آرامش این روزهایم را دوست دارم. دارم همان جوری زندگی میکنم که همیشه دنبالش بودهام. میدانم که کجای دنیا ایستادهام و چقدر باید بخوانم و بخوانم و بخوانم تا از این هیچ بودن نجات بدهم خودم را. میدانم که چقدر عقب مانده ام از زندگی، اما این روزها خوبم و جدی و خودخواه و پرانرژی. و همهی اینها کافی است برای رفتن و رفتن و بازهم رفتن...
14 دي 1385 توسط آقاي پدرام رضايي زاده صاحب ِ كلمات ِخانه اي ويران كرده ناتور
0) چون اين روزها مد شده كلمه هاي اين سايت و آن سايت براي هم شاخ و شونه بكشند و ليچارد بار هم كنند ( با پشتيباني رفاقت هاي كشكي صاحب كلمات !) بايد بگويم كه بنده آقاي پدرام رضايي زاده را به غير از يك بار ، آن هم در اختتاميه جشنواره ادبي – كذايي بانه تا به حال نديده ام و با ايشان كلمه اي رد و بدل نكرده ام. در جشنواره هم با قدم هاي سنگين بر روي سن رفت و جايزه اش را از هيئت داوران دوست داشتني اش دريافت كرد! اين را گفتم كه گفته باشم هيچ خصومتي خدايي ناكرده من با شخص آقاي رضايي زاده ندارم و نخواهم داشت. بلكه هدف از نوشتن اين متن يادداشتي در مورد نوشته ايشان در روزنامه اعتماد در تاريخ 18 بهمن ماه 1385 مي باشد. ( جالب است ايشان اين مطلب را بعد از تعطيلي وبلاگشان نوشته اند!)
1 ) تماشاي يک روياي تباه شده
دارم همان جوری زندگی میکنم که همیشه دنبالش بودهام. میدانم که کجای دنیا ایستادهام
اكثر نوشته هاي فضاي وب سايت حالت مونولوگ مانند دارند. و نوشته بالا هم مونولوگ آدمي است كه در عرض يك ماه و 4 روز موجزترين وصف حال زندگيش تبديل مي شود به رويا آن هم رويايي تباه شده. باز به عنوان بالا توجه كنيد! آقاي نويسنده خوب مي داند كه اين نوشته يك نوشته شخصي است و جايش در روزنامه اي مردمي نيست كه هر كسي مي تواند آن را بخواند ! ليكن اين سئوال مطرح مي شود و شخص نگارنده هم بر اين عقيده ام كه اين نوشته را به غير از وبلاگ داران و سايت داران عزيز و تمام بزرگواراني كه اسمشان در متن آمده كسي ديگري هم مي خواند؟ من نوعي چون اين مطلب به نوعي به سيستمي كه در آن فعاليت دارم مربوط است آن را تا آخر خواندم؛كلمه به كلمه. ولي مرد ايراني كه طبق آمارها از اينترنت و فضا هاي وبلاگ فقط به دنبال دانلود فيلم پورنوي فلان بازيگر هستند و آخرين عكس هاي فلان دلقك خوش سيماي سينماي ايران اين نوشته شما به چه دردشان مي خورد؟ آيا نبايد قبل از نوشتن ، نويسنده عزيز قضيه را با خودش روشن كند كه براي كه مي نويسد؟ براي كساني كه وب سايت يا وب لاگ دارند و بهتر و دقيق تر از پدرام رضايي زاده مي دانند كميت و كيفيت موضوع را؟
آقاي نويسنده به نوشته هاي از نوع بالاي خودشان كه وصف حال خودشان است مي گويند رويا؟ چه رويايي از اين زيباتر كه شخص انرژي بگيرد (. و همهی اینها کافی است برای رفتن و رفتن و بازهم رفتن... )
وقتي از چيزي سخن مي گوييم ، يعني آن چيز وجود ندارد. وجود دارد و ندارد. وقتي از لذت سخن مي گوييم يعني در پي غايت لذت هستيم. غايتي كه بر ما روشن نيست. مثل مرگ. ما در تعليق ميان وجود و عدم وجود سرگردانيم و لذت در اين مرز مي خواهد رخ بنمايد.
... لذت رويا نيست. رويا هم لذت نيست. لذت مي تواند يك توهم باشد.و اين ستايشي ست از روياي توهم
خيال پايان / نوشته دوست نازنينم دومان ملكي / چاپ كاغذي شماره 77 ماهنامه گلستانه
گاهي فكر مي كردم وبلاگ يك دفتر چه يادداشت روزانه است. ولي سريع به خودم فحش مي دادم كه: نخير آقا ! اون كسي كه وقت مي گذارد پاي مطلب تو بايد در آخر يك چيزي عايدش شود يا نه؟ براي همين هميشه از گذاشتن مطلب هاي شخصي امتناع مي كردم! تا گذشتيم و گذشتيم و گذشتيم تا شب يلدا! بله! همان كار ( از نظر بنده بكر ! ) يعني يلدا بازي! اعترافات يلدايي! چه استقبالي از آن طرح شد! شما با اين نوشته اتان ثابت كرديد كه براي تك تك كلمات وبلاگ هاي حتا دوستانتان هيچ ارزش ادبي كه هيچ معنوي اش را قائل نيستيد. هيچ از خودتان سئوال كرده ايد كه چرا از آن طرح ( يلدا بازي !) اين همه استقبال شد؟ نگوييد كه همه در رويا به سر مي برند؟ به نظر شما دليل اين استقبال چيزي غير از تحقق روياهاي تك تك افراد آشنا و ناآشنا بود كه به دنبال گريزي از كلمات خاك خورده دالان ذهنشان بودند؟
بله آقاي نويسنده! اين رويا ( البته به زعم شما! ) بسيار دوست داشتني است. خيلي خيلي ناب
2 ) اينجا چه اتفاقي افتاده است؟ ( مقوله اي تحت عنوان تملك اثر ِ ادبي )
اينجا اتفاقهاي خوشايند، ناخوشايند در كنار هم اتفاق مي افتد؛ آقايان و خانم ها!
اين جا تمام ايران جمع شده اند؟ اينجا با هر طرز تفكري با هر مرامي با هر فلسفه اي با هر انديشه اي با هر آن چه كه فكر مي كنيد جمع شده اند گاه مثل اين چند روزه به هم مي تازند و خودشان را به شكل غير مرسومي نشان مي دهند! آقايان و خانم ها!
اين جا دزدي مي كنند براي اين كه همه به طرز وحشتناكي پي شهرت هستند! براي اين كه از جامعه رانده شده اند! براي اين كه اين جا را خانه يه امني يافته اند براي هر كاري! اين جا كارهاي بكري صورت مي گيرد با فرم هاي منحصر به فرد! اين جا آينه تمام نماي جامعه ايران است. اين جا آدم ها دزدي مي كنند براي اين كه بگويند ما هم هستيم! بيچاره ها! بي نواها! آنها فقط مي خواهند بگويند ما هم يكي از اين چندين مليون نفر اين سرزمين منجمد شده هستيم. همه مي گويند از دزد پست فطرت ! همه بهش نيش مي اندازند!ولي هيچ كس نمي پرسد چرايي دزدي را! كسي نمي خواهد بداند چرايي دزدي را! سئوال من اين است چرا يك آدمي مثل اين آدم دست به سرقت ادبي از اين آدم مي زند؟ واقعن چرا؟ سرقت كلمه هايي كه هر كدام از ما مي توانيم صاحبان اصليش باشيم! زياد شنيده ايم و يا خودمان ناقل ش بوده ايم كه: دوست داشتم نويسنده فلان داستان مي بودم؟ اين يعني چه؟ در اين جا حس مالكيت شكل مي گيرد؟ شخص به متن حسادت مي كند! به شخصيت هاي داستان! به تك تك كلمات داستان! داستان را با تمام كلماتش مال خود مي داند ! فكر اصليش در شبانه روز حول اين محور مي چرخد كه چرا من اين داستان را ننوشته ام؟ و هزار و يك چرا و اگر هاي ديگر مثلن: اگر فقط اگر تنها اگر جرقه تم داستان در ذهن من خرده بود من صاحب اين نوشته مي بودم! و اصلن به اين فكر نمي كند كه چرا در ذهن نويسنده اصلي داستان جرقه داستان خرده است ولي در ذهن او نه! اين شخص در آن لحظه طفلي است كه بدون فكر دست به هر كاري مي زند . دزدي ادبي سرقت ادبي ! از اين مهم ناشي مي شود! تملك كلمات كه آن قدر بهشان حسادت مي كني ( و در عين حال احساس دوستي و نزديكي؛گويي در دالان ذهن تو بوده اند و آنها را در يك خواب زمستاني از دالان ذهنت دزديده اند !) تا آنها را به چنگ آوري!
در اين جا با دو نوع دزد ادبي سر و كار داريم:
الف ) دزدان ادبي كه با خط و رسم اين كار تا حدودي آشنا هستند و در بعضي مواقع از خيلي هايي كه ادعايشان مي شود بيشتر مي دانند ! اين گروه با دست بردن در قسمتهايي از داستان مثل عنوان داستان و يا پايان آن تملك خود بر كلمات قصبي را بيشتر و بيشتر مي كنند! و اين چيزي نيست جز كم كردن از عذاب وجدان ادبي هنري! و شايد همين عذاب وجدان ادبي هنري باعث خلاقيت شود و مي شود چون اعتقادم بر آن است دزد ادبي ( از اين نوع البته !) خيلي خيلي بيشتر و بيشتر از صاحب اصلي نوشته با كلمات دمخور شده است پس مي داند كه چه طور كاري كند كه به ساختمان داستان لطمه نخورد كه هيچ به زيبايي آن بيفزايد! در ضمن سارق ادبي مي تواند بسيار بسيار منتقد خوبي براي اثر سرقت كرده اش اشد!
ب ) دزدان ادبي كه چيز زياد و دندان گيري از داستان و ادبيات نمي داند و يك شيفته به تمام معني كلمات داستان سرقت كرده اشان شده اند! ياد داستاني از وودي آلن افتادم به نام ماجراي حلقه خود فروشان ادبي از مجموعه مرگ در مي زند با ترجمه روان آقاي مترجم حسين يعقوبي! مردي كه به سراغ كارآگاه مي رود و ماجرا خودش و دختري متعلق به باندي را تعريف مي كند كه اشخاصي را كرايه مي دهد تا ساعتها با هم در مورد نويسنده و كتاب مورد علاقه ات بحث و گفت و گو كني!
مي بينديد آقاي پدرام رضايي زاده در اين جا خيلي خبرها است. كافي است خوب ببيني و كمي قدرت درك داشته باشي. كه نمي دانم چرا آدم ها نمي خواهند در چنين شرايطي داشته باشند!!!
3 ) در باب سايت هاي ادبي ( برادر من! خواهر من!لقه خود فروشان ادبيمام معني كلمات داستان سرقت كرده اشان شده اند نخورد كه هيچ به زيبايي آن بيف ديوارها ي سايت ها و وبلاگ ها كوتاه نيست ما كوتاهي مي كنيم! )
آقاي نويسنده عزيز تعطيل كردن قابيل را پيراهن عثمون كرده اند! آقاي يوسف عليخاني قابيل را تعطيل كرد و چه چيزي را باز كرد؟ تادانه! قابيل سايتي بود پر از داستان هاي استخوان دار و خوب! ولي بنا به شرايطي اين عزيز ترجيح داد تادانه را باز كند و رو ببرد به نوشته هاي شخصي! به دنبال دليل باشيم و فقط نگوييم فلاني بست و رفت! كجا رفت! به روز شدن دو سه روز يك بار تادانه حاكي از آن است كه نويسنده اش تشنه نوشتن در اين فضا است. تشنه عرضه كردن كار و پشتيباني از كارهاي ارزنده ( لينك دادن در سايت تادانه و خوابگرد و امثالهم نمونه اين مهم است). عليخاني به طرف نوشته هاي شخصي و در عين حال همه گير رفت. ارائه عكس. گزارش شخصي از نشست ها در كافه تيتر و خانه هنرمندان و ... . معرفي كتاب و نقد و نظر در مورد فلان كتاب برگزيده همه و همه خود گوياي اين ادعاست كه اين فضا روز به روز بيشتر شكوفا مي شود و كاربران به راه خود محكمتر از روز قبل ادامه مي دهند و با اعتماد به نفس.
دوات