
قسمتی از رمان تربیت کننده سگ ماهی نوشته احمد آرام*
۸
اونا كاري به كارت ندارن ؛ واسه اين كه مرده ن !
ساعت 2 بعد از ظهر
نيستان نهم - فرعي گلشيفته ـ بن بست سرابي ـ پلاك 205
وقتي كه انگشتمو از روي زنگ برداشتم ، اول صداي خش و خشي شنيده شد و بعد صداي خسته اي گفت :
« بله !»
گفتم : « قرار بود … »
نذاشت حرفم تموم شه ، و صدايي توي در فلزي پيچيد و يكي از لنگه هاي در عقب كشيده شد . به آيفون كه خيره شدم ديدم كه تصويريه . وقتي كه رفتم توي راهروي تاريك ، هنوز پاي چپم رو ، تمام و كاملاً ، جنب پاي راستم نذاشته بودم كه يه هو راهرو روشن شد و ديدم تهش يه پلكان گنده س كه راست ميره به طبقه ي دوم . كسي كه چراغ رو روشن كرده بود احتمالاً هموني يه كه در رو باز كرده . و حالا داشتم مي ديدمش ؛ تا وسط پله ها پايين اومده بود ، سن و سالي ازش گذشته بود اما شكم نداشت ؛ مردي كه شكم نداشت ! چه خوب ! مي تونم با همين اسم بيارمش تو يادداشتام : مردي كه شكم نداشت . پيرهن سفيد ترو تميزي هم پوشيد بود و اطوي شلوار مشكي ش توي چشم مي زد . منو كه ديد خنديد و از اون بالا چشمكي زد و گفت :
« به راحتي نشوني رو پيدا كردين ؟ »
گفتم : « ازين سخت ترش هم پيدا مي كنم . »
قهقهه خنده ش بالا گرفت و گفت :
« هموني كه مي خواستم . اسمتون ؟»
« گلشيفته ! »
و دوباره قهقهه ش بلند شد . صداي نكره اي داشت ؛ سه پله ازش فاصله داشتم اما صداش پرده گوشمو مي خراشيد . صداش به جثه ش نمي اومد ! پيش خودم گفتم خدا كنه تموم مدتي كه مشغوله ، زياد ور نزنه . دستشو دراز كرد و باهام دست داد ؛ يه دست نرم اسفنجي ! يه كمي هم دستمو فشار داد كه به گمونم مي خواست نظر خودشو به طور فيزيكي ثابت كنه : " هموني كه مي خواستم " بالاي پله ها كه رسيدم چشام افتاد به يه ساعت گنده كه اندازه يه كمد بود و مث يه آدم چار شونه تو سه كنج ديوار واساده بود . پاندول طلايي گنده اي هم داشت كه آويزون بود و انگار عقربه هاش روي دوازده و چهل ديقه پرچ شده بودن . بش گفتم :
« ببخشين ، اين ساعته خرابه ؟ »
دوباره خنديد و گفت :
« نه ، دوازده و چهل ديقه يه خاطره است ، عقربه ها رو به همين شكل نيگه داشتم تا يه چيزايي تو ذهنم پاك نشه .»
وقتي اين حرفو زد يه كم مكث كرد و طوري شد كه انگار مي خواس بيفته رو زمين . خودشو نيگه داشت و آب دهنشو قورت داد اما تموم اون مدت انگار داشت فرو مي رفت تو يه گودال ؛ واسه اين كه رنگ رخساره ش تيره شد و لرزه اي به فكش افتاد كه زود خودشو جمع و جور كرد . پيش خودم گفتم گمونم سايه يه يادآوري داره داغونش مي كنه .
« مگه مي شه خونه اي بي ساعت بمونه ! »
پشت كرد به ساعت و بهم خيره شد و بعد گفت :
« واسه چي نمي شه ، آدم مي تونه با نشونه ها و غرايزش وقتشو تنظيم كنه . ميدوني ، اغلب آدما به روي خودشون نمي يارن ، ولي همه ما شبيه سگيم .»
نفهميدم چي گفت . وقتي كه ديد دارم به دهنش زل مي زنم دوباره صداي لَنگ و خسته ش رو ول كرد و گفت :
« براي اينكه بدونم كي گشنم مي شه ، يا چه وقت مي باس برم تو رختخواب ، مث سگ پاولف ، يه چيزايي غريزي مياد سراغم ؛ صداي زنگ در خونه ي همسايه ، وقتي كه مردش ساعت دو بعد از ظهر از سر كارش بر مي گرده و زنگ در خونه شو به صدا در مياره ؛ گشنه م مي شه . شبا هم با سرو صداي جفت گيري گربه هاي همسايه ، كه دقيقاً نيمه هاي شب اتفاق مي افته ، چرت زدن هام شروع مي شه . همين . »
*این رمان در اداره هشتم سازمان گسترش فرهنگ و علوم پويا غیر قابل چاپ تشخیص داده شده است.
+ نوشته شده توسط میلاد ظریف. در سه شنبه بیستم اسفند 1387 و ساعت
9:52 |