دلم برای ربنا تنگ شده است. میخواهم چهار روز روزه بگیرم. لیاقتم دلتنگیست فعلن.

پ.ن: دلتنگ چهار رفیق شدهام.
دلم برای ربنا تنگ شده است. میخواهم چهار روز روزه بگیرم. لیاقتم دلتنگیست فعلن.

پ.ن: دلتنگ چهار رفیق شدهام.
همه چیز خیلی ساده اتفاق افتاد. از خواب بیدار شدم. فهمیدم رمز عبور جی.میل آدرسم را فراموش کردهام. نه جایی ذخیرهاش کردم و نه جایی یادداشت. همیشه به خاطر میسپارم زیاد اهل یادداشت برداری نیستم. جالب است که یک هفته هنوز از مرگ ایمیل. یاهو نگذشته که جی. میلم هم مرد. یعنی من کشتمش. یعنی من نکشتمش. آن دخترک به خواب آمدهام کشتش. آن چشمان درشت با مژههای بلندش کشتش که همه جا زودتر از من رسیده بود و خیره نگاهم میکرد. بغض داشت و چشمانش یه کاسه خون بود. از دستش فرار میکردم. تقصیر خودم است نایستادم ببینم دردش چیه. در آن شهر کاهگلی فقط من بودم و او. تقصیر خودم بود باید پیشش میرفتم تا در بیداری خواب نباشم.
تا زمانی که رمز عبور جی.میل پیشین را یادم بیاید ایمیلهایتان را به این آدرس ارسال کنید:
Miladzarif.b@gmail.com

چند هفتهایست که چیز دندان گیری ننوشتهام. یعنی هیچ چیز ننوشتهام. جالب است که به هیچ وجه دچار عذاب وجدان و ناراحتی و یا افسردگی ناشی از این معضل هم نشدهام. به دلیلش فکر می کردم که تصویر یک مرد یونیفرم پوش نظامی برایم مجسم شد که در خیابانی خلوت پر از کاجهای سر به فلک کشیده با قدم های محکم بر سنگفرش خیابان قدم بر میداشت. میخواهم به سرهنگ قصه نوظهورم فکر کنم و یادم برود مجموعه قصه دومم الان کجاست.
بابام امروز دلش برای مادرش تنگ شد. گریه کرد و گفت:" دلم برا ننه تنگ شده." بعد ما دورش را گرفتیم. بعد از چند دقیقه خندید و باز هم شد همان بابای خودمان. انگار نه انگار که چند دقیقه پیش دلش هوس مادرش را کرده بود. باز او مثل همیشه یادمان آورد که تا همیشه یادمان بماند برای همیشه مادرش مرده؛ بابام در همیشه همیشهترینِ.
آنقدر سراغت نیامدم که بسته شدی.
درت را تخته کردند و دیشب بالاخره خوشحالی را که سالها ازم دریغ شده بود با بسته شدن تو برایم به ارمغان آمد.
الان میتوانم بگویم گورستانی هستی باشکوه، نامرئی، دور از دسترس
از بچگی عادت کردهام هر چه که میخواهم فراموش کنم به روی کاغذ مینویسم و آتش میزنم.
تو را نمی توانستم آتش بزنم، یعنی هنوز جرات نکردهام بکن یک yahoo mail عاشقانه را آتش بزنم. فقط بلدم از یادش ببرم و نامرئیاش کنم با ساخت یک yahoo mail دیگر خودش خودش را بسوزاند. چه قدر باشکوه بود آتشکار تو..
هفتمین سالگرد تولدت مبارک yahoo mail مرده من
همین الان که لینک خبر را دیدم یک لحظه به جای نشانه موس می خواستم با انگشتانم رویش کلیک کنم. در این هفته این دومین بار است انجام چنین حرکتی. وحشتناک است شروع و وقوع بیماری را یک جا شاهد باشی.
خرداد 84 بود اولین بار؛ داستانم را گرفت و در ویژه نامه پنج شنبه شرق مرحوم چاپ کرد... همکاریمان داشت تازه روی غلتک میافتاد و به چهارمیش نکشید که بستند شرق رو.. دو سه بار دیگه روزنامه رو توقیف کردند و برگرداندند ولی دیگر آن شرق برنگشت. ناحق است اگر نگویم به گردن من و خیلی از دهه شصتيها حق دارد. بارها در حقم بزرگواری کرد. در حق خیلی از ما بزرگواری کرد. به غیر از نوشتن در اینجا دیگر نمیدانم چه کنم تا جبران آن همه بزرگواریش را کرده باشم.
به امید برگشتت

الان ساعت ۱۴:۱۷ ظهر است و از وبلاگ امیر حسین رسیدیم به این خبر که آزاد شد.

Dare not pity iran ـ
these times are dark ـ
but every shadow no matter ـ
how deep is threatened by morning light ـ
.
.
.
But our destiny is life ـ
آبادانیها اصطلاحی دارند که درباره بچههای شیطان و سمج به کار میبرند. میگویند فلان بچه بُلکم است. ظاهرا این کلمه فارسی قدیم است. اصلش بلکامه است. بلکامه در فارسی به کسی میگویند که در انجام کاری اشتیاق و علاقه زیادی ار خوث نشان میدهد. در واقع بنده هم بچه بلکمی بودم. یعنی ترجمه فاکنر در آن سن و سال کاری بود که فقط یک بچه بلکم میتوانست با اصرار و پافشاری ار عهده آن برآید. خوب، من چند داستان با بلکمی ترجمه کردم و چاپ شد.
پی نوشت: قربون آبادان که همه چیش آبادانیه
گفتگو با نجف دریابندری / نشر مروارید / 1388
اگه نمیریم نپیریم ( با فونت تیر ۱۳۸۸ )

تیر ما تیرستان شد. این را زبان عموهایم میگوید. آخرین فردی که من به بودنش افتخار می کردم مرد. با وجود سن زیاد حافظه فوقالعاده ای داشت و ما را به حیرت می انداخت. باهوش بود و طبق خصوصیت متداول خانوادگی پسرانش را بیش از دخترانش دوست داشت. رابطه پسرانش بیش از پیش پررنگتر شد و رابطه نوههایش بیش از پیش کم رنگ. مردن خانم ظریف بوشهری خبر از زوال خاندان محترم ظریف را داد و عدهای زور میزنند نشنوند. حالت تهوع گرفتم از بس چند روزه شنیدم از عزت خانواده سخن راندند از بس از پیوند محکم خانواده و امنیتش سخن راندند و سخن راندند از چیزهایی که وجودن ذرهای اعتقادی ندارند.
با مردن مادر بابام بابام شد بزرگ خانواده. بابام بزرگ است چون بزرگی را در احترام به فردیت و استقلال شخصی میداند هر چند بداند به بن بست میخورد این خصلت را از پدرش به ارث برد و برعکس خانم ظریف بوشهری ـ که تا قبل از مرگش خصایص زندگی قبیلهای فرم ایدهال ذهنیش بود و از همه راهی برای ترویج و انتقال به نوههايش بهره ميبردـ و در همه حال حاضر است بهای این فردگرایی را بپردازد.
تیر ما تیرستان شد. این را رفتار نوهها میگوید. در خاندانهایی که به صورت اصولی بر اساس صورتهای درست مدرنیته نه صورتکهای قلابی و متظاهرانه کلمه ادب و آداب و رفتار اجتماعی و بحث تعامل جا افتاده شده باشد و بزرگان یاوه سرا که به حفظ خاندان و حفظ ظاهری آن هستند به زیر دستان خود این مهم را تفهیم کرده باشند هیچ وقت کسی شاهد ریزش ناگهانیاش آن هم با مردن آخرین عضو از یک نسل نیستیم. هیچ وقت شاهد نیرنگ و توطئه علیه تخریب فرد دیگر نیستیم. هیچ وقت شاهد یک بی احترامی عریان نیستیم. عموهای فرزندانتان توی گوشتان دارند میخوانند که بس از رفتارهای تهوع آور متظاهرانه دروغین. این این بار صدایشان را بشنوید خودتان باشید لطفن.
تیر ما تیرستان بود. حقیقت در عین شیرینی دست یافتنش بسیار تلخ و گزندهاست. این را همه ما میدانیم.
تیر ما تیرستان بود. بیش از این گفتنش مایه دردسر. این را به قول عزیز دلم ردپاهای وبلاگی میگوید.
مادربزرگ متوفایم همیشه سه جمله کلیدی را با زبانش یدک میکشید:
زمانی که فرزندش یا نوهاش دیر به دیر بهش سر میزد میگفت: ای بی غیرت
زمانی که عموی کمونیست سالها مهاجرم زنگ میزد بهش میگفت: در یمنی پیش منی پیش منی در یمنی.
یکی هم زمانی که نوهای چیزی خلاف آن چه باید به سمع میرساند: هر کی به ما نریده بود کلاغ کون دریده بود