تبليغاتX
اتاقی در گرای چند داستان کوتاه
 

       

                                                                                   Photographer  :  Patrick Chauvel      

وقایع اتفاقیه ( ۵ و ۶ )

                        به مسعود ظریف تا یادم نرود ۱۷ ماه برای آمدنش بی تابی میکردم.

                                           مدال افتخارِ اَمبروز بیرس

من هیچ وقت در بیمارستان بستری نشده بودم.فقط شنیده بودم یا خوانده بودم که در بیمارستان اشخاص محترمی که بهبودی‌شان از بیماری است‌ و نابودی‌شان از سلامتی مرتب در حال شیفت عوض کردنند1.برای همین وقتی نتوانستم همسرم را قانع کنم که حالم خوب است و لازم نیست کیلومتر‌ها راه طی کند تا به دیدنم بیاید،از پرستار محترمی که مثل پروانه به دورم می‌چرخید خواهش کردم تا او زنم را راضی کند که نیاید.(هر چه باشد آنها زن هستند و حرف هم رو بهتر می‌فهمند)

او زنم را مجاب کرد که من در سلامت کامل به سر می‌برم(همین‌طور است)و خوشبختانه خطر از بیخِ گوشم رد شده و تا سه چهار روز دیگر من را از ناکازاکی به شهرمان انتقال می‌دهند.بعد خداحافظی کرد و گفت که باید به هیروشیما برود. چون نیرو کمِ.

------------------------

1) البته همان وقت هم که این جمله را نمی‌دانم شنیده بودم یا خوانده بودم بر شیطان لعنت فرستادم.

 

                                        

                                                       23 آوریل 1937

همسر عزیزم

با درخواست تجدید نظر‌مان موافقت نشده و در ساعت پنجِ بعدازظهر در محل نامعلومی از زندگی به مرگ منتقل می‌شویم.به هیچ عنوان پشیمان نیستم و اگر می‌باست زندگی‌م را از سر بگیرم باز جز سربازان سال دوم بودم.مراقبِ ژاکی کوچکمان باش.ژاکی عزیزم خانواده ما از تو شروع می‌شود.خیلی دوست داشتم از زبانت کلمه‌ بابا را بشنوم ولی افسوس که من باید بروم تا تو در آرامش زندگی کنی. آنیتای عزیزم برای آینده و ژاکی عزیزمان باید زنده بمانی و از او مردی بسازی.ژاکی عزیزم در زندگیت به مادرت احترام بگذار و اگر یک روز از احترام به او بکاهی بدان که اگر بتوانم باخبر شوم از گور بیرون خواهم آمد تا سرزنشت کنم.

یک نفر کشیش را پذیرفتم نه برای این که مراسم مذهبی و این چیز‌ها به جا بیاورد برای این که آخرین گفته‌هایم را با صدای بلند تکرار کند:زنده باد گرنیکا،ولایت من

                                                                                                                

                                                                                                            

                                                                                                                رائول       

                                                                                                         ( 23 آوریل 1937)*

* 26 آوریل 1937 شهر گرنیکا در بمباران نیروی هوایی آلمان، با خاک یکسان شد.

 

+ نوشته شده توسط میلاد ظریف. در پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387 و ساعت 20:1 |
 

      عبدالحلیم حافظ

برای اشک های مادرم که با شنیدن صدای عبدالحلیم می ریزد.

قد تقدو امراه یاولدی، یهواها القلب هی الدنیا   پسرم زنی را اختیار کرده‌ای که قلب دنیا دوستدار اوست.

لکن سماءک ممطره و طریقک مسدود مسدود اما آسمان تو بارانی ست و راه تو بسته‌ی بسته

فحبیبه قلبک یا ولدی نائمة فی قصر مرصود  و محبوبه‌ی قلب تو در کاخی که نگاهبانانی دارد در خواب است.

 

الحب سیبقی یا ولدی                پسرم، پسرم عشق بر جای می‌ماند.

احلی الاقدار یا ولدی                 عشق زیباترین سرگذشت‌هاست.

قارئة الفنجان  / نزار قبانی

 

+ نوشته شده توسط میلاد ظریف. در یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387 و ساعت 21:4 |
 

 

امروز داداشم رفت تا 20 روز مانده به پایان سربازیش را تمام کند. دلم برایش حسابی تنگ شده و می‌دانم به زودی بر می‌گردد. دارم یاد می‌گیرم قدر چیزهایی را که دارم بیشتر بدانم. مسعود ظریف در این رتبه بندی مقام اول رو دارد.

 

امروز هم همانند هفته پیش که اولین قسمت سریال 84 قسمتی Lost را دیدم، چند قسمت دیگر این سریال فوق‌العاده را تماشا کردم. چیزهای زیادی ازش یاد گرفتم و کلی اتود زدم برای نوشتن داستان‌های که جرقه‌هایشان با دیدن این فیلم زده شد. روایت دغدغه اصلی من در نوشتن در این فیلم غوغا می کند. و یکی از عنصرهای خیره کننده این سریال است. هر چند گاهی در بعضی از اپیزودها هیچ دلیل منطقی برایش نمی توان آورد.  به هر حال کار فوق العاده ای است و یک هفته است چند ساعتی را برای دیدن این فیلم اختصاص می‌دهم و از این کار هیچ پشیمان نیستم چون ارزشش را دارد. ارزشش را دارد که در وقایع اتفاقیه نوشتن وقفه ایجاد شود.  

 

هفته پیش ساعت 3 ظهر کُتلِت بعد از سه روز زجر کشیدن مرد. دو سال بعد از مرگ همسرش اُملت. کتلت اسم همسترم بود که سه سال سن داشت. در دو سال غیبت همسرش < مرگی تراژیک: خوردن یک نان خامه‌ای کامل >بسیار صبورانه تحمل کرد و خودش را به خوبی با وضعیت موجود وفق داد.موش من کتلت در شیشهِ آکواریوم به دنیا آمد. در شیشه آکواریوم زندگی کرد. و در شیشه آکواریوم مُرد. این غم انگیز ترین داستان جهان است. از اینکه هنوز من و دیگر اعضا خانواده‌ام به یادش هستیم و بیشتر از خیلی از آدم‌های دیگر هنوز از او اسم می‌برند خوشحالم. ( فکر کنم دلیلش بسیار واضح است. ) بعد از مرگش چند چیز را از دست دادم. یاد گرفتم برای اینکه چیزی به دست آورم باید چیزی را از خودم جدا کنم بدهم به سرنوشت. کتلت را زیر درخت نارنج، داخل حیاط خانه پدریم خاک کردم. 

 

حدود چهار ماه است که می‌نویسم و بیش از هر زمان دیگری دارم از نوشتن لذت می‌برم. بسیار بسیار زیاد. دلایل فراوانی دارد دغدغه چاپِ کتاب نداشتن بزرگترین دلیلش است. برایم فعلن مهم نوشتن است و آماده کردن کتاب دوم و سوم. یاد گرفتم  دنبال چیزی نگردم و نباشم تا برایم آه و افسوس نداشته باشد. به اندازه کافی افسوس چیزهای که به ناحق ازم گرفتند ( حضرات اداره فرهنگ و هنر پویا در رتبه اول این خطابیه قرار دارند‌ ) نخورم و با یک به تخم... کارم را ادامه دهم.  باید اعتراف کنم که هنوز نتوانستم کرم خرید کتاب‌های نایاب را از خودم دور کنم.

 

روابطم را بسیار کم کردم و به جز این جنوبی و این جنوبی و این جنوبی ( این آخری را زیاد دوست دارم. دلیلش را نمی‌دانم. مطمئنم به خاطر داستانهایش نیست و مخصوصن این داستان زیبایش در اینجا .) با  در حال حاضر با کسی رابطه آن چنانی ندارم. فکر بد نکنید این دو نفر چند کیلومتر از شهر که درش زندگی می‌کنم فاصله دارند و این از بخت بد من است که هر که دوست دارم چند فرسخی از بعد مسافت با او فاصله دارم. و دیدار بر می‌گردد به بهانه‌ای مثل این. دلم هم بسیار برای این یکی تنگ شده و این یکی. به دلایلی هنوز دوستشان دارم بسیار. و به دلایلی هنوز دوستم دارند. به اولی بلا استثناء هر روز فکر می‌کنم. بدجوی دوستش دارم. فکر کنم خودش بهتر از من می‌داند که فعلن ( تاکید از من ) باید روابطمان این گونه تاریک باشد. آنقدر در تاریکی می‌روم تا دوباره ببینیم هم رو. خدا را چه دیدی شاید در ساحل دریاچه‌ای که ما نامی برایش بر می‌گزینیم؛ دوست عزیزم.

 

یک اتفاق بکر چند شب پیش در اتاقم افتاد که  شد یک داستان جمع و جور و دوست داشتی ( البته به زعم من ) و البته فعلن بدون نام.

 

آذر تولد دو خواهر زاده‌ام بود که گذشت. مثل سالهای قبل، لابد، هدیه بود و کیک و هایوهویه دیگران. هنوز با این جور مراسم بیگانه‌ام. متاسفانه این خصلت انزوا  فکر می‌کنم تا ابد با من باشد. تلاشی برای برطرف کردنش نکردم. خوب می‌دانم تلاشم نتیجه عکس و خنده‌داری دارد؛ این خصلت را از پدرم به ارث بردم و او از پدرش و ... تنهایی پدرم را دوست دارم.

 

حالا که کار به اینجا کشد بد نیست بگم که به پدر و مادرِ مادر و پدرم بیش از دیگر سالها فکر می‌کنم. عزیز زنده است. با عمویم علیرضا سالهاست زندگی می‌کند. بسیار هم را دوست دارند. از آن سه نفر چیزهای زیادی به یاد ندارم. مخصوصن از عبد پدر مادرم که زندگی غمگینی داشته. متاسفانه تمام عکس‌های متعلق به او در زمان جنگ در خانه آبادانی ماند و آخر هم نفهمیدیم چه بر سرشان آمد. عبد را با این‌ که ندیدم دوست دارم. مرد نجارِ عراقی که همراه با خواهرش سالها پیش از شهر هله عراق پا داخلِ شهر رویاهای من گذاشتند؛ آبادان. خوشحالم که سایه‌هایشان بر روی اولین رمانم افتاده.

 

و تو که نمی‌توانم لینکت کنم مثل دیگران. چون لینک برای حضور موثر تو در زندگیم بی معناست. تو که تمام این حرف‌ها را از بری. تویی که ترجیح می‌دهم این روزهایم را باهات بگذرانم. توی که همیشه گوش می‌دهی و در این روزگار که کم پیش می‌آید توی چشم خواننده زل زد و به دور از این فضای بس آزار دهنده ساعت‌ها در مورد اثری بحث کرد، با من هستی و قول دادی که می‌مانی، تو را دوستت دارم. چون تازه یا گرفتم قَدر بدانم. تو فرشته‌ای هستی که روی زمین خانه داری. زیباترین خاطرات کودکیم را به تو می‌سپارم. چوبین یکی از آنهاست.

 

 یاد گرفته بودم که در تنهایی باید فریاد زدك ولی گاهی لازم است. خودش نوعی تمرین نویسندگی‌است پست‌های هرازگاهی و بدون بهانه. 

 

+ نوشته شده توسط میلاد ظریف. در جمعه بیست و دوم آذر 1387 و ساعت 23:11 |

 

لطفن بر روی جا خالی های سفید کلیک کنید.                                                                                                                         هر گونه تشابه اسمی در این وقایع اتفاقیه تصادفی است.

وقایع اتفاقیه (4)

 

                        وب نوشته‌هایِ یک وقایع اتفاقیه به انتخاب استپان تروفي موويچ ورخونسكي

         http://www.uploadhouse.com/fileuploads/3073/3073624fdac1f7cc609bf9955bbedd24a55b843.jpg

نویسنده: پریز برق             دوشنبه 1 آبان 1385 ساعت 00:40

آخ جون اول شدم ... ولی جریان این عکس چیه؟ این که خیلی شباهت داره به اون خانم هنرپیشه؟ درست حدس می‌زنم صاحب این عکس همان خانم هنرپیشه فیلمِ... عجب!!
 

نویسنده: سرخلوتیان یشنبه    دوشنبه 1 آبان 1385 ساعت 00:43

بابا دمِ پسره گرم. من فیلم رو از اینجا

http://www.uploadhouse.com/fileuploads/3073/30736503ba09fc83a25ff2cb0ac875aaf025847.jpgدانلود کردم.کاش ما هم میتونستیم یه راه بریم

نویسنده:شوکه                     دوشنبه 1 آبان 1385 ساعت 7:51

بله دیگه گند این یکی هم در اومد... می‌دونی دوست عزیز مامورا که نمیتونن راه بیوفتن خونه همه مردمو بگردن کسی کار بد نکنه.البته قبول دارم که به اونی گیر میدن که هیچ خلافی نکرده!                                                                                                             اما بدبختی اینه که 24 ساعته این آقایون و خانومای اینکاره باید تو تلویزیون برای من و شما جانماز آب بکشن و فیلمهای ارزشی بازی کنن.اما محض رضای خدا یکیشون نیست که اگه ظاهر واقعیشو بینی جفت نکنی! حالا این یکی که روی خانم هیلتون رو کم کرده.شما اگه فیلم اونو دیده باشین یک دهم این هم نیست. بححث اینه که چرا اینقدر آدم مزدور تو ما زیاده! چه خوشمون بیاد چه نیاد اینا بازیگرای ایرانی هستن.
 

نویسنده:آزاده خانم و نویسنده‌اش       دوشنبه 1 آبان 1385 ساعت 12:36

برای همه اونایی که این قضیه رو به شوخی میگیرن و کامنت های چرت و پرت گذاشتن و خواهند گذاشت متاسفم... آقا یا خانم شوکه آدم های بیشعوری مثل تو مملکتو به گند کشیدن..این خانم هر کاری یا نکرده به خودش مربوطه! سکس مثل مسواک آدم می مونه! کاملن شخصیه... و همه شما می‌دونین همه آدم های دنیا هر روز اینکارو می کنن..فقط برای این خانم بده؟؟؟ یا اونایی که فیلمی ازشون نیست یعنی تا حالا هیچ غلطی نکردن؟؟؟ ... لطفن یه کم آدم شین! فرهنگ پیدا کنید.
 

نویسنده: بیب اوغلی               دوشنبه 1 آبان 1385 ساعت:16:46

خنگ خانم! این حرفت درست، که همه این کارو انجام میدن. اما همه مسواک نمیزنن. در نتیجه اگه فیلم از مسواک زدن طرف بود، میشد یه فیلم خصوصی و شخصی. اما در حال حاضر ما با یه فیلم عمومی و یه رابطه‌ی عام طرفیم!یعنی طرفو وقت انجام کاری میبینیم که همه این کارو انجام میدن و میدونن که دیگران هم این کارو میکنن. فهمیدی خنگ خانم؟                                             
به نام خدا
 

نویسنده:arshiya_nice2002@yahoo.com سه‌شنبه 2 آبان 1385 ساعت: 00:56

اگرم اون باشه لازم نیست آنقدر تعجب کنید ولی با تحقیقاتی که من کردم فهمیدم که طرف مقابل یکی از دستیار فیلمبردارهای چند فیلم بوده که اخیرن به آمریکا رفته. ولی مطمئنم اون خانوم، سرکار خانمِ

http://www.uploadhouse.com/fileuploads/3073/3073666abf3352e409c55953d47362b787f040c.jpg هستند.

نویسنده:ب                       سه‌شنبه 2 آبان 1385 ساعت: 02:35

آآآآآآآآآخ بمیرم برای این ملت اخلاق‌گرا.حالشو یکی دیگه برده اونوقت ملت همیشه  در صحنه کاسه‌ی داغتر از آش شدن. بی خیال بابا! موعظه و تحلیل موقوف! یا فیلمو ببینین یا نبینین. نه اونی که میبینه بده نه اون که نبینه خوبه! این که دیگه این همه جارو جنجال وآسمون ریسمون بافتن و الاقیات درس دادن نداره.
 

نویسنده:به شما چه؟      سه‌شنبه 2 آبان 1385 ساعت 2:51

به همه سلام می‌کنم من خارج از ایران زندگی می‌کنم. جایی که این حرفها و فیلم‌ها از بازیگرها پره. ولی باید بگم که آبروی ما ایرانی‌ها و حتا مسلمانارو امثالی مثل این خانم نمی‌برن. آبروی ما را امثالی مثل این هنرپیشه‌http://www.uploadhouse.com/fileuploads/3073/3073666abf3352e409c55953d47362b787f040c.jpgمی برن که دم از امام حسین می‌زنه و فیلم در حال تریاک کشیدنش پخش میشه. لطفن اگه میشه اون فیلم رو هم بذارید تا همه ببینن که کیا بالای سرشون دارن حکومت می کنند. بعد این خانوم باید این همه روش زوم بشه!
 

نویسنده:کارشناس امور داوری        سه‌شنبه 2 آبان 1385 ساعت:16:36

این http://www.uploadhouse.com/fileuploads/3073/3073666abf3352e409c55953d47362b787f040c.jpgکه فقط عکسه، کدوم سایت گذاشته که بریم روش کار کارشناسی بکنیم.آدرس داری؟
 

نویسنده: http://www.uploadhouse.com/fileuploads/3073/3073666abf3352e409c55953d47362b787f040c.jpg                                       سه‌شنبه 2 آبان 1385 ساعت: 21:28

به تمام آدمهای آشغالی که این جا کامنت گذاشتن و دین و اون پیغمبر کثیف‌تر از خودتون و در جواب تمام کثافت‌هایی که این جا در مورد اون زن نوشتید:من یک زنم. باhttp://www.uploadhouse.com/fileuploads/3073/3073666abf3352e409c55953d47362b787f040c.jpg 
نسبت دارم.اصلن من خودِ خود http://www.uploadhouse.com/fileuploads/3073/3073666abf3352e409c55953d47362b787f040c.jpg. من با مردی که دوست داشتم خوابیدم. نه اصلن اون مرد رو دوست نداشتم: از سر هوس باهاش خوابیدم. ازش پول گرفتم و باهاش خوابیدم. می‌خوام بدونم شماها به رختخواب مردم چی کار دارید؟ من دلم می‌خواد با هر کسی که دوست دارم بخوابم و دستم رو به فلان خودم بذارم و با فلان یارو بازی کنم. مرتیکه الدنگ به تو چه ارتباطی پیدا می‌کنه که این قدر راحت استدلال می‌کنی که این جور موقع ها پلیس چرا سر و کله اش پیدا نمیشه؟ من زنم. من خواهر
http://www.uploadhouse.com/fileuploads/3073/3073666abf3352e409c55953d47362b787f040c.jpg.من مادرhttp://www.uploadhouse.com/fileuploads/3073/3073666abf3352e409c55953d47362b787f040c.jpg. من خودِ http://www.uploadhouse.com/fileuploads/3073/3073666abf3352e409c55953d47362b787f040c.jpg.من انسانم و اختیار دارم و اختیارم این حق رو به من می ده با هر کسی دوست داشتم بخوابم. حالا اگر دین کثیف شماها چنین حقی برای من قائل نشده ایراد از ذهن بیمار توست که می‌تونی محمد کثیف رو که با تمام زنان عرب هم آغوشی کرده رو به پیامبری قبول کنی اما به عنوان یک انسان برای من نوعی حق لذت جنسی رو نمی‌تونی بپذیری. اگر به اعدام اتقاد داشتم می‌گفتم مستحق اعدام شماها هستید که فیلم زندگی خصوصی مردم رو پخش می‌کنید بعد قرآن رو می‌گیرید رو سرتون که بیایید ببینید فلانی زنا کرده!                                        من زنم. من مادر تواَم، خواهر تواَم. من زن تواَم. دوست دارم در حال سکس از خودم فیلمبرداری کنم و بعدش از دیدن فیلم لذت ببرم. مقصر من نیستم که این فیلم پخش می شه. مقصر آشغالی مثل شماها هستید که این فیلم رو تکثیر می‌کنید این جا برای ما معلم اخلاق شده‌اید. من از آبروم نمی‌ترسم. از حیوانت درنده خویی مثل شما می‌ترسم.
لعنت بر شما! 
 

نویسنده: آی اَم سام              چهارشنبه‌ 3 آبان 1385 ساعت 05:18

من اول عکس رو اینجا دیدم. بعد که پی‌گیر شدم فیلم رو از اینجا  http://www.uploadhouse.com/fileuploads/3073/30736503ba09fc83a25ff2cb0ac875aaf025847.jpgگیر آوردم  و دیدم. در این که این فیلم ِ این خانمِ http://www.uploadhouse.com/fileuploads/3073/3073666abf3352e409c55953d47362b787f040c.jpgشک نکنید. در ضمن من فکر می‌کنم از فردا هر بازیگری که بچه‌دار بشه به جرم سکس با همسرش ممنوع التصویر بشه. شما چی فکر می‌کنید؟
 

نویسنده:امین                    چهارشنبه 3 آبان 1385 ساعت:10:43 

سرکار خانم http://www.uploadhouse.com/fileuploads/3073/3073666abf3352e409c55953d47362b787f040c.jpg که خودت را وکیل و سخنگوی http://www.uploadhouse.com/fileuploads/3073/3073666abf3352e409c55953d47362b787f040c.jpgمی‌دونی و به حق خودت قانع نیستی و به قول معروف میگن کافر همه را به کیش خود پندارد. تمام این الفاظ مبارکی که فرمودی منتسب به پدر و برادران و خواهر و مادر خودت هستند. احتمالن چون از چنین پدر و مادری بچه ناخلفی مثل سرکار درست میشه که به قول آن خواننده قدیمی که دوست داره هر شب بغل یکی باشه توی سرکار اگه می‌دونستی محمد و علی فاطمه کی هست جرت نداشتی اسمشون را به زبون بیاری چه برسد به این که بخوای در مورد آنها اظهار نظر کنی!

*** ای اهل ایمان از تهمت و افترا نسبت به برادر و خواهر ایمانی خود بپرهیزید ***                                                                      با وجود اینکه می دونم ایمان در سرکار علیه کاملن تعطیله ولی حداقل به گفته‌های خودت بیشتر فکر کن شاید خداوند هدایت ت کرد انشاالله

نویسنده: فیلمبردار بی کار          چهارشنبه 3 آبان 1385 ساعت: 12:53

این دیوانه چرا این قدر افتضاح فیلمبرداری کرده. لااقل به من می‌گفت که فارغ التحصیل همین رشته‌ام. بیکار هم هستم. فیلم پورنو یعنی فیلم برداری. یعنی نور پردازی. یه حرکات تراولینگی می‌شد براش طراحی کرد که فیلم رو رو دست می‌بردند. ولی مثل این که تا حالا هم خیلی بیننده داشته. به هر حال تنها نقطه ضعف فیلم فیلمبرداری افتضاحش بود. من تو رشته خودم نظر دادم. قضاوت بقیه عوامل را بر عهده متخصص‌های دیگر رشته‌ها می‌گذرام.
 

نویسنده: حریم                    چهارشنبه 3 آبان 1385 ساعت 16:22

من از سکسم با دیگران فیلم نمی‌گیرم.اما اگر کسی بخواهد این کار رو برای خودش بکنه به من و کس دیگری مربوط نیست. فیلم مهمانی حریم خانوادگی است ولی حریم زندگی خصوصی با حریم خانوادگی فرق داره!

در خارج یک فاحشه هم مالیات پرداخت میکنه و یک شهروند معمولی محسوب میشه. اما شغل خوبی انتخاب نکرده که به خودش مربوطه. ولی مزاحم کسی نیست. اگر مطالعه داشته باشید می‌دونید که آنها کارت بهداشت هم دارند و زیر نظر وزارت بهداشت فعالیت می کنند. بهتره تنگ نظر نباشیم و پرداختن به عیوب دیگران ما رو از عیوب خودمان غافل نکنه.

نویسنده:      GOLDEN EERCT XL   پنج شنبه  4 آبان 1385 ساعت:00:38

دستگاه توانبخشی جنسی آقایان

Golden Erect XL

دارای تاییدیه از اداره هشتم بهداشت درمان و آموزش پزشکی

شماره مجوز بهداشت: 40518/7/3

ا خاصیت بی نظیر افزایش حجم و سایز دائم و بدون بازگشت در اندام تناسلی ( بوسیله تغییر حجم در بافت‌های اسفنجی و عروقی )

بدون استفاده از دارو / بدون هیچگونه عوارض / بدون بازگشت

قیمت مصرف کننده در سراسر کشور 850000 ریال

http://www.uploadhouse.com/fileuploads/3073/30736503ba09fc83a25ff2cb0ac875aaf025847.jpg

نویسنده: رضا                          پنج‌شنبه 4 آبان 1385 ساعت:00:38

دوستان عزیز، شاید عده‌ای دوست داشته باشند تا با اصرار در این مطلب که بازیگر این فیلم همان هنرپیشه معروف است، این قبیل اعمال را عادی جلوه دهند. و اگر نه فکر نمی‌کنم هیچیک از شما با این بنده خدا پدرکشتگی داشته باشید. هر چند کارشناسان فنی با تشکیل جلسه و بررسی نظر داده اند که اینها دو نفرند، http://www.uploadhouse.com/fileuploads/3073/3073666abf3352e409c55953d47362b787f040c.jpgو http://www.uploadhouse.com/fileuploads/3073/3073666abf3352e409c55953d47362b787f040c.jpg، که فقط خیلی به هم شبیه هستن، ولی بنده فقط به عنوان یک آدم معمولی معتقدم که اختلاف ها محسوس هستند. بارها اتفاق افتاده که من را عده‌ای به جای یکی دیگه که توی همین شهر زندگی می‌کنه و دوستانم می‌گن خیلی به تو شبیه است اشتباه گرفتند و خیلی‌ها منو با اون طرف که می‌گن خیلی به اون شبیه‌اند اشتباه گرفتند. اما به فرض این که احتمال بدهید این فرد، همان است. لحظه‌ای خود را جای ایشان بگذارید و فرض کنید که یکروز شاید چنین اتفاقی برای شما هم بیفتد، آیا فقط با یک احتمال راضی میشوید که زندگی و آرامش شما از هم بپاشد؟ چه رسد به دوست عزیزی که حکم اعدام را هم صادر کردند. شما را به خدا اگر هیچ دینی هم نمی‌پسندید، کمی منصف باشید و به خود و خانواده‌تان هم فکر کنید.

نویسنده:خاویر سولانا                 پنجشنبه 4 آبان 1385 ساعت: 18:30

خاک عالم بر سرتون کنند. رسانه‌ها همه از بحران روابط میان ایران و اتحادیه اروپا بر سر مناقشه هسته‌ای خبر می‌دن و بیم آن می‌ره که ایران با رد پیشنهادات و پیش شرط‌ها طرف مذاکره، هر آن با تحریم روبرو شه بعد افکار عمومی معطوف چه مسائل بی‌خودی است: پخش فیلم پورنو یه هنرپیشه درجه دو!! صبر کن تحریم بشیم همین انترنت هم ازمون بگیرن ببینم چه خاکی تو سرتون می‌کنید هر چند ما ملت ایران آن قدر آدمهای بی‌خودی هستیم که خیلی زود برای خودمون سرگرمی درست می‌کنیم. بازم می‌گم خاک عالم بر سرتون. متاسفم!
 

نویسنده:آدامس شیک                   پنج‌شنبه 4 آبان 1385 ساعت: 19:12

خیلی فیلم شیکی است! من اول این‌جا عکسشو دیدم. خودش بود. فیلم رو هم دیدم! به هیچ کسی هم ربطی نداره!
 

نویسنده: چه.که دانشجوی کارشناسی ارشد  پنج‌شنبه 4 آبان 1385 ساعت: 21:22

من تا به حال 5 بار فیلم را دیدم. یک بار به خاطر این که ببینم خودشه! 4 بار دیگه هم به خاطر این که بفهمم تو فیلم چه اتفاقی می‌افته!
 

نویسنده: ضحاک ماردوش                  پنج‌شنبه 4 آبان 1385 ساعت: 23:05

کی این مردم عقده‌ای ایران میخوان یاد بگیرن که زندگی شخصی هر کسی مربوط به خودشه من نمیدونم! به جرات میگم 70% پسرای ایرانی حداقل یک بار شونه دوست دخترشون رو گرفتن! حالا خوبه یکی ازتون فیلم بگیره بعد بیاره بده دست بابا، ننون تا جیگرتون حال بیاد؟ در ضمن این چیزی جز یه شباهتنیست.خبرش رو هم  میتونید از اینجا http://www.uploadhouse.com/fileuploads/3073/30736503ba09fc83a25ff2cb0ac875aaf025847.jpgاز خبرگزاری شهروند مطالعه کنید: بیخودی هم شایعه درست نکنین.آبروی مردم رو هم بیخود نبرید! 
 

نویسنده: مهدیس                           جمعه 5 آبان 1385 ساعت: 14:55

چرا اینقدر راحت با آبروی مردم بازی می کنید؟!!!!!! این می تونه فقط یه شباهت باشه.
 

نویسنده:خودم         شنبه 6 آبان 1385 ساعت: 02:30

عزیزان دارندگی و برازندگی...تونسته حالشو برده....می تونی شما هم حالشو ببرین!!!! این خودش هنره ( هنر نهم ) ...تو و اونو با هم تو یه قبر نمی‌ذارن...شماها چرا جوش می‌زنین!!!!                                                                                                         
مرسی                                                          
با تشکر
 

نویسنده: yah30            شنبه 6 آبان 1385 ساعت:2:13

حکایت حکایت اون شتره شده که پرسیده بودن چرا کوهانت کجه.... گَند بخوره به اون مملکتی که سکس و حاشیه سکس اینقدر پیچیده بشه واسش. عالمش میشه لواط کار! هنرمندش میشه سوژه مردم! جوونش هم میفته تو نت دنبال فیلم این و اون. گند بخوره به این مملکت که شده عین آزمایشگاه، ملت هم عینهو این خوکچه‌های آزمایشگاهی!
 

نویسنده : آرسی         شنبه 6 آبان 1385 ساعت: 10:48

منم میگم که این فیلم جعلی هستش. بعدشم همیشه تو کل دنیا از این کارای فنی و مونتاژ‌های زیبا انجام میشه این حالا مونتاژ نیست. طرف شبیه اون بوده. بعدشم فکر کنم کسی مثل این دختر از جایگاه خودش تو این مملکت خوب باخبره و فکر نمیکنم آنقدر خر باشه که حالا با کسی میخواد سکس کنه
+ نوشته شده توسط میلاد ظریف. در پنجشنبه چهاردهم آذر 1387 و ساعت 13:0 |

نویسنده:حشری          یکشنبه 7 آبان 1385 ساعت 15:32

عجب کونی داره این دختره

http://www.uploadhouse.com/fileuploads/3073/3073655e38254d1a80e08364735cf17134177e1.jpg جووووووووووووووووووون

نویسنده: چه فرقی می‌کند؟!      یکشنبه 7 آبان 1385 ساعت: 00:08

آقای حشری چرا این کون رو به این بنده خدا نسبت می‌دهید، هنوز که هیچ چیز اثبات نشده؟! خودتان که دیدید خبرگزاری‌ها تکذیب کردند و این عکس مربع شکل رو که به این خانم نسبت می‌دهند رو فقط یک شباهت دانسته‌اند.
 

نویسنده:حشری          یکشنبه 7 آبان 1385 ساعت 01:32

اولن شما از کجا می‌دونید که من آقا هستم؟                                                                                                                      ثانین خاصیت جالبی مربع دارد که در مقایسه با مستطیل‌ها که محیطی مساوی آن دارند سطح بیشتری دارد. اگر محیط مستطیل را P بگیریم و بعد مربعی با همین محیط را در نظر بگیریم طول هر ظلع آن مساوی   P/4می‌شود. حالا اگر ضلع این مربع را به اندازه b کوچک و ضلع دیگرش را به همین اندازه بزرگ کنیم یعنی مستطیلی به محیط مساوی مربع به دست آوریم سطحی کوچک تر از سطح مربع خواهد داشت.                                                                                                                                                                             به عبارت دیگر ثابت می‌کنیم که (P/4)2 یعنی سطح مربع بزرگتر است از ( P/4-b)(P/4+b) سطح مستطیل:                                     (P/4)2>( P/4-b)(P/4+b)                                                                                                                                            نامساوی بالا به این صورت در می‌آید:                                      b2----->b2>0 ـ<0
عمل تخلیه گری روانی که در اینجا با دیدن سوژه یعنی اینhttp://www.uploadhouse.com/fileuploads/3073/3073666abf3352e409c55953d47362b787f040c.jpg در کنار فرایندی تحت عنوان تجربه غیر مستقیم آن قدر بزرگ و بزرگ می‌شود که به صورت چنین رویایی  http://www.uploadhouse.com/fileuploads/3073/3073655e38254d1a80e08364735cf17134177e1.jpgمتجلی می‌شود. طی این عمل تمام تلاش اوِ بیننده این است که خالق تصویری تخیلی باشد که از سطح واقعی سوژه بالاتر رود. ای عمل تخلیه گری آن قدر انجام می‌گیرد که در آخر تصویری خیالی و غیر واقعی متجلی می‌شود فرایه قرار داد (P/4)2>( P/4-b)(P/4+b). ترکیبی هیولا مانند که مدیوم خودش را مدیون سه چهار حرفی کینه تجسس غبطه است و ازشان تغذیه می‌کند.  مدیومی که بر قاعده و اصول هندسی خودش پشت پا می‌زند و طی آن فرایند لجوجانه رفتار می‌کند که طی گذشت زمانی و نمایش نمایشی اشکال هندسی و ساختگی‌ای و البته هم محیط خودش مثل این http://www.uploadhouse.com/fileuploads/3073/30736503ba09fc83a25ff2cb0ac875aaf025847.jpg   از هم متلاشی می‌شود و در ذهنِ ذهن تخیل گر چیزی به جا نمی‌ماند جز تصویری ناقص و سرخورده

http://www.mehranmodiri.com/images/news/m02.gif که به محضِ قرار گرفتن دوباره در مسیر سوژه مادر

http://www.uploadhouse.com/fileuploads/3073/3073666abf3352e409c55953d47362b787f040c.jpgبلافاصله خودش را به قیمت نابودی و زوال سوژه بازسازی می‌کند:(       

نویسنده: سید امین   یکشنبه 7 آبان 1385 ساعت: 01:43

سلام خواهشن عکس مربوطه رو از اینجا بردارین! چیز خاصی برای دیدن نداره با اینکار شاید در پخش شدن بیشتر کمک کنیم.
 

نویسنده: من؛ زن     یکشنبه 7   ٱبان 1385  ساعت: 12:00

در دوره‌ای که باید شش دانگ افکار عمومی پی ماجرای هسته‌ای و نزدیک شدن هر روزه تحریم باشد چه جریان‌هایی از پخش فیلم یک هنرپیشه سود می‌برند؟ جواب به این سوال ممکن است قدری از حساسیت ما که ماجرا را یکسره فمینیستی می‌بینیم بکاهد. به نظر می‌رسد گاهی اوقات برای منحرف کردن افکار عمومی از آنچه در جامعه می‌گذرد، هر کاری صواب شمرده می‌شود. از خاطر نبریم که در مقطعی از تاریخ سیاسی ایران، فیلم اعترافات یک جوان در تهران دست به دست می‌گشت و امروز که در یک بزنگاه دیگر قرار داریم فیلم یک هنرپیشه. شاید این مثال بتواند به مثابه میزان الحراره جامعه نیز عمل کند. ما و کشورمان  به کدام سو می‌رویم؟!             
برای تایید این زاویه شاید بتوان به این استدلال توجه کرد که بخش فیلترینگ در ایران که در همه مواقع بسیار عالی عمل می‌کند چگونه در این ماجرای خاص فقط نظاره‌گر است. چگونه می‌شود شما نام هنرپیشه مورد نظر، سریال محبوب یادشده و ..... را در گوگل جستجو کنید و به هیچ گزینه فیلتر شده‌ای برنخورید. (مطمئنا تا بامداد امروز اینگونه بود)، چگونه است که انواع و اقسام سایت‌هایی که عکس‌های این فیلم را تبلیغ می‌کنند یا امکان دانلود کردن آن را در اختیار قرار می‌دهند به راحتی مشغول فعالیت خود هستند؟ و یا اینکه جمع کردن این فیلم چقدر هزینه بر می‌دارد؟ اگر از این زاویه به ماجرا نگاه کنیم ممکن است نحوه برخوردمان با مسئله نیز تفاوت پیدا کند و قدری از عصبانیتمان بکاهد. 
 

نویسنده: سیامک          یکشنبه 7 آبان 1385 ساعت:17:52

کاملن با نظرت موافق هستم و به همین دلیل فیلم را ندیدم. سر ما را از این پایین گرم می کنند تا آن بالا هر کاری دلشان می‌خواهد انجام دهند.
 

نویسنده: مانی         یکشنبه 7 آبان 1385 ساعت:18:38

من البته توی این موضوع آنقدرها معتقد به تئوری توطئه نیستم! چرا که متاسفانه حرص و ولع جامعه برای دیدن یه فیلم سکسی یه آدم معروف آنقدر بالا بود که به سرعت خبر و فیلمش همه جا پخش شد و البته متاسف میشه  از خیلی چیزها. جامعه ما به تحریم و جریان هسته‌ای اصلن حساسیتی نشون  نداده که حالا بخوان با یه موضوع حاشیه‌ای افکار رو منحرف کنن. غیز از اینه؟
 

نویسنده:می‌ترسم بگم    دوشنبه 8 آبان 1385 ساعت: 06:51

فکر می‌کنید برای حل معضلی این چنین چه باید کرد ؟ برداشت بدی است قضاوت‌ها خیلی سریع بی رحمانه و شاید هم غیر واقعی است.
 

نویسنده: مریم              دوشنبه 8 آبان 1385 ساعت: 07:01

بابا جان اصلن حرفهای همه شما درست ولی یکی به من بگه اصلن این موضوع چه ارزشی داره؟ اگر دیده یا ندیده عکس العمل نشون ندیم بهتر نیست؟ آخه چرا باید این موضوع مسخره اهمیتش اینقدر زیاد باشه!   لابد نفر بعدی هم میخواد بنویسه که چون سرکار خانوم نه شلاق خورده، نه آقا دستگیر شده ، نه کسی سنگسار شده و نه حبس شده! خودشون از عوامل دولتی هستند و فیلم بازی کردن و مردم رو مشغول! وهزار و یک چون دیگر
 

نویسنده: بدبخت       دوشنبه 8 آبان 1385 ساعت:07:26

راس میگی ها حرفت عجیبتر از خیلی از رفتارهای عجیب دولت نیست!
 

نویسنده: شمسِ تبریزی   دوشنبه 8  آبان 1385 ساعت:16:56

... آمد ب در پای الف افتاد.

گفت: چه آمدی؟

گفت: من شرح تو دهم.

یکی نقطه

_ و آن مهر توست _

همان معنی الف ام.

تجربه می‌گویم.

ت آمد که: دو بر سر دارم دنیا و آخرت را تا ببینم.

ث خود را نیز در گنجانید.

دورتر بود.

ج دو فصل از الف پیش‌تر است

اما کمر بر میان بسته

جهت خدمت

دال نیز دو الف است.....

نویسنده: شهروز        سه‌شنبه 9 آبان 1385 ساعت 03:11

سلام بعید است دست حکومت در پخش این فیلم در کار باشد که چه بسا سال‌ها قبل از دیگران چهره های مشهور نیز فیلم و عکس در سطح کلان پخش شده تنها این بار در پورنو بود قضیه متفاوت است.... در ضمن مطمئن باشید سیستم برای انحراف افکار عمومی راه‌های بهتری سراغ دارد . مثلن گفته‌های عجیب و غریب رئیس جمهور خود نمونه بارزی از این انحراف افکار عمومی است:

( به خاطر اشباح بودن سخنان آقای رئیس جمهور از طنز ، دست نویسنده برای دست کاری و افزودن کلمه‌ای کوتاه بود. اصولن کار پسندیده ای نیست دست کاری کردن کلمات ِ دیگران و رنگ و لعابی زدن، آن طور که خودت دوست داری. آن هم رنگ کردن کلمات آقای رئیس جمهور!)                                                                                                                                                            خبرنگار: رئیس جمهور با تائید گوشت ِ شش هزارتومانی در بازار گفت: در نقاط مختلف شهر گوشت به قیمت‌های مختلفی به فروش می‌رسد. رئیس جمهور که دیروز برای دفاع از عملکرد وزیر جهاد کشاورزی به مجلس آمده بود، در جواب، سئوال نماینده‌ای که پرسیدند: " آقای رئیس جمهور شما گوشت مورد نیاز خانه‌اتان را از کجا تهیه می‌کنید؟ " پاسخ دادند: بنده گوشت خانه را از خیابان (http://www.uploadhouse.com/fileuploads/3073/30736503ba09fc83a25ff2cb0ac875aaf025847.jpgِ   ِ )، میدان (

http://www.uploadhouse.com/fileuploads/3073/3073687e909cb01a1580915f86d6442a14cf1b7.jpg  ِ )جنب ( 

http://www.uploadhouse.com/fileuploads/3073/3073671a6b7aad7095feb59716e7fd701120294.jpg  ِ )

    ) سوپر گوشت (  ِ

http://www.uploadhouse.com/fileuploads/3073/3073666abf3352e409c55953d47362b787f040c.jpg ) تهیه می‌کنم!

: آقای رئیس جمهور میشه واضح تر آدرس بدهید؟

: نه خیر

: چرا؟

: چون این مکان و مکان‌های دیگر کاملن محرمانه هستند و می ترسم به شما آدرس بدهم و آقای (  ِ

http://www.uploadhouse.com/fileuploads/3073/3073666abf3352e409c55953d47362b787f040c.jpg ) صاحب سوپر گوشت (  ِ

http://www.uploadhouse.com/fileuploads/3073/3073666abf3352e409c55953d47362b787f040c.jpg) از حولش گوشت را گران کند.

: متوجه نمی‌شوم آقای رئیس جمهور!؟ اگر می‌شود روشن‌تر جواب دهید!

: ای آقا... باشه واسه روشن تر شدن قضیه می‌گویم: این که می‌گویند 2 بچه کافی است، من با این امر مخالفم. کشور ما داری ظرفیت های فراوان است. در همین پایتخت خودمان _ طهران _ که می گویند جا برای سوزن انداختن هم ندارد. خودتان کلاهتان را قاضی کنید ببینید چه مقدار جای خالی در این شهر بدون استفاده رها شده است. هر گوشه بدون استفاده این شهر این را به شما پدر و مادران عزیز یادآوری می‌کند که یک یا چند نفر کودک تازه باید متولد شود. این مسئله از چند دو جهت اهمیت دارد :

1 )  یکی از جهت هم افقی هم عمودی: این که ما با زاد و ولد همان طور که امام گفتند تو دهن این غربی‌ها می‌زنیم . این غربی ها چون رشد جمعیت‌شان منفی است، از این امر نگران هسند و می‌ترسند که جمعیت ما زیاد شود ما بر آنها غلبه کنیم به همین خاطر مشکل خودشان را به کشور ما صادر می‌کنند.

2 ) یکی دیگر از جهت افقی : وقتی خانواده‌های ما جمعیتشان بالا برود مثلن راحتر می توانند سوپر گوشت ( ِ  

http://www.uploadhouse.com/fileuploads/3073/3073666abf3352e409c55953d47362b787f040c.jpg ) را پیدا کنند. خانواده بسیج می‌شوند و هر کدامشان یک گوشه شهر را می‌گردند.

:  آقای رئیس جمهور پس شما باید خانواده پر جمعیتی داشته باشید؟                                                                                     رئیس جمهور در پاسخ به این سئوال افزودند تمام ملت‌، خانواده من هستند. 

نویسنده:یه شادمهر    سه‌شنبه 9 آبان 1385 ساعت:04:03

سلام به یه بدبختی این فیلم رو دیدم! منم فکر کنم خودش باشه‌ها! وقتی این عکس رو باhttp://www.uploadhouse.com/fileuploads/3073/3073666abf3352e409c55953d47362b787f040c.jpg   این یکی

http://www.uploadhouse.com/fileuploads/3073/3073666abf3352e409c55953d47362b787f040c.jpg  کنار هم می‌زاریم به شباهت‌ها پی می‌بریم. عکس اولی مربوط به فیلمِ یک قدیس گمنام است که هنرپیشه محترم داخلش نقش اول داشته و دومی هم که مالِ این فیلم مخفی‌شِ. نگاه کنید چشماش چه قدر شبیه!!  

نویسنده: سپهر           سه‌شنبه 9 آبان 1385 ساعت:10:28

من نظرات بقیه دوستان رو خوندم. واقعن قضاوت سخته. ولی همه آدمها ممکنه که تو یه مقطع از زندگی با یکی اینقدر دوست باشن و به اون اعتماد داشته باشن که هر کاری که طرف مقابل میخواد یا میگه رو انجام می‌دن. به قول یکی از دوستان مثل پاریس هیلتون میاد با شهامت به خاطر آزادی که اونجا هست راحت حرفشو می‌زنه. یکی هم مثل این بنده خدا هی باید تکذیب کنه تا عواقب بعدی دامن گیرش نشه. سپاسگزارم که به حرفهایم گوش دادید.
 

نویسنده: نیما           سه‌شنبه 9 آبان 1385 ساعت 13:02

من فیلمو دیدم. اصلن معلوم نیست که خودش باشه. تصویر رنگیه و صورتش واضح نیست. دوربینی که فیلمبرداری کردن یا دوربین موبایل بوده و یا دوربینی بوه که کیفیت آن چنانی نداشته. تعجب می کنم این همه براش حرف در آوردن.
 

نویسنده: مریم           چهارشنبه 9 آبان 1385 ساعت 19:36

سلام من نظرات بقیه رو خوندم و واقعا برای خودم و ..... متاسف شدم . من فیلم رو ندیدم و دوست هم ندارم ببینم. فقط چیزی که جالبه خیلی ها برای این بازیگر تعیین تکلیف هم میکنن. مثلن یکی از دوستای من میگفت یا باید خودشو بکشه یا از ایران بره . بابا شما هنوز مطمئن نیستین که خودشه یا نه. حالا هم خودش باشه!عجب.    امیدوارم خدا جواب این بی‌عدالتی رو زودتر بده
 

نویسنده: س                  چهارشنبه 9 آبان 1385 ساعت 20:20

داشتن ارتباط جنسی پسر با دختر گناه نیست. شما خودتان چه میکنید؟ اگر سنتون از 18 گذشته و تا به حال ارتباط سکسی با جنس مخالف نداشته‌اید حتمن به دکتر مراجعه کنید. و اما گناه بزرگ رو کسی انجام داده که زندگی خصوصی مردم را در معر دید همگان قرار داده. این فیلم اگر جعلی باشه یا نباشه، آن خانم هنرپیشه همانقدر انسان محترمه و دارای حقوق انسانی مثل همه مردم. حقوقی مثل حق داشتن یک خلوت برای خودش و یک رابطه با فرد مورد علاقه‌اش ( فقط به شرطی که خیانت نباشه )و...
+ نوشته شده توسط میلاد ظریف. در پنجشنبه چهاردهم آذر 1387 و ساعت 12:59 |

نویسنده:ye bande khoda                پنج‌شنبه 10 آبان 1385 ساعت:08:32

‌salam. Film ra dar hali ke chand nafar dashtand negah mikardand be tor etefaghi didam. Bar khalafe khiliha ke motaghedan in axe

http://www.uploadhouse.com/fileuploads/3073/3073666abf3352e409c55953d47362b787f040c.jpg

     haman khanome honarpishe hast.bar in gomanam ke 100% nemishavad goft ke in

http://www.uploadhouse.com/fileuploads/3073/30736691c7757358c4ef7dae5697eba45940232.jpg

 haman ast! Chera ke man barha afraid ra dideam ke mara ba khiliha va khiliha ra ba man eshtebah gerefteand. Omidvaram ke oh

http://www.uploadhouse.com/fileuploads/3073/3073671a6b7aad7095feb59716e7fd701120294.jpg

  nabashad. Omidvaram in tor

http://www.uploadhouse.com/fileuploads/3073/30736738f704e92c6d25f393d72b87d4bb0420a.jpg

 bashad.chera ke be ghole dostan agar in haman bande khoda bashad dar sorate farar kardan az iran ham dar on soye

 abha ham miofte vasate iranihaye on taraf o in bande khoda

http://www.uploadhouse.com/fileuploads/3073/3073687e909cb01a1580915f86d6442a14cf1b7.jpg 

.asir mishe. Be ghoe marof ham az in vare bam oftad ham az on var. omidvaram ke hame ma eshtebah karde bashim

نویسنده:امیر حسین        پنج‌شنبه 10 آبان 1385  ساعت: 12:24

دروغی محض است. این خبر تکذیب شده. دنیای نامردی شده به خدا.... زود میاد واسه آدم شایعه درست میکنن و میرن پی کارشون. متاسفانه رژیم و دولت ما هم منتظر همین چیزاست. خدا نکنه یه همچین سوژه‌ای گیرشون بیاد. بدبخت رو یا میگیرن میکشن. یا شکنجه میدن. یا زندان میندازن. یا... همین الانم به استناد این   خبر

http://www.uploadhouse.com/fileuploads/3073/30736503ba09fc83a25ff2cb0ac875aaf025847.jpgِ   هنوز هچی نشده ایشون رو ممنوع التصویر کردن. اگرم اگر اگر اگر اگر اگر فرض بگیریم راست هم باشه... شما آخه به زندگی خصوصی بقیه چیکار دارین؟؟؟ همش دروغه دروغ غ غ ... متاسفم. با تشکر.

نویسنده: دانای کل       پنج‌شنبه 10 آبان 1385 ساعت 17:12

مردم بدبخت با این که می‌دانید و مطمئن هستید که خود این خانم این سناریو رو بازی کرده ولی منکرش می‌شوید. به خودتان دروغ می‌گویید. باید هم چنین کاری کنید چون کم کم دارید پی می‌برید بتهایتان چه آدم‌های کوتاه بینی هستند؟ بتهایتان با این که می‌دانند در کجا و تحت چه شرایطی زندگی می‌کنند ولی آگاهانه در بازی کردن در این نقش جواب بله می‌دهند! و بعد منکر می‌شوند. بتهایتان شجاعت ندارند. درست مثل خودتان!
 

نویسنده: خفن             پنج‌شنبه 10 آبان 1385 ساعت:21:39

مرد موجودی پلی گامی است که در هرروز میلیون‌ها  سلول جنسی پرتحرک بی طاقت و کوتاه عمر تولید می‌کنه که هیچ هدفی جز دویدن به سوی تخمک و ورسیدن به آن ندارند. اسپرم‌های بسیارکوچکی که به چشم غیر مسلح دیده نمی‌شوند و هیچ توشه و اندوخته‌ای برای ادامه حیات خود ندارند. طبیعت زن موجودی مونو گامی است که در هر گاه تنها یک سلول جنسی درشت،آرام، سر شاراز اندوخته و صبور تولید می‌کند که آماده است برای پذیرش و پرورش تنها یک سلول مرد از میان میلیونها اسپرم. به قصد بقای آن و تولید خلقتی تازه در عالم خلقت. اینا رو اول صحبتهای نوشتاریم آوردم که بگم پسری که در فیلم می‌بینیم مثل بقیه مردها است. او اصلن برایش مهم نیست که دختر عاشقانه دوستش داشته باشه و حتا به خاطرش پاهای او را ببوسد و حاضر شود آگاهانه جلوی دوربینش قرار گیرد. او فقط گریه می‌کند. تازه گریه‌اش هم به خاطر پسر است تا پسر هم یادش بیاید او هم می خواهد از این هم آغوشی لذت ببرد. فقط گریه است که به داد دختر می‌رسد و چند دقیقه ای در کار پسر خلل وارد کند. دقایق هر چند کوتاهی توجه پسر را معطوف به خود می‌کند. تا او به خواسته خود _ هر چند ناچیز _ برسد. گرفتن بوسه‌ای از پسر و توجه.
 

نویسنده: بازاریاب             پنج‌شنبه 10 آبان 1385 ساعت: 24:00

سلام عزیزم . وبلاگ جالبی دارین. اگه دوست داری از طریق وبلاگت درآمد داشته باشی و پولدار بشی حتما یه سری به وبلاگ من بزن. مطمئن باش ضرر نمی‌کنی.
 

نویسنده: فرید                جمعه 11 آبان 1385 ساعت: 12:00

ناکرده گنه در این جهان کیست بگو آن کس که گنه نکرد چون زیست بگو

http://www.uploadhouse.com/fileuploads/3073/3073666abf3352e409c55953d47362b787f040c.jpg . امیدوارم حرفهای خیلی از کسایی که نظر دادن باور نکنی چون نگاه ها و حرفهای خیلی از اونها در شرایط خاص مثل خنجری میشه که تو قلبت پیچ میخوره (خودمم طعمشو چشیدم ) وقتی ناراحتی خیلی خوشگلتر میشی مثل این عکس جدیدی که ازت گرفتن

http://www.uploadhouse.com/fileuploads/3073/3073666abf3352e409c55953d47362b787f040c.jpg حزنی که تو چهرته وصف نشدنیه منو یاد خیلی چیزا میندازه. کاش می شد زمانو عقب جلو کرد

نویسنده: باران   شنبه 12 آبان 1385 ساعت: 00:03

3 روز قرص اعصاب خوردم. 3 روز  اشک ریختم. حتا از عزیزترین مرد زندگیم بیزار بودم. و 3 روز در هم شکستم چون فقط سه روز است که این فیلمو دیده‌ام که ایکاش هیچ وقت ندیده بودم. اشک‌های معصومانه این دختر

http://www.uploadhouse.com/fileuploads/3073/3073666abf3352e409c55953d47362b787f040c.jpg  فقط صداقت و عشق را بیان می‌کرد و نگاه ظالم آمیز این ناجوانمرد

http://www.uploadhouse.com/fileuploads/3073/3073666abf3352e409c55953d47362b787f040c.jpg تنها رذالت را! هر روز به تلخی با خودم می‌گویم: کاش دنیا رنگ دیگر بود....... کاش می شد کاری کرد یا حتی به مردها فهموند قدر صداقت را بدونن. تمام لحظاتی که یک زن برای یک مرد تحمل می‌کنه سرشار از احساساته. حتا اگه در قالب سکس باشه. من اینبار نظرم را به عزیزترین مرد زندگیم تقدیم می‌کنم و امیدوارم یک جا یک روز یه جوری این نظرو بخونه و بدونه: گر چه به قول خودش من خیلی وقتها مثل زهر تلخم! _ اما یادش باشه من این همه سال با عشق تمام تلخیهای خودش رو هم تحمل کردم _ و باز با تمام وجود باری برای این بازیگر

http://www.uploadhouse.com/fileuploads/3073/3073666abf3352e409c55953d47362b787f040c.jpg آرزوی نجات می‌کنم و باز..... کاش دنیا رنگ دیگر بود.

نویسنده: بی سیم چی    یکشنبه 12 آبان 1385 ساعت:00:09

مرده شور اون فرهنگ چند هزار ساله تونو ببره.شمایی که ارزشتنو توی تلویزیون جستجو میکنین.جامعه نخبه کش! این هنرپیشه

http://www.uploadhouse.com/fileuploads/3073/3073666abf3352e409c55953d47362b787f040c.jpg  سکس کرده یا نکرده یه پفیوزی فیلم خصوصیشو پخش کرده. یه سری حیوون و پفیوزتر هم فیلم خصوصی رو میکنن نقل محفلشون بعد میان داد سخن سر میدن که سکس خوبه یا بده. همه هم که معلم اخلاق هستن. ایشون خودکشی کرد. این جا نوشته و تایید کرده http://www.uploadhouse.com/fileuploads/3073/30736503ba09fc83a25ff2cb0ac875aaf025847.jpgِ   الان هم بیمارستانه. حالا برین با خیال راحت پز فرهنگ لجنتونو بدین.

نویسنده: مازی استمراری   یکشنبه 12 آبان 1385 ساعت:10:33

سلام من توی وبلاگم داستان می‌نویسم. شاید یه داستان هم در این رابطه بنویسم. اما باید یه خبر بد بهتون بدم. خانم

http://www.uploadhouse.com/fileuploads/3073/30736503ba09fc83a25ff2cb0ac875aaf025847.jpgِ    متاسفانه دست به خودکشی زده‌اند. و این چیزی جز صحه گذاشتن به این مسئله نمی‌تونه باشه که کاره خودشه

نویسنده:محمد.شین      یکشنبه 12 آبان 1385 ساعت:11:00

حاجی اگه ریگی به کفشش نبود خودکشی نمی‌کرد
 

نویسنده:یک روسپی    یکشنبه 12 آبان 1385 ساعت:11:16

به نظر من این خانم این کار رو بی منظور انجام نداده و همینطور که خودکشی کرد باید می‌مرد. چون اگر خودش بوده یا نبوده تا آخر عمر نمیتونه حرفای مردم رو تحمل کنه به خصوص خانواده! خبر خودکشی توسط رئیس مرکز اطلاع رسانی نیروی انتظامی تکذیب شد. این اولین خبر رسمی‌ای هست که درباره این موضوع منشر می‌شود:

http://www.uploadhouse.com/fileuploads/3073/30736503ba09fc83a25ff2cb0ac875aaf025847.jpgِ  

نویسنده:هیدوک    یکشنبه 12 آبان 1385 ساعت:16:33

زهرا خانوم اتفاقیه که هر روز داره میفته دوست داشتی شیطونی کنی/ ولی تو خودت متوجه حضور دوربین بودی واسه یه هنرپیشه دوربین محضر چشم بیننده‌ست اینِش بَده که میدونستی اینو....من و خیلیهای دیگه هم شاید اینکار رو بکنیم ولی جهانیش نمیکنیم اونم با اطلاع!! ولی اینها که گذشت/ تو ذهنت باشه که همه ما اقلا یه بارش رو داشتیم/ به روی خودمون نمیاریم/ پس غمت نباشه....بیا گناه ندارد.... به هم نگاه کنیم
و تازه داشته باشد.... بیا گناه کنیم
 

نویسنده:یکی          یکشنبه 12 آبان 1385 ساعت: 17:45

نه....نیست....یه منبع معتبر ( سایت خبرگزاری نمیدونم چیچی ) گفته نیست... بعدم مگه دیونس خودش از خودش فیلم بگیره در حالی که می‌دونه براش سنگین تموم میشه؟ نه....نیست....
 

نویسنده:اهم اخبار          یکشنبه 12 آبان 1385 ساعت: 19:50

خبرگزاری  معتبر ِ نمیدونم چی چی:  فیلم سکسی‌ای که به دروغ شایعه شده است متعلق به بازیگر معروف خانم  جیم. جیم است ، کذب محض است. خبرنگار خبرگزاری نمیدونم چی چی با بیان این مطلب اعلام کرد که شنیده شده است بعضی از جریان‌ها که اداره هشتم سازمان گسترش فرهنگ و علوم پویا خانم جیم . جیم را ممنوع التصویر کرده و فیلم‌های در نوبت نمایش  مانده  " جیم. جیم‌ها به بهشت می‌روند! " ، " اگر می تونی جیم جیم رو بگیر! " و kill jim jim " " را در حالت تعلیق در آورده‌. این در حالی است که بخشی از فیلم مذکور، توسط خود زنی فیلمبرداری می‌شود که شباهت عجیبی با خانم جیم.جیم دارد.این زن جیم.جیم نما در طول فیلم یه کلمه هم صحبت نمی‌کند و در حین سکس هیچ مدرک معتبری را دال بر جیم جیم بودن‌ش ارائه نمی‌کند. و این مسئله خود گویایه کذب بودن فیلم مذکور است.

خبرنگار، نمی دونم چی.چی می‌افزاید: طی روزهای گذشته آمار فروش  اسنک ذرت و سیب زمینی  جیم.جیم هیچ تغییری نکرده است و کارخانه اسنک سازی جیم.جیم تولید انواع اسنک خودش را حتا افزایش داده است و این مسئله هم دلیل دیگری بر کذب بودن فیلم مذکور است.

قاف.قاف خبرنگار خبرگزاری نمی‌دونم چی.چی پس از ساعتها تلاش لحظاتی پیش موفق به گفت گو با جیم.جیم اصلی شدند؛ وی در این تماس اعلام کرده، که فیلم مذکور جعلی است و از منتشر کننده این فیلم جعلی شکایت خواهم کرد.

خبرنگار خبرگزاری نمی‌دونم چی.چی همین که خواستند از خانم جیم.جیم سئوال کنند که:

مردم جیم. جیم دوست چگونه متوجه مارک جعلی این جیم جیم

http://www.uploadhouse.com/fileuploads/3073/30736503ba09fc83a25ff2cb0ac875aaf025847.jpgِ از این جیم جیم

http://www.uploadhouse.com/fileuploads/3073/30736503ba09fc83a25ff2cb0ac875aaf025847.jpgِ شوند که ایشان ارتباط را قطع کردند.

نویسنده: جیم.دال     یکشنبه 12 آبان 1385 ساعت   19:57

ببینم رفقا شما انتظار داشتین طرف بیاد بگه جیم.جیم تو فیلم خود جیم.جیم هستم. زندگی خصوصی جیم.جیم یه به کسی مربوط نیست؟ بابا اینجا که انگلیس نیست. معلومه میگه من جیم. جیم. نبودم. ما تو مدرسه دست تو دماغمون میکردیم معلمه گیر میداد میگفتیم کار ما نبوده! حالا این فیلم

http://www.uploadhouse.com/fileuploads/3073/30736503ba09fc83a25ff2cb0ac875aaf025847.jpgِ  پورنوی این خانم هنرپیشه

http://www.uploadhouse.com/fileuploads/3073/30736503ba09fc83a25ff2cb0ac875aaf025847.jpgِ  اومده بیرون توقع دارین چی بگه؟ چیزی که اینجا مجازاتش کم کم ممنوع الکار شدن و شلاق خوردن و حبسه. بیخیال رفقا! بعدشم فیلم پورنو برای دیدنه. پس این دیگه ربطی به زندگی خصوصی نداره. حالا اگه پارتی و مهمونی و لااقل شب اول زفاف بود یه چیزی.اما این فیلم با این حالت برای دیدنه. مرده شور خودتونو ببره با ارزشاتونو.

+ نوشته شده توسط میلاد ظریف. در پنجشنبه چهاردهم آذر 1387 و ساعت 12:58 |

نویسنده:  Mr.z            دوشنبه 13  آبان  1385 ساعت 02:33                                                                                                

من ساده‌تر به این ماجرا نگاه میکنم. هر اتفاقی که آن روز (یاشب) در آن اتاق افتاده و روی این فیلم

http://www.mehranmodiri.com/images/news/m02.gif  ضبط شده است هیچ ارتباطی به دیگران ندارد چون خصوصی تر، بی ارزش تر و احمقانه‌تر - چون هر چیزی قابل ثبت نیست که بعدا خاطره بشود - از آن است که این طور نقل مجلس خاص و عام شود. ولی یک چیز از این ماجرا نمایان می‌شود و آن این که با آدم های بیماری طرف هستیم که برای آرام کردن عطش ظاهرا سیری ناپذیر هوس‌هایشان از هیچ چیز حتی ورود به حریم خصوصی دیگران و بی حیثیت کردنشان ابایی ندارند. فرقی هم نمی کند که چه کسی باشد.برای این آدمها دیدن جفت گیری حیوانات یا روابط خصوصی انسان‌ها هیچ فرقی نمی‌کند و هر دو محملی هستند برای فرونشاندن یک چیز که همان حس تنوع طلبی آدم‌هاست که ببینند جفت گیری فلان آدمی که بارها دیده‌اندَش با خودشان چقدر تفاوت دارد. و مگر جایی هم برای حریم خصوصی دیگران باقی مانده است؟؟ این اتفاق

http://www.uploadhouse.com/fileuploads/3073/30736503ba09fc83a25ff2cb0ac875aaf025847.jpgِ   محک خوبی بود برای خیلی‌هایمان که حداقل ببینیم آیا در حد ادعاهایمان هستیم یا نه. که دیدیم خیلی‌ها از طبقات مختلف اجتماع آن نبودند که می نمودند و چه بت‌ها شکسته شد برای من از آن‌هایی که آدم می‌پنداشتمشان. اخلاق چیزیست که مدت‌هاست دراین جامعه مرده است و به نظر من این آخرین چیزیست که قبل از نابودی و انحطاط کامل یک جامعه در آن از بین می‌رود. راستی گفتم آدم‌ها....!!!

نویسنده: بیمار            دوسنبه 13 آبان  1385 ساعت: 08:59                  

جانا سخن از زبان ما می‌گویی!
چشم چرانی ی جمعی ملت ایران عبارت درستی است که در پس خود درد بیشتری را نهفته دارد... voyeurism همتایی برای scopophilia ! که متاسفانه در همه فرهنگ‌های پزشکی یک ناهنجاری روانی است!
محدودیت‌های مردم در ایران و عادت به تظاهر کردن در این محیط باعث شده گاهی حتی کمبودهای خود را فراموش کنند و گمان کنند آن طور که می‌نمایند هستند ...هیجانی که به هر دلیل و به هر عنوان از مردم گرفته شده در زمانی اینچنین بروز می‌کند و مردمی که دم فرو برده بودند با به دست آوردن سوژه‌ای بدون توجه به آبرو و شخصیت یک انسان و با به یاد بردن حیطه‌های خصوصی جنجالی را به پا می‌کنند و دیدن این فیلم را http://www.uploadhouse.com/fileuploads/3073/30736503ba09fc83a25ff2cb0ac875aaf025847.jpgِ   وقیحانه به هم توصیه می‌کنند...و چقدر زننده بود برایم وقتی زنانی از "زشت!"بودن چنین عملی برایم با لذت تمام می‌گفتند... کسانی که خود در پس زندگی ظاهری‌ان پنهانی‌ای فراوان دارند... ای کاش دمی به حیطه‌ی خصوصی خودمان می‌اندیشیدیم همگی ... شاید در برابر گَندی که از پس نهانهایمان بر می‌خاست این فیلم هیچ نبود ... همانهایی که با چشمانی بی‌رحم و زبانی بی‌پروا به حریم خصوصی یک انسان تجاوز کردند... بیماران... این بیماران نفرت انگیز...

نویسنده: سین. سین. اصفهانی   دوشنبه 13 آبان 1385 ساعت 09:00

چی بگم؟ شماها این جا چی می‌گید؟ عجب داستانیه؟ کجا زندگی می‌کنیم که به خاطر این مسئله طبیعی همه گوش به زنگ خبر تازه‌ای هستیم و دست به کار می‌شویم چیزی کشف کنیم...کجا زندگی می‌کنیم که عادی‌ترین کار ِآدمی،  یک نفر را به تیمارستان و دیگری را پای حلقه‌دار می‌کشاند... کجا زندگی می‌کنیم که مردهایش در همه مراحل زندگی رو به رشدند و از عضو شریفشان غافل نمی‌شوند و دست به توجیهشان هم خوب است...آخه گناه دارند کودکانی هستند با ابعاد بزرگ و سیبیل کلفت ...جیز نیستند می‌شود دست بهشان زد...چرا این قدر بد مانده‌ایم.. ؟چه جالب!! این جا سرزمین عجایب است...توجه توجه...این جا مردها از این که فیلم پورنو ببینند و ارضا شوند احساس سالم بون می‌کنند..بشتابید بشتابید...این جا بدجوری به وجود زنان شبیخون می‌زنند...بد جوری لاف روشنفکری می‌زنند...این جارا مردهامان گلستان کرده‌اند و یک بیلاخ به قوم لوط و امثالهم داده‌اند..... آدم وقتی تو مملکتی مثل این جا که هیچ قانون و عرف و حتی سنتش با معیارهای هیچ کجای دنیا جور در نمیاد زندگی میکنه.میبینه که این جا

http://www.uploadhouse.com/fileuploads/3073/30736503ba09fc83a25ff2cb0ac875aaf025847.jpgِ جزیره‌ای است در کهکشان!!... دست روی دست گذاشتن فرهیختگان و  روشنفکرها و فاضلان این مملکت که همگی وب و سایتی هم برای خودشون دست و پا کردند و در مقابل این قضیه مثل میت برخورد کردند .... روشنفکرهایی که خاک به چشم

http://www.uploadhouse.com/fileuploads/3073/30736503ba09fc83a25ff2cb0ac875aaf025847.jpgِ  می‌پاشند و از روشنفکری پیپ کشیدنش رو یاد گرفتن و کافه نشینی را. بعد هم در مورد حقوق زن‌ها حرف می زنند و شب ( آن کار دیگر ) می‌کنند.

نویسنده: یک روشنفکر         دوشنبه 13  آبان  1385 ساعت 12:01

خب....چیزی که دستگیر من شد این بود که برای اینکه بگیم چیزی بیماریه، لازم نیست پزشک باشیم

و برای اینکه بگیم بیماری نیست، بهتر کار رو به پزشک بسپاریم.

نویسنده: سید          دوشنبه 13 آبان 1385 ساعت 14:18

آقا قرآن می‌فرماید لا تجسسو . سلام محضر مبارک برادران و خواهران مسلمون خودم. به خدا قسم انسانها خدا را فراموش کردن. دیروز فیلم

http://www.uploadhouse.com/fileuploads/3073/30736503ba09fc83a25ff2cb0ac875aaf025847.jpgِ   امروز فیلم

http://www.uploadhouse.com/fileuploads/3073/30736503ba09fc83a25ff2cb0ac875aaf025847.jpgِ     فردا فیلم ما! این افراد که با آبروی بندگان خدا بازی می‌کنند جواب خدای حق را چه می‌خواهند بدند. مگر امام خوبان علی میدان دیده را ندیده نگرفت. امام صادق مگر نفرمود آبروی مومن از کعبه بالاتر می‌باشد؟ بنده امروز از این جریان

http://www.uploadhouse.com/fileuploads/3073/30736503ba09fc83a25ff2cb0ac875aaf025847.jpgِ   با خبر شدم. فقط خدا می‌داند چه قدر سوختم. همین کارها را می‌کنید تنها دشمنان به ریش ما بچه های شیعه خنده می کنند. از خدای حق برای این بازیگر صبر مصلحت دارم.. بابا مرد باشید. این خانم یه دختر شیعه می‌باشد. و در سینمای انقلاب اسلامی خدمت می‌کند؟ چشم دیدن ندارید. خدا انشاالله نقشه این افراد را فاش خواهد کرد؟ با سپاس از شما برادران و خواهران ایمانی. خدا خیر دهد شما عزیز را.

 

نویسنده:ف.ر              دوشنبه 13 آبان 1385 ساعت:19:21

سلام. علاقه جامعه به ساختن شايعه خطرناك است. تا زماني كه در تلويزيون، سينما و خبرها هيجان وجود نداشته باشد، جامعه احساسات خود را از هر طريقي كه شده مثل این

http://www.uploadhouse.com/fileuploads/3073/30736503ba09fc83a25ff2cb0ac875aaf025847.jpgِ   تخليه مي‌كند. چنان كه چند سال قبل شاهد بوديم چگونه مردم چرخ‌خياطي‌هاي سينگر را باز كردند و داخل آن به دنبال الماس مي‌گشتند و بانك مركزي مجبور شد اطلاعيه‌اي مبني بر تكذيب اين شايعه منتشر كند. زماني كه در زمستان 81 خبر خنده‌دار و غيرواقعي درباره كج شدن برج‌ميلاد را نوشتند، هرگز فكر نمي‌كردند كه روزنامه‌ها، وب‌سايت‌هاي خبري و شبكه‌هاي راديو، تلويزيون مطلبي به آن مضحكي! را باور و سپس منتشر كنند. شايعه كج شدن برج‌ميلاد تا حدي در ميان مردم تقويت شد كه يكي از شبكه‌هاي خبري معتبر غرب نيز اين خبر را با جديت اعلام كرد و ماجرا چنان جدي تلقي شد كه دفتر يكي از سازمان‌هاي بين‌المللي مستقر در تهران نيز قصد تشكيل كميته بحران درباره اين موضوع را داشت. به دنبال اين اين رخدادها، يك مطلب طنز به مهم‌ترين شايعه خبري در چند سال اخير تبديل شد. ساكنان اطراف تهران، به تاكسي به اتوبان همت مي‌آمدند تا برج را تماشا كنند و اهالي منطقه گيشا نيز با مركز فوريت‌هاي پليسي 110 تماس مي‌گرفتند و مي‌پرسيدند كه آيا بايد خانه‌هايشان را ترك كنند، يا بمانند. در واقع مردم دوست داشتند اتفاق بزرگي در حال رخ دادن باشد؛ حتي اگر مجبور باشند خانه يا شهرشان را ترك كنند.

 

                                                                                       ×××

 

http://www.uploadhouse.com/fileuploads/3073/3073624fdac1f7cc609bf9955bbedd24a55b843.jpg

http://www.uploadhouse.com/fileuploads/3073/3073666abf3352e409c55953d47362b787f040c.jpg جان.سلام. ما همكلاس و هم مدرسه بوديم زماني. كاش دوباره ببينمت به خاطر اولین نمايشگاه‌ عکست خوشحالم. موفق و سلامت باشي.

آینه ، Jun 30, 2007 در ساعت 00:14 PM

وقتی سی دی شما را دیدم همان وقت جلوی چشم دوستام شکستمش وامیدوارم شما را در فیلم‌های جدید ببینم. در مورد این نمایشگاه عکس هم بعد نظر می‌دم. الانِ که کارت اینترنتم تمام بشه. بای

سیامک ، Jul 3, 2007 در ساعت 03:15 PM

من کاری به این نمایشگاه عکس خانم هنرپیشه ندارم و مثلن در مورد این عکس

http://www.uploadhouse.com/fileuploads/3073/3073666abf3352e409c55953d47362b787f040c.jpg که اینجا واسه نمونه گذاشتین نمی‌خوام صحبت کنم اما: مردم نه چندان محترم ايران!! بس كنيد اين همه ياوه سرايي هاتون رو در خصوص دفاع از پاكدامني و عفاف يك دختر معصوم! و بيگناه!ديدن فيلم اين حاج خانم 4ميليارد تومان گردش مالي داشته و همين شماها مردم شريف بوديد كه اين گردش رو درست كرديد !!با شناختي كه از روانكاوي اين مردم شريف دارم اگر همين فردا يك فيتم ديگه از يك هنرپيشه زن ديگه بياد قيمت بالاتري حاضريد واسش بپردازيد!!اين خانم هم حماقت كرد كه اجازه داد ازش فيلم بگيرندلعنت بر اين رفتارهاي توده وار و موجي كه اين مردم متظاهر با آن خو گرفته‌اند                        

  پويا ، Aug 27, 2007 در ساعت 08:17 PM

 

ببخشید کدوم فیلم؟ چه هنر پیشه‌ای؟

میشه یکی بگه جریان چیه؟!

استپان تروفي موويچ ورخونسكي Aug 27, 2007 در ساعت 08:19 PM

 

 

برای نظر دادن این پسورد

http://www.uploadhouse.com/fileuploads/3073/3073666abf3352e409c55953d47362b787f040c.jpg را وارد کنید

+ نوشته شده توسط میلاد ظریف. در پنجشنبه چهاردهم آذر 1387 و ساعت 12:57 |
                       

  

                    داستان منتشرنشده‌ای از یک بادی‌گارد

                                                                                 منتشر شده در سایت ادبی جن و پری

به نظرش این اولین نوشته بادی‌گارد بود. از همان اول هم می‌دانست که استخدام کردنش،آخر، کار دستش ‌می‌دهد. نه این که به وظایفش درست عمل نمی‌کرد نه! اتفاقن حواسش شش دانگ به همه چیز بود و بارها سر بزنگاه عکس‌العمل‌های لازم را نشان داده بود. نمونه‌اش یک ماه قبل‌تر، در اجلاس وزرای خارجه عضو شورا امنیت که توانست خودی نشان دهد و در یک چشم به هم زدن آن مرد که در هیئت خبرنگار قصد جانِ آقای وزیر را کرده بود پهن زمین کند. شاید به خاطر آن چهره سردش او را فورن به استخدام در آورد. شاید هم چشمان آبی رنگش در انتخاب‌ش بی‌تاثیر نبوده. ولی هر چه بود مطمئن بود همه این احساس خطری که امشب به خاطر خواندن چند خط اولِ نوشته داستان‌وار بادی‌گارد به سراغش آمده همگی از یک رنگ آبی نشات می‌گیرد که تا خرخره او را به پایین کشیده. احساس خفگی می‌کرد. دست نوشته‌های بادی‌گارد را که یک مشت کلمه سیاه را که بر روی برگه‌های خط‌دار کاهی بود، گذاشت روی میز و بلند شد رفت سمت پنجره اتاقش. بدون این که طبق عادت همیشگی‌اش ابتدا از لای پرده کرکره‌ها به بیرون چشم بیاندازد، پرده‌ها را بالا کشید و پنجره اتاق را چهارتاق باز کرد. باد داخل اتاق سرازیر شد. از آن بالا، در ویلایش، شهر زیر پایش بود. پیش خودش فکر کرد که با همه مسئولیتی که یک بادی‌گارد دارد کی وقت می‌کند به کارهای دیگه برسد. به نظرش اونها اونقدر سرپا نگه داشته می‌شن که به محض این که به خانه رفتند، خوابشان می‌برد. ولی به نظرش خیلی احمقانه می‌نمود که همه چیز اون طوری به نظر بیان که او فکر می‌کرد؛ قطعن یک بادی‌گارد به خوبی می‌داند که وقت بسیار اندک است و بزرگترین اتفاق‌ها در کوتاه‌ترین زمان‌ها رخ می‌دهند. از این رو ثانیه‌ای از عمرش را به بطالت نمی‌گذراند. به نظرش بزرگترین متفکر‌های جهان بادی‌گاردها هستند که ساعت‌ها پشت درهای بسته جلسات مهم منتظر می‌مانند. اندیشه‌های نیمه شوخی نیمه جدی پشت درهای بسته، در ماشینِ لیموزین مشکی رنگ، بر روی کاغذ‌های کاهی. در خنکای نسیم بهاری افکارش را افسار گسیخته یافت. آنقدر که وارد مسائل خانوادگی بادی‌گارد شد. قطعن زن و بچه بادی‌گارد ـ البته اگر داشته باشدـ قطعن به شغلش افتخار می‌کنند. چه چیز از این والاتر که مسئول جان آدمی باشی؟ ولی نه! تمام تلاشها و تکاپوها با شلیک شدن فشنگی از یک کارکانو لوله بلند آن هم شاید توسط یک بیمار روانی مثلن از طبقه پنجم یک انبار کتاب به باد می‌رود. آن موقع تمام نگا‌ه‌ها به سمت بادی‌گارد مادر مرده می‌رود. پس می‌توان این طور گفت که بادی‌گارد فرداها وقتی بازنشسته شد، وقتی نوه‌‌ها دوره‌اش کردند که از دلاوریها پدربزرگشان بشنوند با سکوت معناداری روبرو می‌شوند. بادی‌گارد دیده نمی‌شود. مثل اشباحی می‌ماند که دور تا دور  وزیر،  رئیس جمهور، فلان آرتیست به چپ و راست می‌چرخد و بالا و پایین را نگه می‌کند. مهم این است او که دورش حلقه زده‌اند جان سالم به در ببرد؛ کسی در ذهنش نمی‌ماند که در چه سال و ماه و روز و ساعتی بادی‌گارد جانی را نجات داده. همه مرگ را خوب یادشان می‌ماند. حتا نوع اسلحه شلیک کننده گلوله را! منزلت شغلی بادی‌گارد با مرگ یک نفر شکوفا می‌شود؛ و همزمان به پایان می‌رسد.

دستش را برد توی موهای مشکی رنگش و به این اندیشید که بادی‌گارد بعد از این که از کار بیکار شد، بقیه زندگیش را چه گونه می‌گذراند؟ شغل بعدی؟ بازنشستگی اجباری! اصلن بادی‌گاردها حقوق بازنشستگی دارن؟ حقوقِ بازنشستگی‌اشان اون قدرها هست که به فکر  شغل دیگه‌ای نباشن؟ اگر نه، اون شغل دوم چی می‌تونه باشه؟ بادی‌گارد به غیر از بادی‌گاردی چه کاری می‌تواند انجام دهد؟ کاری که در هر حالتی بتوانی فکر کنی و محاسبه؟ بعد آنها را تند تند توی مغزت نگه داری و به نتایج منحصر به فردی برسی؟ سرعت خوردن سراپایی یک ساندویچ مک دونالد برابر است با ماندن ماشین حامل آقای وزیر پشت چراغ قرمز در مرکز شهر. انتظار پایانِ جلسات هفتگی هیئت دولت معمولن برابر است با شنا کردن در دریا و یک دل سیرِ بر روی شن‌های داغ ساحل حمام آفتاب گرفتن. شن‌های داغ ساحل دریا! بادی‌گارد اگر بخواهد برای تجدید روحیه به مرخصی برود، باید کی رو ببیند؟ چه چیز باعث می‌شود بادی‌گارد دل به دریا بزند، چشم تو چشم رئیسش شود و مثلن یک جمله شانزده کلمه‌ای را بر زبان آورد: «آقای رئیس اگر اجازه بدهید می‌خواهم برای چند روزی برای تفریح به سواحل آبهای آزاد بروم؟»

رئیس نگاهش را از توی کاغذه‌های پوشه‌ای که منشی دفتر برای یک امضا سراپایی به دستش داده، بر می‌دارد و در چشمهای آبی رنگِ بادی‌گارد که دو دو می‌زنند، ثابت نگه می‌دارد. منشی دفتر، دو معاون رئیس و چند نفر از اعضای هیئت دولت با دهان باز همگی به بادی‌گارد نگاه می‌کنند. برای اولین بار است که از زبان بادی‌گارد جمله‌ای به این بلندی می‌شنوند؟ رئیس با این که از همان روز اولی که چشم در چشم بادی‌گارد جدیدش شد منتظر یک اتفاق نادر از جانب او بود، همیشه از این ترس داشت که برخوردش در آن زمان خاص آن گونه‌ای نباشد که همه از او به عنوان یک وزیر انتظار داشتند. از آن چشمان آبی می‌ترسید. آن چشمان آبی او را به ته ته جایی می‌کشاند که برای او غریب و ناشناخته بود. یک آن پرتو آفتاب که اریب از لای پنجره‌ بر روی نصف صورت بادی‌گارد افتاده بود در نگاه‌ رئیس سایه مردی با اسلحه را، که نگاهش را خم کرده بود و انگار داشت با اسلحه کمری‌اش حرف می‌زد، ترسیم کرد. سرش را دوباره به سرعت بر روی کاغذها خم کرد و گرم صحبت با منشی دفتر از کنار بادی‌گارد گذشت. پله‌های ساختمان وزارت خانه را دو تا یکی پایین رفت. برای اولین بار در طولِ چند سال دوران وزیری‌اش خودش در ماشین را باز کرد و سوار آن شد و به راننده که سرگردانده بود و از شگفتی خط‌هایی بر روی پیشانی‌اش نقش بسته بود، گفت: «سریع حرکت کن.»

آنقدر که دور شد و فکر کرد که دیگر محال است آن چشمان آبی ذهنش را بخواند،‌ روی پوست چرمی سیاه رنگ صندلی ماشین خودش را سُر داد. به خودش قول داد که هر چه زودتر دستور تعویض آن چشم آبی را خواهد داد. آن روز بدون بادی‌گارد در سه جلسه شرکت کرد. هر سه بار پس از خارج شدنش از جلسه در بین هجوم خبرنگاران یکی یکی به سئوالاتشان پاسخ داد. غروب به کافه‌ای که پاتوق دوران جوانی‌اش بود رفت و یک قهوه تلخ خورد که با احتساب سه نخ سیگار و کمی بازی کردن با بچه خردسال یه زن و مرد سه ربع ساعت وقتش را گذراند. در راه بازگشت به خانه همان طور که با شوق و ذوق از پشتِ شیشه مشکی رنگ ماشین به بوتیک‌های مغازه و آدم‌های داخل پیاده رو نگاه می‌کرد، دلش هوس کرد برای زن و بچه‌اش چیزهایی بخرد. به راننده از پسِ لبخندی گفت که اگر می‌خواهد می‌تواند برود. دقیقن نمی‌دانست در چه موقعیتی است. یک لحظه حس کرد سرش سنگین شده و پاهایش در هم گره خورده. چند لحظه کنار پیاده رو ایستاد و به آدم‌هایی که در هم می‌لولیدند نگاه کرد. فکر کرد راه رفتن با آدم‌ها را فراموش کرده. چند قدم اول را آرام بلند کرد و بر زمین گذاشت. چند بار در بالای سر آدم‌ها که بی اعتنا به او با برخورد شانه به شانه‌ای از کنارش می‌گذشتند و او را وادار به سر برگردانندن می‌کردند، بادی‌گارد را دید که با کت و شلوار به دقت اتو کشیده‌اش با دستهای گره کرده در پشت گوشه پیاده رو ایستاده و با چشمان درشت و آبی رنگش که هر دفعه آبی و آبی‌تر می‌شد قدم‌های او را تعقیب می‌کرد. هزار و نهصد و سی و سه قدم مستقیم و سه قدم به راست و بیست و سه قدم به چپ، پایانِ گردش عصرانه‌اش بود. یک ربدوشامبر همراه با یک عطر فرانسوی و یک عروسک چینی که برای زن و بچه‌اش گرفته بود را بر روی تخت گذاشت. دلش یک آن هوس زن و بچه‌اش را کرد. به خاطر نداشت از آخرین هدایایی که بی مناسبت برایشان خریده بود چقدر می‌گذشت. افسوس خورد که کاش آنها برای تعطیلات به مسافرت نرفته بودند و فردا صبح می‌توانست سر میز صبحانه، روز خودش را با یک لبخند شیرین شروع کند. رئیس احساس کوفتگی می‌کند. تصمیم می‌گیرد به حمام برود. بادی‌گارد چراغ خانه‌اش را خاموش می‌کند، در خانه را می‌بندد و کلید را در قفلِ در می‌چرخاند. ماشینش را چراغ خاموش در بزرگراهی منتهی به ویلایی بزرگ می‌اندازد. به داخل ویلا می‌رود. همه جای خانه ویلایی تاریک است. بر روی پله‌ها تاریک انگار یک سنگِ آبی رنگ درخشان بالا می‌رود. درِ اتاق را باز می‌کند. صدای شر شر آب توی گوش‌هایش فرو می‌رود. در اتاق چرخی می‌زند و از روی میز یک لیوان بر می‌دارد آخرین ته‌مانده شیشه مشروب را تویش خالی می‌کند. بر روی مبل چوبی روبروی تلویزیون می‌نشیند و از محتویات لیوان کمی می‌خورد. صدای رئیس‌ش را می‌شنود که آرام برای خودش زمزمه می‌کند. در صفحه سیاه رنگ تلویزیون دو نقطه آبی می‌بیند که خاموش و روشن می‌شوند. یاد بچه‌گی‌اش می‌افتد. آن روز که با پدرش دریا رفته بود. به جای رفتن با پدرش توی دریا ترجیح داد بر روی شن‌های داغ ساحل بنشیند و بادی‌گارد دریا شود این را خودش زیر لب می‌گفت و برای پدرش که از تا گردن توی آب فرو رفته بود دست تکان می‌داد. پدرش دست تکان می‌داد و او می‌خندید و هی دست تکان می‌داد. آنقدر این کار رو کرد که خسته شد. چون پدرش خسته شده بود. لیوان را تا آخر سر کشید و دوباره چشمش به دو نقطه آبی رنگ را دید که انگار توی تاریکی تلویزیون فرو می‌رفتند. بدون این‌که فکر کند به ناگاه زیر آوازی زد که به یاد نداشت کی و کجا شنیده بود و به خاطرش سپرده بود. بلند بلند می‌خواند چون شُر شُر آب قرار بود نگذارد رئیس‌ش به جز صدای خودش و صدای آب چیزی دیگری بشنود. عروسکِ رویِ تخت را برداشت. سینه عروسک را فشار داد. عروسک هم شروع به آواز خواندن کرد. بلند شد و عروسک را جلوی چشمانش گرفت و با او خواند. تا دم در با عروسک تانگو رقصید. قبل از اینکه از اتاق بیرون برود دست توی جیب بغل کتش کرد و تکه کاغذ کاهی‌ای که به دقت دو تاه خورده بود را روی تخت انداخت و در را پشت سرش بست.

رئیس تکه کاغذ کاهی را توی دستش مچاله کرد. خوب می‌دانست که قرار نیست دیگر صدای شُر شُر آب به گوش برسد. دستش را به چارچوب قاب پنجره گرفت و خودش را کشید توی قاب. قرار شده بود چند لحظه بعدتر با صدایِ برخورد سر رئیس به زمین داستان تمام شود؛ که شد.· 

                                                                                             

 اهواز / مهر 87                                                                                    

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 ·  ماشین پلیموت کوپه زرد رنگِ مدل 1946 ـِ بادی‌گارد، با سرعت، سیاهی یک جاده منتهی به دریا را می‌شکافد و پیش می‌رود. به جز بادی‌گارد چه کسی می‌تواند تعیین کند فردا صبح در کنارِ دریا آواز خواندن عروسک در بغل بچه‌ای آخرین صدای داستان منتشر نشده‌ای از بادی‌گارد است؟

 

+ نوشته شده توسط میلاد ظریف. در شنبه نهم آذر 1387 و ساعت 12:27 |
 

                     

                                                                      WANTED POSTER TO APPEAR IN BERLIN   

وقایع اتفاقیه ( 3 )

                                از شما چه پنهان یک مونولوگ طولانی

                                            

                                                            به دو جنوبی؛ سهیل زمانی و محسن اکبرزاده

 

با خود قرار گذاشته بودم که شروع به نوشتن داستانی کنم در مورد دختری که چند روزی است باهاش آشنا شدم و از شما چه پنهان در این مدت کوتاه بدجوری با هم عیاق شدیم. بوسه، پیاده روی، سینما، پارک، کوه و کلی کارهای چند حرفی و یواشکی که در هیچ قالب‌بندی چند حرفی نمی‌گنجند... بگذریم ... اصلن آن شب هم که در پارک در زیر درخت نارنج بر روی نیمکت چوبی در کنار همین دختری که ذکرِ خیرش بود نشسته بودم داشتیم در مورد همین گذشتن بحث می‌کردیم و او می‌گفت که آدم‌ها باید گذشت داشته باشند و من هم در مورد فوائد بگذریم در ادبیات ( به خصوص داستان‌گویی )  صحبت می‌کردم که باید با احتیاط ادبیات گذشتگان را خواند و گذشت و از چخوف گذشتم و بحث به آنجا کشید_ با این پیش فرض_ که اگر سانسور را به عنوان یک عامل برای گذر از دوران گذار قبول کنیم، چه راه‌کارهایی برای گذشتن از آن وجود دارد که با کمترین لطمه اثر ادبی از زیر تیغ تیز ممیزی بگذرد که رسیدیم به جناب ادبیاتچی محترم روس «استپان تروفي موويچ ورخونسكي» در مورد توصیه‌های طلایی ایشان در مورد سانسور صحبت کردم و حقی که ایشان بر گردن نازک‌تر از مو ادبیات این مملکت دارد و این که نباید از کنار اسم ورخونسکی به راحتی گذشت... که امواج تلفن از راه آسمان گذشتند و صدای موبایلم بلند شد. صدای مردانه آن طرفِ خط صدای گرمی داشت و حسابی احوال‌پرسی گرمی ‌کرد و هی که گذشت فهمیدم دایی‌مِ. از فرودگاه زنگ می‌زد. گفت که تازه رسیده و شماره تلفن من رو از مادرم گرفته. البته صداش رو تغییر داده و خودش را یک دوست قدیمی من معرفی کرده. گفت که اگر می‌توانم بروم فرودگاه دنبالش. دایی‌م از دارِ دنیا فقط همین یک دانه خواهر رو داشت و تمام کس و کارشون را توی جنگ از دست داده بودند. آنقدر حول شده بودم که یادم رفت دوست دخترم را که عادت به رساندنش داشتم به خا‌نه‌اش برسانم و خداحافظی کرده نکرده  از دمِ درِ پارک تاکسی دربست کردم به طرفِ فرودگاه.  فکر می‌کردم توی حراست فرودگاه باید دنبالش بگردم با دستبندی بر دستش. اما برعکس اون چیزی که فکر می‌کردم و برعکس اون چیزی که خودش فکر می‌کرد برای پیدا کردنش زیاد به دردسر نیفتادم. از شما چه پنهان که دایی‌م در زمانی که موهاش مثل الان یک دست سفید نشده بود عضو یکی از گروه‌‌های انقلابی بود. و چند ماه قبل از به قول خودش زیر و رو شدن مملکت زده بود بیرون و توی همه این سالهای خودش و ما توی این توهم گذشته بود که اسمش تا قیوم قیامت از تویِ لیست ورود ممنوع‌ها پاک نمی‌شه! حالا چی شده بود که بدون هیچ گیر و بندی بندِ ساک رو دوش، پاسپورتش را مهر زده بودند و بعد دمِ درِ فرودگاه کنار سه تا ساک بزرگ دیگه یک ساعتی معطل من بشیند و با خیال راحت سیگار دود کند، بر ما پوشیده بود؛ شاید به نوعی همان حرف دائی باشه. به سیگارش پک زد و گفت: «گذشت زمان همه چیز رو پاک می‌کنه اِلا خاطره‌ها رو. خاطره‌هایی که همه چی رو پاک می‌کنن اِلا خودشون رو. بگذریم... خوب دایی تو چه کارها می‌کنی ماشالا بزرگ شدی آخرین باری که دیدمت تازه رفته بودی مدرسه و سر و کارت با قلم پاک کن بود الان سر و کارت با چیه؟ » ( لبخند؛ استارت یک خنده بزرگ )

برایش تعریف کردم که معاف شدم به خاطر بابا که تو جَنگ مُرد و بعد رفتم دانشگاه و حسابداری خوندم وسطش ولش کردم و زدم تو ادبیات و ... گفت کشک و لبنیات و ( هر دوتامون خندمون رفت تو آسمونِ نزدیک فرودگاه با یه هواپیما که اوج می‌گرفت )

آن روز دایی یه پولِ قلمبه داد به راننده تاکسی تا توی شهر هی تاپ بخوریم. صورتش رو چسبونده بود به شیشه و بخار از دهنش مثه یه گلوله برف می‌نشید روی شیشه. دلم براش ‌سوخت و بعد فکر کردم چرا دلم باید براش بسوزه؟ هر چی فکر کردم کمتر به نتیجه رسیدم و ترجیح دادم بدون هیچ دلیلی فقط دلم براش بسوزه. همین طور از زیر گذر و رو گذر می‌گذشتیم؛ از خیابان‌های شلوغ و خلوت. از چراغ‌های قرمز و سبز. از کافه‌های شلوغ با شیشه‌های بخار گرفته. از سی دی فروش‌های کنارپیاده‌رو. به سینما بزرگ شهر که یه صفِ طولانی واسه گرفتن بلیط کنارش راه افتاده بود رسیدیم. دایی سرش رو بر گردوند و از اون نگاه‌های خیره به من کرد و گفت:

«چه خبره؟ اتفاقی افتاده.»

برایش گفتم که بعد از بیست سال یه فیلمساز قدیمی که همه فکر می‌کردن مرده دوباره فیلم ساخته. بعد خواستم جلوی دایی کمی ادای روشنفکری در بیارم. باد انداختم توی سینه‌ام و گفتم: « اینجا بر عکسِ همه جا صف بستن با ندانستن ارتباط مستقیم داره.» از شما چه پنهان خودم بیشتر از دایی با جمله‌ای که گفتم حال کردم. چون دایی بدون توجه به من،  از شیشه سمتِ راننده سیگارش را که تازه روشن کرده بود انداخت بیرون و زد پشت سر راننده و گفت:

« دور بزن آقای راننده می‌ریم سینما.»

خاطره سرکسیان که به خاطر قولی که بهش دادم به همین نام خطابش می‌کنم تعریف می‌کند که اون شب دل تو دلم نبود. بیشتر نگران تو بودم تا دایی‌ت. یه سیاسی‌چی بعد از بیست سال خودش با پای خودش بیاد تا همه کس و ناکسشو احضار نکنن ول کن نیستن! فکر می‌کردم حتمن تو رو هم باهاش گرفتن. زنگ که زدم گفتی با دایی هستی و همه چیز رو به راهه، خیالم راحت شد و گرفتم خوابیدم. خواب بدی دیدم. خواب دیدم تو سینما نشسته بودیم و من طبق معمول سرم بیشتر به خوردنی‌ای گرم بود تا خود فیلم، و تو، توی خواب هم میخِ پرده سینما شده بودی. به غیر از من و تو کس دیگه‌ای توی سینما نبود. ( حتمن یه فیلم هنری بود ) همه چیز خوب پیش می‌رفت تو فیلمت رو نگاه می‌کردی و من به ساندویچ ژامبون تنوری گاز می‌زدم که حس کردم دستت داره تو دستم آب میشه. مثه یه تکه برف. دستت از لای دست مشت کرده‌ام می‌چکید. روی پرده سینما خودم رو دیدم که شده بودم یه سکانس فیلم؛ تک و تنها وسط صندلی‌های خالی. می‌ترسیدم سرم رو برگردانم طرفت و ببینم نیستی. پرده عریض هنوز منو نشان می‌داد که بلند شدم و دویدم. پشتِ سرم یه موج دریا از توی پرده عریض راه خودش را گرفته بود و به طرفم می‌آمد. می‌دویدم. هر چه بیشتر می‌دویدم متراژ سالن سینما عریض و طویل‌تر می‌شد. آخرین بار که سر برگرداندم دیدم نشستی سر جات و میخ فیلم روی پرده بودی.

خاطره تعریف می‌کند که آن شب از خواب که پریدم زنگ زدم بهت. نگاه ساعت که کردم دیدم نیم ساعت بیشتر در خواب نبودم. زنگ زدم تلفن‌ت خاموش بود.

توی سالن سینما نشسته بودیم و سالن پُر و پُر تر می‌شد. دایی از این‌که می‌دید بیشترِ‌ تماشاچی‌ها دختر و پسرهای جوان هستند که سنشون به آخرین فیلمِ فیلمسازِ بیست سال غایبِ هم نمی‌رسه شگفت زده بود. می‌گفت این یعنی اعجازِ سینما. خندیدم و گفتم  تازه کجاشو دیدی. بعد خواستم زنگ بزنم مامان تا بهش بگم که برادرش اومده که دایی گفت: « ولش کن. این همه سال ازم بی خبر بوده این چند ساعته هم روش. مثه بچه آدم موبایلت رو خاموش کن تا فیلم ببینیم.» خاموش کردم.  کمی پر رو بازی در اُوردم و ازش سئوال کردم این چند سال را چه جوری گُذرونده؟ زن نگرفته؟ دایی خیره نگاهم کرد و بعد سرش رو برگردوند طرفِ پرده عریض سینما و این چند سال غیبت خودش را این طور تعریف کرد:

جنگ که شروع شد به عزیز لوله کش گفتم داری می‌یای برو از خونه آبادانیِ ـ که کلیدش پیشش بودـ‌ هر چی که بوی اون جا رو بده همرات بیار. عزیزِ آبادانیان بود و لوله کش گاز. تا اون ورا پیداش شد یه هف ماهی طول کشید. دیدمش نشناختمش. موهاش سفید سفید شده بود و مثه یک عکس مرطوب شده بود که رطوبت مثلِ خوره افتاده بود به فیسِش. اون قدر گفتیم و گفتیم که دهن‌امون کف کرد. حرف‌امون که ته کشید رفتیم سراغ سوغاتی‌ها؛ یه مشت عکس نیم سوز که یا سر نداشتند یا پا یا صورت. بعد که دید رفتم تو لَک دست کرد از ته ته چمدون یه لوله در اُورد به این اندازه. ( دایی دو تا دست‌هایش را به فاصله یک وجب توی هوا نگه داشت.) بوش کردم. بوی منگ می‌داد. بو راه افتاد و بردم قهوه خونه مسموس، بو می‌رفت ته ته مخم و من همین طور می‌رفتم ته ته جاهایی که بیست و یه عمر خاطره ازش دور شده بودم؛ بوی گیس که همه جا بود و هیچ جا نبود. خیابون شاپور مغازه خیاطی عَلو و بخار اتوهای سنگین و گندش. به نوحه‌های محرم و ته ته حنجره بخشو. می‌بردم به بازار لختی‌ها و پهلو زن عرب‌ها و کنارِ جارو عربی‌ها پهنِ زمینم می‌کرد. به تاکسی تلفنی جویدر و لای صفِ ماشین‌های شولیت براق که کیپ تا کیپ هم ایستاده بودن. لای باخسم‌های میدون. بین زبانِ قولوهای قِشنگ. توی پیچ و خم‌های بوارده و زیرِ پوتین‌های چرمی عرق کرده بابام در یه صبح شرجی، یه ظهر شرجی، یه عصر شرجی،‌یه شبِ شرجی.

تا هفت ماه بعد از آخرِ جنگ کم کم همه خاطره‌ها با موهای سفید دورم جمع شدن. یه هو چشم باز کردم دیدم سیزده تا تو یه پانسیون فسقلی هی دور هم می‌چرخیم. زنم صاحب همان پانسیونی بود که توش زندگی می‌کردم. خودش طبقه پایین زندگی می‌کرد. یه زنِ سوئدی که هیچ کاری به جز این که ساکت بشینه یه جا و روزنامه بخونه بلد نبود.( البته من بارها بهش گفتم که این خودش کم کاری نیست.) از صبح تا شب سرش تو روزنامه‌ها بود. عشقش صفحه حوادثِ روزنامه‌ها بود. از پول اجاره دوازده پانسیونی که از پدرش بهش ارث رسیده بود، روزگار می‌گذروند. اولا وقتی به قول خودش دلش برای زندگی تنگ می‌شد می‌اُمد پیش من تا براش یه مونولوگ طولانی تعریف کنم. کم کم عاشق همین بوهایی شد که برایت گفتم. بعد پیشنهاد داد که در ازای هر شب یک مونولوگ بودار برابر با اجاره پانسیون. منم دیدم بد نیست. با چندرقاز پولِ دکتر کیشیک توی او پی دی دخلم به خرجم نمی‌خوره. می‌نشستیم روی کاناپه او همون طور قهوه برای هر دو تامون می‌ریخت و من برایش تعریف می‌کردم از قدیم قدیما. بعضی جاها هیچ چی تو ذهنم جا به جا نمی‌شد و الکی یه چیزهای تعریف می‌کردم. یه چند ماهی همین طور گذشت تا یه شب همون طور که دالی رو که خودم درست کرده بودم داشتم می‌خوردم حول خورد توی خونه. لبش رو گذاشت روی لبام و بوسیدم. بعد صورتش رو کشید توی هم و گفت این بوی چیه از دهنت می‌زنه بیرون؟ ( ها ها ها ) بهش گفتم سیر. بعد  سه بار گفت سیر سیر سیر. بعد خندید و گفت من که ازت سیر نمی‌شم و می‌خوام که با هم ازدواج کنیم. به همین راحتی ازم خواستگاری کرد ( ها ها ها ) از اون شب به بعد من شدم شهرزاد قصه گویی که توی تخت خواب نمور، توی حمام، توی رستوران، توی آشپزخونه ...  برایش داستان‌های گذشته را تعریف می‌کردم.

بعد که سر و کله رفیق‌های قدیم یکی یکی یکی پیدا شد خود به خود محو شد. هر جور سعی می‌کردم، اونو یه جایی توی یه عکس بزرگِ سیزده نفره مرطوب جا بدم، نمی‌شد. می‌نشست یه گوشه‌ای و خودش این طور نشان می‌داد که سرگرم خواندن روزنامه‌ هس. این شروع اعتراضش بود. بعد که دید راه به جایی نمی‌بره بازی در اُورد. می‌خواست هر طور شده اون خاطره‌ها رو اون بوها را متعلق به خودش کنه. من فقط می‌دونستم یه نقشه‌ای داره. یه روز که با رفقا هم لب تر می‌کردیم، هم لب‌تر می‌کردیم با صدای بلندی هیجان زده گفت:

شماها همتون متهم سیاسی هستین؟

رفقا می‌گفتن چی می‌گه؟

گفتم :می‌گه شما همتون متهم سیاسی هستین؟

دوازده تا سر با هم سرشون رو تکان دادن یعنی مثلن آره.

خنده ریزی گوشه لبش نشست. و دوباره خودش و سرگرم روزنامه خواندن نشان داد.

همان شب که توی رختخواب کنار هم خوابیده بودیم پرسید که دلم می‌خواد دوباره مثلِ اول خودمن باشیم و خودمون؟ سرش رو که به سمت سقف خیره بود مثه یک عروسک به طرفِ خودم چرخاندم و زل زدم توی چشمهای آبی‌اش.

دستم رو زودی کنار زد و گفت: « بر می‌گردن، چون من می‌گم، چون تو بدون من هیچی، چون من تو رو دوست دارم. »

بعد نشست لب تخت و صورتش رو توی دو تا دستش گرفت و زد زیر گریه. ( دائی خنده ریزی کرد: هه، هه، هه. )

هی تو هق هقِ گریه‌اش می‌گفت: «من به بوهای تو عادت کردم.»

چند روزی با هم قهر بودیم. شب‌ها دیگر کنار هم نمی‌خوابیدیم. او توی اتاق خودمان صبح تا شب سر خودش را یک جوری گرم می‌کرد و من توی مجلسی با رفقایم سرگرم بودیم. یک روز صبح از خواب بیدار شدم و دیدم یکی از ما کم شده. بقیه را بیدار کردم. هیچ کدامشان نمی‌دانستند آن یک نفر کجا رفته. تا شب منتظر ماندیم اما خبری نشد. تا یک ماه بعد هر روز صبح که از خواب بیدار می‌شدم می‌دیدم یک نفر از ما کم شده. نمی‌دانستم کجا باید دنبالشان بگردم. یک روز چشم باز کردم و دیدم دوباره من موندم و یه خونه دلگیر. خونه‌های فراموش شده همیشه چهره غمگینی دارند.  انگار هر کدامشان با رفتنشان یک تکه از خانه را برده بودند. زنِ صاحب پانسیون که در تمام این مدت کمتر از اتاقش بیرون می‌آمد، دوباره مثل روزهای اول می‌نشست پیش من که برایش داستان‌های بو دار تعریف کنم. دوباره شروع کردم از اول داستانهای قبلی را تعریف کردن. زندگی‌امان درست مثل روز اول شده بود او به اشتیاق گوش می‌داد. فقط یک چیزی این وسط، یه چیز بودار، مثل موریانه، شروع کرده بود روح مرا جویدن. رفقا من چه شده بودن؟ چند ماهی از غیبت ناگهانی و تدریجی رفقایم می‌گذشت. کم کم خودم را قانع کرده بودم که هر کدامشان به دنبال سرنوشتشان رفته بودند و یک جایی توی این دنیا روزگار می‌گذراندند. همه چیز توی این مدت مثل سابق بود، زندگی‌ام بیش از پیش بدون هیچ جاذبه و هیجانی پیش می‌رفت. درست همان لحظه که فکر می‌کنی همه چیز خیلی عادی و بی منظر است ناگهان در نصفه‌های شب درست زمانی که از عملیاتِ تَر شدگی، بدنت کرخت شده و فقط دوست داری به نقطه‌ای ثابت زل بزنی یا نقطه‌ای متحرک را دنبال کنی، تا آن نقطه تو را  ببرد به ته ته جایی ناشناخته. آن نقطه متحرک و سیاه درست در شبی زمستانی در اتاق خواب بزرگترین پانسیونِ زن سوئدیِ که کنارش دراز کشیده بودم و به دیوار روبرو زل زده بودم از کنارم بلند شد و راه خودش را از زیر ملافه سفید گرفت و لخت و پتی طوری که سرش جلوتر از پاهایش حرکت می‌کرد بو ‌می‌کشید و کورمال کورمال به دَمِ پنجره رفت و از آن بالا خودش را پرت کرد پایین.

دایی می‌گفت که تا چند دقیقه فقط نگاهم توی قاب خالی پنجره ماند. بعد خرت و پرت‌هایش را داخل یک چمدان ریخت و بلافاصله به اورژانس زنگ می‌زند. دایی تعریف می‌کرد:

در خونه را بستم و تا هفت روز اون دوروبرها پیدام نشد. روز هفتم رفتم خونه. در را پُلمب کرده بودند. به پشت خانه رفتم که یک انباری متروک پر از لوله‌های به در نخور و اکسید شده بود. تو تمام عمرم اون همه لوله ندیده بودم؛ نقره‌ای رنگ در اندازه‌های مختلف. بوی تیزِ آمونیاک مانع از آن می‌شد که بیش از چند ثانیه آنجا بایستی. توی همین چند ثانیه جسد مردی رو دیدم از توی چند تا سوراخ روی بدنش خون می‌چکید بیرون. سرش تا گردن زیر لوله‌ها دفن شده بود. کشیدمش بیرون و چشمم به چشمهای از کاسه بیرون زده‌اش افتاد که  صفِ مورچه‌ها از گردی چشمهای خالی‌اش تا زیرِ زیر لوله‌ها راه خودشان را باز کرده بودند.

 

 

صندلی‌های سالن پر شده بود. چراغ‌های سالن خاموش شد و فیلم بدون تیتراژ اول شروع شد. مردی با کفش‌های کتانی قرمز توی یک جاده مستقیم و آسفالت شده پشت به دوربین پیش می‌رفت... خلا سیاهی دایی رو کنارم حس کردم. سر برگرداندم دیدم دایی در سیاهی سالن از درِ سالن بیرون رفت. دنبالش دویدم. هر چه بیشتر می‌دویدم انگار متراژ سالن بیرونی سینما عرض و عریض‌تر می‌شد. دایی انگار روی پرده عریض سینما قدم بر می‌داشت و  پاهایش را دنبال خودش می‌کشید. طوری خودش را به جلو می‌کشید انگار دنبال همان بویی می‌رفت که زن سوئدی صاحب پانسیون برایش خودش را به کشتن داد. از در سینما یکراست رفت وسط خیابان. کنار در سینما که ایستادم همه چیز به متراژ اولش برگشت. دیگر می‌توانستم بروم و پاهایم را توی خون‌ی که راه خودش را روی پرده عریض گرفته بود و تا یک متر آن طرف‌تر دلمه شده بود، بگذارم.   

 

                                                           ×××

 

تا دایی رو بردم و با دادن پولِ قلمبه‌ای به مرده شور و گورکن راضی‌شان کردم که مخفیانه توی یه تکه زمین ول کنارِ قبره‌های شهیدها دفنش کنند، دم صبح شده بود. مادرم خواب بود. رفتم توی آشپزخانه و از غذای مونده شب یه دلمه برداشتم و رفتم توی تخت. گاز زدم. آنقدر به سیاهی سقف خیره شدم تا خوابم برد. توی خواب خودم را دیدم که بر روی یک تخت در یک اتاق سفیدِ سفید دراز کشیده‌ام. ملافه‌های سفید و اتو شده و یک بالشت نرم که کاسه سرم داخلش فرو رفته بود. بعد یک نفر که شبیه خودم بود در را باز کرد و سه تا گلوله به طرفم شلیک کرد.

از خواب که بیدار شدم حس می‌کردم یک چیزی گم کردم. انگار یک تکه بزرگ از چیزی که برای من ناشناس بود ازم کنده شده بود. موبایلم را روشن کردم و شماره آرزو را گرفتم. توی ذهنم تمام وقایع دیشب مثل برق می‌گذشت. تا بوق‌های ممتد و با فاصله جای خودشان را به بوق‌های بی فاصله بدهند فکر کردم که امروز تنهایی بروم سینما و توی تاریکی لای صندلی چرمی فرو بروم. از اتاق بیرون رفتم. مامان نشسته بود روی صندلی راحتی‌اش و روزنامه می‌خواند. مادرم از وقتی یادمِ فقط  صفحه حوادث روزنامه‌ها را می‌خواند انگار همیشه مننتظر مرگ یه خاطره خیلی خیلی دور بود. تا چشمش به من افتاد گفت:

« اینجا رو گوش کن! دیشب سینما پایتخت رو آتیش زدن! نوشته کارِ اون ور آبیان».

روزنامه را بست و سرش را به صندلی تکیه داد و توی چشمهایم زل زد. صندلی عقب و جلو می‌شد و از شما چه پنهان نگاه لغزانش مرا برد ته ته تاریکی‌ای که صدای مردانه‌ای مولکول‌‌های هوایش را مرتعش می‌کرد؛ مولکو‌لهای یک مونولوگ طولانی.  

 

میلاد ظریف / آذر 87

 

+ نوشته شده توسط میلاد ظریف. در دوشنبه چهارم آذر 1387 و ساعت 8:1 |