هِله هلِ گرگ چَمبِلی
زهره نداری ببری
اگر بُردم چه میکنی؟
خرد و خمیرت میکنم
کارد من تیزترِ
لُمبه من لذیذترِ
خونهِ خاله جون کدوم وره
از این وره یا از اون وره؟
هِله هلِ گرگ چَمبِلی
زهره نداری ببری
اگر بُردم چه میکنی؟
خرد و خمیرت میکنم
کارد من تیزترِ
لُمبه من لذیذترِ
خونهِ خاله جون کدوم وره
از این وره یا از اون وره؟

Artist Keith Haring
وقایع اتفاقیه (2)
واقعیتِ داستانی
کیالک کیلیکیان که زمانی نام مستعارش از خودِ اسمش طول و درازتر بود و شایستهتر است او را به نام اختصاری لیک صدا بزنیم، نویسنده جوانی بود که چند سالی شروع کرده بود، ادبیات معاصر را در فضای مجازی قوت ببخشه. از نظر لیک فضای مجازی پتانسیل لازم برای به وجود آمدن یک ادبیات پویا و قابل تامل را دارا بود. و باز از نظر او در چند سال آینده اینترنت نویسندههای بزرگی را به جامعه ادبی معرفی میکند. لیک صاحب یک کافی نت بزرگ در مرکز شهر بود و روزانه بین هفتصد تا هفتصد و پنجاه مشتری داشت. در روزنامه آگهی داده بود و دو تا منشی استخدام کرده بود. که یکی مسئول رفع و رجوع کاربران اینترنتی بود یکی دیگه مسئول فروش کارتهای اینترنت و کارت شارژ موبایل و وسایل نرمافزار و سخت افزار کامپیوتر. خودش هم از صبح تا شب پشت میزش مینشست و به قول خودش کارهای ادبیات معاصر مملکت را سر و سامان میداد؛ یا مجله اینترنتی که راه انداخته بود را آپ دیت میکرد که معمولن با مطالب متنوع خودش به قول خودش این عمل خطیر را صورت میداد یا در حال ارتباط برقرار کردن با نویسندههای نامی و غیر نامی به هر صورتی بود؛ حالا یا از طرق چت و یا ایمیل زدن. برایش اصلن مهم نبود که دیگران نسبت به او چه فکر میکنند و عقیده داشت که تا زمانی که حمایتِ دوستان نویسنده شامل حالش شود بارِ مجله را تنهایی باید به دوش بکشد یا به تعبیر خودش تا اون موقع میبایست از جیب فرهنگیاش خرج میکرد. تا یک سال که از رایزنیهای فرهنگی میگذشت هیچ چیز قابل گفتنی در زندگی لیک که در طول شبانه روز در کافی نتش می گذشت، وجود نداشت تا آن طور که یکی از منشیهای چپی کافی نتِ که اتفاقن میزش در امتداد میز لیک سمت چپ قرار داشت، تعریف میکند که درست در سالگرد مجله اینترنتی لیک همان وقت که لیک پشت مانیتور آن قدر قوز کرده بود و داشت روی مطلبی به مناسبت اولین سالگرد مجله اینترنتیاش کار میکرد تحت عنوان «مضرات نبود لینک» ( لینک نام نشریه اینترنتیاش بود ) آقای قدم بلند و چهار شانهای وارد کافی نت شد؛ لیک به مجرد دیدن طرف صندلیاش را به عقب هل داد و با هیجانی که از توی صورتش نشت میکرد جلو مرد غریبه دولا و راست شد. آن روز لیک آن قدر هیجان زده شده بود که زنگ زد به کافی شاپ کنار کافی نت سفارش بستنی مخصوص ژلهای داد. مرد غریبه که بعد از رفتنش، لیک او را معرفی کرد آرام آرامشبخشیان داستان نویس و نمایش نامه نویس گمنام شفاهی شهر بود و با این که هیچ کتابی چاپ نکرده بود، اما به قول لیک و به اعتقاد لیک پاشنه درِ ادبیات ما روی او میچرخید. آن روز لیک تا ساعتها بعد از رفتن آرام آرامشبخشیان که شایستهتر است او را شخصیت بنامیم سر از پا نمیشناخت و مدام پشتِ میزش بالا و پایین میپرید و دستهایش را روی هم میسائید و مدام میگفت عجب شانسی. نه من نه آن منشی دیگر دلیل این همه خوشحالی لیک را نمیدانستیم و صبر کردیم تا شاید خودش چیزی بگوید که نگفت و به جایش دستور داد که هیچ مشتری جدیدی را نپذیرند و بعد از آن که پنج، شش تا مشتری کارشان تمام شد و یکی یکی رفتند به ما هم گفت که میتوانیم برویم. تازه اول صبح بود که پشت سر ما کرکره مغازه را کشید و از داخل قفل کرکره را انداخت. آن روز ما( من و آن یکی منشی ) تا ظهر توی پارک نزدیک کافی نت نشستیم و ریز به ریز اتفاقهایی که قبل از خوشحالی بیش از اندازه لیک رخ داده بود را بررسی کردیم. روشن بود که تمام این هیجانات همگی بعد از دیدار تصادفی با شخصیت بود. ولی پیش خودمان فکر کردیم که دیدن یک نویسنده معروف این همه بالا و پایین پریدن نداره؟ تازه اگر معروف بود چرا ما تا به حال اسمش را نشنیده بودیم؟ در ثانی حتا بیش از یک سلام و احوالپرسی گرم از طرف لیک و بعد دادن پوشهای از دست نوشتههای شخصیت جهت تایپ به لیک و بعد یک خداحافظی گرم باز از طرف لیک همه حکایت از آن داشت که هیچ چیز هیجان انگیزی در لا به لای این سطرها وجود ندارد و یا اگر وجود داشت مَستور بود و ما از آن بی اطلاع. آن روز بعد از آن که به نتیجه نرسیدیم هر کدام به طرف خانهامان رفتیم و تصمیم گرفتیم از فردا دوباره توی صفحات نیازمندی این روزنامه اون روزنامه دنبال کار بگردیم.
ناگفته پیداست که دیگر نمیتوان از زبانِ دو منشی کافی نت در روایت داستان استفاده کنیم. چون آن طور که دو منشی پیش بینی کرده بودند دیگر آن کار برایشان کار نمیشد؛ چون شب همان روز لیک باهاشون تماس گرفته بود که به علت تغییر دکوراسیون تا چند ماه کافی نت تعطیل است و آنها میتوانند به سراغ یه کار جدید بروند.
مغازهدارهای اطراف کافی نت تعریف میکنند که فردای آن روز روی یک تکه کاغذ که پشت شیشه کافی نت چسبانده شده بود خوانده بودند که به علت تغییر دکوراسیون کافی نت تا اطلاع ثانوی تعطیل میباشد؛ ولی تا چند هفته بعد از آن که صاحب کافی شاپ بغل کافی نتِ لب به روایت گشود خبری از سر و صدای تیر و تخته و گچ و سیمان و آهن و بلوک نبود؛ صاحب کافی شاپ این طور تعریف میکند که چند هفتهای از تخته شدن در کافی نت لیک گذشته بود که یه روز صبح لیک تماس میگیرد و سفارش یک لیوان آب پرتقال با یک قاش بزرگ کیک خامهای میدهد. صاحب کاف شاپ اذعان دارد که لیک چند بار بر قاش بزرگ کیک تاکید میکند. البته خودِ ایشان کیک و آب پرتقال را برای لیک به کافی نت نبرده و مسئول این کار پسرک پانزده شانزده سالی است که چند ماهی بود از روستا برای کسب درآمد آمده بود به شهر. پسرک که از ترس پدر و مادرش که نتوانند پیدایش کنند اسم و رسم خود را عوض کرده و صاحب کافه او را جوات مخفی صدا میزند برای صاب کارش تعریف کرده که بعد از سه بار سنگ انداختن به شیشه بالای کافی نت سر و کله لیک پیدا شد. در شیشهای کافی نت را باز کرده و از لای یکی از لوزیهای کرکره کیک و آب میوه را برداشته و یه نفش سر کشیده و پشت سرش کیکُ یه لقمه چپ کرده. آخر هم گفته که پولش رو بزارن به حساب. آن طور که جوات مخفی گفته سر و شکل لیک به هم ریخته بوده و ریش و سبیلش به طرز نامرتبی توی صورتش پخش شده بود. چشمهاش قرمز قرمز بودن و دست به کمر راه میرفته. جوات مخفی قسم خورده که دیده بوده وقتی یواشکی از پشت شیشه لیک رو میپایید که چه طور از پله چوبی ته مغازه بالا میرفت، یه چیز درازِ قهوهای رنگِ پر مو از توی پاچه شلوار لیک زده بوده بیرون. البته صاحب کافی شاپ حرفش رو باور نکرده و به او گفته که خیالاتی شده است. دو سه بار دیگه هم لیک بازم سفارش آب پرتقال و یک قاش بزرگ کیک شکلاتی داده بوده که بازم جواد مخفی سفارش رو برایش میبره و بازم گفته که دیگه مطمئنِ لیک دُم در اُورده بود. یه دُم که هر دفعه کلفت و کلفتتر میشد با رگههایی قهوهای و پُر موتر. حتا بعد که دیده بود صاحب کافی شاپ به حرفهاش خندیده، فردای اون روز یه نقاشی کشیده و اُورده و گفته بود که دُم لیکِ.
یه چیز دراز و قهوهای رنگ و رگ به رگ که از توی رگههای قهوهای سوخته و سفید خطهای تیز تیزی مثه علف هرز سبز شده بودند. متاسفانه در مورد چند و چون ماجرا و شناسایی آن دُم نمیتوانیم از پسرک کمک بگیریم چون دو روز بعد از این جریان پدرِ رَئول رِئاللاشاییان ( همان جوات مخفی خودمان ) بعد از گشتنِ بسیار بالاخره پسرش را، که طبق عادت چند روزه لیک داشت برایش کیک و یک لیوان آب پرتقال میبرد، جلوی کافی شاپ گیر میاندازد و دوباره میبردش به ده خودشان که اطلاعات کافی از آن مکان در اختیار هیچ کس نیست. البته صاحب کافی شاپ قضیه دُم و آن نقاشی را توهمات جوات مخفی میداند و که بر اثر آلودگی شهر از گازهای سمی ایجاد میشود و این گونه بر روستاییها که عادت به استنشمام هوای پاک دارند اثر میگذارد.
آن طور که آقای صاحب کافی شاپ میگوید آن روز فراموش کرده سفارشهای لیک را برایش ببرد و تا چند روز بعد هم هیچ تماسی از طرف لیک به کافی شاپ گرفته نشد. سه روزی بر همین منوال میگذشت تا سر و کله مردی که صاحب کافی شاپ از آن به نام مردِ دم بریده نام میبُرد در کافی شاپ پیدا شد که ما هم به همین نام او را میشناسیم و میخوانیم. البته مقصودِ صاحب کافی شاپ از مردِ دم بریده این نبود که واقعن مرد دمش بریده بود بلکه زیرکی مرد مدنظرش بود. صاحب کافی شاپ که علاقه شدیدی به گفتن و گفتن و گفتن در مورد همه چیز و همه کس دارد و میتوانیم او را آقای میگوید خطاب کنیم، میگوید که یک روز حدود ساعت نه صبح که کافه خالی تر از هر روز همان ساعت بود آقایی وارد کافه شد و روی صندلی نزدیک پنجره نشست. طبق معمول کاری منو کافی شاپ را بردم بزارم سر میز که دستم و گرفت گفت بنشینید... باهاتون کار دارم. جا خوردم. بعد که نشستم زل زد توی چشمهام و گفت: میتونم یه داستان براتون تعریف کنم؟ شستم خبردار شد: گداهای دم بریده. بهش گفتم ببین من گوشم از این حرفها پره. جا خورد گفت من که هنوز حرفی نزدم؟ گفتم نگفته پیداست که یه داستان سوزناکی میخوای تحویلم بدی که آخرش خوب فوتِ آبم. نمی دونم بچت زنت مادرت خواهرت برادرت بابات یکیشون مردن یا دارن میمیرن وُ ... اِ تو از کجا میدونی؟ دستش برام رو شده بود یا شاید فکر میکردم دستش رو شده. پیش خودم فکر کردم از اون دم بریدههاست. همین که اْومدم چیزی بگم پرید تو حرفم و منم همش به خاطر یه چیز دم مانند توی ذهنم که بالا و پایین میپرید و خودش و دمشو محکم میکوبوند به مخم و انگار میگفت مغلوب نشیا! میپریدم تو حرفش و صدامُ بردم بالا. نمیدونم چه قدر گذشت که دیدم سر تا پا گوشم. انگار مغازه رو پلمب کرده بودن که سر و کله هیچ مشتریای پیدا نشد. خودم رو دیدم که یه گوشِ گنده شده بودم که روبروی مرد دم بریده رو صندلی نشسته بود. اول ذهنم خالی خالی بود مثه اتاقِ انتظارِ فرودگاهی که مرد دم بریده داخل باجه اطلاعاتش نشسته بود و توی میکروفن اسمِ مسافرهای پرواز را با مکثی طولانی صدا میزد. گفت که پدر و مادر خواهر و برادر و زن و بچهاش رو تا دمِ حراست سالن انتظار بدرقه کرد و بعد همون طور که پیاده میرفته فقط دیده بود که هواپیما پرید و اون قدر نگاش کرد تا گم شد. تعریف میکرد: شب تا صبح چشمم به آسمون بود و گوشم به زنگ تلفن که زنگ بزنند بگن ما آرام نشستیم و یکی یکی باهاشون حرف بزنم و آخر سر که گوشی رو پسرم میگیره ازش بپرسم آسمون اون جا چه رنگیه؟ بگه مثلن الان سیاهِ؛ بعدش او از من بپرسه آسمونِ اون جا چه رنگیه من بگم آبی... روزها میگذشت و آسمون رنگ عوض میکرد و آسمون منِ سیاه سیاه بود. هیچ خبری ازشون نشد. زنگ زدم به فرودگاه اون جا. کسی جوابگو نبود. خودم خواستم برم. دوستم گفت تو زبونشون رو نمیفهمی بزار من برم. صبح رفت و تا ظهر نشده برگشت. اول فکر کردم مشکلی برایش پیش آمده که رفتنش کَنسل شده. ولی نه...! یه کتاب داد دستم. گفت برگ بزن؛ زیاده راه میخواستیم بریم تو همین انقلابِ خودمون پشت ویترین پیداشون کردم. برگ که زدم کلی دل و روده ریخت بیرون. شروع کردم یکی یکی صفحهها رو از بالا به پایین خوندن. کتاب رو که بستم اتاق شده بود پر از گوشت و دل و روده. از پدر و مادر و خواهر و برادر زن و بچهم فقط یک مشت پوست مونده بود که جاشون رو داده بودن تو صد برگِ کاغذِ پوست پیازی در قطع جیبی. ( این جا که رسید چشماش شده بود پرِ اشک. )
خودم رو دیدم در همان شکل هندسی گوش. صدای مایع غلیظی رو میشنیدم که مثل حلزون آرام از ته ته جایی که برایم ناشناخته بود خودش را میکشید بیرون.
آقای صاحب کافی شاپ که همچون آقای دم بریده میتوانیم نویسنده دومی خطابش کنیم ( فقط به خاطر توصیف دلچسبش در سطرهای بالا ) میگفت:
که نویسنده کتابی را از جیب پالتواش در آورد روی میز گذاشت و خداحافظی کرد و رفت. ( کتاب ضمیمه پرونده است )
×××
پیچی اند اکاشفمندیان، بازپرس پرونده کیالک کیلیکیان ( یا همان لیک ) اعتقاد دارد که با عجیبترین پرونده روبرو هستیم. طی تماس یک شخص ناشناس به اداره پلیس و همزمان اداره ممیزی ( یا طبق پیشنهاد دوستان: اداره هشتم سازمان گسترش فرهنگ و علوم پويا! ) عنوان شده بود که دم یک نویسنده که قرار بود زیاد بجنید را بریده و آدرسِ کافی نتِ لیک را به عنوان محل جنایت در اختیارشان گذاشته بود. بازپرس پرونده تعریف میکند:
به محل جنایت که یک کافی نت بود وارد شدیم. کرکرههای مغازه تا نیمه بالا بود و در شیشهای بازِ باز. در طبقه پایین همه چیز مرتب سر جایش بود. ردِ خون نازکی از ابتدای در ورودی کافی نت بر روی سرامیک کف، راه خودش را گرفته بود تا روی پلههای که پیچ میخورد به طرف بالا. در طبقه بالا به جز نورِ مانیتور که بر روی دیوار افتاده بود بقیه قسمت اتاق تاریک بود. پشت مانیتور لیک بر روی صندلی نشسته بود با چشمان باز سرش بر روی پشتی صندلی خم شده بود. هیچ نشانهای از زد و خورد به چشم نمیخورد. انگار که لیک همان پشت مانیتور به خواب فرو رفته بود. در برنامه ورود کامپیوتر با حروف بزرگ فارسی نوشته شده بود:
من کیالک کیلیکیان صاحب کافی نتِ مغناطیس اعتراف میکنم که با جرح و تعدیل در داستانهای آقای نویسنده، که به خاطر ناآشنایی با کامپیوتر آنها را جهت تایپ در اختیار من گذاشته بودند، به اسم خود در مجموعه داستانی تحت عنوانِ اعترافات یک دم بریده چاپ کردهام.
امضا کیالک کیلیکیان
بازپرس پرونده میگوید: بر اساس گزارش پزشک قانونی لیک صاحب دم باریک و بلند و پر مویی بوده که بر اثر بریده شدنش با یک جسم تیز و شوک ناگهانی ناشی از آن مرده. ( تا این لحظه هیچ نشانهای از آن دم بریده شده نیست. )
طبق تحقیقات به عمل آمده بازپرس پرونده از بایگانی فرودگاه، آقای نویسنده که سابقه مبارزات سیاسی علیه رژیم داشته ابتدا خانواده خود و یک ماه بعد خود از طریق مرز هوایی به سوئد مهاجرت کردهاند. این در حالی است که بایگانی فرودگاه این جا خبر از خوردن مهر خروج بر پاسپورتهای آنها میدهد اما در بایگانی فرودگاه سوئد هیچ نشانهای از ورود نویسنده و خانوادهاش نیست.
آقای صاحب کافی شاپ ( که به درخواست خودش او را نویسنده خطاب نمیکنم چون اعتقاد دارد یک عمر باید نوشت تا نویسنده شد ) نظری غیر از نظر من که میگویم این حوادث مُحال است، دارد و میگوید: مُحال، مُحال است.
میلاد ظریف / آبان 87

وقایع اتفاقیه ( ۱ )
وزارت سرگرمیهای بهینه
خبرگزاری قاق: در پی استیضاح وزیر کشور دکتر سرکاریانیان، دفتر رئیس جمهور منتخب طی دیدار غیر منتظره، آقای سرخلوتیان را به عنوان وزیر کشور برای رای اعتماد به نمایندگان مجلس معرفی کردند. آقای رئیس جمهور به دلیل خالی نبودن صندلی وزارت کشور و سهولت کار نمایندگان خاطر نشان کردند که برای جلوگیری از تعویض مجدد وزیر کشور این بار آقای سرخلوتیان را همان طور که در یکی از پارکهای خلوت پایتخت مشغول تخمه شکوندن بودند کَت بسته یک راست به مجلس برده و ایشان را به نمایندگان معرفی کردهاند. رئیس محترم مجلس برای آشنایی بیشتر با آقای سرخلوتیان از ایشان خواستند که در جایگاه مخصوص بروند و در مورد سوابق خودشان مجلس را مطلع کنند. آن چه در پی میآید سخنان گزینه معرفی شده آقای رئیس جمهور برای تصدی وزیر کشور میباشد:
ابتدا باید عرض کنم که بنده را به زور به اینجا آوردند. من سرم تو کار خودم بود که کشوندنم اُوردَنم اینجا. رئیس محترم مجلس از من خواسته که این جسارت را بدهم که در برابر دانشمندانی چون شما اظهار فضل کنم. من نمیدانم که این حرفهایی که خواهم زد تا چه حد مناسب این وضعیت است.
ایشان برای شناخت نمایندهها خودشان را اینگونه معرفی کردند:
برای اطلاع شما عرض میکنم که من سخت سرم خلوت است؛ صبح نشستن روی این نیمکت پارک، ظهر نشستن روی آن نیمکت پارک، شب نشستن روی هر دو نیمکت پارک (هر ده دقیقه روی یکیشون)... شاید خندهدار باشد برایتان بگویم همه شاکیاند ازم که چرا مدام از این نیمکت به آن نیمکت کوچ میکنم تا مییام جوابی به آنها بدهم سر و کله دوستان شما در اداره منکرات پیدا میشود که مگر تو خار مادر نداری که هی از صبح تا شب از این نیمکت به اون نیمکت میروی ( با وجود اینکه اونا هیچ وقت جوابی به سئوال من نمیدهند که نشستن روی این نیمکت یا اون نیمکت اون هم از صبح تا شب چه ربطی به داشتن یا نداشتن خواهر مادر آدم داره ) تا مییام جواب اونا رو بدم مامور پارک همان طور که خودش جواب خودش رو میده هنوز از راه نرسیده میپره یقمو میگیره میگه: همین خود ناکسشه! زله شدم از بس سوت زدم که این همه نیمکت... چرا رو چمن میشینی؟ هنوز حرفش تموم نشده یکی از اون دور دورا میگه بگیریدش نسناس پدر سوخته رو. تمام اینایی که جز همین گروه هستن من به عمرم برای اولین بار بود باهاشون برخورد میکردم. اصولن آدمهای اینجا چشم ندارن ببینند کسی سرش تو کارِ خودشه. چه برسد به من که یک عمر است سرخلوتیان هستم. بعد کمی مکث میکنم تا تازه از راه رسیدهای اگر مانده حرفش را بزند، بعد که میبینم انگار کس دیگری نمانده همین که شروع میکنم به نطق کردن آخرین مفتش پارک سر و کلهاش پیدا میشه، ایشان کسی نیستند جز ساغی محترم که از بد حادثه به خاطر پر مشغله بودن کارشان نمیتوانستند خودشان را زودتر برسانند. ایشان هم طی نطقی آتشین شاکی اصلی پرونده بازِ نامرئی من می شوند: این عمو با این جا به جاییهای بیموقش مخل امنیت من و همکارامِ. معلوم نیست کارش چیه بارش چیه؟ بهش میگیم کاری از دست ما بر مییاد...؟ هیچی نمیگه و هی سرش رو میخارونه؟ ما هی بیشتر شک میکنیم پیش خودمون میگیم بیچاره شاید نداره! بهش میگیم عمو نسیه هم کار میکنیما؟ بازم از این نیمکت یه صدایی در مییاد از این عمو هیچ! با رفت و آمدهای مشکوکش این جا، این پارک رو بدنام میکنه.
خب اینها همه دلیلش اینه که من بیش از اندازه سرم رو خلوت کردم. شاید میگویید چگونه؟ ولی قبل از آن باید داستانی تعریف کنم که به نوعی منجر به سرخلوتیان ( یا به تعبیری سرگذشت خلوت من شد.) پدرم آدم فرهنگی و با سودای بود و با وجود بار سنگینی که با مرگ ناگهانی پدرش بر دوشش افتاد ( خُورد و خوراک هفت خواهر و برادر قد و نیم قد برای کسی وقت و انرژی نمیزاره ) توانسته بود همه خواهر برادرهایش را به سر و سامان برساند و خودش هم تا درجه فوق دیپلم توانست ادامه تحصیل دهد. بعد طی یک مصاحبه توانست به استخدام وزارت ثبت و احوال در آید. پدرم هر وقت حرفی برای گفتن نداشت یادآوری میکرد که تمام آدمها را جدی بگیر. فرقی ندارد تو چه جایگاهی باشند. تنها در این صورت است که یاد میگیری کوچکترین کارهایت را با جدیت انجام دهی. و همیشه برای مثال از آن مصاحبه کننده در اداره ثبت و احوال صحبت به میان میآورد که او تا قبل از وقوع انقلاب و ناپدید شدن ناگهانیاش در آن اداره کارش همین بوده. پدرم طی سالها حضورش در اداره خودش را به عنوان یک کارمند جز خدمتگذار و نمونه به همه ثابت کرد. بعد هم انقلاب هم پدرم همچنان کار خودش را انجام می داد و با وجود اینکه همه یک جورایی سعی میکردند رنگ عوض کنند و آنقدر در این کارشان افراط میکردند تا در سرگردانی بین رنگ اصلی و فرعیشون کور رنگی بگیرنند و بقیه را سیاه کنند، او همچنان همان کارمند خوش نام قبل از انقلاب رنگها بود. و این درست آن زمانی بود که به دستور آقای خمینی شروع کرده بودند از زحمت کشان انقلاب قدردانی و تقدیر کردن. از اداره سازمان و احوال هم پدرم را دعوت کردند به مراسمی که در آن از او به عنوان کارمند ساعی و نمونه تقدیر شود که البته هیچ وقت پدرم پا به آن مراسم نگذاشت؛ چون اعتقاد داشت کاری بیش از وظیفه انجام نمیدهد و هیچ کاری شاقی انجام نمیدهد. گذشت تا این که پدرم دیگر مثل گذشته سر ساعت به خانه نمیآمد. شبها دیر میآمد و یا اصلن به خانه نمیآمد. حتا زنگ نمیزد تا ما ( من و مادرم ) از نگرانی در بیاورد. فکر میکردیم سر پدرم آن قدر کار ریخته که فرصت نمیکنه سرش را بخارونه. چه برسد به ما زنگ بزند. و از این که چنین انتظارات بی جایی از پدر داشتیم، از خودمان خجالت میکشیدیم. این درست زمانی بود که کشور در جنگ به سر میبرد. و از قرائن هم پیدا بود که پدرم حسابی سرش شلوغ است. و باز بیشتر از خودمان خجالت میکشیدیم. مادرم همان سالها در همان خجالت کشیدنها مُرد. این زمانی بود که حرفهای ناجوری از در و همسایه به گوشمان میرسید. زنهای همسایه تا سرشان خلوت میشد میآمدن در خونه و به بهانه گرفتن چیزی شروع به نیش و کنایه میکردند. البته نه من نه مادرم تا موقعی که زنده بود چیزی از اون حرفها دستگیرمون نشد. یک هفته بود که از پدر خبری نمیشد. به ادارهاش هم که زنگ میزدیم یا گوشی رو بر نمیداشتند یا میگفتند که پدر مشغول کار است و نمیتواند صحبت کند. و ما این بار پیشِ همکاران بابا از خجالت آب میشدیم. یکی از آن شبها به محض اینکه گوشی تلفن رو گذاشتم سر جاش زنگ در خانه را زدند. با این که سریع رفتم در رو باز کردم، آدم پشت در سه چهار باری دیگر زنگ در را ممتد فشار داد. آن شب باران میبارید. در را که باز کردم فقط دیدم یک جسم سیاه خیس خودش را کشید توی خونه. مادرم تا چادر چاقچول کرد و اومد آن جسم سیاه خیس که با آمدن مادرم معلوم شد زن همسایه چند تا خونه پایین تر است، چند بار جیغ و داد کرد و چند تا کلفت بار من کرد. اون شب اون زن اون قدر با گریه و ناله حرفهای عجیب غریب زد که بارون بند اومد. من و مادرم تمام وقت به حرفهاش گوش میدادیم. آخر سر هم بعد از این که چادر خیسش را مادرم با چادر خودش تعویض کرد گفت: من اگه جای مردتون بودم اسم خودم رو عوض میکردم. این که نشد برا این که خودش رو تو دل بالا بالاییا جا کنه سَرِ خودش مثه کبک تو برف کنه و نبینه دور و برش چی میگذره. آفتاب نزده رفتم اداره بابام. درش بسته بود. اون قدر در زدم تا یکی گفت: کیه؟ نگهبان مرد پیری که از قدیما بابا رو میشناخت. دو تاشون تقریبن با هم اونجا استخدام شدن. تا دیدَتم شناختم. تعجب نکرد اون موقع اونجا چه کار میکردم. گفت: اومدی دنبال بابات پسر؟ گفتم: هوم. گفت: غیبش زده... الان یه هفتَن. برام گفت که ازش نشنیده بگیرم گفت که بابات نخواست بره زیر بار بالا بالایا. قضیه زن همسایه رو پیش کشیدم. گفت: از این زنا زیاد مییان اینجا. از هزار ده کوره مییان شب تا صبح میشینن اینجا و بچههاشون رو از من میخوان. اینجا فقط من به حرفهاشون گوش میدم. همشون یه حرفی میزنن. این که بچههاشون رو ما گم کردیم! وقتی گفتم یعنی چی؟ گفت: زیاد تو بَهرش نرو. اون وقت یا گمت میکنن یا خودت باید گم شی.
خونه که رسیدم مادرم همون کنار در زیر همون چادر خیس مرده بود.
( صدای همهمه نمایندهها یکی یکی بلند شد. )
آقایان اجازه دهید اجازه دهید من تمام این حرفها رو زدم تا بگم ... آقا اجازه بده... تو هم که شدی مثه اون مامور پارک...
به گزارش خبرنگار ما آقای سرخلوتیان برای معرفی بیشتر خودش نمایندها را به سکوت دعوت میکرد که ناگهان ابتدا با صدای صلوات محمدی نماینده سربندر مواجه شد که به ترتیب با پشتیبانی نمایندههای سرپلزهاب، سرخرود، سردرود، سرعین و سرگه دیگر صدا به صدا نمیرسید.
در آخر هم به پیشنهاد نماینده نماینده یکی از سرها پیشنهادی داده شد که قابل توجه دیگر نمایندهها واقع شد. طی آن پیشنهاد وزارت کشور جای خودش را به وزارتی تحت عنوان وزارت سرگرمیهای بهینه میداد. آن نماینده برای اطلاعات بیشتر در مورد ساز و کار این وزارت خانه فقط به این نکته اکتفا کردند که آقای سرخلوتیان در این وزارت خانه هر گلی زدند به سر خودشان زدند. آن وقت بود که تمام نمایندهها در تائید و حمایت از وزیر منتخب آقای سرخلوتیان یکپارچه فریاد میزدند: حمایت حمایت... از سر خلوتیان حمایت.
خبرنگار ما گزارش میدهد که نمایندهها فریاد میزدند و خواستار حضور دوباره آقای وزیر در جایگاه بودند اما هیچ خبری از آقای وزیر نبود که نبود. رئیس مجلس به شوخی اعلام کردند که این بار انگار آقای سرخلوتیان واقعن از خجالت آب شدن رفتن تو زمین که با خنده نمایندهها همراه بود. مجلس محترم تا پیدا شدن آقای سرخلوتیان و ارائه دادن طرح و برنامههایشان واردِ رای گیری برای تغییر وزارت کشور به وزارت سرگرمیهای بهینه شد. در پایان از مجموع سیصد و سی و سه نماینده حاضر در مجلس، سیصد و سی رای در گلدان· انداخته شد. بعد از شمارش آرا طرح تغییر وزارت کشور به وزارت سرگرمیهای بهینه با حداکثر رای قاطع ـ سیصد و سی رای موافق ـ با اعلام رئیس مجلس، به تصویب رسید.
میلاد ظریف / شیراز / آبان ۸۷
· لابد سه نماینده باقی مانده سرشان به کار دیگر گرم بوده.