تبليغاتX
اتاقی در گرای چند داستان کوتاه
 

به نظرم این قسمت از صحبت های علی اصغر حداد در فهم نوشته های کافکا فوق العاده پر اهمیت است ( فصل نامه سینما و ادبیات بهار ۸۸)

          

cafe Franz kafka on Golden Lane in Prague                           Photographer:   William Manning    

يكي از چيزهايي كه مي‌شود در مورد آثارش حرف زد مسئلة دايره‌ست، اما نه يك دايرة بسته، يك دايرة فنرمانند كه به صورت هزارتو دور خودش مي‌چرخد و خواننده را با خودش مي‌برد. مثلاً در قصر قهرمان قصر را مي‌بيند و به نظرش يك راه سرراست به سمت قصر هست. راه مي‌افتد و دور مي‌گردد و در تمام طول رمان او دارد دور قصر مي‌گردد و به آن‌جا كه مي‌خواهد نمي‌رسد. در يكي از داستان‌هاش به نام لانه قهرمان داستان كه يك حيوان است خودش را از جهان بيرون صددرصد ايزوله مي‌كند و به جهاني پناه مي‌برد كپسول‌مانند كه نهايت امنيت را به‌اش بدهد و در وسواس اين كه اين امنيت را مدام بيش‌تر كند به ناامني بيش‌تري مي‌افتد و دست‌آخر به آن‌جا مي‌رسد كه در مركز خطربودن از همه‌جا امن‌تر است! توي اين داستان منطق پيداكردن امنيت و رفتن به دل ناامني شكلي دايره‌وار دارد.

 

+ نوشته شده توسط میلاد ظریف. در دوشنبه سی و یکم فروردین 1388 و ساعت 12:4 |

 

                 

انگار همین دیروز بود؛دوشنبه‌ها

انگار؛همین دیروز بود                                                                                                

همین ؛دیروز بود

همین؛ دیروز

همین؛

 ؛                                  

+ نوشته شده توسط میلاد ظریف. در شنبه بیست و نهم فروردین 1388 و ساعت 7:51 |
 

۱)از همه دوستان محترم که برای پست قبلی از راه‌های دور و نزدیک تشریف آوردن و کامنت دونی اینجا رو چه با ربط چه بی ربط لبریز کردن و موجب شادی و تسلای خاطر روح  کتاب هنوز چاپ نشده مجموعه داستان اتاقی در گرای چند داستان کوتاه شدند، قدردانی می‌کنم و امیدوارم به زودی با ارسال یک نسخه از کتاب به درب منزلشان از خجالتشان در آیم.

میلاد ظریف

۲) اسم اینجا هم زین بعد به اتاقی در گرای چند داستان کوتاه تغییر می‌یابد.

۳)برای خودم: چهاردهم فروردین ماه سیگار کشیدن را بعد از هفت بار ترک کردن ترک کردم با شعار احمقانه‌ترین کار در دنیا ترک کردن سیگار است. ( خواستم جایی ثبت کرده باشم )

۴)فکرش را که می کردم  اگر طرح جلد کتاب‌م می‌تواست یکی از عکس‌هایی باشد که خودم گرفتم، خودم را می‌دیدم که پاهایم روی زمین نیست و سرم توی ابرهاست.

۵)پیچ و تاب بدن انسان بی‌نهایت زیباست.  

               

                                       

+ نوشته شده توسط میلاد ظریف. در چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388 و ساعت 4:12 |
بوشهر فروردین ۸۸

حالا من اینجا هستم. توی هوا. حس می‌کنم پیراهنم. حس می‌کنم پیراهن سرخ دختری هستم که باد خنک، در ارتفاع بلندترین بام شهر تویش می‌پیچد و به آن موج می‌دهد.

پهلوی پیراهن دریدهست و خون همینطور دارد می‌ریزد. و گاومیشی که دیگر کسی را توی شهر نمی‌بیند، بطرف شط می‌رود.

 قسمتی از داستان گاو و شهر کاهگلی ( مجموعه شن پوش در مه ) / نوشته عدنان غریفی / انتشارات بن 1355

 

و یک سئوال! شما به عنوان خواننده کدام یک از اسمهای زیر بیشتر ترغیبتان می‌کند برای خرید کتاب. و اصلن نه 12 تا کتاب روی پیشخوان کتاب‌فروشی است با اسامی زیر. کدام اسم شما را وسوسه می‌کند از پولتان دل بکنید و آن کتاب را بخرید: ( لطفن به صورت خصوصی نظر بدهید. )

 

1 ) سگ آبادانی

2) خانه آبادانی

3) هفتِ آبادان

4) هل هله گرگ چمبلی

5) پایانی دیگر

6) غریبه

7) از شما چه پنهان خواب یه مونولوگ طولانی دیدم

8) زرد، سیاه، سفید

9) رویای مدور یک قولو

10) مصاحبه

11) تاریخ مصرف

12) آن روز که عامو استالین مرد

13) اتاقی در گرای چند داستان کوتاه

+ نوشته شده توسط میلاد ظریف. در چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388 و ساعت 14:46 |
 

     

عاموهای عزیز و گرامی: توجه داشته باشید که بنده به هیچ وجه نه در آبادان نه درخرمشهر نه اهواز نه در ماهشهر و  در هیچ کدام از شهر های جنوب نه به دنیا آمدم نه زندگی کردم نه تیر خوردم نه ترکشی در بدن دارم. فقط تخمم تو جنگ انداخته شده.

عاموهای عزیز و محترم: توجه داشته باشید که جنوب مال خودتون و پدر جدتون... برام دندان تیز نکنید و رگ غیرتتون هم ورم نکنه. من ادعای تصرف هیچ چیزی رو ندارم.

عاموهای عزیز و عزیز: توجه شما را به تکه ای از رمان رویا بابل ریچارد براتیگان جلب می کنم ( به شایعات توجه نکنید و اگر کسی گفت که براتیگان بچه جنوبه  اعتنا نکنید. چیزی در حد شایعه است )

دنیا آنقدرها هم جای بدی نبود برای همین شروع کردم به فکر کردن درباره بابل. چرا که نه؟ تا دوساعت دیگر هیچ کاری نداشتن بکنم.ضرری نداشت. فقط باید خیلی مواظب رویای بابل باشم. نباید اجازه دهم بر من مسلط شود. من باید بر آن مسلط باشم. این کاری است که باید بکنم.

به بابل نشان می دهم رئیس کیست.

در رویای بابل / ریچارد براتیگان / ت: پیام یزدان جو / نشر چشمه عزیز

عاموهای عزیز توجه داشته باشید به منش این عامو گرامی. ازش چیزی به نام متانت رو یاد بگیرید تا چاک دهنتان بسته شود. عاموهای عزیز خودم می دانم با عامو بالا دوستی چند و چند ساله دارید... ولی هر چه نگاه می کنم از این عامو چند ساله چیزی یاد نگرفتید.

عاموهای عزیز توجه کنن من هیچ نسبتی با کارگرای دوچرخه سوار پالایشگاه در عکس بالا ندارم. نترسید و حول نکنید. بابام کارگر یه پالایشگاه دیگه بود و مطمئن باشید که هیچ کسی از فک و فامیل های من تو این عکس نیست... حالا اگه خواستید می تونید خوب باشید.

+ نوشته شده توسط میلاد ظریف. در چهارشنبه پنجم فروردین 1388 و ساعت 14:27 |