنکز(1) فرمی که از تابع دیدگاه جهانی نشأت می‌گیرد. در مجموعه داستان «آنها چه کسانی بودند؟!» احمد آرام، ما را در چهار داستان از این مجموعه شش داستانی، در چنین معماری‌ای قرار می‌دهد. به غیر از داستان «چاه» و «آنها چه کسانی بودند؟!» اتفاق‌های خجسته‌ای در زمینه روایت رخ داده. راوی داستان در چهار داستان مرتب تغییر می‌کند. بدون اینکه باعث دلزده‌گی مخاطب شود. با اشرافی که نویسنده بر عناصر داستانی داشته به خوبی توانسته تم‌های خاص با پرسوناژهای بالطبع خاص را خلق کند تا مثلا در داستان‌ـ همینطور است‌ـ آدم‌ها سایه یکدیگر شوند، انگار که در خوابشان سیال و رها گام برمی‌دارند که آن جور از وجود هم با هم حرف بزنند، جابه جا شوند.... این داستان به خاطر این فضای ناامن و دهشتناک می‌طلبید که به صورت روایت‌های مجزا نوشته شود. در دو داستان «هرگونه صحبت درباره برامس و بروکنر اکیدا ممنوع!» و «نگاه گاو سهل‌الوصول به مینوتورهای خاکستری» نویسنده ما را در فضای گروتسک‌مانند قرار می‌دهد. به نوعی وجود نوعی متفاوت از رئالیسم واقع‌گرا را شاهد هستیم که ما را ناخودآگاه یاد موزه «گوگنهایم» در «بیلبائو»ی اسپانیا با طراحی «فرانک گهری» معمار می‌اندازد. در این معماری که یکی از نمونه‌های مثال‌زدنی معماری پیدایش کیهانی یا غیرخطی است، سازه‌ها پیچ‌خورده به صورت استمرار نرم و منقطع از درون هسته مرکزی مثل گلبرگ‌های گل در حال شکفتن هستند. در چهار داستان این مجموعه ما شاهد جا‌به‌جایی راوی و برهم ریختگی توالی زمانی و مکانی هستیم. شاید این سوال مطرح شود که هدف از این همه اصرار در خلق روایت‌های غیر خطی چیست؟...

نظریه‌پرداز معاصر «حسینعلی نوروزی» هدف شالوده‌شکنی و ساخت‌شکنی (روش یا متد تحلیل پست‌مدرن) را گشودن و یا باز کردن تمام ساختارها یا شالوده‌ها عنوان کرده و تصریح کرده شالوده شکنی، متن را به اجزا یا پاره‌های مختلف آن تفکیک کرده و آنها را از هم مجزا ساخته و عناصر متعدد و متشکله آن را پاره می‌کند و از این طریق تناقضات و مفروضات آن را آشکار می‌کند. در چهار داستان از شش داستان مجموعه آرام، ما به‌خوبی این معنا و مفهوم را در جزء به جزء خط داستان‌ها می‌بینیم و در داستان درخشان «هرگونه صحبت...» با این مفاهیم برخورد می‌کنیم. برای مثال در همین داستان ما با سه راوی روبه‌رو هستیم که هر کدام از طریقی معماری داستان را بر عهده گرفته‌اند؛ وجود سه راوی که تنها از طریق چت و فضای اینترنت با هم در ارتباط هستند که به صورت منظم، روایت خودشان را می‌کنند، بدون اینکه متوجه باشند دروغ‌هایش به صورت پی‌نوشت برملا می‌شود. وجود شخص چهارمی که برملاکننده اصرار خصوصی و حرف‌های ضد و نقیض آن سه نفر است، در خانه‌اش‌ـ پی‌نوشت‌ـ ، شاید در برخورد اول زیاد به چشم نیاید: «تا آنجایی که من اطلاع دارم او یک بار بیشتر ازدواج نکرده است» یا: «افشاگری می‌کنم او ناشر ورشکسته ا‌ست که می‌خواهد از این طریق کسب درآمد کند.» یا: «دروغ می‌گوید، این کار را نمی‌کند.»
سه نمونه از پنج پی‌نوشتی است که از طریق آن شخص چهارم در داستان 26 صفحه‌ای «هر‌گونه صحبت...» نوشته شده. در دنیای آشفته و ناامنی که روز‌به‌روز با دستاوردهای جدیدی در زمینه علمی و فلسفی روبه‌رو می‌شویم و همچنین گسترش شهرک‌سازی که از دل هر شهرکی شهرک دیگر دهان باز کرده و انگار آدم‌هایش را قورت می‌دهد، شاید بی‌ربط نباشد که راوی چهارم داستان هرگونه صحبت را به مثابه نظریه آشفتگی لارنز مدنظر قرار بدهیم. لارنز استاد علوم‌شناسی در مقاله‌ای که در سال 1972 منتشر کرد به این نام: «آیا حرکت بال ‌پروانه در برزیل باعث به وجود آمدن گردبادهای عظیم در تگزاس می‌شود؟‌» بر اساس این نظریه اتفاقات کوچک موجب رخ دادن اتفاقات بزرگ می‌شود. این اتفاق کوچک همان راوی چهارم است که به‌طور میانگین هر سه صفحه داستان یک‌بار، در ردای یک همه چیز‌دان، شروع به افشاگری می‌کند‌ـ گویی تمام پرسوناژها در چنگ او هستند‌ـ درست آن هنگام که خواننده به خیالش به نتایج قابل قبولی رسیده و سرنخی در داستان گیر آورده، راوی چهارم همچون ریزومی که در برگ‌هایش از پی‌نوشت (به مثابه خاک) بیرون زده، ریشه‌هایش را به دور کلاژی می‌پیچد، که برای ساختش خود مصالح و سازه‌ها را در اختیار ذهن خواننده قرار داده است.
از آن سو در پایان داستان «نگاه گاو سهل‌الوصول به مینوتورهای خاکستری» متوجه می‌شویم نطفه این داستان از همان ابتدا با این اتفاق کوچک آغاز شده: طمع. آدم‌هایی که به خاطر داشتن شغل دوم حاضر می‌شوند زندگی خودشان را به هر قیمتی شده به نوعی با این اتفاق کوچک گره بزنند. اتفاق کوچک و خنده‌دار‌ـ همچون اشتباه‌شدن در رساندن پاکت نامه‌ای به خاطر شباهت ظاهری‌ـ آنقدر به دهان‌شان مزه می‌کند که برایش می‌روند زیر دست گریمور یک تماشاخانه که به گفته خودشان شبی 200 تومان کاسب بودند؛ برای شبیه‌شدن به آن یکی که ابرویی پیوسته دارد و دماغی عقابی. تا بشوند صاحب آن پاکت خاکستری رنگی که یک نفر دیگر با همان تیپ، بی‌خبر در جیبش بچپاند. تا صاحب امتیازی جالب شود: یعنی بهره‌مند‌شدن از 2 درصد سود سالانه یک شرکت معتبر.
مردان خاکستری رنگ داستان «نگاه گاو سهل‌الوصول به مینوتورهای خاکستری» که از چشم گاو مانند راوی اول شخص داستان با کت و شلوار خاکستری و پاکت‌های در دست‌شان به دنبال نشانی‌ می‌گردند، ما را یاد حرف «دلوز» در کتاب «فولد»، «لایبنیتز» و «باروک» می‌اندازند: «جهان به عنوان کالبدی از فولدها و سطوح بی‌نهایت که از طریق فضا، زمان فشرده شده، در هم تنیده شده، در هم پیچ و تاب خورده و پیچیده شده است.»کالبدی که در داستان «نگاه گاو سهل‌الوصول...» با خواست و اراده خودش در پوست گاو می‌رود‌ـ آن هم دوتایی‌ـ و تازه آن تو، تازه به خرد مدرن خودش پی می‌برد: رمان اولیس را به زبان انگلیسی بخواند/ درباره هنر پاپ آرت ساعت‌ها صحبت کند. مقاله اندی وارهول را یادش بیاید/ حتی اعتراف کند که در جوانی شیفته موسیقی پانکی بوده... و آنقدر در کالبد جدید‌ـ یعنی همان شغل دوم‌ـ غوطه‌ور شود و غلت بزند و بزند و بزند تا پوست گاو به تنش بچسبد و کنده نشود. حتی تن صدایش عوض شود که به جای دهن‌دره، ماق بکشد. و تا آنجا پیش رود که حتی با ماغ کشیدنش هم زن و بچه‌اش حضورش را باور نکنند. چه در کلاژ عظیم و غول پیکر داستان «هر گونه صحبت...» که در نهایت به فاجعه‌ای دهشتناک ختم می‌شود: سقوط هواپیماهایی که از چپ و راست مثل چاقوی تیزی در شکم یک آسمانخراش وارد می‌شوند و چه در کلاژ اسرارآمیزتر و عجیب‌ـ انسان‌ـ در داستان «نگاه گاو سهل‌‌الوصول...» که به فاجعه‌ای از ابتدا پیش‌بینی شده ختم می‌شود: قطع سر و قطعه‌قطعه کردن انسان به دست خود مینوتور شده در سلاخ‌خانه شماره 25 (توجه کنید به پاراگراف دوم، صفحه 94 کتاب) دو نمونه بارز یک اثر فراکتال هستند. در فراکتالی، ذهن خواننده مدام در حال خودسازماندهی و دوباره آشفتگی و پرش و دوباره خودسازماندهی است، و این مهم تا آنجا ادامه پیدا می‌کند که گاه در سازماندهی ذهن، خواننده همچون کارمندان داستان «هرگونه صحبت... » برای آن هلیکوپتر که هر آن ممکن است وارد دفتر کارشان شود دست تکان می‌دهند؛ که در نهایت به فاجعه‌ای ویرانگر ختم می‌شود؛ سقوط هواپیماهایی که از چپ و راست مثل چاقوی تیزی در شکم یک آسمانخراش وارد می‌شوند. و همچنین این آشفتگی در داستان «نگاه گاو سهل‌الوصول... » با گزارش آن چهار نفر مامور و دیگر آدم‌های فریب‌خورده و حتی روایت مختصر یکی از همسایه‌ها روبه‌روی اتاق پرسوناژ اصلی‌‌ـ بهتر است بگویم پرسوناژ‌های شبیه به هم اصلی‌ـ در لا‌به‌لای روایت چگونگی مینوتور شدن پرسوناژ، شاید بتواند عاملی باشد تا از کلاژی که در روایت ذهنی‌‌ ساخته می‌شود، لذت بریم.
هرچند زن مجنون داستان «هرگونه صحبت... » با هلی‌کوپتری آن را منهدم کند. کلاژی که با نظم ذهن انسان سازنده آپارتمان‌های مسکونی «پروت‌ایگو» به تضاد می‌افتد. بزرگ‌ترین دستاورد این تضاد مکث‌کردن و خوانش دوباره و دوباره، لذت بردن از متن و توجه کردن به توالی زمانی و مکانی داستان است. با معرفی نظریه نسبیت «آلبرت اینشتین» در برابر جهان مکانیکی نیوتون (درهم شکستن فضا و زمان مطلق)، با معرفی اصل عدم‌قطعیت در فیزیک کوانتوم به وسیله «ورنر هایزنبرگ» (اجسام را نمی‌توان دارای مکان و زمان مشخص فرض کرد و آنها نامشخص و متقابلا درگیر هستند)، با کشف DNA (که دی‌ان‌ای اطلاعات ژنتیکی را به‌صورت رفت و برگشت از طریق RNA به پروتئین‌ها انتقال می‌دهد... و هر ژن وابسته و درگیر با دیگر ژن‌ها در داخل رشته ژن‌ها است... ) جهان مکانیکی تبدیل به یک جهان ارگانیک شده است که در آن فضاـ زمان و اجسام به صورت سیال، درگیر، با یکدیگر و در ارتباط غیرخطی هستند. با اتفاقاتی که مثل کابوس‌های روتین هر روز در حال دیدن در سطح شهر یا پخش شدن از کانال‌ها ماهواره‌ای هستیم (11 سپتامبر یادمان نمی‌رود) و با گسترش بیش از حد شهر‌ها که مثل دهلیزی در دهلیز دیگر رشد کرده‌اند، برای خلق یک اثر داستانی آیا می‌توان با شگردها و ابزارهای گذشته، داستانی ساختارمند نوشت که در هر جای دنیا روی پای خودش بایستد و حرفی برای گفتن داشته باشد؟ کتاب «آنها چه کسانی بودند؟!» نوشته احمد آرام نوید افق‌های تازه و نویی در «معماری در داستان» این سرزمین می‌دهد.
پی‌نوشت
1- چارلز جنکز، معمار و نظریه‌پرداز معماری پیدایش کیهانی
* این جمله چارلز جنکز بر اساس نظریه پیچیدگی شعار «بیشتر متفاوت است» را در مقابل شعار کمتر بیشتر است «میس وندرو» (معمار مدرن اروپا‌) تکرار کرد.


آنها چه كسانی بودند؟!
(مجموعه داستان)
احمد آرام
نشر افق
1386
2000 نسخه
2000 تومان

+ نوشته شده توسط میلاد ظریف. در شنبه بیستم مهر 1387 و ساعت 17:44 |