تبليغاتX
اتاقی در گرای چند داستان کوتاه
به دانشجوی معماری بودنم فکر می کنم و اینکه در سالهای بعد ، من خاطرات چند نفر را تخریب می کنم

از تلخی جمله بالای رفیق دورگه‌امان که بگذریم و این‌ که خانه‌های فراموش شده همیشه چهره غمگینی دارد به ادبیت این جمله توجه کنید و ترکیب فوق‌ا‌لعاده اجزا این جمله؛ ذهنیت و تدبیری که در لایه های زیرین جمله نهفته است. جمله‌ای که درش همه چیز دارد و آغازیست برای یک اتفاق شگرف.  ذهنیتی که از درزِ تک تک آجر قرمزهای خانه‌های خشایار و شیخ بها و کمپلو و ... نشات می‌گیرد... اصیل و پرشور گرم و خروشان. تا باشد سیلاب‌های ذهن معمارانه‌ات رفیق... تا باشد خانه‌های تلخ که به دست معمارانه تو رنگ و بو دگرگون می‌گیرد   

+ نوشته شده توسط میلاد ظریف. در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388 و ساعت 20:29 |
 

ـ شهروند می‌تواند بدون هنر زندگی کند، سانسور نمی‌تواند.

فکرهای اصلاح نشده / استانیسلاو یرژی لِتس / امید مهرگان / فرهنگ صبا 1387

   

+ نوشته شده توسط میلاد ظریف. در دوشنبه یازدهم آبان 1388 و ساعت 0:23 |

                                      

                  

         

                 مقدمه ای بر تحلیل شعر « ظهور »[1]  از منظر روایت و تراژدی

                                          

عبدوی جط دوباره می آید .

- با سینه اش هنوز مدال عقیق زخم ،

                       از تپه های آنسوی گزدان خواهد آمد .

شخصیت های تراژیک در اشعار منوچهر آتشی شخصیتهایی کاریزماتیک اند . عبدوی جط یک کاریزمای واقعی است که در هیچ اشعاری دیده نمی شود و نخواهد شد ؛ زیرا قابل تکرار نیست  . در اثر ادبی ، جهان تراژدیک زمانی سامان می یابد که انسان درآن صاحب قدرت باشد . آندره بونار[2] می گوید :« هراس انسان از قداست موجب می شد که محیطش آکنده از سرّ و راز باشد » . در سیر زندگی تراژدی وار پرومته و سزیف ، از اسطوره های یونان باستان ، موانعی وجود داشت که سرانجام آنها را به سیاهچال های ابدیت پرتاب می کرد  . موانع ، راه حادثه جویی ، دگرگشتن و سیر پیشرفت را مسدود می کند . سرنوشت اغلب شخصیتهای اشعار آتشی بی شباهت به سرنوشت پرومته و سزیف نیست . از این رو آتشی در تمامی اشعارش به نشانه های دیداری دلبسته و وابسته است تا اشعاری بصری بیافریند . شخصیتهایش پُرتاب و توان و یاغی اند ؛ که ثمره ی آن جدال با نوعی « هستیِ » از پیش تعیین شده است : « باز، آن غریب مغرور / در این غروب پر غوغا / با اسب در خیابانهای پر هیاهوی شهر / پیداشد . ... / اسبش ببوی خصمی نامریی / سم کوبید / و سوی یال افشان تندیس / شیهه کشید .»[3]  غریبه ای که بی شباهت به عبدوی جط نیست ، با اسب خود به میان ترافیک و ازدحام شهر می آید و شاعر با یک نشانه ی سمبلیک ( عبور از چراغ قرمز ) به ما می فهماند که او با دیگران تفاوت دارد ؛ زیرا او مردی ست که موانع را می شناسد ؛ مردی عاصی و جسور که برای انتقام گرفتن از شرایط موجود ابایی ندارد تا قانون شکنی کند ؛ او برعلیه جامعه ی بسته معترض . اسبش به اسبی که بر فراز ستونی میان چهار راه ، مجسمه وار ایستاده ،  شیهه می کشد ، سپس مردم : « باچشم خویش دیدند / که آن غریب مغرور / برجلگه ی کبود می راند . » . این سوار اسرار آمیز که روح وار به میان خیابان می تازد همچون رازی سر به مُهر ناپدید می شود ؛ اما یقین داریم که او بر می گردد . آتشی گره گشایی نمی کند و تعمداً می خواهد تا این راز به شکلی ازلی در قلب روایت زنده بماند . چیزی که باعث ماندگاری شعرهای آتشی می شود و  شعرهایش به تاریخ مصرف نمی رسد ، همین عدم گره گشایی ست . زبان روانکاوی شخصیتها با تکیه بر جامعه شناسی رفتاری ، سویه های مختلف را محک می زند تا به یک نتیجه ی مطلوب برسد . خواننده اگر خود پی به این راز درونی ببرد  ؛ یقیناً این راز در درونش درد و رنجی راسبب می گردد .  مخاطب از این طریق با تجزیه و تحلیل منطقی ، به شناسایی مقوله ی تراژدی می پردازد  . این برداشت مدرن از روایت ، در قالب یک تراژدی امروزی ، جانی تازه می یابد . هدف اصلی شاعر کار کرد ذهنِ انسان در برخورد با واپس رانی یا سرکوب آدمهایی است که وقتی وارد ساحت شعر می شوند با خود یک رازِ پنهان را حمل می کنند ؛ این راز ، رموز اسرار آمیزِ هستیِ ما را به چالش می کشد . در بطن سرشت شخصیت های آتشی تحولی ابدی بر قرار است ؛ تحولی که مدام پوسته عوض می کند و ما را با سویه های مختلف یک فرا انسانِ کاریزماتیک آشنا می سازد . تقدیر در اغلب این شعرها از پسِ جهت گیری های سیاسی / اجتماعی نمود می یابد تا به همراه خود تلخی سالهای از دست رفته را بیادمان آورد .

در ادبیات کلاسیک یونان باستان روایت ، ذات ناشناخته ی تراژدی را به تقدیر گره می زند ؛ و هُومر در ادیسه و ایلیاد چنین می کند . به همین روی « برگزیده ی خدایی » شدن خطری است شکوهمند و به گفته ی بونار « بختی مرگبار » در سر راهشان چمبر می زند  . مقوله ی تراژیک در آثار آتشی برآمده از اسطوره هایی ست که در گذشته و آینده رقم زده شده . بدین جهت تخیل بصری آتشی رخدادهای درون اشعارش را از روایتهایی می گذراند که خشونتِ حماسی اشعارش به آنها مجال دیده شدن را می دهد . در اشعار تراژیک هومر ، آشیل Achille  سرشار از زندگی است ؛ اما اسب او ( که به گردونه اش بسته شده )  از مرگی که مدام دارد به آشیل نزدیک می شود ، هشدار می دهد . ولی آشیل نمی تواند تمامیّت مرگ را پذیرا شود  . وقتی که عبدوی جط بر فراز اسبش در می یابد که مرگ اندک اندک در بافت زندگیش تندیده می شود ، با یادِ « ده تیر نارفیقان »  به سخن می آید و روایت در بطن درامی اندوهناک آغاز می شود . و اینکه جهان تراژیک چه گونه تقدیر را بر هستی او مسلط می سازد تا  بیندیشد : « پس ، خواهرم « ستاره » چرا در رکابم عطسه نکرد ؟ » ؛ این تقدیرِ شوم باورهای سنتی را در او بیدار می سازد  ؛ باورهایی که نیرویی سرّی و ویرانگر را در خود پرورش می دهد تا درپناه دادورزی ، عدالتخواهی قد علم کند ؛ که این از خصلت اسطوره های کیهانی است . شعله های آتشی که از سوی پرومته ربوده می شود ، همان آتشی است که همچون ده شقایق بر سینه های ستبر عبدو گل داده است . پرومته « آتش » را می رباید تا با زئوس ستیز کند . ستیز بین زمین و آسمان ، خاک و افلاک . شورش و عصیان نخستین کاری است که از او بر می آید . درام در نمایش نامه ی « پرومته در زنجیر » اثر اِشیل  از اینجا زاده می شود . آندره بونار می نویسد : « هر تراژدی اِشیل زاده ی عدالتخواهی وجدان دینی اش از نیروهای حاکم بر وضع و موقعیت بشری است » . پرومته آتش را می رباید تا « نماد نبوغ بشریت » شود . ده شقایق سرخ بر سینه ی ستبر عبدو نیز ، که حاصل ظلم حاکمیت بر او ست ، تبدیل به ده پرچمِ در حال اهتزاز می شود . کسی به ما می گوید او از تپه های آن سوی گزدان خواهد آمد و بار دیگر ظهور خواهد کرد . تشبیه زخم تیر نا رفیقان به شقایق سرخ ، آتش را در ضمیر ناخودآگاه ما بر پا می کند . این شعر شنیداری و دیداری حقیقت مبهمی را که در بطن این درام نهفته است به رخ خواننده می کشد  . در اینجا یک زندگی پنهان آشکار می گردد و چرخه ی حادثه و رخدادها ، موضوع را دراماتیزه می کند  . اندازه  و مقیاس پنهان بودن این زندگی به مقیاس مصرف واژگانِ به کار گرفته شده است . آتشی در این باره از درازگویی پرهیز می کند تا با حضور واژگان ، « موسیقیِ بیرونی » و « موسیقیِ درونی » را با یک تناسب علمی ، شنیداری نماید . چون موضوع به فراخورجغرافیا پرورش می یابد ، گزینش واژگان بومی به تناسب اندام شعر ، رویکردی مدرنیته دارد . شعر ظهور دارای دو نوع موسیقی است : « موسیقی بیرونی  و « موسیقی درونی » . در موسیقیِ بیرونیِ شعرِ ظهور ، بو ، رنگ و صدا در مجالی جادویی موزیک متن شعر را می سازد  . و این موسیقیِ بیرونی بوی درختان گز ، بوی ماسه های داغ آفتاب خورده ، بوی « ابرهای خیس پراکنده » و بوی خون از « تنگچین شالِ » عبدو ؛ زمینه ساز یک هارمونی پیچیده ی فراگیر و همگانی می شود .

در موسیقی درونی این شعر ؛ با سنجش هر واژه ای که تکیه بر عصبیت و ضرباهنگ درونی واژه دارد ؛ کارکرد موسیقی درونی شعر آغاز می شود . این موسیقیِ درونی ، به مدد واژگان و همیاری نت های تشکیل دهنده ی اصوات از عمق شعر بیرون می زند و از لایه های درونی  به لایه های بیرونی می رسد و در یک راستای قانونمند  موزیک متن شعر را می سازد . چیزی که از این موزیک به ما می رسد « هی ، های ، هویِ » درون شعر است .

 ضرباهنگ آغازین شعر ضرباهنگی حماسی و اسطوره ایست .  این ضرباهنگ باید همسو با صدای شلیک ده تیر نارفیقان زمینه و بافت شعر را دگرگون سازد تا ما به آتمسفری شنیداری دست یابیم . در قسمت آغازین شعر واژگانی انتخاب گردیده که سرشار از موسیقی خشونت بار است و این موسیقی در پس پشت واژگان جا گرفته اند : ( عبدوی جط ) ، ( ده تیر ) ، ( سینه ی ستبر ) ، ( بهت نگاه دیر باور) ، ( احساس درد ) ، ( تنگچین شال ) ، (شیهه ی شکاک ) ، ( سینه ی تذرو دلم) ، ( قشلاق بوشکان ) ،( تنگه ی دیزاشکن ) ، ( پلنگ برنو عبدو ) و ... واژگانی اند که در پالوده شدن با موضوعی حماسی حس موسیقایی را در سطح شعر می پراکند و ضرباهنگ بیرونی و درونی را به « مرگ » نزدیک می سازد  .  یاد آوری های عبدوی جط ، که رجعتی است به گذشته ؛ تغییر پاساژ را در روایت سبب می گردد ، و این تغییر پاساژ به بافت ضرباهنگ آسیب نمی رساند ؛ بل خواننده را در مسیری قرار می دهد تا با حس درونی شعر ، سفرِ ادیسه وار خود را پی گیرد . آتشی چون شاعری بصری است تصویر طبیعت را ، آنچنان که زیبنده ی ساختار شعر است ، همچون فیلمی مستند ، مونتاژ می کند . به این تصویر زیبا که به واژگان نیرو می بخشد  توجه کنید :« باد ابرهای خیس پراکنده را / بآبیاری قشلاق « بوشکان » / می برد » و این تصویر با مونتاژی درونی ، در خواننده ی شعر ، نتیجه ی فهم شعر را در طیفی وسیع دامن می زند . در این هنگام مونتاژ موازی صورت می پزیرد و خواننده در ایجاد تصاویری دیگر ، با ذهنیت بصری شاعر هماهنگ می شود . این دریافت جدید  سبب می گردد ، هرکس به فراخور فرهنگ و داشتهای خود ؛ تصاویر دیگری را خلق کند ، و همه چیز مهیا می گردد تا ما در فهم بیشتر شعر شریک شویم. برای مثال پس از دریافت این قطعه : « باد ابرهای خیس ... » ، چنین تصاویری در ضمیر ناخودآگاه ما رقم می خورد : سایه ی تکه تکه شده ی ابرها که از زیر پای اسب می گذرد ؛ صدای شیون باد در گزدان شنیده می شود ، فضا بوی باران می گیرد ؛ بطبع این خیسی به درختان گز و خاربوته های پراکنده و علفهای هرز حسی غریب می بخشد تا ما بوی خون و خیسی هوا را احساس کنیم ؛ این این تصاویر ناگزیر گویی مقدمه ایست  بر گریه های درونی ما ؛ زیرا  همه چیز مهیا می گردد تا حس مرگ اندیشی در ما تقویت شود .. هرچه به میانه ی  شعر نزدیک می شویم موسیقی شعر ، به علت دخالت مرگ ، وهم انگیز تر می گردد . به پایانه ی شعر که می رسیم ، ضرباهنگ ملایم تر می شود و موسیقیِ شعر کیفیت کوبنده ی خود را ، تعمداً ، از دست می دهد ؛ زیرا زندگی دارد تلاش می کند تا آخرین زور خود را آزمایش کند و رگهای پر التهاب حیات را به تن بی رمق عبدو برساند . این جان بی رمق قادر نیست مرگ را به عقب براند ؛ ناگزیر اندک اندک تسلیم می شود  . در این لحظه شاعر با تغییر زاویه ی دید ، دوربینِ قلم را به سمت پهنای طبیعت می چرخاند ؛ به تصاویری که بوته های سرخ شقایق ، همچون  پشنگِ خونِ عبدو ، « اندوهبار تر » ، دیده می شود تا ما را در شیب تپه های ماسه قرار دهد ؛ یک سراشیبی ابدی . این شیبِ ناگزیر به قعر تاریکی می رسد ؛ یعنی نزدیک شدن به خاموشی چشمهایی که از این پس جهانِ پیرامون خود را کدر و وهم انگیز می بیند . با شروع قطعه ی غم انگیزِ « گهگاه / با عصرهای غمناک پاییزی / که باد با کپرها / بازیگر شرارت و شنگولیست / آوازهای غمباری / آهنگ شروه های فایز / از شیب های ماسه / از جنگل معطر سدر و گز / در پهنای بیابان می پیچد .» موزیک متن تغییر می یابد ؛ زیرا مرگ به وضوح به ما نزدیک تر شده است  . آتشی هوشیارانه تمام این عناصر دیداری و شنیداری را همچون نت های موسیقی در کنار هم قرار می دهد  تا هارمونیِ درون شعر اندوهناک تر شنیده شود ؛ و این مقدمه ایست که ما صوت شروه را از آن سوی تپه های ماسه بشنویم . اینک عبدو ، که اندک اندک به روحی سرگردان مبدل می شود آخرین آرزویش را با ما در میان می گذارد :« آیا شبانعلی پسرم .../ سرشاخه ی تبارم را / برسینه ی دلاور ... » تصاویر مختلف شبانعلی در ذهن لرزان و بی رمق عبدو شکلهایی را خلق می کند که هر انسانی به هنگامه ی مواجهه با مرگ با آن مواجه خواهد شد . در اینجا تنهایی عبدو و نگرانیش از وضعیتِ بعد از خودش ، شعر را به سوی سنفونی حزن انگیزی می کشاند که سراسر یاد آوری است : ( بنه های گندم ) ، ( خواستار شاتی زیبای کد خدا ) ، ( شیر مزد شاتی ) ، ( سرکوفت مداوم جطزادی ) و ...  هنوز بیم آن دارد که « در کنده ی ستبر خرگ کهن هنوز مار دو سر به چله لمیده » باشد . پس بارها باید شاهد ظهور روح سر گردانش باشیم که از تپه های ساکت گزدان ظهور خواهد آمد و از پشت پنجره های خاموش ما عبور خواهد کرد . این سوار تنها با اسب شعله ورش ، هوشیارانه ، نفس باروت را می پراکند تا با این آرزو عدل و داد را ؛ مانند قناتهای فراوان آب بر پهنه ی بیابان جاری سازند . شعر ظهور شعری همیشگی است که با خواندنِ مداوم آن ، خیالهای پراکنده را شکل می دهند  و آواهای از دست رفته را ، یکجا ، به دررون قلب هزار پاره ی ما جاری می سازد .   

پرورش این درام ، به تناسب موقعیت جغرافیایی ، رخدادها را از عمق به سطح می آورد تا دیده شوند . بطبع لحن روایت آتشی از این رخدادها  لحنی بومی / حماسی است  .  نفخه ی نبوغ شاعر، در این شعر دمیده شده است تا یک شخصیّت کاریزما ، همچون پرومته و سزیف در ادبیات کلاسیک یونان ، ظهور کند و شکل روایت در شعر مدرن را دگرگونه سازد ؛ بطبع این شخصیت استحقاق آن را دارد تا در مدار اسطوره قرار گیرد .  قصد سنجش  عبدو جط با  پرومته با سیزیف  در میان نیست ؛ بل اشاره به این موضوع است که او نیز همچون سایر اساطیر  سزاوار قرار گرفتن در دامان داغ تراژدی است ؛ چرا که او نیز همچون سایر اسطوره ها  انسانی پر خطر بود . هومر ، در عرصه ی ادبیات کلاسیک یونان ، شخصیت هایی را آفریده که هر کدام به گونه ای بی خطر نیستند ، و این پُر خطر بودن بستری است برای جدال با خدایگان . آتشی در شعر ظهور خطرآفرینی می کند تا در دایره ی تراژدی ، عبدو را از مرزهای ناممکن گذر دهد . بی خطر بودن شخصیت در تراژدی نمی تواند آنها را به هسته ی اولیه ی درام برساند ؛ .همانگونه که لیرشاه با قضاوت عجولانه ی خویش خطر می کند و زندگی را می بازد و در تنگدستی کور می شود ؛ اما شکسپیر این تاریکیِ دیدگان را از درون به بینایی می رساند ؛ زیرا خردورزی آدمهای نمایشنامه هایش یکی از اهداف درام نویسی همچون اوست . شخصیت کاریزماتیک لیر شاه با رخدادهای گوناگونِ دراماتیک به آگاهی و شناخت می رسد . رسیدن  به بینایی درونی ؛ در ادبیات کهن یونان بارها اتفاق افتاده است . اگر به آثار  درام نویسانی همچون  اوریپید ، سوفکل و اشیل مراجعه کنیم ؛ تقدیر زمینه ای را مهیا می سازد تا پس از پشت سر گذاشتن رخدادهای فراوان قهرمان خرد ورز شود ؛ برای مثال می توان به  ادیپ شاه نیز اشاره نمود ، که پس از کشف حقیقت ، چشمان خود را از کاسه بیرون می آورد واز جهانِ فریب و ریا جدا می شود . چرا چون در جستجوی عدالت است  ؛ و یقیناً در این مسیر دموکراسی را نیز پاس می دارد . از این رو اودیپ « خودِ پنهان » را کشف می کند ؛ خودی که با کشتن پدر و زنا با مادر به پادشاهی می رسد . او وقتی حقیقت را در می یابد و خود را کور می کند ، با فهم بیشتر در می یابد که زیستن در تاریکی به از زندگی در روشنایی دروغین است . عبدو جط بعد از شلیک ده تیر ، روشنایی به جسم او می رسد و با رجعت به گذشته به صداهای دور نزدیک گوش می سپارد تا حقیقت وجود خود را کشف کند . او از روی اسب ، در حین مرگ ،  زندگی خود را مرور می کند و از پشت خنجرک زخمهای بیدادگر ، خود را بیدار نگه می دارد تا حقیقت دیگری را کشف نماید : « آیا عقاب پیر خیانت / تازنده تر / از هوش ابلق من بود ؟ ... »

« خیانت » واژه ایست که چرخه ی تراژدی را به حرکت در می آورد . بدگمانی به دیگران و احساس خطر کردن مسیر بدبینی را ارتقا می بخشد .  سیر تحول تراژدی چنین امکانی را مهیا می سازد تا خردورزی رشد کند . این که این آدم کاریزما « دوباره » می آید و شاعر در چند جا روی دوباره آمدنش تأکید می کند ، بر می گردد به نوعی « ظهور » که در فرهنگ ملل مختلف حتا ادیان به آن اشاره شده است ، و هماره آن شخصیت اسطوره ای نوعی ناجی تلقی می گردد . به همین دلیل ما سقوط او را از اسب شاهد نیستیم . او اگر سقوط کند در درون ما سقوط می کند ، درونی که برای صیقل دادن یک تراژدی ناب آماده است ؛ اما در بیرون آرزوی آمدنش را خواهیم داشت . آتشی در آخرین قطعه ی شعر ظهور از باران و آب سخن می گوید ؛ آب که مظهر روشنایی ، حیات و زندگی است : در سال آب : / در بیشه ی بلند باران ، / تا ننگ پُر شقاوت جط بودن را / از دامان عشیره ، بشوید / و عدل و داد را / - مثل قناتهای فراوان آب / از تپه های بلند گزدان / بر پهنه ی بیابان جاری کند .

این قطعه ی آخرین شعر ، این باور را در ما تقویت می کند که او هرآن از پشت پنجره ی بسته ی ما خواهد گذشت و صدای شیهه ی اسبش شنیده خواهد شد و ما در هنگامه ی بیداری بامدادی بخار تن اسبش را جدی خواهیم گرفت .



[1]  -  از مجموعه شعر « آواز خاک » اثر منوچهر آتشی  -  انتشارات نیل –  1346  – تهران

[2]  -  Ander Bonnard  یونان شناس بزرگ سوئیسی .

[3]  -  گلگون سوار / آواز خاک . انتشارات نیل – 1346 تهران

+ نوشته شده توسط میلاد ظریف. در شنبه نهم آبان 1388 و ساعت 14:33 |
 

تبریک کاک خالد. به امید چاپ کاغذی.

                            روسپی زیر ناخن

مجموعه داستان خالد رسول پور

پاییز ۸۸

انتشارات پی دی اف

+ نوشته شده توسط میلاد ظریف. در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388 و ساعت 20:17 |
                

 

                 پرتره‌ی مرد ناتمام / امیر حسین یزدان بد / نشر  چشمه /۱۳۸۸    

              

 

+ نوشته شده توسط میلاد ظریف. در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388 و ساعت 13:54 |
 

تعداد نفرات تیم والیبال ( یا همان همه مردان رئیس جمهور ) چند نفر است؟ به عبارت دیگر چند تا مدال خوش رنگ قرار است تقدیم شود به آقایی که قرار است باشد همانا رئیس جُم‌وور محبوب و چهل مل‌یونی جناب ایشان رئیس جُم‌وور نژاد احمدی آقا؟

پ.ن:   ترکیب مورد علاقه جناب ایشان رئیس جُم‌وور نژاد احمدی آقا ما گَله‌های خندانیم  است که در شعر زیبای ما گله‌های خندانیم    توله‌های ایرانیم به بارزترین شکل از آن استفاده شده است.

                       

+ نوشته شده توسط میلاد ظریف. در دوشنبه سیزدهم مهر 1388 و ساعت 0:49 |

 

جدی بگیرید  که عقل سالم در بدن سالم است. خواندن مطالب زیر و عمل کردن به دستورالعمل های فوق از همه کار واجب تر است.

 
اطلاعات عمومي در خصوص بيماري

·        اين ويروس نخستين مرتبه از خوك به انسان منتقل شده است اما هم اكنون راه انتقال آن از انسان   به   انسان است.

·        بيماري آنفلوانزاي خوكي كه جهان با آن مواجه شده ، يك بيماري نوظهور محسوب ميشود.

·        هر مورد بیماری آنفلوانزا را نبايد معادل آنفلوانزاي خوكي تلقي نمود.

·        درمان در صورتي  اثر بیشتری خواهد داشت كه تا ۴۸ ساعت بعد از پيدايش علائم بیماری آغاز شود .

·        پشه يا مگس نقشي در انتقال بيماري آنفلوانزاي خوكي ندارند.

·        در حال حاضر واكسن مؤثري بر عليه آنفلوانزاي خوكي تولید نشده است.

·        رعايت موازين بهداشتي زير در پيشگيري از بيماري نقش مهمي دارند :

اقداماتي كه ميتوانيد بمنظور محافظت خود و ديگران در برابر بيماري انفلوانزا انجام دهيد

·        در زمان شیوع بیماری در منطقه ای که زندگی می کنید و یا بیمار بودن حتي المقدور ازحضور در  اماكن شلوغ دوري نمائيد.

·        در هنگام سرفه و عطسه ، دهان و بيني خود را با دستمال كاغذي بپوشانيد.
·        دستمال ها ی استفاده شده را درون سطل زباله بياندازيد وآنها را برروي سطوح يا زمين رها نكنيد.

·        دستهاي خود را در طول روز بطور مكرر با آب و صابون بشوئيد و خصوصاً‌اين كار را بلافاصله پس از عطسه و سرفه (و پوشاندن دهان و بيني با دست) انجام دهيد.

·        حتي المقدور از تماس نزديك با ديگران بخصوص در هنگام بیمار بودن  خودداري كنيد.

·        تا زماني كه دستهاي خود را نشسته ايد از لمس كردن چشم، دهان و بيني با دستهاي خود جداً پرهيز نمائيد.

·        در صورتي كه ابتلاء شما به آنفلوانزا به تأييد پزشك معالج رسيده است ، حتي الامكان در منزل بمانيد و در منزل نيز از تماس نزديك با افراد منزل خودداري كنيد تا آنها از ابتلاء ‌به بيماري مصون بمانند.

·        در صورتي كه علائم آنفلوانزا خصوصاً ‌پس از وقوع يكي از دو رويداد زير بروز كند بلافاصله به پزشك يا مراكز بهداشتي درماني منطقه خود مراجعه كنيد:

a.      پس از مسافرت به كشورها يا مناطق داراي موارد بيماري آنفلوانزاي خوكي

b.     تماس با فردي كه از اين مناطق بازگشته است

+ نوشته شده توسط میلاد ظریف. در چهارشنبه هشتم مهر 1388 و ساعت 21:9 |
 

      ما از همان اول چشمانمان روی کلمات زیارت نامه ساره زنِ ابرام نوشته علی روات زاده عزیز می‌چرخید...  

 

دوست گرامی و شرکت‌کننده محترم جایزه رمان‌های منتشرنشده والس

با سلام

چند ماهی قبل طی نامه‌ای، بخشی از محدودیت‌هایی که برای سایت و جایزه والس - به دلیل اختصاص چهارمین دوره به موضوع رمان‌های منتشرنشده- ایجاد شده بود را گزارش دادم. حداقل این محدودیت‌ها، شش‌ماه انسداد سایت والس بود و دستور رسمی وزارت ارشاد به خبرگزاری‌ها و روزنامه‌ها بابت ممانعت
از انتشار اخبار مرتبط با این رسانه و جایزه ادبی آن (و منطقا این شامل نتایج هم می‌شد). همه این محدودیت‌ها مقدمه‌ای بود تا امکان برگزاری جایزه به حداقل برسد و سپس تذکرهای متعدد جهت جلوگیری از برگزاری مراسم این جایزه انتقادی. در آن زمان به دلیل نزدیک بودن انتخابات ریاست جمهوری
و حساسیت‌های شدیدی که این موضوع ایجاد کرده بود عملا امکان تعاملی منطقی و سازنده برای برگزاری جایزه میسر نبود اما پی‌گیری‌های مستمر به گشایش مجدد سایت والس و رفع فیلترینگ انجامید. با توجه به بازگشت والس، همواره دبیرخانه جایزه در فکر انتشار نتایج جایزه بود زیرا 63 نویسنده و 5 داور حداقل انتظارشان اعلام این نتایج بود. نتایجی که با کاری شبانه‌روزی و مطالعه دشوار 63 رمان حاصل شده بود. اما با توجه به شرایط پس از انتخابات ریاست‌جمهوری، امکان رسمی اعلام نتایج وجود نداشت، در نتیجه دبیرخانه پس از بررسی‌های متعدد و مشورت‌های گوناگون به این تصمیم رسید که آثار برتر را در آغاز مهرماه به صورت خصوصی و فقط به داوران و شرکت‌کنندگان اعلام کند. دبیرخانه والس قصد دارد در مرحله بعد گزارش جامعی از روند برگزاری این نخستین جایزه رمان‌های نشرنیافته و موانع ایجاد شده در برابر آن تهیه کند. این گزارش شامل تحلیل نظرسنجی از نویسندگان شرکت‌کننده در جایزه نیز می‌شود و در واقع یکی از اهداف جایزه یعنی بررسی مشکلات نشر آثار ادبی در ایران را برآورده خواهد کرد. قرار است این گزارش برای داوران، شرکت‌کنندگان و نهادهایی چون وزارت ارشاد ارسال شود. البته بعید است که امکان برگزاری رسمی جایزه والس چهارم فراهم شود اما پس از اعلام گزارش شاید امکان اعلام نتایج نهایی جایزه به صورت عمومی فراهم شد. در صورت عدم فراهم شدن چنین شرایطی نتایج نهایی از همین طریق به اطلاع شما عزیزان خواهد رسید. نتایج اولیه را می‌توانید در لینک زیر مطالعه کنید:
http://www.valselit.com/article.aspx?id=1427


با مهر – سعید طباطبایی

دبیر چهارمین دوره جایزه والس

مهر 1388

 

+ نوشته شده توسط میلاد ظریف. در یکشنبه پنجم مهر 1388 و ساعت 13:34 |

 

همه‌ی فصلُن دنیا کاشکه وا بهار شَبودَه ( می‌شد )

بی خیالی، دل راحت، کاشکه بی شمار شَبودَه

دلِ تنگ آدمیت شُنَگُ ( نگفته‌اند ) وا اِیهَمَه غم

اَگَرم غمی نَهَستَه ( نبود )، دل شُنا دادَه ( نمی‌داند ) بی آدم

شادی و غم، خَرس ( اشک ) خَنده، فَرخِشُ ( فرقش ) یه کالِ مُودِن ( تار مو )

زیر بارِ خاکُ رفتن، یا مثِ یه تا پَرنده

اگَه بودِنُم هِمُنه که خُدُم خیال اُمَستَه ( داشتم )

مِ یکی پازن ( بز ) کوهی اُیَه تا آهوی مَستَه

                                                                                             ابراهیم منصفی ( رامی )

پ.ن: کاش پاییز مهربانی باشد برایمان

+ نوشته شده توسط میلاد ظریف. در جمعه سوم مهر 1388 و ساعت 0:3 |

 

یادم تو را فراموش دوست اول مهری من

 

+ نوشته شده توسط میلاد ظریف. در چهارشنبه یکم مهر 1388 و ساعت 14:36 |

.

.

.

روز قدس: پَر

.

.

.

+ نوشته شده توسط میلاد ظریف. در شنبه بیست و هشتم شهریور 1388 و ساعت 1:13 |

                      

رمان « عامه پسند » یک رمان خواندنی است ؛ خواندنی از این نظر که مترجم کوشش کرده کیفیت زبان بوکفسکی و لحن روایت را از درون روزمرگی یک آدم بی بند بار و آس و پاس بالا بکشد ؛ و جوهره ی پنهان زبان ، با همان سادگی بوکفسکی وار ، به خواننده ابلاغ نماید . بوکفسکی این لحن روایت را ، چه در شعر و چه در داستان ، به گونه ای زیرکانه حفظ کرده  ؛ با این قصد تا خواننده ی آثارش تفاوتی بین بوکفسکی شاعر و بوکفسکی داستان نویس نبیند . این خصلت نوشتاری او بر می گردد به نوعی سادگی و بی بندو باری زیست محیطی اش . از این روی کوشش کرده تا سبکی را بسازد تا آن تقدس گرایی همگانی را ، که در داستان یا اشعار معاصر وجود دارد ، از آثارش بیرون بریزد . لجاجت او در ساده نویسی ، نثرش را به خودش شبیه کرده است ؛ نثری منحصر به فرد . اما  اینکه ما تا چه اندازه قادرخواهیم بود تا همه ی آن چیزهایی را که مربوط به کیفیت بیان اوست ، به نثری برگردانیم که تمامی بوکفسکی دیده شود ؛ بر می گردد به دقت مترجم در پیدا کردن حالت زبان ، در زبان مبداء . به گمان من این اولین ترجمه ایست از رمان بوکفسکی که توانسته جان مایه ی روایت را ،  به سلامت ، با زبانی پاکیزه و لذت بخش ، به  فارسی برگرداند . این بار در آخرین رمان بوکفسکی از ضد قهرمان همیشگی اش یعنی « هنری چیناسکی » خبری نیست ؛ کسی که برگردان شخصیت خودِ بوکفسکی است . چیناسکی ، مردم گریزی ، زن ستیزی و دائم الخمر بودنش را ، طبق رهنمودهای نویسنده ، در رمانها و داستانهاش به دقت دنبال کرده است . اما اینک یک کارآگاه خصوصی به نام « نیک بلان » می خواهد جای او را بگیرد ؛ گرچه همان خصوصیات چیناسکی – بوکفسکی را به همراه دارد : عاشق مسابقات اسب دوانی ، بارهای شبانه و ... است . با تمام این تفاصیل چیناسکی در این رمان هم یک سرک کوتاهی می کشد ( در صفحه ی 19 ) و ناپدید می شود ؛ که منظور روح ناظری است تا همه چیز را از زاویه ای دیگر زیر نظر داشته باشد . محوریّت رمان براساس چهار پرونده ایست که به نیک بلان سفارش داده شده است ، و طبق یادداشت خود او چنین آمده :

1 – بفهم که آیا سلین واقعاً سلین است یا نه . نتیجه را به بانوی مرگ اطلاع بده .

2 – گنجشک قرمز را پیدا کن.

3 – سر از کار سیندی در بیاور . آیا به جک باس خیانت می کند ...

4 – شرّ بیگانه ی فضایی را از سر گراورز کم کن .

بوکفسکی با محوریت قرار دادن این چهار پرونده و مرتبط دانستن آنها به یکدیگر ، با حرکتهای خُلواره ی نیک بلان ، از طنزهای گذر کرده  که بی شباهت به شوخی های « ریچارد براتیگان » نیست . با این تفاوت که براتیگان شوخی هایش را به یک  طنز سیاه وصل می کند تا عمق فاجعه را  در متن داستانهاش نگه دارد ؛ حال آنکه  در کارهای بوکفسکی طنز تا جاهایی پیش می آید و در میانه ی راه باز می ماند ؛ تنها به این دلیل که دوست دارد شوخی هایش در سطح بماند  . گرچه  هردوی آنها محصول دهه ی شصت میلادی اند و می دانند به خاطر چه موضوعی دست به قلم برده اند . اما در این مسیر می توان تفاوت دیگاهشان را در نوع روایت هاشان ، و تلقی آنها از جامعه ی بیمار ، به خوبی کشف نمود . بوکفسکی در رمان « پالپ » یا به تعبیری « عامه پسند » از روحیات و طرز نگاهش به پیرامون خود ، به همانگونه سود می برد که یک دائم الخمر به هنگام نعره کشیدن مُصر است تا جهان وهم آلودش را به سبک خودش ببیند .         

 عامه پسند /  اثر چارلز بوکفسکی/ مترجم : پیمان خاکسار/ نشر چشمه1388

  

+ نوشته شده توسط میلاد ظریف. در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388 و ساعت 0:0 |

دقیقن ما الان کجا ایستاده‌ایم؟

یا درست‌تر است بگویم دقیقن الان ایستادن کجا-ِ ما قرار گرفته؟

    

+ نوشته شده توسط میلاد ظریف. در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388 و ساعت 16:20 |
 

یک عده آن حقیقت روشن را می‌گویند

یک عده آن حقیقت ناگفته را می‌گویند

من آن حقیقت ناگفتنی را می‌گویم

این را:

 خطاب به پروانه‌ها / رضا براهنی/ نشر مرکز

     

+ نوشته شده توسط میلاد ظریف. در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388 و ساعت 0:17 |

آنگاه که اشک می‌ریزم و سر بر شانه‌های محبوبم می‌گریم آنگاه که یادم می‌آید هیچ وقت شاعر نبوده‌ام و آنگاه که با محبوبم می‌شویم دو کودک که از سر تا پای امامزاده بالا می‌روند آنگاه که تمام شهر چهار چشم من و محبوبم را می‌نگرند آنگاه که همه حسرت محبوبی همچون محبوب مرا می‌خورند آنگاه که گرمای شهریور ماه در پشت نگاه محبوبم رنگ می‌بازد آنگاه که می‌دانم بیرون از هر جایی کسی منتظرم است و آنگاه که می‌دانم بیرون از هر جایی منتظرم هست آنگاه خود زندگی‌ست

آنگاه می‌خواهم شوم جزیی از چادر سفید و نقش دارش.

  

+ نوشته شده توسط میلاد ظریف. در جمعه سیزدهم شهریور 1388 و ساعت 14:54 |

اصلا بعضی چیز‌ها علت واقعی ندارد. آیا واقعا می‌خواست که شاه سرنگون شود؟ نمی‌دانست اگر شاه سرنگون می‌شد چه کسی جای او را می‌گرفت؟ نمی‌دانست. پس چرا دهنش را باز کرده بود و تمام فحش‌های عالم را به شاه داده بود؟ نمی‌دانست.. آیا از شاه شخصا بدش می‌امد؟ یا اینکه به دلیل سیاسی، اجتماعی، تاریخی، طبقاتی بود که به شاه فحش داده بود؟ نمی‌دانست. فقط یک چیز را خوب می‌دانست: به رغم ادب عجیبش که در مدرسه زبانزد همه بود، درست جلو شاگردها و معلم‌ها، و آقای مغانی که همه بهش شک داشتند، بدترین فحش‌ها را به شاه داده بود. و روز بعد گرفته بودندش.

.

.

.

رحمت احساس کرد که مدیر چیزی از مقررات را به رخش کشیده است. و فریاد زد:" تف به تو و این مقررات!" و در را بست و آمد بیرون. وقتی که از سرسرا آمد بالای پله‌ها، احساس کرد که پشت سرش مدیر در را باز کرده، دارد به سرعت می‌آید به طرف او. از پله‌ها پایین رفت. معلوم نبود این همه بچه، این موقع ماه شهریور از کجا سر درآورده بودند. صف کشیده بودند و گویا برای چیزی اسم‌نویسی می‌کردند. رحمت احساس می‌کرد که هر لحظه داغ‌تر می‌شود، احساس می‌کرد که خونش از شقیقه‌هایش بیرون خواهد زد و یا قلبش، مثل مشتی که کاغذی را پاره کند و دیده شود، سینه‌اش را ناگهان پاره خواهد کرد، و در ملا عام به ضربان تند، عصبی و خشمگین خود ادامه خواهد داد. و ناگهان درست از کنار میکروفون هرچه از دهنش در می‌آمد، فحش و بدو بیراه به شاه گفته بود، و راه افتاده بود تا بیرون برود، و بعد فریاد " درود بر شهیر! درود بر شهیر! " را شنیده، برگشته بود، از پشت میکروفون گفته بود:‌" من قهرمان شما نیستم!‌" و راهش را کشیده رفته بود.

بعد از عروسی چه گذشت / رضا براهنی / انتشارات نگاه

+ نوشته شده توسط میلاد ظریف. در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388 و ساعت 2:36 |
 

دهه شستی‌ها: هر آنچه می‌خواهید در مورد علائم نگارشی انگشتانتان بدانید و می‌ترسید از باباتون بپرسید.

"  استپان تروفي موويچ ورخونسكي "

 

+ نوشته شده توسط میلاد ظریف. در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388 و ساعت 0:12 |

 

محبوبم کلام‌م را می‌خواهد/ استواریشان را از پسِِ زبانی که بوی سیگار را دیر زمانی‌ست دیگر از یاد برده/

محبوبم شاعر است/ هیچ شاعرگی را دوست ندارد/ برایش از مرده شاعرگی می‌گویم

محبوبم درد دارد/ دردم را نمی‌خواهد/ زورکی از زیر زبانش دردش را می‌کشم بیرون/ تاول روی زبان را

پا نوشت: محکوم شده‌ایم ثانیه به ثانیه این روزها را از بر کنیم: بوی گداخته تاول 12 تا 1:30 امشب زبان محبوبم را تا ابد در ته ریه‌هایم فرستادم

                  

+ نوشته شده توسط میلاد ظریف. در یکشنبه هشتم شهریور 1388 و ساعت 2:51 |
 

آقا زولبیا با چای چه‌قدر می‌چسبه... (آن هم وقتی ادامه این باشد ): در ساعت ۳:۵۸ بعد از ظهر

خورد و خوراکتون قبول

  

+ نوشته شده توسط میلاد ظریف. در شنبه هفتم شهریور 1388 و ساعت 16:28 |
 

پدرم دیگر مثل همیشه ساکت نیست. این را نگفته است ولی می‌دانم دیگر نمی‌خواهد حرف توی دلش بگذارد. روزهای سکوت در خانه ما عمرش بسیار زیاد است. به اندازه سفید شدن موهای پدر و مادرم. به اندازه بزرگ شدن ما. روزهای سکوت خانه ما دیگر تمام شد. پدرم دیگر آنقدر سکوت نمی‌کند که احساس کنیم همه چیز محو شده است.

      

+ نوشته شده توسط میلاد ظریف. در سه شنبه سوم شهریور 1388 و ساعت 1:38 |
 

وقتی یک گوریل خودی اصولگرا جواب یک سئوال گوریل خودی شبه اصلاح‌گر که چرا ما را زیر پاهایتان له می‌کنید را با نشاندن بر صندلی دادگاه در زیر حجاب دروغ می‌دهد، چون گوریل است هیچ فکر نمی‌کند که به زودی خودش از آن که گوریل می‌خواندش همان سوال را خواهد پرسید.

پس نوشت: آن که گوریلت می‌خواند و کت و شلوار چنان اتو زده‌ای بر تن دارد که با خط اتو‌اش می توان سر زد،  بهتر از هر کس دیگری راه دیالوگ با تو را بلد است. او خودش می‌داند کجای لباس گوریل مانندت نخ کش شده است. آخه او لباس های گوریل‌های مثل تو را زیاد نخ کش می‌کند و دوباره می‌بافد.

 

+ نوشته شده توسط میلاد ظریف. در دوشنبه دوم شهریور 1388 و ساعت 3:38 |
 

My Documents خوانی یکی از اعمالی است که در این ایام مبارک خواندنش بر هر ایرانی شیعه واجب و ضروری ست آن هم با زبان روزه.

     

" آیت انترنت سیو دکیومنتیان قُد پی دی افیان"

  

+ نوشته شده توسط میلاد ظریف. در یکشنبه یکم شهریور 1388 و ساعت 3:20 |
 

   دلم برای ربنا تنگ شده است. می‌خواهم چهار روز روزه بگیرم‌. لیاقتم دلتنگی‌ست فعلن.   

    

     پ.ن: دلتنگ چهار رفیق شده‌ام.

+ نوشته شده توسط میلاد ظریف. در جمعه سی ام مرداد 1388 و ساعت 1:52 |

همه چیز خیلی ساده اتفاق افتاد. از خواب بیدار شدم. فهمیدم رمز عبور جی.میل آدرسم را فراموش کرده‌ام. نه جایی ذخیره‌اش کردم و نه جایی یادداشت. همیشه به خاطر می‌سپارم زیاد اهل یادداشت برداری نیستم. جالب است که یک هفته هنوز از مرگ ایمیل. یاهو نگذشته که جی. میل‌م هم مرد. یعنی من کشتمش. یعنی من نکشتمش. آن دخترک به خواب آمده‌ام کشتش. آن چشمان درشت با مژه‌های بلندش کشتش که همه جا زودتر از من رسیده بود و خیره نگاهم می‌کرد. بغض داشت و چشمانش یه کاسه خون بود. از دستش فرار می‌کردم. تقصیر خودم است نایستادم ببینم دردش چیه. در آن شهر کاهگلی فقط من بودم و او. تقصیر خودم بود باید پیشش می‌رفتم تا در بیداری خواب نباشم.

تا زمانی که رمز عبور جی.‌میل پیشین را یادم بیاید ایمیل‌هایتان را به این آدرس ارسال کنید:

Miladzarif.b@gmail.com

     

+ نوشته شده توسط میلاد ظریف. در دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388 و ساعت 14:22 |

 

چند هفته‌ای‌ست که چیز دندان گیری ننوشته‌ام. یعنی هیچ چیز ننوشته‌ام. جالب است که به هیچ وجه دچار عذاب وجدان و ناراحتی و یا افسردگی ناشی از این معضل هم نشده‌ام. به دلیلش فکر می کردم که تصویر یک مرد یونیفرم پوش نظامی برایم مجسم شد که در خیابانی خلوت پر از کاج‌های سر به فلک کشیده با قدم های محکم بر سنگفرش خیابان قدم بر می‌داشت. می‌خواهم به سرهنگ قصه نوظهورم فکر کنم و یادم برود مجموعه قصه دومم الان کجاست.

+ نوشته شده توسط میلاد ظریف. در پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388 و ساعت 2:0 |
 

بابام امروز دلش برای مادرش تنگ شد. گریه کرد و گفت:‌" دلم برا ننه تنگ شده."  بعد ما دورش را گرفتیم. بعد از چند دقیقه خندید و باز هم شد همان بابای خودمان. انگار نه انگار که چند دقیقه پیش دلش هوس مادرش را کرده بود. باز او مثل همیشه یادمان آورد که تا همیشه یادمان بماند برای همیشه مادرش مرده؛ بابام در همیشه همیشه‌ترینِ.

+ نوشته شده توسط میلاد ظریف. در چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388 و ساعت 1:25 |
 

آنقدر سراغت نیامدم که بسته شدی.

درت را تخته کردند و دیشب بالاخره خوشحالی را که سالها ازم دریغ شده بود با بسته شدن تو برایم به ارمغان آمد.

الان می‌توانم بگویم گورستانی هستی باشکوه، نامرئی، دور از دسترس

از بچگی عادت کرده‌ام هر چه که می‌خواهم فراموش کنم به روی کاغذ می‌نویسم و آتش می‌زنم.

تو را نمی توانستم آتش بزنم، یعنی هنوز جرات نکرده‌ام بکن یک yahoo mail  عاشقانه را آتش بزنم. فقط بلدم از یادش ببرم و نامرئی‌اش کنم با ساخت یک yahoo mail دیگر خودش خودش را بسوزاند. چه قدر باشکوه بود آتشکار تو..

هفتمین سالگرد تولدت مبارک yahoo mail  مرده من

 

+ نوشته شده توسط میلاد ظریف. در سه شنبه بیستم مرداد 1388 و ساعت 11:42 |
 

                                               I dont wanna talk

                            

+ نوشته شده توسط میلاد ظریف. در سه شنبه بیستم مرداد 1388 و ساعت 1:42 |
 

                                                   آسمان ما آبی‌ست

   

 

+ نوشته شده توسط میلاد ظریف. در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388 و ساعت 13:20 |
 

همین الان که لینک خبر را دیدم یک لحظه به جای نشانه موس می خواستم با انگشتانم رویش کلیک کنم.  در این هفته این دومین بار است انجام چنین حرکتی. وحشتناک است شروع و وقوع بیماری را یک جا شاهد باشی.

خرداد 84 بود اولین بار؛ داستانم را گرفت و در ویژه نامه‌ پنج شنبه شرق مرحوم چاپ کرد... همکاریمان داشت تازه روی غلتک می‌افتاد و به چهارمیش نکشید که بستند شرق رو.. دو سه بار دیگه روزنامه رو  توقیف کردند و برگرداندند ولی دیگر آن شرق برنگشت. ناحق است اگر نگویم به گردن من و خیلی از دهه شصتي‌ها حق دارد. بارها در حقم بزرگواری کرد. در حق خیلی از ما بزرگواری کرد. به غیر از نوشتن در اینجا دیگر نمی‌دانم چه کنم تا جبران آن همه بزرگواریش را کرده باشم.  

به امید برگشتت

مهدی یزدانی خرم بازداشت شد.

 

الان ساعت ۱۴:۱۷ ظهر است و از وبلاگ امیر حسین رسیدیم به این خبر که آزاد شد.

+ نوشته شده توسط میلاد ظریف. در پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388 و ساعت 2:30 |
 

Dare not pity iran ـ

these times are dark ـ

but every shadow no matter ـ

how deep is threatened by morning light ـ

.

.

.

But our destiny is life ـ

 

+ نوشته شده توسط میلاد ظریف. در دوشنبه دوازدهم مرداد 1388 و ساعت 18:34 |
   

تیر ما تیرستان شد. این را زبان عموهایم می‌گوید. آخرین فردی که من به بودنش افتخار می کردم مرد. با وجود سن زیاد حافظه فوقالعاده ای داشت و ما را به حیرت می انداخت. باهوش بود و طبق خصوصیت متداول خانوادگی پسرانش را بیش از دخترانش دوست داشت. رابطه پسرانش بیش از پیش پررنگ‌تر شد و رابطه نوه‌هایش بیش از پیش کم رنگ. مردن خانم ظریف بوشهری خبر از زوال خاندان محترم ظریف را داد و عده‌ای زور می‌زنند نشنوند. حالت تهوع گرفتم از بس چند روزه شنیدم از عزت خانواده سخن راندن‌د از بس از پیوند محکم خانواده و امنیتش سخن‌ راندن‌د و سخن راندن‌د از چیزهایی که وجودن ذره‌ای اعتقادی ندارند.

با مردن مادر بابام بابام شد بزرگ خانواده. بابام بزرگ است چون بزرگی را در احترام به فردیت و استقلال شخصی می‌داند هر چند بداند به بن بست می‌خورد این خصلت را از پدرش به ارث برد و بر‌عکس خانم ظریف بوشهری ـ که تا قبل از مرگش خصایص زندگی قبیله‌ای فرم ایده‌ال ذهنیش بود و از همه راهی برای ترویج و انتقال به نوههايش بهره مي‌بردـ و در همه حال حاضر است بهای این فردگرایی را بپردازد.

 

تیر ما تیرستان شد. این را رفتار نوه‌ها می‌گوید. در خاندان‌هایی که به صورت اصولی بر اساس صورت‌های درست مدرنیته نه صورتک‌های قلابی و متظاهرانه کلمه ادب و آداب و رفتار اجتماعی و بحث تعامل جا افتاده شده باشد و بزرگان یاوه سرا که به حفظ خاندان و حفظ ظاهری آن هستند به زیر دستان خود این مهم را تفهیم کرده باشند هیچ وقت کسی شاهد ریزش ناگهانی‌اش آن هم با مردن آخرین عضو از یک نسل نیستیم. هیچ وقت شاهد نیرنگ و توطئه علیه تخریب فرد دیگر نیستیم. هیچ وقت شاهد یک بی احترامی عریان نیستیم. عموهای فرزندانتان توی گوشتان دارند می‌خوانند که بس از رفتارهای تهوع آور متظاهرانه دروغین. این این بار صدایشان را بشنوید خودتان باشید لطفن.

 

تیر ما تیرستان بود. حقیقت در عین شیرینی دست یافتنش بسیار تلخ و گزنده‌است. این را همه ما می‌دانیم.

تیر ما تیرستان بود. بیش از این گفتنش مایه دردسر. این را به قول عزیز دلم ردپاهای وبلاگی می‌گوید.

 

مادربزرگ متوفایم همیشه سه جمله کلیدی را با زبانش یدک می‌کشید:

زمانی که فرزندش یا نوه‌اش دیر به دیر بهش سر می‌زد می‌گفت: ای بی غیرت

زمانی که عموی کمونیست سالها مهاجرم زنگ می‌زد بهش می‌گفت: در یمن‌ی پیش منی پیش منی در یمن‌ی.

یکی هم زمانی که نوه‌ای چیزی خلاف آن چه باید به سمع می‌رساند: هر کی به ما نریده بود کلاغ کون دریده بود

 

+ نوشته شده توسط میلاد ظریف. در پنجشنبه یکم مرداد 1388 و ساعت 14:52 |
                 

                 

او از سرزمین آفتاب آمد

سرخ گونه و زرین موی

او از دشت‌های جنوب

آنجا که خورشید بر شانه دریا، به افق می‌نشیند

و هر روز در غروب دریا شنا می‌کند و غوطه می‌خورد و سپیده‌دمان

تیغ زرینش را به آبی آسمان می‌کوبد.

اما دریغ که این بار سردی دریای مرگ

لذت طلوع دیگری را از ما گرفت.

کشتزار هستی‌مان خشکید

قلبم را به خاک سپردم تا آفتاب خاطره‌اش جوانه زند

و دوباره طلوع کند.

 

+ نوشته شده توسط میلاد ظریف. در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388 و ساعت 21:8 |
 

غیر مستقیم راست می گفت تنهایی اش که من به درد تنهایی ام می خورم

 

     

                                  

+ نوشته شده توسط میلاد ظریف. در پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388 و ساعت 0:14 |
          

این ده تا

             ده تا این

                                               تا این ده

                             ده این تا

تا ده این

                        این تا ده

این

           ده

      تا

 

+ نوشته شده توسط میلاد ظریف. در جمعه دوازدهم تیر 1388 و ساعت 14:21 |
            

            

خانم مترجم ترجمه کن ترجمه کن ترجمه کن

 روزهای خردادمان را به خاطر دارم که در برق چشمانت، نگاهت خیره می‌ماند و می‌گفتی دوست دارم به خیابان‌ها بروم و تماشا کنم و می‌گفتم نه و خودم یواشکی می‌رفتم تماشا... روزی یک بار تصویر دختران مقنعه پوش در زیر لگد و باتوم ابله هان سرزمینم می‌ترساندم از هر پیاده روی عصرانه در کنار سبز باغچه‌های ریز و درشت بلوار ارم و خنده‌های ریز و نگاه‌های که تمام زیبایی‌های عالم دنیا را در خود نهفته دارد بگذرم... خرداد من بی تو به سر شد و و آه چه خرداد ماهی بود... خرداد ماهی که داشت یادمان می‌برد تمام یادبودهایمان را... آه چه خرداد ماهی بود اشرف من که له شد تمام بناهای شهری که از نگاه من و تو پابرجا مانده بودند در سر به زیری اجباریمان ... آه چه خرداد ماهی بود اشرف من که سنگفرش‌های گذرگاها را از حفظ شدیم در زیر قدم‌های قد و نیم قدی که در هم گره می‌خورد... آه چه خرداد ماهی بود اشرف من که زبانمان را به یغما برد و جز آهی بلند بر لب‌هایمان جراحی نکرد... آه چه خرداد ماهی بود اشرف من که فقط برایمان یک زبان دراز به جا گذاشت در سالمرگ خرداد هر ساله که پیش بینی‌اش زیاد سخت نیست چگونه به استقبالش می‌روند؟ آن خرداد مال ما نبود و نخواهد بود  خرداد ما هنوز به همان کوچکی در دانشگاه شیراز واحد زبانش شکل گرفت در همان بی زبانی هر دویمان و نگاه تسخیر شده‌امان خردادمان رشد کرد...

خانم مترجم ترجمه کن ترجمه کن ترجمه کن

 شهر در امن و امان است این را راننده تاکسی‌ می‌گفت و مردم پا برهنه شهر که برایشان چهار دیواری خانه‌اشان پایان دموکراسی‌ست باید یاد بگیریم به حرف‌هایشان گوش کنیم. مردمان شهر برهنه‌تر از همیشه ما.

 

+ نوشته شده توسط میلاد ظریف. در پنجشنبه یازدهم تیر 1388 و ساعت 1:1 |

    

زمانی که حال در حال گذشتن است و گذشتن در زمان حال است و آینده هم که وقتش حال ا حال ها نیست فقط حال می ماند و حال ملتی حال به هم زن می شود مداوم در حال نارو زدن مدام در حال زیر آب زدن مدام در حال تیغ زدن مدام در حال تو سری زدن مدام درحال پشت پا زدن مدام در حال سوت زدن مدام در حال س س زدن مدام در حال ک زدن مدام در حال اتهام زدن مدام در حال تور زدن مدام در حال جفتک زدن مدام در حال لاف زدن مدام در حال انگ زدن مدام در حال زخم زبان زدن مدام در حال... وقتی زدن را هر آن با کردن صرف می شود کرد حال این ملت صرف می شود در حال کردنی در حال گیری دیگری.

پ.ن: وقتی از قانون مداری حرف می زنیم از چه چیزی حرف می زنیم؟!        

+ نوشته شده توسط میلاد ظریف. در سه شنبه نهم تیر 1388 و ساعت 12:2 |
                 

   

دوران دبستان درست در تعطیلات تابستان از همکلاسی‌ای پرسیدم که معدلش چند شده و گفت: 20. آه بلندی کشیدم و گفتم خوش به حالش که تمام نمره‌های کارنامه‌اش 20 است. دوست که چهره غمگین مرا دید با دستپاچگی گفت ناراحت نباشم چون  با اون وجود دو تا 18 هم دارد!!!

 

این روزهای ما دقیقن همین گونه است. یک طرف د.و.ل.ت دروغگو و طرف دیگر مردمی که همه جوره می‌دانند طرفشان دروغگو بزرگی است ولی برای اثبات آن هیچ مدرکی ندارد.

 

آن دوست بلافاصله بعد از آن حرفش در چرخشی عجیب گفت که مزاح کرده و گفت که معلوم است که تمام نمره‌های کارنامه‌اش بیست است.

 

 در چنین شرایطی در آتی ما با دو نوع دوست روبرو هستیم:

الف: دوستی که دور می‌شود از دروغ

ب: دوستی که کور می‌کند از دروغ   

 

دروغ آن دوست تا امروز مانده و خودش یک سال بعد به خاطر موقعیت شغلی پدرش به شهر دیگر مهاجرت کرد.

 

شمایی که الان هستید و می‌بینید دروغ جرم دارد و حجم دارد و سن دارد؟

 

خواندن داستان‌های بارتلمی بزرگ چه می‌چسبه این روزها! کسی می‌داند اولین اشتباهی که از نی نی سر زد چند بار ترجمه شده؟

  + و + و + ( ترجمه های خوب از نی نی )                                                               

+ نوشته شده توسط میلاد ظریف. در جمعه پنجم تیر 1388 و ساعت 1:46 |
 

     

یکی گفت:" یه کار جدید پیدا کردم سنگ می ندازم "

یکی گفت:" ما حتا دیگه رای مون رو هم نمی خوایم فقط دیگه کسی رو نکشن"

یکی گفت:" تابستونمون رو خراب نکنند؟"

واقعن طاقت بعضی مردم طاق شده است.

+ نوشته شده توسط میلاد ظریف. در سه شنبه دوم تیر 1388 و ساعت 2:19 |
 

    

1) سخنان رهبری و غیبت ماموران لباس شخصی چه نوع ارتباطی با هم دارد؟

2) چه عاملی باعث می‌شود یک راننده تاکسی با دیدن لت و پار شدن هم زبان و هم وطن بگوید: " خوب دارن لت و پارشون می‌کننا؟"

3) چرا تظاهرکنندگان بیشتر دوست دارند با موبایل‌هاشون عکس و فیلم بگیرند تا رعایت ملزمات چنین راهپیمایی‌های اعتراضی‌‌ای؟

4) چرا اس ام اس‌ها فردای بعد از سخنان رهبری وصل شد؟

5) چرا این روزها نمی‌شود نوشت؟ ( با این که دریچه‌های زیادی روبرویمان است؟ منتظر چه هستیم؟ )

6) چرا هیچ عکس عمیقن نگران نیست؟

7) چرا فروشنده کتاب فروشی‌ای برمی‌گردد و می‌گوید: " تو این وانفسا چطوری کتاب می خونی؟"

8) چرا آقای محسن رضایی یکی به نعل می‌کوبه یکی به میخ؟

9) سیاست یکی به نعل کوبیدن یکی به میخ سیاست چه کسانی است؟

10) از امضا کنندگان تومار‌های و بیانیه‌های حامی آقای موسوی قبل از انتخابات چند درصدشان دوباره بیانیه دادند؟

11) با وجود این‌که احمدی نژاد همه شرایط یک برنده غیر واقعی را دارا بود چرا فردای انتخابات جامعه در یک بهت و مسخ تاریخی فرو رفت؟

12) مردم ایران دوست دارند حقیقت را بشنوند یا واقعیت را ببینند؟

13)شنیدن تئاتر رادیویی لذت بخش است یا دیدن تئاتر تلویزیونی؟

14)چرا مشخصات حقیقی و حقوقی افراد لباس شخصی و حامیان احمدی نژاد یکی یکی دارد برملا می‌شود؟ آیا تاریخ مصرف این افراد تمام شده است؟

15)رسالت روشنفکران ایران چیست؟

16)مسئولان وزارت محترمه اداره ممیزی الان به همان وظیفه‌ تفهیمی‌ و به سیاق گذشته‌اشان اصلن عمل می‌کنند؟

17)خط قرمزهای جدیدی در ممیزی کتاب‌ها اعمال می‌شود؟

18)در چنین روزهایی در وبلاگ باید چه نوشت؟

19)وبلاگ نویسی این روزهایمان بهتر از قبل شده؟ نشده؟

20) چه کسی بود گفت: " در شرایط سخت کم می‌نویسی  اما خوب در می‌آید"؟

21) سه پاسدار را می‌شناسم که بعد از مرگ آقای خمینی داوطلبانه از سپاه در آمدند گاهی چند وقتی غیبشان می‌زند. مثل این روزها. به نظر شما الان چه می‌کنند؟ آیا در دفترشان توی اتاق بازگانی آبادان هستند؟  

22) دیدن فیلم‌های تظاهرات چه تاثیری در روح جمعی مردم دارد؟

23) مردم بیشتر دوست دارند شعار‌های مرگ بر ... رای ما رو ... بدهند یا شیشه بشکنند و سنگ پرتاب کنند؟

24) آیا مردم آبادان برایشان این بازی‌های سیاسی نخ نما بوده و هست؟ بوشهر؟

25) سکوت قابل تامل دیگر شهرها را چگونه باید تحلیل کرد؟ آیا منطقی است که احمدی نژاد و دوستان رای مردم این شهرها را به حساب خود محسوب کنند؟

26) چرا باز هم تظاهر کنندگان در تور رادیکال شدن افتادند؟

27) آیا نباید روزنوشت این روزها را در اولویت قرار داد؟

28) بزرگترین دستاورد این روزها چه چیزی است و به یادگار خواهد ماند؟

29)بهترین کار در این روزها چه می‌تواند باشد؟

ادامه دارد...

+ نوشته شده توسط میلاد ظریف. در دوشنبه یکم تیر 1388 و ساعت 15:21 |
   

 خوشبخت‌تری فرد خانواده من در این روزها مثل همیشه مادرم است که رای‌ به حساب نیامده‌اش را داد و صورت بهت زده من را بوسید و رفت مشهد زیارت. طبیعت باز نشان داد مادرم خوشبخت‌ترین فرد خانواده من است.

پ.ن: به نظر شما بعد از یک هفته بیانیه برای راهپیمایی های فرسایشی چرا امروز هیچ کجا در انجام راهپیمایی مسالت آمیز و یا عدم راهپیمایی مسالمت آمیز خبری از این نوع بیانیه ها نیست؟ یک هفته برای گرفتن امتیازهای انحصاری برای موسوی و دوستان مالی ایشان کفایت کرده است؟ تاریخ مصرف فرسایش بزرگراه ها فرا رسیده؟ 

+ نوشته شده توسط میلاد ظریف. در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388 و ساعت 21:37 |

 

  

روزی بود روزگاری بود میزان رای ملتی بود

روزی شد روزگاری شد مازاد رای ملتی شد

روزی شد روزگاری شد گفتن سبز 22 خرداد رو سیاه شد

روزی شد روزگاری شد تابستان گرممان بارانی شد

روزی شد روزگاری شد سرود ملی ای روزم ای روزگارم شد

روزی شد روزگاری شد شوفر تاکسی پرسید: دوباره مملکت کنفیکون شد؟

روزی شد روزگاری شد تماشای بی بی سی از نون شب هم واجب تر شد.

روزی شد روزگاری شد مفهوم آزادی هم وطن کشی شد.

روزی شد روزگاری شد ولوا توی عصرها شد

روزی شد روزگاری شد میزان صبح ها شد

روزی شد روزگاری شد شعار کمونیست ها هم الله اکبر شد

روزی شد روزگاری شد گره چشم ها روی مچ دست فوتبالیست ها بود

روزی شد روزگاری شد فردوسی هم سبز شد

روزی شد روزگاری شد تصاویر بی بی سی نماز جمعه ای شد

روزی شد روزگاری شد گریه رهبری خون بها شد

روزی شد روزگاری شد دمبلو و دیمبو توی شبکه خبر درد هر بی نوا شد

دوباره باز روی شد و روزگاری که فلان کمونیست هم برادر شد

شرط آن که باز روزی امت صرفِ یارانه خونِ ( چه بگویم ) شد

روزی شد روزگاری شد دوباره روز از نو و روزی از نو شد

روزی شد روزگاری شد حفظ نظام وظیفه آحاد شد

روز شد و روزگاری شد تیتر طنز روزنامه شیخی این شد:

" دیروز فلان شد و به امان شد رهبری هم گفت تا اینجاش ختم به خیر شد."

شب شد شبانگاه شد دفتر روزنامه شیخ پناه بر خدا چه ها شد

روز شد روزگار شد ساخت رو گذر و زیر گذر کار و بار دوباره دولت خدمت گذار شد

روز شد و روزگار شد...

روز شد و روزگاری شد فلان رو گذر از پایبست ویران شد

می گویند بتن کاری خوب نشد.

پ.ن:وای بر روزی که روزگارش بشه روزگاری روز گذر در روگذر و زیرگذرِ ...

 

+ نوشته شده توسط میلاد ظریف. در جمعه بیست و نهم خرداد 1388 و ساعت 16:21 |

    

کجا بازم آوازی از دل براُندَه ( ارآمده )، که وا دل بنینت ( بنشیند )

کجا یاری از خُد گذشته، که بی دردِ مِ وا چِشِ دل بگیِنت ( ببیند )

کجا رقصِ پروانه اُن، تو بهار غریبِ جوُنی

کجا قصه‌ی عشق مِ، متن اُن چشمُن آسمُنی

کجا روزُنِ مدرسه، کوچه پس کوچه اُن خاشِ ( خوش ) آشنایی

کجا قلب ناباورم، کجا بهت تلخ جدایی

کجا رنج موعدمِ، مایه‌ی شعر و آوازِ شورُم

کجا چهره‌ی پاک‌ تُ جُن‌ترین (زیباترین ) انتخاب شعورُم

کجا فلسفه، منطق پوچ تنهایی و ناامیدی

کجا از دل ظلمت و یاس، رخ دادنِ روشنای سفیدی

 

ابراهیم منصفی (رامی )

 

+ نوشته شده توسط میلاد ظریف. در چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388 و ساعت 14:21 |
 

 رای من؛ میر حسین موسوی( با تمام احترامی که به آقای کروبی دارم و تیمشان  )

مهدی کروبی؛ رأی اصلاح شده‌ی من(اهمیت به خرد جمعی و مشاوره ‌پذیری این شیخ به روشنفکر بودن میر‌حسین موسوی ارجحیت دارد).

                     

+ نوشته شده توسط میلاد ظریف. در یکشنبه هفدهم خرداد 1388 و ساعت 12:7 |
 

                                              

بیست و چهار ساعت بی خبری و هجوم هزار جور فکر مسوم به ذهن و بعد از سگ دو زدن و آدرس های اشتباه دادن و فرستادنمان دنبال نخود سیاه دست از پا دراز تر آمدن خانه و با یک چهره رنگ پریده و مبهوت که به جز خیره ماندن به دیوار و سکوت محض کار دیگری نمیکرد روبرو شدن + تشنج های گاه و بی گاه و عکس العمل های عجیب و غیر معمول به صدای زنگ تلفن صدای زنگ در و از خواب پریدن و شروع به گریه کردن و بدون مقدمه شروع به تعریف تکه های پاره پاره از وقایع بیست و چهار ساعت بی خوابی و شکنجه های روحی و تهدید به قتل و آزار خانواده تنها تکه ای از آن چه است که در چهل و هشت ساعت بر برادر من گذشته و همچنین خانواده من. آن هم فقط برای شرکت کردن در یک کنسرت موسیقی خصوصی که اگر خواننده گروه را نمی شناختم و با هم و در کنار هم قد نکشیده بودیم شاید تمام تهمت های بی سند و مدرکی را که در پرونده جعلی و قلابی این گروه موسیقی مثل خیلی های دیگر باور می کردم. برادر یک سال و نیم در محروم ترین و دور افتاه ترین نقطه مرزی این کشور بدون حتا یک جلسه غیبت و تخلف در پرونده  خدمت سربازی اش را به اتمام رساند و علارقم تمام بی مهری های افسران مافق خم به ابرو نیاورد و سربازی کرد و به خاطر رفتن به کنسرت موسیقی دوست قدیمی و پاکمان محمد مهدی شفیع زاه که به قسم راستم بعنی برادرم مسعود به پاکی جسمی و روحی این آدم اعتقاد دارم بیست و چهار ساعت زیر شکنجه روحی نیروهای مخفی و بی نام و نشان وابسته به نهاهای و نیروهای به اصطلاح فشار قرارگرفت.

کدام یک از کاندیداهای ریاست جمهوری می توانند ادعا کنند که وجود چنین نیروهای بی نام و نشان و امنیتی که در جامعه و خانه و خانواده های هر ایرانی به هر نوعی وارد می شوند و باعث سلب امنیت فردی و اجتماعی من نوعی می شوند را از ریشه قطع کنند؟

 

 

+ نوشته شده توسط میلاد ظریف. در سه شنبه پنجم خرداد 1388 و ساعت 19:29 |
 

 

 ای کوچه بی انتهای دالان ذهن من بتازان تا بدان جایی در ته آن کوچه بن بست در آن خانه آجری که به گمانم دختری با گیسوان بلند و خرمایی در کنار حوض پر از دکمه‌های کنده شده پیراهن خوش رنگش در انتظارم ایستاده؛ مرا ببر تا جایی که شوم جزیی از دکمه‌های پیازی رنگ ملایمِ تنِ دختر

 

+ نوشته شده توسط میلاد ظریف. در جمعه هجدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 14:7 |
 

     

نقد ژنتیکی: نقد و بررسی پیش متن‌های یک اثر و سیر تکوینی آن. به عبارت دیگر " اثر ادبی، پیش از آنکه برای چاپ فرستاده شود از اندیشه نخستین تا اجرای نهایی، مراحل متعددی را می‌گذراند. هدف نقد تکوینی عبارت است از کار فکری‌ای که اثر از آن حاصل می‌شود  و یافتن قوانین آن. و ارزش این تحقیق در توصیف تحول ساخت و کار فکری نویسندگان و مشاهده فعالیت ذهن و شیوه‌های آفرینش آنان است."

از کتاب تا روشنایی بنویس / احمد اخوت / انتشارات جهان کتاب ـ 86

 

آنقدر به داستان پست قبل ( داستان که چه عرض کنم تکه‌های جدا افتاده ) ور رفتم تا به کل تغییر کرد و تا الان پنج صفحه توانسته‌ام بنویسم و از جمله‌های پست قبل فقط آن دو برادر دوقلو ماندند و پاراگراف آخر که مطمئن‌ن داستان با آن جمله تمام می‌شود ( و صد البته با تغییر ساز داستان: گیتار بیس ) یک اسم موقت هم گذاشته‌ام برایش:"مورد عجیب استپان تروفی موویچ ورخونسکی و برادر دوقلویش آنتوان تروفی موویچ ورخونسکی"

 پس‌نوشت: ناشناسی کامنت خصوصی گذاشته و گفته که این عکس که بالا آوردید عکسِ؟ و اگر عکسِ چرا این قدر شبیه مارک آدیداسه؟                                                                                          

به ناشناس عزیز: این عکسِ که بالا آمده عکسِ که بالا آمده و عکسِ از پنجره رختکنِ حمام خانه‌‌ای است که پایانه کارش سال ۱۳۵۷ خورده و  شبیه مارک آدیداس در اومده. یعنی این مارک آدیداسه که شبیه پنجره رختکنِ حمام خانه‌ پدری من در آمده.

          " رختکن آدیداسی خانه "

+ نوشته شده توسط میلاد ظریف. در چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 15:41 |

چند سال پیش که در باب هر چیزی بحث می‌کردی به نوعی سر صحبت بر می‌گشت به فیلم آن خانم بازیگر محترم شروع کردم به نوشتن داستانی در آن باره. برایم جدی نبود زیاد ولی طبق معمول یه‌هو دیدم پام سریده و افتادم وسط یه مشت آدم که حلقه زدن دور دختری چشم آبی که گریه می‌کند... دو سال گذشت و از آن ماجرا خانم بازیگر داستانی بلند نوشته شد که حالا حالا در هارد کامپیوترم باید خاک بخورد و هیچ شکایتی هم ندارم. ( مهم این بود که نوشته شود ) گذشت و موضوع آن نویسنده بی قرار شد موضوع این ور آن ور که در برابر موضوع خانم بازیگر برای مردمی که سرشون تو کتاب نیست از اهمیت کمتری برخوردار بود. برای یکی مثل من موضوع دستگیری آقای نویسنده زنگ خطر بزرگی بود و در عین طنز وحشتناکی که در ماجرا بود یادم نمی‌رود روز اولی که موضوع را در همین فضا خواندم پشتم لرزید.

با تجربه‌ای که از نوشتن داستان خانمِ بازیگر به دست آورده بودم جرات نکردم به سراغ نوشتن داستان آقای نویسنده بروم. هزار و یک جور می‌شد به داستان پرداخت... تا چند ماه فکر و ذکرم خواه ناخواه می‌رفت سمت آقای نویسنده و چه صحنه‌هایی که برای داستان تجسم نکردم و چه کروکی‌هایی که نکشیدم برای دو کارآگاه داستان. در آن چند ماه چند داستان به خاطر داستان آقای نویسنده ننوشتم. داستانی که جرات نوشتنش را تا زمان اکنون پیدا نکردم.

چند روزی است که موضوع بدنام کردن شرکت ایران خودرو توسط یک آقای نویسنده مطرح شده است. یادم هست که برای هر دو موضوع آقای نویسنده و خانم بازیگر طبیعت کار ایجاب می‌کرد پرس و جو کنم و نظر لااقل دوستان و آشنایان را جویا شوم.(در مورد خانم بازیگر برای نوشتن در مورد آقای نویسنده فقط کنجکاوی) چه در پرسه نوشتن داستان خانم بازیگر چه در پرسه ننوشتن داستان آقای نویسنده یک موضوع مشترک بود و آن تخلیه گری روانی وحشتناک مردم بود از هر دسته و از هر طبقه.

در مورد خانم بازیگر همه فیلم را تهیه کردند و در نوع خودش رکوردی زد که اخراجی‌ها هفت و هشت هم نتواند به گرد پاش برسد. همه فیلم را دیدند و گفتند ما که ندیدیم. سر صحبت که باز می‌شد و وقتی می‌دیدند کسی جرات پیدا کرده بگوید دیده‌ام آن فیلم و چه و چه و چه آن هم می‌پیوستند به خیل جمعیت که کی می‌گه ما ندیدیم و ما هم دیدیم آن فیلم و چه چه و چه. در این چه و چه و چه های حول خانم بازیگر و جمع آوری کتاب آقای نویسنده موضوعی به کلفتی پرونده آقای نویسنده و درشتی اشک‌های خانم بازیگر قابل بررسی است و آن همین تخلیه گری روانی است که ارسطو به عمل دیدن نسبت داده می‌شد. در آن برهه زمانی که ماجرا آقای نویسنده در جریان بود بنا به دلایلی سه روز عصر به پیش دوستم صاحب کتاب‌فروشی معتبری می‌رفتم و هر سه روز یک اتفاق مشترک افتاد از این قرار که یکی وارد کتاب فروشی می‌شد و آرام جوری که انگار می‌خواست مشروب یا مواد مخدر تهیه کند می‌پرسید: " آداب بی‌قرای دارین؟ " هر سه بار به نوعی باب صحبت را با خریداران بی قرار باز کردم که دوبارش دو مرد چهل و چند ساله بودن و یک بارش دختر خانمی بیست و شش هفت ساله. آداب بی‌قراری را خوانده بودم و مشتاق می‌شدن از کتاب بدانند و همین که دهن باز می‌کردم که یه مردی هست و یک زنی به نام تاجماه چشماشون می‌شد چهار تا و لو می‌رفت که قضیه این که به این در و اون در می‌زنن برای خرید کتاب در اصل این نیست که نویسنده‌اش را به دلایل مضحک دستگیر کردن ( آن هم با علم به این که همه می‌دانند افراد رده بالا از چه شعور و سطح علمی نازلی برخوردارند ) بلکه دلیل همان فرایند تجربه غیر مستقیم بود و این بار بر خلاف تجربه سمعی و بصری داستان خانم بازیگر به صورتِ تجربه‌ای نوشتاری در کتاب آقای نویسنده در جغرافیای دیگر با داستانی دیگر نمود پیدا کرده بود... یعنی مسئله‌ای که  به باور فروید از پس احساسات سرخورده ناشی می‌شود و جناب ایشان در به در می‌گردد که این احساس را به شکل رویا آشکار می‌شود. دقیقن خواننده آن کتاب دست روی قسمت‌هایی از کتاب می‌گذاشتند و روی قسمت‌های مانور می‌دادند که به خاطر همان سطرها آقای نویسنده را بردند و چه و چه و چه بر سرش آوردند. در واقع سطح به اصطلاح کتاب خوان ما هم در آن فضاحت آن دستگاه قضایی شریک بودند و می‌توان گفت مقصر اصلی در بلاهایی که بعد از دستگیری بر سر آقای نویسنده آمد.

این بار به شکل دیگر این ماجرا قرار است سر آقا نویسنده کتاب دیگر بیاید. من کتاب این آقای نویسنده را نخوانده‌ام و نمی‌دانم این بار این تخلیه گری روانی که توامان با کینه و خشونت همراه بوده این بار می‌خواهد به چه شکلی خودش را نشان دهد و موجب آزار یک نویسنده دیگر شود. اگر قرار است دلایل پر فروش شدن کتاب و تیراژ بالا و چاپ‌های پی در پی یک کتاب به قیمت در خطر افتادن جان و روان یک نویسنده باشد همان بهتر که کتاب‌ها در قفسه‌ها خاک بخورند با همان تعداد 1000 نسخه.

من سی دی خانم بازیگر را به قیمت 1000 تومان خریدم. همان موقع و هیچ ابایی در بیان کردنش ندارم.

در فیلم سان‌سِت بلوار ساخته بزرگ سینما بیلی وایلدر قهرمان فیلم به پیش یکی از تهیه کننده‌های هالیوود می‌رود تا برایش در مورد فیلمنامه‌ای که نوشته صحبت کند تا شاید تهیه کننده ( آقای شلدرک ) خوشش بیاید و فیلم نامه را بخرد و پولی به جیب بزند و بتواند قسط ماشینش را که چند ماهی عقب افتاده بدهد. آن تهیه کننده همان طور که سیگار گوشه لبش می‌گذارد و روشنش می‌کند می گوید:

" خب گیلیس 5 دقیقه فرصت داری که بگی داستانت راجع به چیه "

 امضا کردن حکم نادرست در این مملکت به صدم ثانیه هم کشیده نمی‌شود.

 

+ نوشته شده توسط میلاد ظریف. در پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388 و ساعت 12:30 |
 

داستانک نوشتن بهترین زنگ تفریح قبل از نوشتن داستان کوتاه است. داستان کوتاه نوشتن بهترین زنگ تفریح قبل از نوشتن داستان بلند است. داستان بلند نوشتن بهترین زنگ تفریح قبل از نوشتن داستان کوتاه کش آمده ( رمان ) است. و همیشه عکاسی بوده و خواهد بود. عکاسی بهترین زنگ تفریح جهان است.

 

+ نوشته شده توسط میلاد ظریف. در دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388 و ساعت 13:31 |

 

                 

انگار همین دیروز بود؛دوشنبه‌ها

انگار؛همین دیروز بود                                                                                                

همین ؛دیروز بود

همین؛ دیروز

همین؛

 ؛                                  

+ نوشته شده توسط میلاد ظریف. در شنبه بیست و نهم فروردین 1388 و ساعت 7:51 |