تبليغاتX
اتاقی در گرای چند داستان کوتاه
 

 

 ای کوچه بی انتهای دالان ذهن من بتازان تا بدان جایی در ته آن کوچه بن بست در آن خانه آجری که به گمانم دختری با گیسوان بلند و خرمایی در کنار حوض پر از دکمه‌های کنده شده پیراهن خوش رنگش در انتظارم ایستاده؛ مرا ببر تا جایی که شوم جزیی از دکمه‌های پیازی رنگ ملایمِ تنِ دختر

 

+ نوشته شده توسط میلاد ظریف. در جمعه هجدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 14:7 |
 

     

نقد ژنتیکی: نقد و بررسی پیش متن‌های یک اثر و سیر تکوینی آن. به عبارت دیگر " اثر ادبی، پیش از آنکه برای چاپ فرستاده شود از اندیشه نخستین تا اجرای نهایی، مراحل متعددی را می‌گذراند. هدف نقد تکوینی عبارت است از کار فکری‌ای که اثر از آن حاصل می‌شود  و یافتن قوانین آن. و ارزش این تحقیق در توصیف تحول ساخت و کار فکری نویسندگان و مشاهده فعالیت ذهن و شیوه‌های آفرینش آنان است."

از کتاب تا روشنایی بنویس / احمد اخوت / انتشارات جهان کتاب ـ 86

 

آنقدر به داستان پست قبل ( داستان که چه عرض کنم تکه‌های جدا افتاده ) ور رفتم تا به کل تغییر کرد و تا الان پنج صفحه توانسته‌ام بنویسم و از جمله‌های پست قبل فقط آن دو برادر دوقلو ماندند و پاراگراف آخر که مطمئن‌ن داستان با آن جمله تمام می‌شود ( و صد البته با تغییر ساز داستان: گیتار بیس ) یک اسم موقت هم گذاشته‌ام برایش:"مورد عجیب استپان تروفی موویچ ورخونسکی و برادر دوقلویش آنتوان تروفی موویچ ورخونسکی"

 پس‌نوشت: ناشناسی کامنت خصوصی گذاشته و گفته که این عکس که بالا آوردید عکسِ؟ و اگر عکسِ چرا این قدر شبیه مارک آدیداسه؟                                                                                          

به ناشناس عزیز: این عکسِ که بالا آمده عکسِ که بالا آمده و عکسِ از پنجره رختکنِ حمام خانه‌‌ای است که پایانه کارش سال ۱۳۵۷ خورده و  شبیه مارک آدیداس در اومده. یعنی این مارک آدیداسه که شبیه پنجره رختکنِ حمام خانه‌ پدری من در آمده.

          " رختکن آدیداسی خانه "

+ نوشته شده توسط میلاد ظریف. در چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 15:41 |
           

                            تکه هایی از یک داستان که اولش هست آخرش هست وسطش نیست

استپان تروفي موويچ ورخونسكي با برادر دوقلویش آنتوان تروفی موویچ ورخونسکی امشب مشروب خوردند. از آن مشروب‌های سگی و خفن که با یکی دو پیک کله پا می‌شوی و زود زود مهربان می‌شوی. استپان و آنتوان اولین بار بود با هم مشروب می‌خوردند و هر دویشان می‌ترسیدند آن یکی چیزی بگوید که آن یکی دیگر تاب نیاورد و کار بیخ پیدا کند. استپان نویسنده بود و پیش دستی کرد پیک اول را به سلامتی مترجم نامی کشورش بالا رفتند که چند دقیقه قبل مجری خوش نام تلویزیون اعلام کرده بود که درگذشته. آنتوان زیاد خوشش نیامد و از آنجایی که موزیسین بود تلافی کرد و پیک دوم را به سلامتی جو ساتریانی نوازنده چیره دست گیتار بالا رفتند. به همین ترتیب ادامه دادند و هر بار به سلامتی یکی از نخبه‌های ادبیات و موسیقی ته مشروب را بالا آوردند. در تمام مدت همه فکر و ذکرشان به این بود که حرف پس و پیشی نزنند همان باشند که آن دیگری از آن انتظار داشت و از آن انتظار داشت آن دیگری. استپان نگاهی به لیوان کریستال پایه بلند خودش کرد و گفت: حیف شد تمام شد کلی حرف برای گفتن داشتم

آنتوان با سرش تصدیق کرد و رفت که بخوابد. او کاری به جز این نمی‌توانست انجام دهد. شب بود و وقت خوبی برای زدن ساز نبود.

استپان اما نشست پشت کامپیوترش و به صفحه سفید word نگاه کرد و فکر کرد چرا هیچ حرفی با برادرش نزد؟ فکر کرد و هر چه بیشتر فکر کرد بیشتر به این نتیجه رسید که خوب شد شخصیت خودش را حفظ کرده و تحت تاثیر احساست قرار نگرفته؟ توی همین فکر‌ها بود که اتاقش پر از مایع  لزج‌ی شد و او را در خود غرق کرد؛ 

مایع  لزج‌ و بدبو و دل به ‌هم زن که بوی کدوی ترشیده می‌داد زنگبار صدایی زنگ زده که انگار از دریچه فلزی و خرطومی شکل یک ساکسیفون بیرون می‌زد و به دست و بال می‌چسبید و فرو می‌رفت؛ در عمق بدن و ریشه‌های بلند و پیازی مو‌ها را تحریک می‌کرد. طنین فلزی صدا مثل سگی افسار گسیخته در زیر پوست بدن استپان بی امان می دوید. تو گویی در بیابان بی آب و علفی گیر کرده و تشنگی امانش را بریده. مشروب آنقدر سگی و خفن بود که استپان یادش رفته بود گوشه سمت راست اتاقش دریچه کولر زنگ زده مشترک با اتاق آنتوان دارد.

اتاق استپان در تلاقی لکه های سیاه و بد بو صفحه سفید ورد شبیه پوزه سگی که از تشنگی روی زمین کشیده می شد در آمد و از دریچه کولر فلزی و زنگ زده مشترک اتاق برادرش توی همان اتاق سر ریز کرد؛هو هو زنگ زده فلزی سگی حلّال در فلز.

+ نوشته شده توسط میلاد ظریف. در یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 3:7 |

چند سال پیش که در باب هر چیزی بحث می‌کردی به نوعی سر صحبت بر می‌گشت به فیلم آن خانم بازیگر محترم شروع کردم به نوشتن داستانی در آن باره. برایم جدی نبود زیاد ولی طبق معمول یه‌هو دیدم پام سریده و افتادم وسط یه مشت آدم که حلقه زدن دور دختری چشم آبی که گریه می‌کند... دو سال گذشت و از آن ماجرا خانم بازیگر داستانی بلند نوشته شد که حالا حالا در هارد کامپیوترم باید خاک بخورد و هیچ شکایتی هم ندارم. ( مهم این بود که نوشته شود ) گذشت و موضوع آن نویسنده بی قرار شد موضوع این ور آن ور که در برابر موضوع خانم بازیگر برای مردمی که سرشون تو کتاب نیست از اهمیت کمتری برخوردار بود. برای یکی مثل من موضوع دستگیری آقای نویسنده زنگ خطر بزرگی بود و در عین طنز وحشتناکی که در ماجرا بود یادم نمی‌رود روز اولی که موضوع را در همین فضا خواندم پشتم لرزید.

با تجربه‌ای که از نوشتن داستان خانمِ بازیگر به دست آورده بودم جرات نکردم به سراغ نوشتن داستان آقای نویسنده بروم. هزار و یک جور می‌شد به داستان پرداخت... تا چند ماه فکر و ذکرم خواه ناخواه می‌رفت سمت آقای نویسنده و چه صحنه‌هایی که برای داستان تجسم نکردم و چه کروکی‌هایی که نکشیدم برای دو کارآگاه داستان. در آن چند ماه چند داستان به خاطر داستان آقای نویسنده ننوشتم. داستانی که جرات نوشتنش را تا زمان اکنون پیدا نکردم.

چند روزی است که موضوع بدنام کردن شرکت ایران خودرو توسط یک آقای نویسنده مطرح شده است. یادم هست که برای هر دو موضوع آقای نویسنده و خانم بازیگر طبیعت کار ایجاب می‌کرد پرس و جو کنم و نظر لااقل دوستان و آشنایان را جویا شوم.(در مورد خانم بازیگر برای نوشتن در مورد آقای نویسنده فقط کنجکاوی) چه در پرسه نوشتن داستان خانم بازیگر چه در پرسه ننوشتن داستان آقای نویسنده یک موضوع مشترک بود و آن تخلیه گری روانی وحشتناک مردم بود از هر دسته و از هر طبقه.

در مورد خانم بازیگر همه فیلم را تهیه کردند و در نوع خودش رکوردی زد که اخراجی‌ها هفت و هشت هم نتواند به گرد پاش برسد. همه فیلم را دیدند و گفتند ما که ندیدیم. سر صحبت که باز می‌شد و وقتی می‌دیدند کسی جرات پیدا کرده بگوید دیده‌ام آن فیلم و چه و چه و چه آن هم می‌پیوستند به خیل جمعیت که کی می‌گه ما ندیدیم و ما هم دیدیم آن فیلم و چه چه و چه. در این چه و چه و چه های حول خانم بازیگر و جمع آوری کتاب آقای نویسنده موضوعی به کلفتی پرونده آقای نویسنده و درشتی اشک‌های خانم بازیگر قابل بررسی است و آن همین تخلیه گری روانی است که ارسطو به عمل دیدن نسبت داده می‌شد. در آن برهه زمانی که ماجرا آقای نویسنده در جریان بود بنا به دلایلی سه روز عصر به پیش دوستم صاحب کتاب‌فروشی معتبری می‌رفتم و هر سه روز یک اتفاق مشترک افتاد از این قرار که یکی وارد کتاب فروشی می‌شد و آرام جوری که انگار می‌خواست مشروب یا مواد مخدر تهیه کند می‌پرسید: " آداب بی‌قرای دارین؟ " هر سه بار به نوعی باب صحبت را با خریداران بی قرار باز کردم که دوبارش دو مرد چهل و چند ساله بودن و یک بارش دختر خانمی بیست و شش هفت ساله. آداب بی‌قراری را خوانده بودم و مشتاق می‌شدن از کتاب بدانند و همین که دهن باز می‌کردم که یه مردی هست و یک زنی به نام تاجماه چشماشون می‌شد چهار تا و لو می‌رفت که قضیه این که به این در و اون در می‌زنن برای خرید کتاب در اصل این نیست که نویسنده‌اش را به دلایل مضحک دستگیر کردن ( آن هم با علم به این که همه می‌دانند افراد رده بالا از چه شعور و سطح علمی نازلی برخوردارند ) بلکه دلیل همان فرایند تجربه غیر مستقیم بود و این بار بر خلاف تجربه سمعی و بصری داستان خانم بازیگر به صورتِ تجربه‌ای نوشتاری در کتاب آقای نویسنده در جغرافیای دیگر با داستانی دیگر نمود پیدا کرده بود... یعنی مسئله‌ای که  به باور فروید از پس احساسات سرخورده ناشی می‌شود و جناب ایشان در به در می‌گردد که این احساس را به شکل رویا آشکار می‌شود. دقیقن خواننده آن کتاب دست روی قسمت‌هایی از کتاب می‌گذاشتند و روی قسمت‌های مانور می‌دادند که به خاطر همان سطرها آقای نویسنده را بردند و چه و چه و چه بر سرش آوردند. در واقع سطح به اصطلاح کتاب خوان ما هم در آن فضاحت آن دستگاه قضایی شریک بودند و می‌توان گفت مقصر اصلی در بلاهایی که بعد از دستگیری بر سر آقای نویسنده آمد.

این بار به شکل دیگر این ماجرا قرار است سر آقا نویسنده کتاب دیگر بیاید. من کتاب این آقای نویسنده را نخوانده‌ام و نمی‌دانم این بار این تخلیه گری روانی که توامان با کینه و خشونت همراه بوده این بار می‌خواهد به چه شکلی خودش را نشان دهد و موجب آزار یک نویسنده دیگر شود. اگر قرار است دلایل پر فروش شدن کتاب و تیراژ بالا و چاپ‌های پی در پی یک کتاب به قیمت در خطر افتادن جان و روان یک نویسنده باشد همان بهتر که کتاب‌ها در قفسه‌ها خاک بخورند با همان تعداد 1000 نسخه.

من سی دی خانم بازیگر را به قیمت 1000 تومان خریدم. همان موقع و هیچ ابایی در بیان کردنش ندارم.

در فیلم سان‌سِت بلوار ساخته بزرگ سینما بیلی وایلدر قهرمان فیلم به پیش یکی از تهیه کننده‌های هالیوود می‌رود تا برایش در مورد فیلمنامه‌ای که نوشته صحبت کند تا شاید تهیه کننده ( آقای شلدرک ) خوشش بیاید و فیلم نامه را بخرد و پولی به جیب بزند و بتواند قسط ماشینش را که چند ماهی عقب افتاده بدهد. آن تهیه کننده همان طور که سیگار گوشه لبش می‌گذارد و روشنش می‌کند می گوید:

" خب گیلیس 5 دقیقه فرصت داری که بگی داستانت راجع به چیه "

 امضا کردن حکم نادرست در این مملکت به صدم ثانیه هم کشیده نمی‌شود.

 

+ نوشته شده توسط میلاد ظریف. در پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388 و ساعت 12:30 |
 

داستانک نوشتن بهترین زنگ تفریح قبل از نوشتن داستان کوتاه است. داستان کوتاه نوشتن بهترین زنگ تفریح قبل از نوشتن داستان بلند است. داستان بلند نوشتن بهترین زنگ تفریح قبل از نوشتن داستان کوتاه کش آمده ( رمان ) است. و همیشه عکاسی بوده و خواهد بود. عکاسی بهترین زنگ تفریح جهان است.

 

+ نوشته شده توسط میلاد ظریف. در دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388 و ساعت 13:31 |