تبليغاتX
اتاقی در گرای چند داستان کوتاه
 

                  

این دومین خانه ای است که از بعد از جنگ به این طرف ما از دست می دهیم. به جز چند عکس از خانه آبادانی چیزی از آن خانه به یاد ندارم. ولی در خواب و رویا خودم را می بینم که در حیاط کوچکش بالا و پایین می شوم. می خندم. خانه امان در شیراز را با سه درخت نارنج که سن شان از من خیلی خیلی بیشتر است با شمعدانی ها و درخت نارنگی ای که یک سال در میان ثمر می دهد و گل های محمدی و رزش هیچ وقت از یاد نمی برم. تمام زندگی ام با نگاه کردن به خشت و آجر این خانه و مادری که از صبح تا شب داخل خانه بالا و پایین می شد و می شست و می ساوید ـ تا الان ـ در این خانه گذشت. حتا الان که پشت این مونیتور نشستم و می نویسم در این خانه هستم. حتا الان هم مادرم را در حیاط می بینم که دارد دور گلدانها می چرخد. حتا الان هم می بینم که خورشید نور طلایی اش را پهن کرده رو کف حیاط. حتا الان هم صدای گنجشک ها رو بالای درخت نارنج می شنوم. حتا اگر سعی کنم می توانم شاخه های نو ظهور درخت نارنج را از پشت شیشه اتاقم ببینم. ولی حالا حالاها یادم می ماند چه شد که تمام این ها هم می روند تا به خاطره تبدیل شود. اصلن انگار آدم به دنیا می یاد که بشه یک گنجه خاطره و بعد بمیره. آدم بدون خاطره هم که انگار مرده است... آوارگی ارثیه خانوادگی ماست. آوارگی سرگذشت همیشگی ما جنگ زده هان.

این را نوشتم فقط برای خودم تا یادم بماند که چه شد که دیگر در این خانه شیرازی که تنها دل خوشی ام از شیراز است نمی توانیم زندگی کنیم.  

ولی شادم. شاد شاد. به قول مادرم بی حساب پیش.

+ نوشته شده توسط میلاد ظریف. در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387 و ساعت 10:33 |
 

                       

          قسمتی از رمان تربیت کننده سگ ماهی نوشته احمد آرام*

 

  ۸

                        اونا كاري به كارت ندارن ؛ واسه اين كه مرده ن !

 

ساعت 2 بعد از ظهر

نيستان نهم  - فرعي گلشيفته ـ   بن بست سرابي ـ پلاك 205

وقتي كه انگشتمو از روي زنگ برداشتم ، اول صداي خش و خشي شنيده شد و بعد صداي خسته اي گفت :

« بله !»

گفتم : « قرار بود … »

نذاشت حرفم تموم شه ، و صدايي توي در فلزي پيچيد  و يكي از لنگه هاي در عقب كشيده شد . به آيفون كه خيره شدم ديدم كه تصويريه . وقتي كه رفتم توي راهروي تاريك ، هنوز پاي چپم رو ، تمام و كاملاً ، جنب پاي راستم نذاشته بودم كه يه هو راهرو روشن شد و ديدم تهش يه پلكان گنده س  كه  راست ميره به طبقه ي دوم . كسي كه چراغ رو روشن كرده بود احتمالاً هموني يه كه در رو باز كرده  . و حالا داشتم  مي ديدمش ؛ تا وسط پله ها پايين اومده بود ، سن و سالي ازش گذشته بود اما شكم نداشت ؛ مردي كه شكم نداشت ! چه خوب ! مي تونم با همين اسم بيارمش تو يادداشتام : مردي كه شكم نداشت . پيرهن سفيد ترو تميزي هم پوشيد بود و اطوي شلوار مشكي ش توي چشم مي زد . منو كه ديد خنديد و از اون بالا چشمكي زد و گفت :

« به راحتي نشوني رو پيدا كردين ؟ »

گفتم : « ازين سخت ترش هم پيدا مي كنم . »

قهقهه خنده ش بالا گرفت و گفت :

« هموني كه مي خواستم . اسمتون ؟»

« گلشيفته ! »

و دوباره قهقهه ش بلند شد . صداي نكره اي داشت ؛ سه پله ازش فاصله داشتم اما صداش پرده گوشمو مي خراشيد . صداش به جثه ش نمي اومد ! پيش خودم گفتم خدا كنه تموم مدتي كه مشغوله ، زياد ور نزنه . دستشو دراز كرد و باهام دست داد ؛ يه دست نرم اسفنجي ! يه كمي هم دستمو فشار داد كه به گمونم مي خواست نظر خودشو به طور فيزيكي ثابت كنه : " هموني كه مي خواستم  " بالاي پله ها كه رسيدم چشام افتاد به يه ساعت گنده كه اندازه يه كمد بود و مث يه آدم چار شونه تو سه كنج ديوار واساده بود  . پاندول طلايي گنده اي هم داشت كه آويزون بود و انگار عقربه هاش روي دوازده و چهل ديقه پرچ شده بودن  . بش گفتم :

« ببخشين ، اين ساعته خرابه ؟ »

دوباره خنديد و گفت :

« نه ، دوازده و چهل ديقه يه خاطره است ، عقربه ها رو به همين شكل نيگه داشتم تا يه چيزايي تو ذهنم پاك نشه .»

وقتي اين حرفو زد يه كم مكث كرد و طوري شد كه انگار مي خواس بيفته رو زمين . خودشو نيگه داشت و آب دهنشو قورت داد اما تموم اون مدت انگار داشت فرو مي رفت تو يه گودال ؛ واسه اين كه رنگ رخساره ش تيره شد و لرزه اي به فكش افتاد كه زود خودشو جمع و جور كرد . پيش خودم گفتم گمونم سايه يه يادآوري داره داغونش مي كنه .

« مگه مي شه خونه اي بي ساعت بمونه ! »

پشت كرد به ساعت و بهم خيره شد و بعد گفت :

« واسه چي نمي شه ، آدم مي تونه با نشونه ها و غرايزش وقتشو تنظيم كنه . ميدوني ، اغلب آدما  به روي خودشون نمي يارن ، ولي همه ما شبيه سگيم .»

نفهميدم چي گفت . وقتي كه ديد دارم به دهنش زل مي زنم دوباره صداي لَنگ و خسته ش رو ول كرد و گفت :

« براي اينكه بدونم كي گشنم مي شه ، يا چه وقت مي باس برم تو رختخواب  ، مث سگ پاولف ، يه چيزايي غريزي مياد سراغم ؛ صداي زنگ در خونه ي همسايه ، وقتي كه مردش  ساعت دو بعد از ظهر از سر كارش بر مي گرده و زنگ در خونه شو به صدا در مياره ؛ گشنه م مي شه . شبا هم با سرو صداي جفت گيري گربه هاي همسايه ، كه دقيقاً نيمه هاي شب اتفاق مي افته ، چرت زدن هام شروع مي شه . همين . »

 

*این رمان در اداره هشتم سازمان گسترش فرهنگ و علوم پويا غیر قابل چاپ تشخیص داده شده است.

+ نوشته شده توسط میلاد ظریف. در سه شنبه بیستم اسفند 1387 و ساعت 9:52 |
 

    

از این شهر برای من فقط بویی مانده لا به لای نگاتیو های عمویم که در خاطرات پدر و مادرم و مادرِ پدرم  غوطه ور می شود. مادربزرگم می گوید اگر سواد داشتم شاهنومه ای دیگر می نوشتم.

+ نوشته شده توسط میلاد ظریف. در پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387 و ساعت 11:51 |