تبليغاتX
اتاقی در گرای چند داستان کوتاه
    

... 

« قبل از  آنكه خانه را ترك كند ، زنجيری را به گردنم آويخت. زنجیر پرنده مفرغی. می‌خواست عذابم دهد. بهم گفت : "  اگر از اين خانه می‌روم به خاطر اين پرنده ي مفرغي است . مطمئن باش بعد از من به سراغ تو  هم خواهد آمد و  توي خوابهات  لانه خواهد كرد . وانمود مي‌كني كه دوستش داري ؛ وانمود مي‌كني كه باهاش مدارا خواهي كرد ، اما بدان كه اين حرامزاده ، مخفيانه ،  هرشب  تكه‌اي از قلبت را خواهد خورد و آنقدر گنده خواهد شد كه تمام آپارتمانت را خواهد گرفت. رفت و در را که بست خانه را تاریکی قبضه کرد. " مي‌خواست خواست مرا بترساند . اما می‌دانم به مرور زمان به اين پرنده عادت خواهم کرد . »

 

·همانجور شق و رق نشسته بودي و دیگر اين قضيّه مربوط مي شود به همین امسال. بهار سال هزار و سيصد و هشتاد و هشت. چیزی در سیاهی دیوار روبرویت دهان باز می‌کند. خوب که دقیق می‌شوی چشمان سربی رنگش را می‌بینی که از ته سوراخ دیوار خیره نگاهت می‌کند. گوش تیز می‌کنی. صدایی با آلیاژی گرم و سوزان داخل توی گوشهایت فرو می‌رود. گوشهایت به آهستگی در آن صدا حل می‌شود در آلیاژ چشمان خیره پرنده مفرغی پیر.

 

از داستان آلیاژ دیواری کاهگلی / میلاد ظریف خرداد ۸۸
+ نوشته شده توسط میلاد ظریف. در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388 و ساعت 2:9 |
                       

  

                    داستان منتشرنشده‌ای از یک بادی‌گارد

                                                                                 منتشر شده در سایت ادبی جن و پری

به نظرش این اولین نوشته بادی‌گارد بود. از همان اول هم می‌دانست که استخدام کردنش،آخر، کار دستش ‌می‌دهد. نه این که به وظایفش درست عمل نمی‌کرد نه! اتفاقن حواسش شش دانگ به همه چیز بود و بارها سر بزنگاه عکس‌العمل‌های لازم را نشان داده بود. نمونه‌اش یک ماه قبل‌تر، در اجلاس وزرای خارجه عضو شورا امنیت که توانست خودی نشان دهد و در یک چشم به هم زدن آن مرد که در هیئت خبرنگار قصد جانِ آقای وزیر را کرده بود پهن زمین کند. شاید به خاطر آن چهره سردش او را فورن به استخدام در آورد. شاید هم چشمان آبی رنگش در انتخاب‌ش بی‌تاثیر نبوده. ولی هر چه بود مطمئن بود همه این احساس خطری که امشب به خاطر خواندن چند خط اولِ نوشته داستان‌وار بادی‌گارد به سراغش آمده همگی از یک رنگ آبی نشات می‌گیرد که تا خرخره او را به پایین کشیده. احساس خفگی می‌کرد. دست نوشته‌های بادی‌گارد را که یک مشت کلمه سیاه را که بر روی برگه‌های خط‌دار کاهی بود، گذاشت روی میز و بلند شد رفت سمت پنجره اتاقش. بدون این که طبق عادت همیشگی‌اش ابتدا از لای پرده کرکره‌ها به بیرون چشم بیاندازد، پرده‌ها را بالا کشید و پنجره اتاق را چهارتاق باز کرد. باد داخل اتاق سرازیر شد. از آن بالا، در ویلایش، شهر زیر پایش بود. پیش خودش فکر کرد که با همه مسئولیتی که یک بادی‌گارد دارد کی وقت می‌کند به کارهای دیگه برسد. به نظرش اونها اونقدر سرپا نگه داشته می‌شن که به محض این که به خانه رفتند، خوابشان می‌برد. ولی به نظرش خیلی احمقانه می‌نمود که همه چیز اون طوری به نظر بیان که او فکر می‌کرد؛ قطعن یک بادی‌گارد به خوبی می‌داند که وقت بسیار اندک است و بزرگترین اتفاق‌ها در کوتاه‌ترین زمان‌ها رخ می‌دهند. از این رو ثانیه‌ای از عمرش را به بطالت نمی‌گذراند. به نظرش بزرگترین متفکر‌های جهان بادی‌گاردها هستند که ساعت‌ها پشت درهای بسته جلسات مهم منتظر می‌مانند. اندیشه‌های نیمه شوخی نیمه جدی پشت درهای بسته، در ماشینِ لیموزین مشکی رنگ، بر روی کاغذ‌های کاهی. در خنکای نسیم بهاری افکارش را افسار گسیخته یافت. آنقدر که وارد مسائل خانوادگی بادی‌گارد شد. قطعن زن و بچه بادی‌گارد ـ البته اگر داشته باشدـ قطعن به شغلش افتخار می‌کنند. چه چیز از این والاتر که مسئول جان آدمی باشی؟ ولی نه! تمام تلاشها و تکاپوها با شلیک شدن فشنگی از یک کارکانو لوله بلند آن هم شاید توسط یک بیمار روانی مثلن از طبقه پنجم یک انبار کتاب به باد می‌رود. آن موقع تمام نگا‌ه‌ها به سمت بادی‌گارد مادر مرده می‌رود. پس می‌توان این طور گفت که بادی‌گارد فرداها وقتی بازنشسته شد، وقتی نوه‌‌ها دوره‌اش کردند که از دلاوریها پدربزرگشان بشنوند با سکوت معناداری روبرو می‌شوند. بادی‌گارد دیده نمی‌شود. مثل اشباحی می‌ماند که دور تا دور  وزیر،  رئیس جمهور، فلان آرتیست به چپ و راست می‌چرخد و بالا و پایین را نگه می‌کند. مهم این است او که دورش حلقه زده‌اند جان سالم به در ببرد؛ کسی در ذهنش نمی‌ماند که در چه سال و ماه و روز و ساعتی بادی‌گارد جانی را نجات داده. همه مرگ را خوب یادشان می‌ماند. حتا نوع اسلحه شلیک کننده گلوله را! منزلت شغلی بادی‌گارد با مرگ یک نفر شکوفا می‌شود؛ و همزمان به پایان می‌رسد.

دستش را برد توی موهای مشکی رنگش و به این اندیشید که بادی‌گارد بعد از این که از کار بیکار شد، بقیه زندگیش را چه گونه می‌گذراند؟ شغل بعدی؟ بازنشستگی اجباری! اصلن بادی‌گاردها حقوق بازنشستگی دارن؟ حقوقِ بازنشستگی‌اشان اون قدرها هست که به فکر  شغل دیگه‌ای نباشن؟ اگر نه، اون شغل دوم چی می‌تونه باشه؟ بادی‌گارد به غیر از بادی‌گاردی چه کاری می‌تواند انجام دهد؟ کاری که در هر حالتی بتوانی فکر کنی و محاسبه؟ بعد آنها را تند تند توی مغزت نگه داری و به نتایج منحصر به فردی برسی؟ سرعت خوردن سراپایی یک ساندویچ مک دونالد برابر است با ماندن ماشین حامل آقای وزیر پشت چراغ قرمز در مرکز شهر. انتظار پایانِ جلسات هفتگی هیئت دولت معمولن برابر است با شنا کردن در دریا و یک دل سیرِ بر روی شن‌های داغ ساحل حمام آفتاب گرفتن. شن‌های داغ ساحل دریا! بادی‌گارد اگر بخواهد برای تجدید روحیه به مرخصی برود، باید کی رو ببیند؟ چه چیز باعث می‌شود بادی‌گارد دل به دریا بزند، چشم تو چشم رئیسش شود و مثلن یک جمله شانزده کلمه‌ای را بر زبان آورد: «آقای رئیس اگر اجازه بدهید می‌خواهم برای چند روزی برای تفریح به سواحل آبهای آزاد بروم؟»

رئیس نگاهش را از توی کاغذه‌های پوشه‌ای که منشی دفتر برای یک امضا سراپایی به دستش داده، بر می‌دارد و در چشمهای آبی رنگِ بادی‌گارد که دو دو می‌زنند، ثابت نگه می‌دارد. منشی دفتر، دو معاون رئیس و چند نفر از اعضای هیئت دولت با دهان باز همگی به بادی‌گارد نگاه می‌کنند. برای اولین بار است که از زبان بادی‌گارد جمله‌ای به این بلندی می‌شنوند؟ رئیس با این که از همان روز اولی که چشم در چشم بادی‌گارد جدیدش شد منتظر یک اتفاق نادر از جانب او بود، همیشه از این ترس داشت که برخوردش در آن زمان خاص آن گونه‌ای نباشد که همه از او به عنوان یک وزیر انتظار داشتند. از آن چشمان آبی می‌ترسید. آن چشمان آبی او را به ته ته جایی می‌کشاند که برای او غریب و ناشناخته بود. یک آن پرتو آفتاب که اریب از لای پنجره‌ بر روی نصف صورت بادی‌گارد افتاده بود در نگاه‌ رئیس سایه مردی با اسلحه را، که نگاهش را خم کرده بود و انگار داشت با اسلحه کمری‌اش حرف می‌زد، ترسیم کرد. سرش را دوباره به سرعت بر روی کاغذها خم کرد و گرم صحبت با منشی دفتر از کنار بادی‌گارد گذشت. پله‌های ساختمان وزارت خانه را دو تا یکی پایین رفت. برای اولین بار در طولِ چند سال دوران وزیری‌اش خودش در ماشین را باز کرد و سوار آن شد و به راننده که سرگردانده بود و از شگفتی خط‌هایی بر روی پیشانی‌اش نقش بسته بود، گفت: «سریع حرکت کن.»

آنقدر که دور شد و فکر کرد که دیگر محال است آن چشمان آبی ذهنش را بخواند،‌ روی پوست چرمی سیاه رنگ صندلی ماشین خودش را سُر داد. به خودش قول داد که هر چه زودتر دستور تعویض آن چشم آبی را خواهد داد. آن روز بدون بادی‌گارد در سه جلسه شرکت کرد. هر سه بار پس از خارج شدنش از جلسه در بین هجوم خبرنگاران یکی یکی به سئوالاتشان پاسخ داد. غروب به کافه‌ای که پاتوق دوران جوانی‌اش بود رفت و یک قهوه تلخ خورد که با احتساب سه نخ سیگار و کمی بازی کردن با بچه خردسال یه زن و مرد سه ربع ساعت وقتش را گذراند. در راه بازگشت به خانه همان طور که با شوق و ذوق از پشتِ شیشه مشکی رنگ ماشین به بوتیک‌های مغازه و آدم‌های داخل پیاده رو نگاه می‌کرد، دلش هوس کرد برای زن و بچه‌اش چیزهایی بخرد. به راننده از پسِ لبخندی گفت که اگر می‌خواهد می‌تواند برود. دقیقن نمی‌دانست در چه موقعیتی است. یک لحظه حس کرد سرش سنگین شده و پاهایش در هم گره خورده. چند لحظه کنار پیاده رو ایستاد و به آدم‌هایی که در هم می‌لولیدند نگاه کرد. فکر کرد راه رفتن با آدم‌ها را فراموش کرده. چند قدم اول را آرام بلند کرد و بر زمین گذاشت. چند بار در بالای سر آدم‌ها که بی اعتنا به او با برخورد شانه به شانه‌ای از کنارش می‌گذشتند و او را وادار به سر برگردانندن می‌کردند، بادی‌گارد را دید که با کت و شلوار به دقت اتو کشیده‌اش با دستهای گره کرده در پشت گوشه پیاده رو ایستاده و با چشمان درشت و آبی رنگش که هر دفعه آبی و آبی‌تر می‌شد قدم‌های او را تعقیب می‌کرد. هزار و نهصد و سی و سه قدم مستقیم و سه قدم به راست و بیست و سه قدم به چپ، پایانِ گردش عصرانه‌اش بود. یک ربدوشامبر همراه با یک عطر فرانسوی و یک عروسک چینی که برای زن و بچه‌اش گرفته بود را بر روی تخت گذاشت. دلش یک آن هوس زن و بچه‌اش را کرد. به خاطر نداشت از آخرین هدایایی که بی مناسبت برایشان خریده بود چقدر می‌گذشت. افسوس خورد که کاش آنها برای تعطیلات به مسافرت نرفته بودند و فردا صبح می‌توانست سر میز صبحانه، روز خودش را با یک لبخند شیرین شروع کند. رئیس احساس کوفتگی می‌کند. تصمیم می‌گیرد به حمام برود. بادی‌گارد چراغ خانه‌اش را خاموش می‌کند، در خانه را می‌بندد و کلید را در قفلِ در می‌چرخاند. ماشینش را چراغ خاموش در بزرگراهی منتهی به ویلایی بزرگ می‌اندازد. به داخل ویلا می‌رود. همه جای خانه ویلایی تاریک است. بر روی پله‌ها تاریک انگار یک سنگِ آبی رنگ درخشان بالا می‌رود. درِ اتاق را باز می‌کند. صدای شر شر آب توی گوش‌هایش فرو می‌رود. در اتاق چرخی می‌زند و از روی میز یک لیوان بر می‌دارد آخرین ته‌مانده شیشه مشروب را تویش خالی می‌کند. بر روی مبل چوبی روبروی تلویزیون می‌نشیند و از محتویات لیوان کمی می‌خورد. صدای رئیس‌ش را می‌شنود که آرام برای خودش زمزمه می‌کند. در صفحه سیاه رنگ تلویزیون دو نقطه آبی می‌بیند که خاموش و روشن می‌شوند. یاد بچه‌گی‌اش می‌افتد. آن روز که با پدرش دریا رفته بود. به جای رفتن با پدرش توی دریا ترجیح داد بر روی شن‌های داغ ساحل بنشیند و بادی‌گارد دریا شود این را خودش زیر لب می‌گفت و برای پدرش که از تا گردن توی آب فرو رفته بود دست تکان می‌داد. پدرش دست تکان می‌داد و او می‌خندید و هی دست تکان می‌داد. آنقدر این کار رو کرد که خسته شد. چون پدرش خسته شده بود. لیوان را تا آخر سر کشید و دوباره چشمش به دو نقطه آبی رنگ را دید که انگار توی تاریکی تلویزیون فرو می‌رفتند. بدون این‌که فکر کند به ناگاه زیر آوازی زد که به یاد نداشت کی و کجا شنیده بود و به خاطرش سپرده بود. بلند بلند می‌خواند چون شُر شُر آب قرار بود نگذارد رئیس‌ش به جز صدای خودش و صدای آب چیزی دیگری بشنود. عروسکِ رویِ تخت را برداشت. سینه عروسک را فشار داد. عروسک هم شروع به آواز خواندن کرد. بلند شد و عروسک را جلوی چشمانش گرفت و با او خواند. تا دم در با عروسک تانگو رقصید. قبل از اینکه از اتاق بیرون برود دست توی جیب بغل کتش کرد و تکه کاغذ کاهی‌ای که به دقت دو تاه خورده بود را روی تخت انداخت و در را پشت سرش بست.

رئیس تکه کاغذ کاهی را توی دستش مچاله کرد. خوب می‌دانست که قرار نیست دیگر صدای شُر شُر آب به گوش برسد. دستش را به چارچوب قاب پنجره گرفت و خودش را کشید توی قاب. قرار شده بود چند لحظه بعدتر با صدایِ برخورد سر رئیس به زمین داستان تمام شود؛ که شد.· 

                                                                                             

 اهواز / مهر 87                                                                                    

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 ·  ماشین پلیموت کوپه زرد رنگِ مدل 1946 ـِ بادی‌گارد، با سرعت، سیاهی یک جاده منتهی به دریا را می‌شکافد و پیش می‌رود. به جز بادی‌گارد چه کسی می‌تواند تعیین کند فردا صبح در کنارِ دریا آواز خواندن عروسک در بغل بچه‌ای آخرین صدای داستان منتشر نشده‌ای از بادی‌گارد است؟

 

+ نوشته شده توسط میلاد ظریف. در شنبه نهم آذر 1387 و ساعت 12:27 |

 

                     

                                                                                             اثر نزار موسوی نیا  

در بیداری‌ی که به خواب شباهت داشت یا خوابی شبیه بیداری، زنی را دیدم که دو گاو قهو‌ه‌ای رنگ بر پشتش دولا شده بودند. بر گردن گاوها پاپیون سفید رنگی حلقه شده بود. تیغه باریک نورِ کم رمق خورشید که به سختی از لای کرکره‌های با چوب بامبو راهی به داخل خانه جسته بود در زیر هالوژنهای دور تا دور خانه در ستیز بودند. خانه‌ای که آدم را یاد دوران صامت سینما می‌انداخت. در چهار گوش خانه ارگ‌های بزرگ کلیسایی قرار داشت که گرد و خاک رویشان نشان از بی مصرفی آنها می‌داد. وسط خانه مابین دو ستون گاوها یک به یک با هر بار جلوعقب کردن بدن خود ماغی می‌کشیدند. بعد از چند بار قرار گرفتن پشتِ زن، دستهایشان را تا شانه‌اشان بلند کردند. با صدای ویژِ زیپِ دو پوسته چرمی که به پایین کشیده شد، از هر پوسته دو تا آدم کوتوله بیرون پریدند کوتوله‌هایی فربه با سرهایی بزرگ و بی گردن و دست‌های کوتاه. مثلِ آدم‌های تابلو‌های فرناندو بوترو·· ؛ بی روح و کسل‌کننده. که هر آنْ فکر می‌کنی یک قدم از تابلو بیرون می‌آیند و دهان کوچکشان را به جای بیننده در یک خمیازه آنقدر باز می‌کنند که قادرند هر کس و هر چیز را ببلعند. کوتوله‌ها دِفرماسیونی انگار از یک خوابی عمیق بیدار شده بودند که خمیازه کشان به طرف زن رفتند. زن با بدن لخت بر روی زمین وا رفته بود و وارفتگی‌اش توی چشمهای خاکستری‌‌اش سایه انداخته بود. سمت راست بدنش به جای سینه حفره‌ای بود عمیق. یکی از کوتوله‌ها آن یکی سینه زن را در دهان گرفت و بقیه در انتظار مکیدن به صف شدند. بعد هر چارتایشان با لپ‌های باد کرده دور هم حلقه زدند و بدون هماهنگی با هم محتویات دهانشان را جلوی پایشان تف کردند. از زمین بخار بلند می‌شد. انگار زیرِ زمین دور از چشم ما چشمه آب گرم می‌جوشید. بر روی زمین شیرها بخار شدند و در رَحِمِ زمین و هوا یک مینوتورِ· نسناسی متولد شد. با یک دست و یک چشم و یک گوش و یک سر و یک پا. و نصفه دهانی که نیمه باز بود و به دنبالِ نصف دیگر کلمه‌ای که انگار در نصف دیگر زبانش متولد نشده بود، دور خودش می چرخید و دست و پا می‌زد. چار کوتوله دوباره توی پوست چرمی‌اشان خزیدند و روی دوپایشان بلند شدند و با زبان‌های بیرون زده از دهان‌های گَل و گشادشان قسمتی از مینوتور نسناسیِ شیری رنگ، که بوی زِفرش بوی چرم بدنشان را پس می‌زد، را لیسیدند. اجزای بدن مینوتور بر روی زبان سفیدشان می‌چسبید و محو می‌شد. صدا زن با ماغ کشیدن دسته جمعی مینوتورهای قهو‌ه‌ای، به افتخارِ لیس زدن آخرین لاشه مینوتور نسناسی، مولکول‌های هوا خانه را در سرعتِ 50kbps ارتعاش داد:

« یک قدیس گمنام »



قسمتی از داستان بلند " نقدی دیکانستراکتیویستی بر تابلو قدیس گمنام  اثر علیرضا ظریف " نوشته میلاد ظریف

 

+ نوشته شده توسط میلاد ظریف. در سه شنبه بیست و سوم مهر 1387 و ساعت 17:22 |
 

   

                         

                           

«خواهر زوئه می‌گفت هر دانه برف با آن یکی فرق دارد درست مثل آدمها که جای همدیگر را نمی‌توانند بگیرند.»                                                                            برف/خولیا آلوارس

               

                                             

  

تهران- 7 شهریور 86

سلام فرنگیس

امروز صبحِ زود رسیدم تهران. توی گاراژ، داخل ماشینِ مصطفی نشسته بودم که داداش آمد. ماشینش همراهش نبود. می‌گفت توی گاراژه. مصطفی ما رو همراه خودش تا محل کارش برد. محل کارش کنار فلکه‌ای بود که یک ساعت گنده وسطش تیک تاک می‌کرد. بعدش  سه تا اتوبوس سوار و پیاده شدیم تا رسیدیم خونه داداش. راستی آن خانمی که تو گاراژ قزوین مرا به او سپردی، زن نبود. مرد بود. از پلیس راه قزوین که رد شدیم روسریش را که به موهاش چسبیده بود برداشت. بعدش هم حسابی با دستمال رو صورتش کشید. بعد سبیل چسباند. حالم به هم خورد و می‌خواستم عق بزنم ولی خودم را نگه داشتم. وقتی زن داداش مرضیه را دیدم با آن موهای سفید و خنده‌های بدون دلیلش بیشتر حالم بد شد؛ مرضیه کلی موی سفید روی سرش در آمده. نمی‌دانم یکهو چِم شد که عق زدم تو بغلش. می‌خندید و دستاش رو بلند کرده بود به سمتِ دستشویی و حمام. ننه این جا دستشویی و حمامشون یکیه. یه بوی بدی هم می‌ده. بوی تیزی که نمی‌دانم از چی بود ولی حالم را بدتر کرد. شب که کنار امیر‌علی خوابیده بودم باز اون بو می‌خورد زیر دماغم. امیر‌علی می‌گفت ماله اون بشکه‌های سفید و سبزه که توی دستشوییه. ولی من هیچ وقت تو دستشویی این بشکه‌ها را ندیده‌ام. فکر کنم حق با داداشه: امیر‌علی بیش از حد خیالباقه. اصلن بچه‌های این جا همشون خیالباف هستند. آنها هم در مورد بشکه‌های رنگ و وارنگ حرف می‌زنند که شب‌ها راه می‌روند و بوی بد می‌دهند. بعضی‌هاشون هم عاشق آن بشکه‌ها شده‌اند و یکیشون هم که می‌گفت شب‌ها دور از چشم ننه و باباش می‌ره سر وقتِ بشکه‌ها و آنها را بو می‌کنه. می‌گه خیلی بوی خوبی می‌ده. ببخشید مادر این‌ها را برایت تعریف می‌کنم. ولی دلم نیامد برات دروغ بنویسم. راستی سلام من را به همه برسان. دلم برایت خیلی تنگ می‌شود. فعلن عرضی ندارم. این نامه را می‌دهم داداش تا بده به مصطفی که برایت بیاوره ده.

قربانت

دخترت فریبا

 

 

تهران- 21 مهر 86

فرنگیس سلام

حالت چطور است؟ دردت به سرم پاهایت هنوز درد می‌کند؟ بچه‌ها چه طور هستند؟ دلم برای ابو دیونه تنگ شده؟ باورت می‌شود؟ نمی‌دانم چرا یکهو یادش افتادم؟ هفت شب پیش داشتم ظرفها را می‌شستم. امیرعلی خواب بود. داداش داشت دم در با یک آقایی حرف می‌زد. داداش هی می‌گفت: «ندارم! به خدا ندارم. سهمیه خودم مگه چه قدره؟ منم زن و بچه دارم.» هر شب یکی دو تا می‌آن دم در و داداش همین حرف‌ها رو تکرار می‌کنه. کلی ظرف بود برا شستن. اول فقط صدایی گنگ و نامفهوم بود. شیر آب را بستم تا صدا را درست بشنوم. فایده نداشت. صدا بلند و بلندتر شد. از آشپزخانه آمدم بیرون. گیج و منگ وسط خانه به دنبال صدا می‌گشتم که داداش از کنارم رد شد و تنه‌ای بهم زد و رفت داخل دستشویی. در دستشویی که باز شد گوشهایم پر شد از صدای زن داداش که داد می‌زد: این منم تو این بشکه‌ها. دست‌های من تو این بُشکن. پاهایم تو این یکی. سرم هم تو اون یکی.

دویدم به طرف دستشویی. زن داداش کف دستشویی نشسته بود و تا چشمش به من افتاد خندید. از اون خنده‌هایی که ابو‌خُله وقتی خاله گل‌بهار اسماعیل رو به دنیا آورد، کرد. همه می‌گفتند اسماعیل مادر زاد کره. همه می‌گفتند اگه ده ما آن قدر پرت نبود، اگه مش‌حسن زنده بود، اگه خروس بانگ برنداشته بود، اگه اگه اگه اسماعیل کر نمی‌شد. داداش از توی دستشویی پرید بیرون و رفت طرفِ در. دست مردی رو که چند دقیقه قبل‌تر داشت باهاش حرف می‌زد، گرفته بود و کشید توی خانه. تو این فاصله مرضیه بشکه سبز و سفید را ریخت رو سر و هیکلش. من پاهایش را چسبیده بودم و التماس می‌کردم که نکن این کارُ ولی اون فقط می‌گفت: می‌بینی اینها پر از مرضیه‌ان. این بشکه‌ی سبزِ دست‌های منه. به سلامتی...

و بشکه رو روی سرش خالی کرد. اون پایین من عق می‌زدم و پاهای زن داداش رو با دو دست محکم چسبیده بودم.

«بدبخت عق می‌زنی. اینها تو هم هستی. تو اینها عقل‌های تو و خاله بهار و سَلمه، تمام هم ولایتیات هست. این بشکه سفیدِ عقلِ توِ. به سلامتی...

و بشکه رو روی سرش خالی کرد. داداش دست مردِِ غریبه رو ول کرد و پهنِ زمین شد. سرش را می‌کوبید به دیوار و می‌گفت: برو جمعشون کن. برو همش مالِ خودت. مردِ همان طور زل زده بود به من و زن داداش. هیچ نگفت تا داداش بلند شد و توی سینه‌اش ایستاد و گفت: مگه با تو نیستم؟ برو جمعشون کن. نمی‌بینی دارن می‌رن تو چاه.

نَنه باورت نمی‌شه که بگم داداش با یه حرکت مردِ غریبه را پرت کرد وسط حمام. بعد می‌گفت باید همشون رو لیس بزنی و با دو دستش خواست دهن مرد را که قفل شده بود، باز کند که چند تا از همسایه‌ها ریختند توی حمام. دست و پای داداش را گرفتند، از حمام بردنش بیرون. زن داداش فقط می‌خندید و موهایش را چنگ می‌زد. آن شب دیگه نفهمیدم چی شد. یک دفعه یادم افتاد به امیر‌علی. تا موقعی که نرفتم توی اتاقش باورم نمی‌شد که تو اون همه سر و صدا خواب باشد. پنجره اتاقش باز بود. سر و هیکلم خیس بود و همان بوی شب‌های پیش را می‌داد؛ خیلی خیلی نزدیک‌تر. کنار امیر علی دراز کشیدم و چشم که باز کردم نه امیر‌علی بود و نه شب.

مادرم، فرنگیس، باید برم دنبال امیرعلی، از مدرسه بیارمش. سر راه هم این نامه را می‌اندازم صندوق پست. به داداش اعتماد ندارم. فکر می‌کنم نامه قبلی را نداده به مصطفی تا برایت بیاوره ده.

دیگر عرضی ندارم.

دخترت فریبا

 

تهران- 25 آبان 86

سلام فرنگیس

دیروز زن داداش گم شد. مثل همیشه صبح خیلی زود داداش رفته بود بیرون. من نمی‌دونم داداش صبح به اون زودی کجا می‌ره. تاکسی‌اش هم که از روزی که آمدم توی گاراژ پارکه. امیر‌علی را بیدار کردم، ناشتا بهش دادم و بردمش مدرسه. وقتی برگشتم درِ خانه باز بود. زن داداش هم نبودش. تا شب که داداش برگشت هنوز امیدوار بودم که زن داداش برگردد. وقتی برای داداش داستان را تعریف کردم، زد تو گوشم. اول جا خوردم. و گفتم: به من چه. بشین تو خانه مواظب زنِ دیوونت باش. اونم گفت از جلوی چشمش گم شم. الان که فکر می‌کنم می‌بینیم آن سیلی حقم بود. شب‌ها قبل از این که بخوابم داداش به من می‌گفت: صبح که امیر‌علی را می‌بری مدرسه درِ خانه را قفل کن.

یادم رفت؟ یادم نرفت؟! نمی‌دانم! تو این مدت این جا آن قدر چیزای عجیب و غریب دیدم که مَحال نمی‌دانم من در را قفل کرده باشم و زن داداش مرضیه با یک کلید زاپاس در را باز کرده باشد. داداش می‌گه درِ این خانه فقط دو تا کلید داره؛ یکیش دستِ منه یکیش دست خودش. از شما چه پنهان از گم شدن زن داداش زیاد هم ناراحت نیستم. شب قبل از آن روزی که گم شود کنار امیر‌علی دراز کشیده بودم. داشتم به حرف‌های امیر‌علی فکر می‌کردم که ازم پرسیده بود: خاله، اون لباس قرمزت را چه کار کردی؟

همان موقع فهمیدم منظورش کدام لباس است. ولی خودم را به اون راه زدم و گفتم: کدام لباس قرمزه؟

- همان که خیس خیس بود. همان لباسی که باهاش تا صبح کنارم خوابیدی؟

مثل این که همه چی را می‌دانست و من بی‌خود داشتم به اون راه می‌رفتم: انداختمش دور. همان شب از همین پنجره.

امیر‌علی نیم خیز شد و با صدای بلند گفت: نباید این کار را می‌کردی؟ نباید این کار را می‌کردی. و ملافه سفید را کشید روی صورتش و دیگر هیچ چیز نگفت. باران زده بود و هوا بوی خاک ده را گرفته بود. داشتم به سیب‌های بالای ده فکر می‌کردم که یکهو دیدم درِ اتاق باز شد. بلند شدم و فقط جیغ کشیدم. زن داداش بود. یک طناب هم تو دستهایش بود. داشت می‌آمد طرف من و امیرعلی که خوابِ خواب بود. نمی‌دانم چرا تو همچین مواقع امیر‌علی از خواب بیدار نمی‌شه. داداش آمد و دستش را کشید که ببردش بیرون ولی او می‌خندید. داداش هم محکم زد تو گوشش. چشمهای مرضیه توی نور ماه برق می‌زد. اول دلم خنک شد ولی بعد که داداش گریه کرد و گفت: یا خدا شفاش بده یا از رو زمین برش‌دار، دلم برای هر سه‌شون سوخت. فرنگیس، داداش خیلی پیر شده. کلی موی سفید توی سرش سبز شده. فرنگیس من از این جا می‌ترسم. خیلی وقت نیست آمدم، ولی خیلی خسته‌ام. از همه چی این جا خسته شده‌ام. از بوق ماشین‌ها. از نور خیابان‌ها و مغازه‌ها که شب تا صبح روشن هستند. این جا کسی خواب نداره. همه خواب زده‌اند. من هم شب‌ها خواب به چشمام نمی‌یاد. داداش شب‌ها از تو یخچال چند تا قرص می‌یاره بیرون و می‌خوره. همان قرص‌هایی که به زور به خورد زن داداش مرضیه می‌داد و اونم همه قرص‌ها را تو دهنش جمع می‌کرد و بعد تف می‌کرد. داداش می‌گه برای این که شب‌ها خوابش ببره قرص‌ها را می‌خوره. ولی هر شب خودم صدای قدم‌هایش را می‌شنوم. شب تا صبح راه می‌ره و بعضی موقعها چیزهای نامفهومی می‌گه که من هیچی ازشون نمی‌فهمم. فرنگیس این جا کسی نیست که من باهاش حرف بزنم. امیر علی که خیلی کوچک است. تو رو خدا یه کاری کن من برگردم پیشت. دیروز داداش گفت مصطفی را دیده و گفته که تو سلام رسوندی. ازم خواست که اگر نامه جدیدی دارم به او بدهم که او هم بده مصطفی برات بیاوره ده. راستش را بخوای اصلن به حرف‌های داداش اعتماد ندارم. ولی چاره‌ای ندارم. نامه قبلی را که انداختم داخل صندوق پست، پیرمردی که روی صندلی روبرو نشسته بود خندید و گفت: تاریخ مصرف نامه‌ات که گذشته؟

من که نفهمیدم منظورش چیه. تمام مدت روز را به حرفهای پیرمرد فکر می‌کردم. فردا بعد از این که امیر‌علی را رساندم مدرسه، دوباره مسیرم را کج کردم به سمت پیرمرد و صندوق پست. ولی نه خبری از پیرمرد بود نه صندوق پست! به جای صندوق پست یک خانم جوان ایستاده بود. کلی آرایش کرده بود. یک دامن قرمز بلند پوشیده بود درست مثل دامن قرمزی که داداش همان سال اول ازدواجش برایم از شهر سوغات آورد. ولی همه چیش یک کمی عجیب غریب بود. خواستم بگویم که دیروز به جای او یک صندوق پست بود که یک نفر آرام بر روی شانه‌ام زد. سر که برگرداندم همان پیرمرد را دیدم. خندید و گفت: انتظار دیدن من را نداشتی؟ نمی‌دانستم باید چی بگویم. دلم می‌خواست ازش در مورد صندوق پست بپرسم که گفت: ارتباط این چنینی تاریخ مصرفش گذشته. تو آن صندوق پست پر بود از این ارتباط های تاریخ مصرف گذشته. دبلیو دبلیو دبلیو یو؟

و بدون این که دیگه به من توجهی کند با همان خانم جوان ایستاد حرف زدن. شروع کردم به دویدن. من که از حرف‌هاش چیزی سر در نمی‌آوردم. تا خانه داداش فقط دویدم.

فرنگیس،مادرم، یک کاری کن  من زودتر برگردم. به محض این که نامه‌ام را خواندی بفرست دنبالم.

دیگر عرضی ندارم.

دختر تنهایت    فریبا

 

تهران- 17 آذر 86

سلام فرنگیس

از راه دور صورت ماه‌ت را می‌بوسم. دیروز مرضیه پیدا شد. داداش کنار یکی از خیابان‌ها پیداش کرده بود. من هنوز ندیدمش. از وقتی که آمده خانه رفته تو اتاق و بیرون نیامده. لباس بلند قرمز من هم تنش بوده. ولی من که از پنجره اتاق انداخته بودمش بیرون! فردای آن روز هم پشیمان شدم. رفتم پایین پنجره ولی نبودش. تمام این‌ها را به داداش گفتم ولی داداش می‌گه خیالاتی شدم. فرنگیس، داداش رنگش مثل چادر تو سیاه سیاه شده. امروز صبح دیر از خواب بیدار شدم. هیچ کس در خانه نبود. نمی‌دانم کی امیرعلی را برده بود رسانده بود مدرسه. درِ اتاق زن داداش بسته بود و روی دسته در لباس قرمزم آویزان بود. ذوق زده شدم و برش داشتم. خیس نبود. دیگه آن بوی را بد هم نمی‌داد. پوشیدمش. روبروی آینه ایستادم و به خودم خندیدم. کمی گشاد شده بود. زن داداش از آخرین باری که دیده‌ایش خیلی چاق تر شده. لباسم یک بوی جدید گرفته بود. زیاد از بوی جدیدی که گرفته بود خوشم نیامد. خیلی خوش بو‌تر شده، ولی نمی‌دانم چرا خوشم نیامد! از این که لباس را پوشیده بودم، از خودم بدم آمد. لباس را از تنم در آوردم. تنم یه بویی گرفته بود. رفتم حمام. یک بشکه سبز گوشه حمام بود. دیشب که رفته بودم دستشویی حتا یک بشکه هم آن جا نبود. رفتم زیر دوش. توی آینه نگاه به سینه‌ام کردم. بهشان دست کشیدم. توی دستهایم جا نمی‌شدند. فکر کنم نسبت به موقعی که از دِه آمدم این جا، بزرگتر شده‌اند. موهایم را دست کشیدم و یاد آن موقعها افتادم که تو موهایم را شانه می‌کردی و بعد گیسشان می‌کردی. یکهو دیدم دستانم پر از مو شده است. باز موهایم را دست کشیدم. با هر بار دست کشیدن به موهایم چند تار مو از سرم جدا می‌شد. کف حمام نشستم و گریه کردم. موها از زیر پاهایم رد می‌شدند و توی راه آب می‌رفتند. لا‌به‌لای گریه‌ام صدای خنده شنیدم. گوش تیز کردم. خنده‌های زن داداش بود. فرنگیس شاید خنده‌ات بگیرد ولی خنده زن داداش بود که از توی راه آب بیرون می‌زد. گوشهایم دوباره پر شد از خنده‌های زن داداش. بشکه سبز رنگ را برداشتم و روی سر و هیکلم خالی کردم. نمی‌دانم چی شد که گفتم: اینها پر از فریباان.به سلامتی...

حمام پر شده بود از خنده. خنده‌های من که از توی دستهایم از توی پاهایم از توی کله‌ام از توی چشمهایم می‌زد بیرون. دیگه صدای خنده زن داداش را نمی‌شنیدم. بیرون آمدم و لباس قرمزم را پوشیدم. دوباره همان بو را گرفت. گرفتم خوابیدم تا الان. هنوز کسی نیامده خانه. فرنگیس خواب دیدم برف اول را آسمان زده. فرنگیس اگه برف بیاد راهها بسته می‌شه. آن وقت من چه کار کنم؟ این نامه را نمی‌دانم چه کار کنم. تا برف نیامده یک کاری کن.

فریبا

 

تهران- 13 دی 86

فرنگیس سلام

 

دیشب یکی از هم بازی‌های امیر‌علی مُرد. هنوز باورم نمی‌شه. عصر همان روز با امیر‌علی و چند تا دیگه از بچه‌های ساختمان تو محوطه نشسته بود و بازی می‌کرد و برایمان باز از بشکه‌های توی خانه‌اشان می‌گفت. می‌گفت مامانش با باباش سر این که این بشکه‌ها توی خانه باشند یا نباشند هَمَش دعوا می‌کنند. کنار امیر‌علی دراز کشیده بودم که صدای جیغ شنیدم. تا خودم رو جمع و جور کردم روسری رو سرم کشیدم و از اتاق زدم بیرون چند تا جیغِ ممتد دیگه شنیدم. در خانه باز بود. پله‌ها را دو تا یکی کردم و رفتم طبقه پایین ساختمان. غلغله بود. کلی آدم جمع شده بودند. مردم را کنار زدم. داداش کنارِ درِ خانه همسایه ایستاده بود و سرش را تکیه داده بود به دیوار. دو تا مرد سفید پوش دو سرِ تخت چرخ‌داری را گرفته بودند و به زور از چنگ زن همسایه کشیدند بیرون. زن جیغ می‌کشید و می‌گفت پسرم را نبرید. تخت چرخ‌دار که از کنارم رد شد همان بوی آشنای نامه‌های قبل خورد زیرِ دماغم. پسر روی تخت دارزکش خوابیده بود و ملافه را تا آن جا کشیده بودند روی صورتش که پاهای لختِ کوچکش زده بود بیرون. سرم گیج می‌رفت. چشمهایم روی آدم‌هایی، که دست روی بینی گذاشته بودند و به زن همسایه نگاه می‌کردند، سیاهی رفت. زن لبا‌س‌هایش را جر می‌داد. دو سه تا زنِ دیگه دورش کرده بودند. دماغم، سرم،دستام، چشمام پر بود از همان بو، که انگار تو هر سوراخ این ساختمان مخفی شده بود. پلهها را دوباره به طرف خانه بالا رفتم. یک راست رفتم تو دستشویی. شیر آب را باز کردم. سرم را زیرش گرفتم. سر که بلند کردم زن داداش را توی آینه دیدم که پشت سرم ایستاده و سیگار می‌کشید. دودِ سیگارش را به طرفم فوت می‌کرد. صورتش مثل گچ سفید شده بود. بهم نزدیک شد و دمِ گوشم زیر لب گفت: هنوز نامه می‌نویسی واسه نَنَت؟

نذاشت جواب بدم. لبش را روی گوشم کیپ کرد و گفت: این صحنه‌هایی را که دیدی می‌نویسی دیگه؟ عجب داستانیه نه؟ واسه فرنگیس خانوم می‌نویسی که هم‌بازی امیر‌علی بنزین خورد؟ می‌نویسی که پسرک عاشق بشکه‌های رنگ و وارنگ شده بود؟

تو آینه نگاهم کرد و سیگارش را دوباره لای لبش گذاشت و دودش را فوت کرد تو گوشم. نفسم بالا نمی‌آمد. سرش را تکان داد و گفت: گوش‌ت با من هست یا نه؟

سر که برگرداندم، زن داداش نبودش. اصلن از همان اول نبودش. شاید هم فقط تو آینه بود. تو اتاق که رفتم امیر‌علی خواب بود. دیگه فکر می‌کنم امیر‌علی هیچ وقت خواب نیست و همیشه خودش را به خواب می‌زند. کنارش دراز کشیدم و درِ گوشش لالایی خوندم. فکر کردم گوشش به من است ولی نبود. خودش گفت: خاله من گوشم به تو نیست. گوشم به صدای طبقه پایینِ. گوش تو هم با مامان نبود. اگه بود که حتمن آتیش می‌گرفتی. ملافه را کشید رو صورتش و تا صبح گوشهایمان پر بود از صدای گریه زنِ طبقه پایین ساختمان.

فرنگیس الان رادیو گفت فردا آسمون برف اول را می‌زنه. یک صندوق پست است که دو هفته است هر روز می‌رم بهش سر می‌زنم. تا حالا که از سر جاش جُم نخورده. کسی هم سر جاش سبز نشده. تصمیم گرفته بودم این نامه و نامه قبلی را بندازم تو این صندوق. ولی چه فایده برف که بزنه همه راهها بسته می‌شه. فکر می‌کنم خودم بیشتر به این نامه‌ها احتیاج دارم تا تو. ننه من دعا می‌کنم پیش‌بینی آسمون برفی درست از آب در نیاد.

خداحافظ        فریبا

 

تهران -  9/ 11/ 86

 

سلام خدمت فرنگیس؛ مادر عزیزم

راستش خیلی شرمنگینم. غرض از نوشتن این نامه، این که چند روزی را اگر می‌توانی زمین و خانه میلک را ول کنید بیاید تهران. سهمیه بنزین یک ماه خودم را به مصطفی دادم تا هر جور شده، بیاید دنبالت. آمدنت به تهران فقط به خاطر فریبا است. هول نشو! به جان خودت، هیچ فکر نمی‌کردم آمدنش به این جا باعث شه این قدر به هم بریزه. فکر می‌کردم تو این اوضاع نابسامان می‌تونه کمک من باشه. هر چند، تا قبل از این که آسمون تهرون برفی بشه، کمک دستم بود. ولی نمی‌دونم چرا یکهو حالش تغییر کرد. خورد و خوراکش کم شده. رنگ به صورتش نمونده. چند مرتبه بردمش دکتر. ولی توفیری نکرد. دکتر قرص داد ولی به زور به خوردش می‌دم. شب‌ها نمی‌خوابد و همش کنار پنجره می‌ایستد. دیشب می‌خواست خودش را از پنجره پرت کند پایین. صبح هم که بهش گفتم قرار است تو بیای، مثل دیوانه‌ها رفت کف حمام را لیس زد و هی می‌گفت: «برو بشکه‌ها را از مصطفی بگیر. دماغم و سرم و دستام و گوشام تو اون بشکه‌ها است. حالا همشون سوخت می‌شه. نمی‌خوام فرنگیس بیاد.» بعد هم گریه و خنده‌اش قَروقاطی شد. من که چیزی از حرفهایش سر در نیاوردم. مرضیه هم بردم مریضخانه. شاید نتونم دیگه باهاش زندگی کنم. بیای اینجا، همه چیز را برایت تعریف می‌کنم. فقط زود جمع کنُ همراه مصطفی بیا تهران. تو می‌تونی کمک کنی. 

قربانت برم.

یوسف

 

                                                                        منتشر شده در نشريه اينترنتي جن و پري

+ نوشته شده توسط میلاد ظریف. در چهارشنبه هفتم فروردین 1387 و ساعت 20:50 |
 

                         

زنگ ِ اول: مبصر کلاس ِ آدم بزرگا شُدَم. اسم ِ آدم بزرگایی رو ک قبل از آمدن ِ خانم معلم عذیت میکردند، مینوشتم روْ تخت ِ سیا. بابام هم جزِ آدم بزرگْ بَدا بود.

زنگ تفریح: پسر بَ‌چ ِیی* رو تَنِ ِ بُریدِ شُد ِ درختی نشستِ و توْ دستش سَبدی، پر از کاغذ مچالَ‌ست. پسر سوت میزَن‌ ِ و کاغذ‌آ رو پَرت میکن ِ روْ زمین.

زنگ ِ دوّم: هیچ وقت دوس نداشتم معلم بِشَم. ولی ی روز زنگ دوم، با رفتن من ب ِ سر کلاس، درس شروع شد. هَمِ ِ کساهی ک پشت ِ نیمکتای ِ چوبی نشست‌ ِ بودن آدم بزرگا بودند. یکی برپا داد. من معلم آنها بودم و آنها بدجوری بِ من نگا میکردند.

رو تختِ سیا پر از اسم آدم بَدا بود. بابام هم جزِشون بود. گِریم گرفت و برای این ک جلوی شاگردام کم نیارم ب ِشون گفتم تا زنگ ِ پنجم، در دفتر مشق ِ‌شون اسم آدم خوبای زندگی شون روْ بنویسند.

زنگ ِ تفریح: پسر بَِ‌چ ِیی رو تَنِ‌ ِ بُریدِ شُد‌ ِ درختی نِشست ِ و توْ دستش سَبدی، پر از کاغذ مچالَ‌ست. پسر سوت میزَن‌ ِ و کاغذ‌آ رو پرت میکن ِ روْ زمین.

زنگ ِ سوم: توْ حیاط ِ مدرسِِِ بِ جارو بابا-ِ مدرِس‌‌ ِ دست میزَنم. دوروبَرم را نگا میکنم و وقتی مطمئن میشَم بِ غیر از خودم هیچ کس توْ حیاط ِ نیست جارو روُ، روْ زمین میکشم. نال ِ جارو ک در مییات بابا-ِ مدرِس ِ ک تیز‌ترین گوشای ِ جهان روُ دارِ از خونَ‌ش مییات بیرون. اخم ب ِهِم میکن ِ. جارو روْ پرت میکنم روْ زمین و همین ک ِ میخام فرار کنم مُچ ِ بولیزم را می‌گیرِ. بِ‌‌اِم میگِ:

« کجا میخواستی فرار کنی. من مَگِ چیزی گفتم؟»

من هیچّی نمیگم. یعنی روم نمیش ِ چیزی بگم. بِ‌‌اِم میگِ:

«‌ من خیلی وقت است مُردَم. حیاط مدرِس ِ هم خیلی کثیف شُد ِ. دوس داری حیاط روْ با هم آب و جارو کنیم؟»

میخندم و بابا بِ‌اِم یک جارو کوچَک، لنگِ ِ جارو خودش، میدِ.

حیاط ِ مدرِس ِ یکهوُ پُر میش‌ ِ از کاغذ مچال ِ‌هایی ک باد آنها روُ روْ زمین میکش ِ. من جارو میکنم. بابا زمین را آب میزَن ِ_ آخ ِ وقتی کاغذا روُ با جارو روْ زمین میکشم ازشون رنگ قرمز مییات بیرون_ بابا همون طور ک سرش روُ می ندازِ پایین تا اشک‌هاشو من نبینم، میگِ: زود باش الان زنگِ تفریح  میخورِ.

زنگ ِ تفریح: پسر بَ‌چ ِ‌یی رو تَنِ ِ بُریدِ شُد ِ درختی نشسته و توْ دستش سَبدی، پر از کاغذ مچالَ‌ست. پسر سوت میزَن‌ ِ و کاغذ‌آ رو پرت میکن ِ روْ زمین.

زنگ ِ چهارم: بابام از سر کلاس جیم میش ِ؛ تا بیاد مدرِس ِ اوضاع درسی منو سُ‌آل کن ِ. در دفتر مدیر کسی نیست. مجبور میش ِ خودش بیاد سر ِ کلاس درس. در بزن ِ. کسی دَرْ را باز نَکن ِ. کمی صبر ‌کن ِ و دوبارِ در بِزن‌ ِ. کسی چیزی نگ ِ. دَرِ کلاس را آرام باز ‌کن ِ. [آدم بُزرگا سَرشون بِ درس و مقششون گرم است. کسی سر بلند نمیکن ِ.] تا اسم خودش را رو تخت ِ سیا ‌ببین ِ وحشت زدِ بپرس ِ:

« اسم منو کی نوشته این جا؟ »

هیچ کس جوابی نَ‌‌دِ. بابام بِ2 از کلاس بیرون بیات. تو حیاط مدرِسِِ ِ پاش رو کاغذ مچال ِ‌‌ها بِرِ و زمین بخورِ. با کاغذِ‌آ رو زمین کشید ِ ب ِش ِ و سر و صورتش قرمز ‌ش ِ. دوبارِ بلند ‌ش ِ و بِ‌2 از کنار ما بِگذرِ. [ من و بابا سخت مشغول کاریم.] بِ بابا میگَ‌م:

«‌ این کی بود؟ چه قدرعجله داشت؟ »

بابا میگ ِ:

« یکی از شاگردا. دفترِ مشقَش را جا گذاشت ِ. رفت دفترِ مشقش روُ بیارِ. »

زنگ ِ تفریح: پسر بَ‌چ ِ‌یی رو تَنِ‌ ِ بُریدِ شُد ِ درختی نشست ِ و توْ دستَش سَبدی، پر از کاغذ مچالَ‌ست. پسر سوت میزَن‌ ِ و کاغذ‌آ رو پرت میکن ِ بِ سَمت ِ آسِمان؛ کاغذآ دیگِ پاین نمییان.

زنگ ِ پنجم: یکی از آرزو‌هایم این بود که برای یک بار هم که شده زنگ پنجم به سر کلاس بروم. سلام کنم. خودم را آماده کنم جواب سئوال معلم را بدهم که می‌پرسد: « تا حالا کجا بودم؟ ‌»

و من بگویم: « به بابا کمک می‌کردم. داشتم کاغذ مچاله جارو می‌کردم. »

معلم بخندد و بگوید: « چون که راستش رو گفتی اجازه می‌دهم بنشینی سر جایت. ولی یادت باشه آخرین بار است که دیر می‌آیی سر کلاس. »

من می‌خندم و می‌دانم این اولین و آخرین بار است. خوبی آرزو همین است که یا اصلا برآورده نمی‌شود یا اگر برآورده شود همان یک بار مزه می‌دهد. نیمکت‌ها را یکی یکی رد می‌کنم تا به نیمکت آخر می‌رسم. کنار دستم بابام نشسته است. بابام از این که مشقهایش را ننوشته است سرش را روی نیمکت چوبی گذاشتهِ و گریه می‌کند. می‌خواهم بلند شوم و به معلم بگویم:

«که بابا مُردهِ. کسی نیست زنگ بزند.» که زنگ را می‌زنند.

 

دست ب ِ دست ِ بابا که وارد حیاط میشیم حیاط تمیز ِ تمیزَ‌ست. پسر بَ‌چ ِ هنوز دستِش رو زنگ‌ِ.

 

                                                                                       شیراز/ پاییز 86

 

* این پسر بچه با آن سبد در دستش خیلی قبل تر در وضعیتی به قلم آقای سعید شریفی ظاهر شده بود.

 

  منتشر شده در سایت جن و پری

 

+ نوشته شده توسط میلاد ظریف. در پنجشنبه یکم آذر 1386 و ساعت 2:3 |

 

                                  

 اف.ام. موج 485.فرکانس 605: یک ابوشلمبو وارد اروند شد.

ماه دیگه، صبح‌ها می‌رفتم داخل ساختمان H و ظهرها از داخلش بیرون می‌آمدم. چهل و پنج سال قبل‌تر ساختمان ‌H را ساخته بودند. خوب می‌دانستم رادیو بردن تو ساختمان H ممنوعه! اینو بُ‌بام گفته بود. بُ‌بام خودش چهل و پنج سال پیش روزی دوبار وارد ساختمان H می‌شده و دوبار از ساختمان خارج. رادیو من قهوه‌ای رنگ است. آن موقع‌ها فقط یک موج می‌گرفت. من که هنوز سواد نداشتم. بُ‌بام می‌گفت:

رادیوت فقط یک موج می‌گیره: اف.ام.موج 485.فرکانس 605

و بعدش یه جور می‌خندید که انگار خودش صاحاب رادیو است.

بُ‌بام اون روز زود اُمد خانه. صدای زنگ چرخش رو به صدا در آورد و درِ هال رو باز کرد. من داشتم با رادیوم ور می‌رفتم. نِه‌نَم داشت اصبع می‌خورد. نگاهش که کردم داشت به نِه‌نَم نگاه می‌کرد. رو لبش لبخند بود. فهمیدم که نِه‌نَم زودتر فهمیده بُ‌ُ‌بام خبر خوشی داره! بُ‌بام هر وقت خبر خوشی داشت برا نِه‌نَم از عطاری جلالی کاری می‌خرید برا من پاکوره از عمو سالی. تو آبادان فقط من به کافه‌چی هندی خیابان پهلوی می‌گفتم عمو سالی. بُ‌ُ‌بام بی‌برو برگرد سالی یک بار خبر خوشی داشت که یا منو می‌برد کافه عمو سالی پاکوره بخورم یا خودش پاکوره می‌گرفت برام می‌آورد. ولی آن روز فقط ادویه دستش بود. کیسه رنگِ قصب ادویه را داد دست نِه‌نَم و مثل دیروز، پریروز و روزهایی که از سر کار خرد و خسته می‌آمد، لبش رو گذاشت رو گونه سرخ نِه‌نَم و ماچش کرد. سرم و انداختم زیر و الکی به رادیو ور رفتم. یادم آمد ازش نپرسیدم زمانِ اونا کسی رادیو می‌برده تو ساختمان H که آمد نشست کنارم. چهار زانو و سرش و آن‌قدر خم کرد که چشمام دیدش.

: تو لک نرو! کادو تو هم توی حیاطه. کنار باغچه.

خوشحال شدم ولی نخندیدم. کسی پاکوره را می‌زاره کنار باغچه؟ آن هم تو این خرما پزون؟ بُ‌ُ‌بام بعضی موقع‌ها یه کارهایی می‌کرد آدم شاخ در می‌‌اورد. نمونش همین رادیو خریدنش. یه روز همین طوری برام رادیو خرید و منم همین طوری به قول نِه‌نَم معتادش شدم. (معتاد نمی‌دونم یعنی چی. از بُ‌بام پرسیدم. اونم گفت: به بعضی از آدم‌‌ها می‌گن معتاد. گفتم رفتیم بیرون نشونم بده. اونم اون موقع که قحطی صبور اومده بود گفت: مثل صبور کمیابن. و نِه‌نَم رو کرد به بُُ‌بام و گفت: بیچاره صبور! جخ شرجی که فک و فراوون می‌شه! و با هم خندیدند. منم از خندَشون خندم گرفت. )

پریدم تو حیاط. ولی خبری از پاکوره نبود. کنار باغچه یه ماهی سبز، توی تور دراز به دراز چشم‌هایش رو من ثابت بود. اول فکر کردم صبوره. نزدیک شدم. کنار باغچه زیر سه پستان رو دو زانو نشستم. چشمهای سبزِ ماهی توی تور، مثل عکس بُ‌بای بُ‌بام بود، که ب‌ُ‌بام هیچ وقت از تو ساک قهوه‌ای بیرونش نمی‌یاره. عکسی که هر جا بری نگاش روته! بُ‌بام هر بار دلش برا باباش تنگ میشه می‌ره سر وقت ساک قهوه‌ای. یک بار یواشکی رفتم سر وقت ساک. زیپشو که تا آخر کشیدم دو تا چشم از کاسه در آمده ِ بدون مژه، نگاه‌ام را گیر انداخت. مثل یه تله موش. با یک فرق کوچیک. تله موشِ بدون پنیر. که آن قدر یک‌جا خاک می‌خوره تا موشِ برا گردگیری خودش را می‌اندازه تو هچل. آن روز زیپ ساک را کشیدم و دیگه هیچ وقت نرفتم سراغش. دو سه بار هم تو خواب چشمهای بدون مژه آمدند سراغم. چشمهای چند قلو که جفت جفت توی جیب بِلدَرسوت‌های سورمه‌ای، از دل تاریکی می‌آمدند بیرون. خوب نگاهم می‌کردند. صدای خنده‌ای تو آسمان تاریکِ خوابم می‌پیچید و دوباره دو جفت چشم بدون مژه توی جیب بلدَرسوت سورمه‌ای. این رژه چشم‌های هزار قلو می‌توانست تا ابد ادامه داشته باشد؛ اگر من هیچ وقت با صدای باز شدن زیپ ساک از خواب نمی‌پریدم. اون روز صبح بُ‌بام از نِه‌نَم سئوال کرد که کی رفته سر این ساک قهوه‌ای؟

بیچاره نِه‌نَم از همه‌جا بی‌خبر گفت: چه می‌دونم. من که نرفتم. امیر هم که قدش نمی‌رسه. حتمن خیالاتی شدی. ( روزی که رفتم تو اتاق ب‌ُ‌بام اصلن خیال نداشتم بروم سراغ ساک. دلم می‌خواست ولی قدم نمی‌رسید. روی دولاب بود. خود ساک یکهو افتاد رو زمین جلو پام. همان موقع‌ها تو عالم بچگی فکر می‌کردم آن روز ساک دیگه تحمل وزن چشم‌‌های بی مژه قاب عکس را نداشت. بعد از این فکر خندم گرفت. همچین چیزی غیر ممکن بود.)

نِه‌نَم آن روز خیلی زبان ریخت تا بُ‌بام را مجاب کند که خیالاتی شده. که قرار نیست هر وقت بَ‌باش بیات تو خوابش و فقط نگاش کنه تعبیرش این باشه که یک نفر رفته سراغ ساک. ( من خوب می دانستم، نِه‌نَم می‌دونه کار کارِ منه. من که آن قدر ترسیده بودم که ساک را همان طور ول کردم وسط اتاق. این نِه‌نَم بود که از ترس بُ‌بام ساک را گذاشت سر جاش. )

 بعدها یه بار دم دمای عید که نِه‌نَم برام یه بلوز زرد رنگ چهار جیب خرید شنیدم به بُ‌بام گفت:

اگه لباس نو نمی‌خری لااقل یکی از لباس‌های توی اون ساک قهوه‌ای را بپوش. و مثل حرف زدن بچه کوچیکا ادامه داد: ( نِه‌نم هر وقت می‌خواست خودش را بیشتر تو دل بُ‌بام جا کنه،

که هیچ وقت هم راه به جایی نمی‌برد، بچه گونه حرف می‌زد!‌)

اون لباس سبزِ که دو تا جیب داره. همون که ممد داداشم از کویت برات اُورد را می‌گم.

و بُ‌بام که خودش را به نفهمی زده بود گفت:

ها چی می‌گی تو! حالا کو تا عید. تا اون وقت کی مرده کی زنده!

اون سال عید بُ‌بام طبق معمول عید دیدنی هیچ جا نرفت.

 فقط نگاه آدماست که نمی میره! نگاه تو گور،نگاه تو عکس، نگاه ثابت که تا ابد می‌مونه. مثل شیره سه پستون  می‌چسبه به دستت و بدیش اینه که با هیچ آبی پاک نمی‌شه. حتا آب اروند. نگاه میشه خورد و خوراکت.زِن و بِچَت. کنار باغچه نشستم و این حرف‌های بُ‌بام که بعضی موقعها به قول نِه‌نَم پِرورده می‌کرد ،مثهبرقی که تو خرما پزون بره،از ذهنم می‌گذشت. ب‌ُ‌بام درِ حال رو باز کرد و آمد تو حیاط کنارم نشست. رو پولک‌های سبز ماهی دست می‌کشیدم.

گفت: می‌دونی ئی چیه؟

دلم می‌خواست هیچی نگم و خودش بگه. ولی یه نوچ کردم یعنی نه؟

:ابو شلمبو.

خوب تعجب کردم. اسمش عجیب بود و منم عاشق اسمهای عجیب بودم. مثل ِ بیعارا (‌انگار نه انگار که پاکوره خوشمزه عمو سالی شده بود یه ماهی اندازه بیعا) گفتم: ابو...ابو شلمبو؟!

: ها. این را امروز یه جاشو هندی بهم داد. داشتم رکاب می‌زدم. تندیل امروز همه رو زود مرخص کرد. نمی‌دونم چرا. یهو اُمد گفت: برا امروز بسه. شماها مگه زن و بچه ندارید؟ برید بهشون برسید. سیاه انبو کنار خیابونُ گرفته بود و می‌رفت. پشتش هم تو تور همین بود. ( و اشاره به ماهی کرد که همین طوری داشت ما دو تا رو نگاه می‌کرد. )

:خُه

: هیچی. اول چند متری ازش گذشتم. ولی نمی‌دونم دلم براش سوخت که تو این گرما پیاده می‌رفت یا چشمای این زبون بسته ( این دفعه دست کشید رو سینه ماهی. یه لحظه فکر کردم ماهی دهنش را تا بنا گوشش باز کرد و بست. )

: خندید.

: کی خندید؟

: ئی ماهیه. همین آمو ابو خودمون!

ب‌ُ‌بام نگاهم کرد و خندید. دستی رو سرم کشید و ادامه داد: ( از دهنِ ماهی چشم بر نمی‌داشتم. )

برگشتم. بهش که رسیدم خندید و همو طور که قدماش رو یواش کرد گفت:

ها آمو!؟ به خیالت مخم تاب برداشته که تو ای خرما پزون پیاده می‌رُم؟ شاید هم به خیالت مخ این زبون بسته تاب برداشته.

و پرید رو تَرکِ چرخ. دوچرخه تکونی خورد ولی کنترلش کردم. جوکی وزنی نداشت.

چشمامو تنگ کردم و گفتم:

جوکی یعنی چی ب‌ُ‌با؟

صورتش ترش شد. پیشونیش چروک برداشت. بُ‌بام گفت:

بچه تو مگه بچه این خاک نیستی؟

شانه بالا انداختم یعنی من چه می‌دونم .

مردم ئی سرزمین، عادت دارن خوب نگاه کنن.خوب گوش کنن. به هندی‌ها به خاطر شوخ طبعیشون می‌گن جوکی. خوب حالا دیقولو تو که پریدی تو حرفم! بگو کجا بودیم؟

چشمهایم را یه لحظه از کشیک دادن رو دهنِ ماهی، بر نمی‌داشتم. گفتم:

رو تیرک خیابون سیکلین با عمو جوکی.

بُ‌‌بام خندید و زود خنده‌اش را قورت داد. عادتش بود. دهنش به اندازه گنتار باز می‌شد ولی خنده روی لبش به اندازه افتادن یه گنتار هم عمر نداشت. از این گنتار تا اون گنتار.گفت:

ها. یه پشت حرف می‌‌زد. تمام مراحل گرفتن ابو شلمبو را تعریف کرد. گفت که وقتی ابو شلمبو تو گنگی رو بغل کرده بود چه طور ماهی خارش رو فرو کرده تو سینش. می‌خندید و رو شانم می‌زد و می‌گفت: «‌ صیاد باید صیدشو بشناسه. دوستش داشته باشد چه وقتی که هنوز نخوردش، چه وقتی که دیگه خوردش. »

بُ‌بام مکثی کرد. یه مکث طولانی. آن قدر طولانی که مجبور شدم نگاهم رو از دهنِ ماهی بکنم و به چشمهای ب‌ُ‌بام نگاه کنم که شده بود یه کاسه خون. بُ‌بام تو تمام مدتی که نگاش نمی‌کردم گریه می‌کرد. گریه بُ‌بام صدا خفه کن داشت. نه فینگ فینگ‌ی نه هق‌هق‌ی. رد نگاشو زدم. و یا شاید فکر می‌کردم زدم. نگاهش تو چشمای ثابت ماهی بود. تو تمام مدت ماهی پلک هم نزده بود. گفتم:

بُ‌با ماهی‌ها پلک هم می‌زنن؟

رویش را کرد به من. پشت دستهایش را کشید رو چشماش. گفت:

رو زمین هیچ ماهی‌ای پلک نمی‌زنه؟ چه برسه به ابو شلمبو که می‌دونه قراره ساعت های آخر عمرش را تو این خاک بگذرونه.

ماهی جم خورد. منِ از هر چی پی نوشتِ بی خبر فکر می‌کردم با چشمای باز مرده. سِ نکردم. چشمام هم گرد نکردم. انگار از همان اول ماجرا می‌دونستم ماهی زنده هَس!

: خوب دیقلو کجا بودیم؟

ادامه در سایت رمزآشوب

داستان خبوس و  هِلِ هِلهِ گرگ چَمبِلی در رمزآشوب

                 

+ نوشته شده توسط میلاد ظریف. در پنجشنبه یازدهم مرداد 1386 و ساعت 23:47 |
 

به ساناز سید اصفهانی دختر غیر تکراری من

1:در خواب، کنار يک بزرگ‌راه، نه به بزرگي بزرگ‌راه گم‌شده لينچ، ساعت ها منتظر تاکسي ايستاده ام. بزرگ‌راه خلوت است.
2:در خواب، بدون اين که چيزي بگويم، تاکسي جلو پايم ترمز مي‌کند! در صندلي عقب نشسته ام. تاکسي حرکت مي‌کند.
3:در خواب، تاکسي جلو پاي دختري ترمز ميکند. لابد آقاي راننده خوابش برده بود و اشتباهاً وارد بزرگ‌راه خواب کس ديگري شده است! مي‌خواهم سهل‌انگاري آقاي راننده را گوش زد کنم که يادم مي‌آيد تاکسي، که سوارش هستم، بدون راننده است! دختر مي‌آيد و کنارم مي‌نشيند. تاکسي در بزرگ‌راه خلوت حرکت مي‌کند.
4:در خواب، دختر بدون هيچ مقدمهاي دستش را دور گردنم حلقه مي‌کند. تاکسي بدون راننده در خلوت بزرگ‌راه، حرکت مي‌کند.

ادامه داستان در سایت دیباچه

       

+ نوشته شده توسط میلاد ظریف. در جمعه ششم بهمن 1385 و ساعت 20:54 |

 

پس از محو آفتاب در پشت کوهها، اتوبوس حرکت خود را شروع کرده بود؛ و بعد همه مسافرها به غیر از تک مسافر بوفه اتوبوس که عینک دودی بر چشم زده است غروب خورشید را نظاره گر بودند. ساعتها بعد از رفتن خورشید، اتوبوس همچنان پیش می رفت. سقف زمین تاریک شد. ابر ها دست در دست هم، آسمان سیاه شب را از دید چشم پنهان ساختند و ابری غول پیکر و وسیع، چهره ماه را پوشاند. با نور برق بیابان روشن شد و صدای غرش رعد در دشت پیچید؛ و زمین،زمین تشنه و ترک خورده قطرات باران را بلعید؛ و اکنون، باران پیوسته می بارد. پشت بام اتوبوس را می شوید و از ناودانهای باریک بر روی جاده می ریزد و به جا می ماند. برف پاکن ها، توان شستن قطرات باران روی شیشه را ندارند و سر گردان این سو آن سو می روند. شش چرخ بزرگ، همه با هم قشر نازک آب را می شکافند. زردی نور ماشینهایی که از مقابل می آیند، قطرات باران را رنگ می زند. راننده خسته است و اتوبوس، بر آسفالت فرش شده به راه خود ادامه می دهد.
 
مسافر صندلی 26 از انتهای اتوبوس به جاده تاریک نگاه می کند. چراغهایی از دور دست از سمت چپ سو سو می زنند تا خود نمایی کنند. مرد صندلی 18 سیگارش را آتش می زند و دود آن را در فضای بسته رها می کند.

   ادامه داستان در  سایت جن و پری

                               

+ نوشته شده توسط میلاد ظریف. در دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385 و ساعت 12:24 |
                        

      صحنه اول
[ پارکي در شهر A،در فصل زمستان.يک مرد جوان آهسته در پارک قدم مي زند. داناي کل زير درختي مي ايستد. ]

      داناي کل
دي ماه بود، و يک مرد جوان داشت در پارکي قدم مي زد. آهسته. مرد جوان با خودش حرف مي زد. مرد جوان همين طور که آهسته راه مي رفت صداي نا آشناي زني او را صدا مي زند. " مرد A ، مرد A " ...
{ زن جوان به مرد جوان رسيد و در مقابلش قرار گرفت. زن چهره اش کاملا شکسته و زيبايي گذشته اش در پشت آن پنهان بود. چادر مشکي بر سر داشت و زير آن مانتوي يشمي بر تن. }

    داناي کل
زن نفس نفس مي زد. مرد جوان _ که ازاين به بعد او را با نام مرد A مي شناسيم _ مدتي متوجه نبود زن چه مي گويد. مرد نمي خواست روزش را با يک سوء تفاهم غير قابل پيش بيني شروع کند.به همين دليل با زن جوان حرف زد.
            

      مرد A
مي بخشيد خانم اشتباه گرفتيد من مرد A نيستم.
 
   داناي کل
زن جوان گفت:

                                    زن جوان
يک سال غيبت زده تمام بدبختي هاي خانواده را من بايد به تنهايي به دوش بکشم،حالا ميگي احمد نيستم؟ اين دفعه نمي گذارم بري،ديگه خسته شده ام. ديگه نمي تونم. طاقتم تمام شده.

    داناي کل
مرد A نگاهي به آسمان آبي انداخت و با حالت جدي تري گفت:


    مرد A
خانم اشتباه گرفتيد. مردمو نگاه کنيد به ما دوتا خيره شده اند.

                                   داناي کل
زن کمي مکث کرد. حالا رنگش  کلي برگشته بود.

   زن جوان
چه با ادب شده اي! محض رضاي خدا يه دفعه شده تو زندگيمون اين طوري با من صحبت کني؟حالا زود بيا بريم خونه و خودت را به کوچه علي چپ نزن مادرت بدجوري مريضه. من دارم ديونه مي شم.

  داناي کل
مرد A براي اينکه خيال زن را راحت کند در جيبهايش به دنبال کارت شناسايي گشت. ولي هر چه گشت پيدا نکرد.

   مرد A
ببين خانم محترم،مثل اينکه متوجه نشديد، من مرد A شما نيستم.

   داناي کل
بغض گلوي زن شکست و با صداي گرفته گفت:

ادامه در سایت جن  پری

                 

+ نوشته شده توسط میلاد ظریف. در جمعه سیزدهم مرداد 1385 و ساعت 12:35 |