
چند سال پیش که در باب هر چیزی بحث میکردی به نوعی سر صحبت بر میگشت به فیلم آن خانم بازیگر محترم شروع کردم به نوشتن داستانی در آن باره. برایم جدی نبود زیاد ولی طبق معمول یههو دیدم پام سریده و افتادم وسط یه مشت آدم که حلقه زدن دور دختری چشم آبی که گریه میکند... دو سال گذشت و از آن ماجرا خانم بازیگر داستانی بلند نوشته شد که حالا حالا در هارد کامپیوترم باید خاک بخورد و هیچ شکایتی هم ندارم. ( مهم این بود که نوشته شود ) گذشت و موضوع آن نویسنده بی قرار شد موضوع این ور آن ور که در برابر موضوع خانم بازیگر برای مردمی که سرشون تو کتاب نیست از اهمیت کمتری برخوردار بود. برای یکی مثل من موضوع دستگیری آقای نویسنده زنگ خطر بزرگی بود و در عین طنز وحشتناکی که در ماجرا بود یادم نمیرود روز اولی که موضوع را در همین فضا خواندم پشتم لرزید.
با تجربهای که از نوشتن داستان خانمِ بازیگر به دست آورده بودم جرات نکردم به سراغ نوشتن داستان آقای نویسنده بروم. هزار و یک جور میشد به داستان پرداخت... تا چند ماه فکر و ذکرم خواه ناخواه میرفت سمت آقای نویسنده و چه صحنههایی که برای داستان تجسم نکردم و چه کروکیهایی که نکشیدم برای دو کارآگاه داستان. در آن چند ماه چند داستان به خاطر داستان آقای نویسنده ننوشتم. داستانی که جرات نوشتنش را تا زمان اکنون پیدا نکردم.
چند روزی است که موضوع بدنام کردن شرکت ایران خودرو توسط یک آقای نویسنده مطرح شده است. یادم هست که برای هر دو موضوع آقای نویسنده و خانم بازیگر طبیعت کار ایجاب میکرد پرس و جو کنم و نظر لااقل دوستان و آشنایان را جویا شوم.(در مورد خانم بازیگر برای نوشتن در مورد آقای نویسنده فقط کنجکاوی) چه در پرسه نوشتن داستان خانم بازیگر چه در پرسه ننوشتن داستان آقای نویسنده یک موضوع مشترک بود و آن تخلیه گری روانی وحشتناک مردم بود از هر دسته و از هر طبقه.
در مورد خانم بازیگر همه فیلم را تهیه کردند و در نوع خودش رکوردی زد که اخراجیها هفت و هشت هم نتواند به گرد پاش برسد. همه فیلم را دیدند و گفتند ما که ندیدیم. سر صحبت که باز میشد و وقتی میدیدند کسی جرات پیدا کرده بگوید دیدهام آن فیلم و چه و چه و چه آن هم میپیوستند به خیل جمعیت که کی میگه ما ندیدیم و ما هم دیدیم آن فیلم و چه چه و چه. در این چه و چه و چه های حول خانم بازیگر و جمع آوری کتاب آقای نویسنده موضوعی به کلفتی پرونده آقای نویسنده و درشتی اشکهای خانم بازیگر قابل بررسی است و آن همین تخلیه گری روانی است که ارسطو به عمل دیدن نسبت داده میشد. در آن برهه زمانی که ماجرا آقای نویسنده در جریان بود بنا به دلایلی سه روز عصر به پیش دوستم صاحب کتابفروشی معتبری میرفتم و هر سه روز یک اتفاق مشترک افتاد از این قرار که یکی وارد کتاب فروشی میشد و آرام جوری که انگار میخواست مشروب یا مواد مخدر تهیه کند میپرسید: " آداب بیقرای دارین؟ " هر سه بار به نوعی باب صحبت را با خریداران بی قرار باز کردم که دوبارش دو مرد چهل و چند ساله بودن و یک بارش دختر خانمی بیست و شش هفت ساله. آداب بیقراری را خوانده بودم و مشتاق میشدن از کتاب بدانند و همین که دهن باز میکردم که یه مردی هست و یک زنی به نام تاجماه چشماشون میشد چهار تا و لو میرفت که قضیه این که به این در و اون در میزنن برای خرید کتاب در اصل این نیست که نویسندهاش را به دلایل مضحک دستگیر کردن ( آن هم با علم به این که همه میدانند افراد رده بالا از چه شعور و سطح علمی نازلی برخوردارند ) بلکه دلیل همان فرایند تجربه غیر مستقیم بود و این بار بر خلاف تجربه سمعی و بصری داستان خانم بازیگر به صورتِ تجربهای نوشتاری در کتاب آقای نویسنده در جغرافیای دیگر با داستانی دیگر نمود پیدا کرده بود... یعنی مسئلهای که به باور فروید از پس احساسات سرخورده ناشی میشود و جناب ایشان در به در میگردد که این احساس را به شکل رویا آشکار میشود. دقیقن خواننده آن کتاب دست روی قسمتهایی از کتاب میگذاشتند و روی قسمتهای مانور میدادند که به خاطر همان سطرها آقای نویسنده را بردند و چه و چه و چه بر سرش آوردند. در واقع سطح به اصطلاح کتاب خوان ما هم در آن فضاحت آن دستگاه قضایی شریک بودند و میتوان گفت مقصر اصلی در بلاهایی که بعد از دستگیری بر سر آقای نویسنده آمد.
این بار به شکل دیگر این ماجرا قرار است سر آقا نویسنده کتاب دیگر بیاید. من کتاب این آقای نویسنده را نخواندهام و نمیدانم این بار این تخلیه گری روانی که توامان با کینه و خشونت همراه بوده این بار میخواهد به چه شکلی خودش را نشان دهد و موجب آزار یک نویسنده دیگر شود. اگر قرار است دلایل پر فروش شدن کتاب و تیراژ بالا و چاپهای پی در پی یک کتاب به قیمت در خطر افتادن جان و روان یک نویسنده باشد همان بهتر که کتابها در قفسهها خاک بخورند با همان تعداد 1000 نسخه.
من سی دی خانم بازیگر را به قیمت 1000 تومان خریدم. همان موقع و هیچ ابایی در بیان کردنش ندارم.
در فیلم سانسِت بلوار ساخته بزرگ سینما بیلی وایلدر قهرمان فیلم به پیش یکی از تهیه کنندههای هالیوود میرود تا برایش در مورد فیلمنامهای که نوشته صحبت کند تا شاید تهیه کننده ( آقای شلدرک ) خوشش بیاید و فیلم نامه را بخرد و پولی به جیب بزند و بتواند قسط ماشینش را که چند ماهی عقب افتاده بدهد. آن تهیه کننده همان طور که سیگار گوشه لبش میگذارد و روشنش میکند می گوید:
" خب گیلیس 5 دقیقه فرصت داری که بگی داستانت راجع به چیه "
امضا کردن حکم نادرست در این مملکت به صدم ثانیه هم کشیده نمیشود.
+ نوشته شده توسط میلاد ظریف. در پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388 و ساعت
12:30 |