تبليغاتX
!فعلن اسم ندارد

 

    عكس:عباس كوثري

 

كتاب براي روزهاي مبادا كه آن طور كه پشت جلد كتاب نوشته شده قرار بوده منتخبي از آثار وبلاگ نويسان ايراني باشد، تبديل شده به محلِ تاخت تاز حضرات سانسور چي. با تمام احترامي كه براي دبير اين مجموعه آقاي محسن سراجي قائل هستم، اما بايد بگويم كه كتابِ براي روزهاي مبادا،كه هيچ، فراخوان اين كتاب در اصل كار بيهوده بوده. اگر قرار باشد آثار ادبي و هنري ( در اين كتاب داستان و شعر ) وبلاگ نويسان ايراني به شكل كاغذي چاپ شود و خواننده هنوز چاپ كاغذي خوان را با آثاري كه در فضاي مجازي نوشته و عرضه مي شود، آشنا كرد كه هدف هم قطعن همين بوده دليل نمي شود كه به هر ياوه گويي و حرف مفت سانسورچي بي خايه تن داد. وقتي حضور مجلات اينترنتي، نشر الكترونيكي و ... به قول شما در پشت جلد كتاب، فضاي دموكراتيك اينترنت، شده است راهي براي دور زدن تيغ تيز سانسور چه لزومي دارد آثار سرزميني سبز و خرم را به برهوت خانه ارشاد برده و تازه عجز و التماس كنيم كه تو رو خدا سر و دست سبزه‌هاي ما را بزنيد تا زودتر به نمايشگاه برسند. به هيچ عنوان قابل درك نيست نويسنده‌اي كه مجوز كتابش را با هزار و يك التماس و خايه مالي ( بخشيد كلمه دقيق تر پيدا نكردم ) جيره خوران اداره هشتم سازمان گسترش فرهنگ و علوم پويا ( اين طور نيست آقاي استپان تروفي موويچ ورخونسكي؟! ) مي گيرد و بعد از چاپ اگر دسترسي به اين فضا داشته باشد در وبلاگ يا سايتش بعد از كمي فحش و دري وري به حضرات ارشاد قستهاي سلاخي شده كتابش را مي آورد كه بله متاسفانه اين قسمت كتاب به مميزي خورد. اگر هم كتاب گنده هاي ادبياتمان باشد ( كه هنوز اين فضا را اخته و بچه بازي مي دانند) كه هر جا مي نشينند از كتاب سانسور شده اشان مي گويند. انگار ديگر دارد مد مي شود و يا شده و من تازه اين تريبون روشنفكرانه ايران را كشف كردم! در همين چند ماه اخير چند تا از اين وبلاگ ها و سايت ها را ديديد كه پي خبر انتشار كتابشان، داستان هاي جدا افتاده و يا سانسور شده كتابشان را كامل منتشر كرده اند؟

سپردن كتابمان براي دريافت مجوز به ارشاد به اين معناست كه بعد از اصلاحيه خوردن يا از انتشاراش جلوگيري كني يا كتابت را به همان شكل سلاخي شده كامل بداني.

وقتي امثال اين نويسنده با اين حرف‌هايش، براي وزارت ارشاد مجوز هر دستكاري و دخل و تصرف را صادر مي‌كند، بايد توصيه‌هاي ادگار آلن پو را جدي بگيري؛ بدون هيچ حرفي. ( اين طور نيست آقاي شهسواري؟!‌)

+ نوشته شده توسط میلاد ظریف. در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387 و ساعت 14:58 |
 

   

      مجموعه داستان پدر عزراییل فرهاد بابایی که متاسفانه به علت پخش بد آن طور که باید دیده نشد را اگر گیرتان آمد بخرید و بخوانید. تنوع داستانی کتاب آنقدر هست که هر خواننده ای را ساعتها با خود درگیر کند. این مختصر حرف را در همین پیشنهاد تمام می کنم تا با کمال افتخار در آینده ای نزدیک بیشتر و بیشتر به داستانهای این مجموعه بپردازم. جهان داستانی فرهاد بابایی عزیز بسیار ناب است.

برای اثبات حرفم داستان بی نظیر مهرورزان سرزمین موعود  نوشته فرهاد بابایی را اینجا بخوانید.

 

 

+ نوشته شده توسط میلاد ظریف. در جمعه سوم خرداد 1387 و ساعت 19:35 |
 

                              

قُل اول

ديدار رهبر انقلاب با شاعران متعهد به تعويق افتاده

مدير فرهنگسرا: در تلاش براي زايش كلمه‌اي هم مصداقُ وزن بح بح

 

قْل دوم

گشتِ مسعود طوفان در ته دره به دنبال مادر و پدر واقعيش   

سيمين بهبهاني: پول صندلي اتوبوس ارمنستان داده‌ام، مي گويند پول ترمز دستي جدا

 

قُل سوم

تاييد يا رد صلاحيت مهران مسئله اين نيست! دغدغه اين است

خواب جَنت حجت است: ارواح عمه‌‌ام به خواب نه نه ام آمده گفته مهران رد

996 نقاب براي مهران، خواب ضرغامي جدا

 

قُل چهارم

حاشيه نويسي بر شعر تشييع حاشيه استاد عزلت؛الان

حاشيه نويسي بر قل سپيد سقط شده؛ بعدن جدا

 و ديگر هيچ

 

+ نوشته شده توسط میلاد ظریف. در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387 و ساعت 16:48 |
احمد آرام

«اكنون مي توانيم به رنگ ها، پس به جهان، از راهي تازه نگاه كنيم»

 

لودويگ ويتگنشتاين

 

در دهه هاي آخرين قرن بيستم به واسطه رويكرد هنر به موضوعات اجتماعي، تجربه هاي نويني در به كارگيري ابزارها و روش هاي بيان هنري خلق گرديد و در همين راستا مفاهيم هنري در ساختار آثار هنري دخيل واقع شد و در اين زمينه قلمرو گسترده و متنوعي تجره گرديد. در اين دوره مهمترين خصيصه ي بارز و قابل تعمق، رويكرد هنرمندان به هنر تجربي بود كه نوگرايي را بدليل استقلال فكري و بهره‌وري از پديده هاي نو ظهور تكنيكي، گسترش داد. در اين ميان هنرمندان هنرهاي تجسمي نيز فارغ از هر قيد و بند سنتي، راه‌هاي رسيدن به امكانات جديد آفرينش هنري، با شيوه‌ي بيان جديد، دنبال نمودند كه در اين ميان قدرت بصري و خلاقيت هاي فطري هنرمندان، در بستر هنر پيشرو، به تحولي بنيادين رسيد.

با ظهور «هنرجديد» جرقه‌ي تابناكي در ساختار زيباي شناسي پديدار گرديد كه ما حصل آن واپس راندن هنر بورژوازي با پس زمينه ي تفكر سنتي بود. در اين ميان مخاطبان جديد دهه شصت نيز با آثار گروهي از هنرمندان شورشي آشنا شدند كه مظهر يك قرن تلاش و پيگري در فهم فلسفه مدرن بود.اوج فهم اين آثار زماني به قدرت بصري خود نزديك گرديد كه پابلوپيكاسو پرتره گرتروداشتاين را تمام كرد و به جاي صورت او، مدل يك ماسك را نقاشي كرد. گرتروداشتاين در خاطرات خود مي‌نويسد كه پابلو پيكاسو بعد از به پايان رساندن پرتره‌اش به بينندگان گفت : «خواهيم ديد كه سرانجام گرترود شبيه همين پرتره خواهد شد...» و در واقع اشتاين، بعدها اقرار كرد كه آن تصوير واقعي‌ترين تصويري بود كه از او كشيده شد. گرچه در اين دوران هنرمندان در معرض شديدترين حملات ناقدان سنتي قرار گرفتند.

اما جهان اين واقعيت را پذيرفت كه از رنسانس به بعد مي بايست شاهد هجوم عناصر تكان دهنده در عرصه هنر پيشتاز باشد. اين عناصر پيشتاز و قدرتمند، مرزهاي مشترك مابين تماشاگر و اثر ارائه شده را ويران كرد تا بيننده به آساني به جوهره دروني اثر دست يابد.

به همين منظور نمي توان در مقابل اثر جنجال برانگيز سون يوان يا پن يو به نام «جان كشي ۲۰۰۰» بي‌تفاوت بود. اين اثر كه در واقع يك نمونه ار هزاران انواع هنر مفهومي كانسپچوال مي باشد، بيننده را در مقابل لاشه يك سگ پوست كنده قرار مي دهد كه با يك پروژكتور قوي مغز سگ، در حضور آنها، سوزانده مي شود. در اين اثر قدرت بصري هنر مفهومي، مفاهيم تازه اي از زيباشناسي دكوراتيو اين هنر را در كاركردهاي گوناگون «شيء»، با زباني بصري، به تماشا مي گذارد. اگر در هنر كانسپچوال، اشياء به درستي كاركرد بصري خود را منتقل نمايد، ما در حضور هر اثر مفهومي، به تراژدي مصيبت بار قرن حاضر نزديك ميشويم و تحت تاثير اين گونه آثار، با آنها يكي مي شويم. اينك با توجه به مفاهيم استتيك نوين و گرايش هاي ناگزير ايدئولوژيكي، اين هنر جاذبه هاي عنصر ناب ارتباطات را با زباني تجريدي به پويايي مي رساند. ابن رويكردصريح فلسفي ما را به بازي زباني مي كشاند.

در اكثر تابلوهاي مدرن نقاشي، زبان توصيفي مي خواهد اطلاع رساني دقيقي از ماوقع يك جريان دروني به دست بدهد و به گفته‌ي بابك احمدي :‌ « ... روايت گري، حكايت گويي. اثبات، نفي و انكار كردن، اراز عشق كردن و ... هر يك از اينها يك بازي زباني است.» و «فرض تصويري بودن زبان فقط يكي از انواع ممكن بازي هاست.»

هدف از اين مقدمه‌ي اجمالي رسيدن به ذهنيت عليرضا ظريف، گرافيست و نقاش جنوبي است كه ساليان سال در اين حيطه ي بازي هاي زباني با رنگ و تصوير به كنكاش مي پردازد.به آثار اين هنرمند كه نگاه مي كنيم  در مي‌يابيم كه او نيز در پي كشف «بازي هاي زباني» است. و اين تنها دغدغه نقاشي است كه مي خواهدپوسته ي بيروني هر تابلو را پاره كند و ما را از ميان هولناكترين صدا ها و نگاه‌هاي واپس‌مانده گذر دهد، تا به ساحت وهم زده‌اي از تنهايي آدم‌ها قدم بگذاريم. اين مسير عذاب دهنده پيش روي ماست. اين وادي كشف شده راهگشاي ادراك تازه‌اي در فهم بيشتر هارموني رنگ و كمپوزسيون در اين گونه آثار است. اگر فاصله ي ذهني و زماني در آثا استاد ظريف را از دوره‌ي سوررئاليسم دهه‌ي چهل و چاپ آن آثار در مجله خوشه احمد شاملو بدانيم، و سپس به گرايش هاي اكسپرسيونيسم انتزاعي يا نقاشي كنشي او، در اين دهه، توجه خاص داشته باشيم، در خواهيم يافت كه او در تمام دوران خلق آثار هنري خود، پيوسته به دنبال كشف رابطه زبان با زمينه يا شكل و خطوط عصبي قلم بوده است. اگر در ميان طرح هاي انتزاعي مبتني بر سليقه‌ي شخصي اوست، اين سليقه بر تافته از جوهره تفكري اجتماعي است. مكانيسم دروني اين حركت را در طبيعت نا آرام زبان بصري او مي توان يافت. اگر اين نگرش فلسفي را در ديدگاه ويتگنشتاين و ميشل فوكو دنبال كنيم رابطه‌ي منطقي زبان و شكل‌ها را در مي‌يابيم.

 

منطق در زبان عليرضا ظريف، كوشش در جهت درك جهان موجود است و به قول ويتكنشتاين، جهاني كه به ياري انگاره هايي كه ما خود آن را مطرح كرده‌ايم موجوديت مي‌يابد. موضوع انتزاعي اغلب تابلوها برتافته از چنين منطق زباني است.

اين منطق آرامش را از بيننده سلب مي‌نمايد. خصلت طرح‌هاي اوليه‌ي هر تابلو، در ابتدا و در انتهاي تكميل شدن همه‌ي آثار، چندان تفاوتي با هم ندارند، زيرا هر اثر به گونه اي ناتمام است و گويي وظيفه دارد كه روند تكميل شدن خود را در حوزه‌ي فعال ذهن مدرنيته انسان معاصر دنبال نمايد، تا موقعيت فرافكني خود را مهيا سازد. در اين ميان، رنگها خصلت نهايي خود را در بازي زباني دنبال مي كنند و در هرجهش، منطق شكوفاتر و پوياتر مي‌گردد.

در بعضي از پرتره هاي اوليه ي اكسپرسيونيستي ظريف با رنگهاي تركيبي و خطوط عصبي، از خصلت‌هاي گرايش رمانتيكي به دور است. او سعي كرده تا در اين سبك، آثارش را در بستري از تجربه هاي مدرن به نمايش بگذارد. در اغلب اين گونه‌ي نقاشي، رنگ ها و فرم ها در تلاش اند تا تمايلات روان شناختي اين سبك را به سطح بكشانند و تعريف به جايي از روانشناسي رنگ را به دست دهد.

با ديدن گزينه اي از آثار عليرضاظريف در گالري تنديس، در مي يابيم كه عنصر جستجو و تجربه، همواره در تمام آثار مشهود است. پويايي دايره رنگ ها، زنجيره هاي متصلي است كه در چرخش نهايي، سايه‌هايي از رنگ‌ها را در اذهان بيننده به جا ميگذارد، در همين سايه‌هاست كه بازي هاي زباني ما را به فراتر از آن چيزي كه هست مي‌برد.

 

+ نوشته شده توسط میلاد ظریف. در سه شنبه چهاردهم اسفند 1386 و ساعت 2:31 |
 

تصاويري از يك خانه در يك بعد از ظهر گرم زمستاني يا چگونه هر سال فيلم سينمايي: شبكه 3.فيلم سينمايي خميني از جشنواره فيلم فجر جا مي ماند.

                         

0_هر كس خودش است و نمي تواند جز خودش باشد.

1_در كنار خانواده نشستن در بعد از ظهر گرم زمستاني لذت بخش است. آن گاه كه سر بر روي پاهاي مادر گذاشته اي و دستان زبر و ترك خورده اش را حاضر نيستي با دنيا عوض كني. تا آن لحظه كه مطمئن نشدم تصاوير آرشيوي پخش شده از شبكه سه بسيار تازه و ناب هستند، هيچ اهميت نداشت تصاوير كج و مآوج تلويزيون. همان لحظه كه مادرم گفت: واي باز شروع شد.

2_ اين بار اين شروع، شروعي بود متفاوت تر از همه سالها. تصوير پلكان هواپيما را انتظار مي كشيد. پلكان خالي هواپيماي اير فرانس، با همه خالي بودنش فقط يك معنا را در خود دارد: همه ما مي دانيم. اما تغيير محسوس و شتاب زده ميزانسن و دكوپا‍ژ يك خانواده در بعد از ظهر گرم زمستاني ( تغيير حالت چشمها، تغییر نشستن افراد خانواده ،سكوت، بلند كردن صداي تلويزيون) هم، فرياد يك معنا بود.

3_ هيچ كدام ورود خميني را انتظار نكشيده بودند. مادر ديگر نگفت واي باز شروع شد. پدر، مادر، خواهر، برادر، عروس، نوه، همه به خوبي پايان كار را مي دانستند. همه مي دانستند آن مرد قدم بر روي پله هواپيما مي گذارد و همان طور كه دستاش را خلبان گرفته  آرام ،شمرده شمرده،قدم پايين مي گذارد. اگر كنترل تلويزيون  را كه بر روي زمين ( تقريبا نزديك به همه ) افتاده بود را خواست و اراده جمعي بگيريم براي ترك سالن انتظار و قال گذاشتن مسافر از پاريس برگشته، هيچ يك حاضر به فشردن دكمه كنترل نشدند و همچنان ورود خميني را انتظار مي كشيدند. دوربين بر روي دست همچنان تا نيمه كادر دوربين و وسائل جانبي تصوير برداري ديگر خانواده مسافر اير فرانس را در خود داشت و نيمه ديگر پلكان همچنان خالي.

4_ خميني در آستانه در جلويي هواپيما ايستاد ( تصويري جدا مانده از فيلم سينمايي: شبكه 3.فيلم سينمايي خميني در بيست و پنج جشن واره فيلم فجر انقلابِ، در ذهنِ خانواده اي نشسته در بعد از ظهر گرم زمستاني ، در خانه مرد نسل انقلابي) آرام، شمرده شمرده، قدم پايين گذاشت. سوار ماشین شد و در كنار درِ سالن انتظار فرودگاه پياده شد.

5_ هيچ يك از اعضا خانواده به ذهنش هم خطور نمي كرد لحظه اي از جايش برخيزد و يا چشمانشان لحظه اي بر هم بنشيند. صدا از كسي بلند نمي شد و عروس خانواده فقط با بي صدا ترين تكنولوژي دم دستش، اس ام اس، ( البته در حالت سایلنت )براي مادرش پيغامي فرستاد با اين كلمات:

سلام مامان. اگه خانه ايد شبكه 3. فيلم سينمايي خميني را ببينيد.

6_ فيلم سينمايي خميني با سرود انگار براي بار شنيده شده خميني اي امام ادامه داشت و تنها ديالوگ استاندارد اعضا خانه اين بود:

اينو كه ما نديده بوديم.

7_ فيلم سينمايي خميني با شكستن خط فرضي در خيابان هاي شلوغ طهران ادامه داشت. بليزر در خيابان پيش مي رفت و مردم از سروكول ماشين بالا مي رفتند. قطعن آن زمان نمي توانست عكس ديدني يك عكاس هوشيار يك خبرگزاري را به دردسر بيندازد. لابد اعضا خانواده مي دانستند كه برادر خميني به جاي او سوار بليزر بوده كه دوربين از پشت، از سمت راست، از سمت چپ، از جلو، ماشين را نشان مي داد و به خميني بدلي در ماشين نزديك نمي شد. صداي گريه بچه اي يك لحظه به گوش رسيد و قطع شد. تُن اس ام اس موبايل عروس بود. مادرش پيغامي فرستاد با اين كلمات:

سلام دخترم.

داريم مي بينيم. قرار بود با بابات بريم سر بزنيم به مادر بزرگت ولي گذاشتيم بعد از ديدن فيلم سينمايي خميني. ( به همراه صورتك زرد و خنداني در آخر پيام )

8_ همان طور كه عروس نپرسيد براي چه پيغام فرستاده شده به مادرش را و بالعكس را مي خواهم بخوانم، هيچ كس نپرسيد آقايان مطهري وصدوقي در بهشت زهرا كه مي گفتند راه را براي آقا باز كنيد ماشين آقا نمي تونه بياد! پس چرا يكهو آقا از آسمان فرود آمدند؟

9_ خميني از اين بار از هلي كوپتر نشسته بر سنگ قبرِ كساني كه چند لحظه بعد مثل هميشه در خفا شهدا مصادره شده انقلاب لقب گرفتند، پياده شد و در محاصره عده‌اي برادر و هم سنگرِ پارچه سفيد بر سر بسته به جايگاه از پيش تعيين شده رفت. نسخه كامل فيلم سينمايي خميني بعد از قرين به سي سال از كشو ميز قفل شده اي پيدا شده بود و آن قدر تصاويرش از نسخه هاي پيشين نسبتن كامل تر بود كه به ذهن محترم تماشاگران دست اندركار هيچ سئوالي خطور نمي كرد. گويي با گفتن جمله اينو كه ما نديده بوديم چندين و چند سال بي سوادي خودشان را لاپوشي مي‌كردند و در جواب اين سوال در لايه هاي زيرين و خاك گرفته ذهنشان كه اين بچه ها چه فكر مي كنند در مورد ما؟ هيچ جوابي به غير از اينو كه ما نديده بوديم رتبه مورد نظر را براي بازگو كردن حائز نمي شد.

10_ دو پسر بچه با كت‌هايي تنگ و رنگ و رو رفته كنار خميني ايستادند و يكي قرآن زبان اصلي خواند و ديگري ترجمه. از روي كاغذ قرائت مي كردند. ملت در برابر صداي قرآن خواني صحبت مي كردند. اولين قانون نانوشته بايد اجرا مي شد. تيله آخوندي بدون عبا و بي ابا بلند شد و انگشتانش را بر روي دهان چفت شده‌اش گذاشت و مثل تابلو وقت اضافه بازي فوتبال گرداگرد خودش چرخيد. پسري پدر از دست داده  در مدح و ستايش خميني گفت.

11_ خميني كه بانگ زد پچ پچ شروع شد. يكي در مسخره كردن او جملاتش را تكرار مي كرد. فيلم سينمايي هنوز ادامه داشت و انها طوري برخورد مي كردند كه در اصل فيلم را انكار مي كردند. ماهيتش را. خانواده آن هم يك خانواده جنگ زده صحبت هايشان دوباره گل گرفته بود. در آن جايي كه بايد مي شنيدند صحبت هاي مردي كه تاريخ را برايشان ورق زد صحبت كردند از نازل ترين اتفاقات. انگار تا چند لحظه پيش نديده بودند و نشنيده بودند دروغ هايي كه به خودشان و پدرانشان گفته بودند. نديده بودند تزريق كردن آدابِ مهمل و بي اصل و نسبي را در حضورشان.

12_ خميني كه از منبر آمد پايين فيلم كات شد. كاتي ناشيانه كه بيست و اندي سال است در جلو اين ملت زده مي شود و آنها هيچ نمي گويند. تصوير فيد مي شود و اين نوشته نقش مي بندد:

تهيه شده در تامين برنامه شبكه سه سيما ( بر منكرش لعنت! )

13‌_ ...روزي لنين به طور خودماني با كلارا زتكين، كمونيست آلماني، در ميان گذاشته و او آن را در يكي از كتاب هاي خود نقل كرده است: در جواب سئوال زتكين كه " آيا بي سوادي اكثريت دهقانان روسي در تسهيل انقلاب بلشويكي موثر بوده است؟" لنين فورن جواب مثبت مي دهد. در مقايسه با اين همه اَشكال تحقير و فريب مردم،هيتلر يك درجه ترقي نشان مي دهد، چون مي گويد هدفش اين بوده كه ايمان تازه اي را در اختيار توده‌هاي مردم بگذارد. ( مكتب ديكتاتورها- نوشته:اينياتسيو سيلونه – ترجمه:مهدي سحابي )

14_ لازم نيست برشورها اين دوره جشن واره فيلم فجر را نگاه كنيد قطعن مثل هر سال، با رد شدن از كنار سينماهاي شهر و ديدن صف طولاني مردمِ يكهو سينما رو، مي توان دستگيرتان شود كه چرا اين بار هم فيلم تغيير نام گرفته شبكه سه؛فيلم سينمايي خميني در جشنواره نمايش داده نمي شود.

 

                                                                                                       13/بهمن/86

 

+ نوشته شده توسط میلاد ظریف. در شنبه سیزدهم بهمن 1386 و ساعت 18:18 |

گاهی اوقات هم باید فقط شنید و خواند آن قدر شنید و خواند که از گفتن و نوشتن خودت شرمسار شوی. آن وقت می‌شود این پست که :

خیلی چیزها برای گفتن دارم. ولی طاقت نیاوردم و کتاب را نیمه کاره رها کردم تا :

۱) کمی در مورد شغل خودم فکر کنم. تحقیق و تفحس! نویسندگی را مي‌گویم. و در اين كه زيباترين، غم انگيز‌ترين، طناز‌ترين، بيهوده‌ترين، رهاترين، و هر ترين ديگري كه بر كاغذ آورده شده و خواهد آورده شد، يك جا در شغل من مخفي شده است! و يا شايد آن قدر عيان شده، كه همه وجودش را منكر مي‌شوند. چون رسوا كننده است.

: از اين نويسنده خوشم نمي آيد. ( چانسن مامور در ظاهر باهوش پليس كه نويسنده در زير اين لباس شيك نمونه يك آدم ابله و جاه طلب را به خوبي عيان كرده است.)

۲) دوست دارم در واقعی جلوه دادن این حس که همزمان با من چندین نفر هم ممکن است به نتایجی که من می‌رسم ـ به درست یا غلط بودنش کاری ندارم! ـ برسند تلاش کنم.

۳) که امیدوارم قدم کوچکی بر دارم در فهمیدن این مهم از زبان برلاخ :

: نفس آدم وقتی بند می‌آید که به حرفهای نویسنده‌ای گوش می‌کند.

خواهش می‌کنم بخوانید        

               

+ نوشته شده توسط میلاد ظریف. در دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385 و ساعت 9:3 |

 

هنوز كه هنوز است مي‌توان نوشته‌هاي وودي آلن را خواند و لذت برد. هر چه قدر كه ببينيم استاد از آني‌هال‌ش چند صباح ست دور افتاده. از قاهره‌اش از همان رز ارغواني. هنوز هم آلن هر جمله اش شوكه كننده است. اعجاب‌انگيز است. با همان طنز تلخ كه خنده را در گلو مي‌خشكاند. هنوز هم مي‌توان در پي كشفِ راز كلمات ساعت‌ها خيره به كلمه‌اي و يا جمله‌اي شد. هنوز هم مي توان مثل آلن زندگي كرد و از آن نهايت لذت را برد. هنوز هم مي‌توان در دلت خنديد به جماعت خندان! آن هنگام كه به تو مي‌خندند و دندان هاي خندانشان را بر روي اثرت سُر مي‌دهند! هنوز هم متن‌هاي هستند كه مجبورت مي‌كنند مثل همان زن پير ِ* متن را دوباره نويسي كني و در جواب دليل كارت بگويي:

: مي‌خواهم بدانم كدام يك از ما ديوانه هستيم، نويسنده يا من؟

 

                                

                                گابو! هشتاد سالگی‌ات مبارک!

 

                                      

 

 

جنگ من با ماشين

داستان ي از وودي آلن

برگردان: محمدرضا بني صدر

برگرفته از مجله علمي ادبي مفيد

شماره دوم دوره جديد ( شماره مسلسل 13 ) خرداد ۶۶

 

                        

 

 

 

 

سال‌ها پيش‌ در جستجو‌ي كار به هاليوود رفتم. راستش، در نيويورك تايمز آگهي‌اي ديده بودم كه نوشته بود، "يارويي براي كارگرداني كلئوپاترا بطور نيمه وقت مورد نياز است."

خلاصه، رفتم طرف هاليوود، و آن جا به مهمان‌ي بزرگ دعوت شدم. تو مهمان‌ي دختر زشت روي تهيه كننده‌اي را گير آوردم. واقعا دختر بدبختي بود، قيافه‌اش به صداي لويي آرمسترانگ شباهت داشت، ولي چه مي‌شد كرد، داشتم خودم را از نردبان ترقي بالا مي‌كشيدم. در همين مهمان‌ي ، تهيه كننده‌ي بزرگ‌ي كاري به من پيشنهاد كرد. داشتند فيلم كمد‌ي موزيكال‌ سينما سكوپ پر طول و تفضيلي بر اساس طبقه بندي دهدهي ديويي، تهيه مي‌كردند. از من خواستند برايشان صحنه‌هاي بزن بزن بنويسم‌. قبلا تو نيويورك كارم نويسندگي بود و نماييش تلويزيوني هم به نام طلاق شگفت‌آور نوشته بودم. كارمان‌ اين بود كه از بين تماشاچي‌ها زوج خوشبخت‌ي را گير بياوريم‌ و هفته ي بعد تو تلويزيون طلاق‌شان بدهيم. بگذريم.  مهم اين بود كه كاري گير آوردم.

رفتم طرف دفتر تهيه كننده در باربنك‌.‌ رفتم توي ساختمان و سار آسانسوري شدم. توي آسانسور كسي نبود. هيچ كس. تكمه‌اي بر بدنه آسانسور نبود. آسانسور چي هم نداشت. خلاصه، هيچ. صدايي‌ شنيدم "لطفا"، طبقه‌اي را كه مي‌خواهيد برويد، بگوييد"‌ دور و برم را نگاه كردم. نه، چيزي نبود.دوباره شنيدم.،" لطفا طبقه‌اي را كه مي‌خواهيد برويد، بگوييد". وحشت كردم. اين جور وقتها، قوه ماسكه ام را از دست مي‌دهم. يكدفعه نگاهم افتاد به نوشته‌اي روي بدنه ي آسانسور " اين آسانسور با صدا كار مي كند، شماره طبقه مورد نظرتان را بگوييد، آسانسور شما را آن جا مي‌برد."

گفتم: "لطفا، طبقه سوم"

درها بسته شد و آسانسور راه افتاد. در راه احساس اعتماد به نفس كردم، چون ته لحجه نيويوركي دارم و آسانسور هم لحجه‌اش خيلي خوب بود. از آسانسور پياده شدم و راه افتادم طرف سرسرا كه صدايي شنيدم، انگار آسانسور علامتي مي‌داد. با شتاب برگشتم ولي درها بسته بود  آسانسور هم پايين رفته بود. خوب شد. هيچ دلم نمي‌خواست با يك آسانسور درگير شوم، آن هم توي هاليوود.

رسيدم به قسمت ديوانه كنده‌ي ماجرا: من هيچ وقت رابطه خوبي با وسايل ماشين‌ي نداشته‌ام. اصلا با هر چيزي كه نتوانم نوازش‌ش كنم، ببوسم‌ش يا باهاش بحث كنم، دچار دردسر مي‌شوم. ساعت‌ي دارم كه عقربه‌هايش بر خلاف عقربه ساعت‌هاي ديگر حركت مي‌كند.

نان برشته كن نان‌ها را اينور و آنور پرت مي‌كند و مي‌سوزاندشان.از دوش حمام متنفرم‌. اوايل اويم از من نفرت داشت، بعد كارش به دشمني كشيد. حالا وقتي دوش مي‌گيرم اگر كسي ديگري هم تو آمريكا آب مصرف كنه، كارم ساخته است. از تسويه وان بيرون مي‌پرم در حالي كه خط سرخي بر پشتم نشسته. 150 دلار بالاي يك ضبط صوت پياده شده اما هر وقت تو ميكروفن‌ش حرف مي‌زنم، جواب مي‌دهد كه "مي‌دانم! مي‌دانم چه مي‌خواهي بگويي‌!‌"

دوربين پولارويدي دارم كه اول كار، در دو دقيقه عكس ظاهر مي‌كرد. نخواستم چيز بهش بگويم. ولي بعد دودقيقه به پنج دقيقه رسيد و آخرش، يادداشت كوچكي بيرون فرستاد كه نوشته بود "فردا بيا!" خلاصه با دوربين‌تان مهربان باشيد.

چراغ مخصوص برنزه كردن‌ي هم دارم كه هر وقت زيرش مي‌نشينم بر سرم باران مي‌ريزد. چند سال پيش، شب‌ي در خانه‌ام تنها بودم. همه ي دارايي‌ام را جمع كردم كنار هم، نان برشته كن، ساعت، مخلوط كن، خلاصه همه را در اتاق نشيمن جمع كردم. قبلا هيچ وقت توي اتاق نشيم نيامده بودند. با آنها حرف زدم با تك تك‌شان. گفتم: من خوب مي‌دانم چه تان هست، ديگر تمامش كنيد! معركه بود!

خيلي قرص و محكم بودم. بعد، بردم‌شان سر جايش‌ان. احساس خوبي داشتم، احساس قدرت. دو روز بعد، داشتم تلويزيون نگاه مي‌كردم _ برنامه ي برادران جويس. يكدفعه، تصوير تلويزيون شروع كرد به بالا و پايين پريدن. معمولا قبل از دعوا و كت‌كاري حرفم را مي‌زنم. رفتم جلو و گفتم: "فكر كنم قبلن بحثش را كرديم؟!" ولي باز به كارش ادامه داد. من هم زدمش. فكر كنم خوب هم زدمش. با لگد زدم تو تصويرش، پيچ‌هاش را هم كشيدم بيرون و سيم آنتن‌اش را هم پاره كردم ( كه سه روز بعد آمد به خوابم ) احساس عجيبي بهم دست داد، خيلي همينگوي‌وار. ماشين را نابود كردم. انسان پيروز مي‌شود!

دو روز بعد رفتم پيش دندان پزشك‌م. راستش، پيش دندان پزشكم رفته بودم. ولي چون سوراخ دندانم خيلي عميق بود فرستادم پيش متخصص ميخچه پا.

حالا من تو ساختمان‌ي در منهتن هستم كه اين هم آسانسور‌ش صوت‌ي است. وارد آسانسور مي‌شوم و صدايي مي‌شنوم كه " لطفن شماره طبقه‌اتان را بگوييد" اين دفعه حواسم جمع است چون قبلن هاليوود بودم. مي‌گويم: "لطفا شانزدهم" در راه آسانسور مي‌پرسد: " تو هماني نيستي كه آسانسور را كتك زدي؟!" بعد به سرعت بالا و پايين مي‌بردم و دست آخر پرتاب‌م مي‌كند توي زير زمين و فحش هم نثار اجدادم مي‌كند.

اما سرانجام همه ماجرا: همان روز با مادرم تلفن‌ي صحبت كردم و گفت كه پدرم اخراج شده است. بعد از دوازده سال كار براي شركتي بيكار شده و جايش را دستگاه كوچك‌ي گرفته كه هر كاري را بهتر از او انجام مي‌دهد. و نكته تاسف بار اين كه، مادرم هم بيرون دويده و يكي از همان دستگاه ها را خريده بود.

 

 

* اشاره به زن پيري كه بعد از خواندن رمان صد سال تنهايي اثر ماركز، آن را براي خودش دوباره نويسي كرده بود.

+ نوشته شده توسط میلاد ظریف. در پنجشنبه هفدهم اسفند 1385 و ساعت 4:58 |

 

 

نوشته: ايتا‌لو كا‌لوينو

 

1)  "كلاسيك"‌ها كتاب‌هايي هستند ‌كه مردم در مورد‌شان نمي‌گويند: "دارم مي‌خوانمش". ‌بلكه هميشه‌ مي‌گويند : "باز دارم مي‌خوانمش.

2) "كلاسيك"‌ها كتاب‌هايي هستند ‌كه از ‌ترفندي خاص بهره مي‌گيرند، چه ‌وقتي كه‌ در برابر محو تدريجي‌ از ذهن مقاومت مي‌كنند، چه وقتي‌ ‌كه خود را در پناه حافظه پنهان مي‌كنند و خود را همچون ناخود‌آگاه فرد‌ي ‌يا ‌جمعي ، از نظر دور مي‌دارند.

3)  هر باز‌خواني اثر"كلا‌سيك"، ‌مثل ‌نخستين باز خواندن آن، سفر‌ي پر مكاشفه‌ است.

4) هر بار خواندن اثر‌ي "كلا‌سيك"، در ‌حقيقت ‌يك ‌بازخواني است.

5) "كلاسيك‌" ، كتابي‌ست ‌كه از گفتن آن چه ‌بايد ‌بگويد، دست برنمي‌دارد.

6) "كلاسيك"‌ها ، كتاب‌هايي هستند كه‌ در جريا‌ن خواندن آن ها به نكاتي‌ تازه‌تر ، ‌غير منتظره‌تر و شگفت‌انگيز تر از آن چه در مورد‌شان ‌فكر مي‌كرديم، بر مي‌خوريم.

7) "كلاسيك"‌ها كتاب‌هايي هستند ‌كه در نظر ما از آن جهت يكه‌اند كه‌ در ردپا‌ي خواندن‌ها‌ي پيشين‌ را با خود حمل مي‌كنند و همواره رد‌پاي نشانه‌هايي را ‌كه بر فرهنگ يا‌ فرهنگ‌هايي كه‌ از ميانشا‌ن گذاشته‌اند،‌ گذرانده‌اند، در پي‌ مي‌آورند.

8) اثر‌ي "كلاسيك‌" ضرورتا‌ به آن چه پيشتر‌ نمي‌دانستيم دست نمي‌يابد. در اثر "كلاسيك‌" گاهي‌ چيز‌ي كشف‌ مي‌كنيم ‌كه همواره مي‌دانستيم (يا ‌فكر مي‌كرديم كه‌ مي‌دانستيم) بي‌ آن كه‌ ‌بدانيم ‌اين نويسند‌ه آن را ‌براي ‌نخستين بار بيا‌ن كرد‌ه ‌يا لااقل به شكلي‌ خاص با آن مواجه بوده است. از اين‌رو اين‌ همان شكل‌ عجيبي‌ست كه‌ ‌لذتي افزون‌تر در پي‌ دارد، همچون‌ لذتي‌ كه‌ همواره از ‌كشف ‌يك رشته، رابطه و يا‌ بي‌كرانگي ، عايد‌مان مي‌شود.

9) ما وا‍ژه‌ "كلاسيك‌" را به كتاب‌ي اطلاق مي‌كنيم ‌كه ‌شكلي هم ارز و ‌متناظر با جهان عرضه مي‌كند،‌دقيقن در سطحي‌ مثل طلسم‌هاي قديم‌، و با ‌اين ‌تعريف و اطلاق، به مفهوم "كتاب‌ كامل‌" همان گونه كه‌ مالارمه‌ در نظر داشت، دست مي‌يابيم.

10) كتاب‌ِ "كلاسيك‌" كتابي‌ است كه‌ خود در كنار‌ ِ كلاسيك‌هاي ديگر‌ جاي‌ مي‌دهد، ليكن‌، هر ‌كس كه‌ كتاب‌هاي ديگر‌ را از اول خوانده باشد و بعد اين‌ كتاب‌ را بخواند، به سادگي‌ جايگاه‌ آن را در ‌شجره خا‌نوادگي "كلاسيك‌ها" باز مي‌شناسد.

11) اثر "كلاسيك‌" مثل صدا‌ي پس ‌زمينه‌يي ‌حتا در زماني‌ كه‌ ناهمخوان‌ترين صدا‌ي زمانه تحت كنترل‌‌اند، پافشاري‌ كرده‌ و شنيده‌ مي‌شود.

 

                                          

                      

 

همچون كوچه‌اي بي‌انتها

 

میلاد ظریف

 

1+11) متن "كلاسيك‌"، متني‌ست كه‌ كلمه‌هاي سازنده آن كوچه‌اي بي‌نهايت بزرگ را تشكيل‌ مي‌دهند و خواننده محترم، تا آخر كوچه‌ را، تنها به اين‌ دليل‌ كه‌ سر از كوچه‌اي ديگر‌ در آورد و از آن كوچه‌ به كوچه‌اي ديگر‌ و الا آخر ... مي‌رود و مي‌رود و مي‌رود و در تمام اين‌ مدت به اين‌ فكر‌ مي‌كند كه‌ "آخرش چي‌ ميشه‌؟" ولي‌ در انتها‌ي كوچه‌ به جز يك‌ ستون سيمان‌ي _ جملات پاياني‌ آثار كلاسيك‌ با آن كلمات‌ و جمله بندي‌هاي آن‌ چناني‌ و دهن پر‌كن چيزي‌ غير‌ از يك‌ ستون سيما‌ن است؟‌ _  چيز‌ ديگر‌ي نمي‌بيند.

2+11) متن "كلاسيك"‌، كوچه‌اي ست بن بست، كه‌ رهگذر‌انش در تمام طول مسير‌ بازگشت _  و صد البته بالاجبار ! _ غرق اين‌ تفكر‌ند: كه‌ چرا بعضي‌ از كوچه‌ها بن بست‌اند.     

 

3+11) ولي‌ نمي‌دانم چرا هر بار همان رهگذر‌هايي را مي‌بينم! آن هنگام كه‌ خودم خسته و مانده از گردش در ديگر‌ كوچه‌ها سر از كوچه‌ دن‌ ‌كيشوت در مي‌آورم.

 

 

                                      

                                              .........................................

 

 

 

+ نوشته شده توسط میلاد ظریف. در چهارشنبه دوم اسفند 1385 و ساعت 1:53 |
             

 

 آرامش این روزهایم را دوست دارم. دارم همان جوری زندگی می‌کنم که همیشه دنبالش بوده‌ام. می‌دانم که کجای دنیا  ایستاده‌ام و چقدر باید بخوانم و بخوانم و بخوانم تا از این هیچ بودن نجات بدهم خودم را. می‌دانم که چقدر عقب مانده ام از زندگی، اما این روزها خوبم و جدی و خودخواه و پرانرژی. و همه‌ی این‌ها کافی است برای رفتن و رفتن و بازهم رفتن...

    14  دي 1385 توسط آقاي پدرام رضايي زاده صاحب ِ كلمات ِخانه اي ويران كرده  ناتور

 

0) چون اين روزها مد شده كلمه هاي اين سايت و آن سايت براي هم شاخ و شونه بكشند و ليچارد بار هم كنند ( با پشتيباني رفاقت هاي كشكي صاحب كلمات !‌) بايد بگويم كه بنده آقاي پدرام رضايي زاده را به غير از يك بار ، آن هم در اختتاميه جشنواره ادبي – كذايي بانه تا به حال نديده ام و با ايشان كلمه اي رد و بدل نكرده ام. در جشنواره هم با قدم هاي سنگين بر روي سن رفت و جايزه اش را از هيئت داوران دوست داشتني اش دريافت كرد! اين را گفتم كه گفته باشم هيچ خصومتي خدايي ناكرده من با شخص آقاي رضايي زاده ندارم و نخواهم داشت. بلكه هدف از نوشتن اين متن يادداشتي در مورد نوشته ايشان در روزنامه اعتماد در تاريخ 18 بهمن ماه 1385 مي باشد. ( جالب است ايشان اين مطلب را بعد از تعطيلي وبلاگشان نوشته اند!‌)

1 )         تماشاي يک روياي تباه شده  

دارم همان جوری زندگی می‌کنم که همیشه دنبالش بوده‌ام. می‌دانم که کجای دنیا ایستاده‌ام                                  

اكثر نوشته هاي فضاي وب سايت حالت مونولوگ مانند دارند. و نوشته بالا هم مونولوگ آدمي است كه در عرض يك ماه و 4 روز موجزترين وصف حال زندگيش تبديل مي شود به رويا آن هم رويايي تباه شده. باز به عنوان بالا توجه كنيد! آقاي نويسنده خوب  مي داند كه اين نوشته يك نوشته شخصي است و جايش در روزنامه اي مردمي نيست كه هر كسي مي تواند آن را بخواند ! ليكن اين سئوال مطرح مي شود و شخص نگارنده هم بر اين عقيده ام كه اين نوشته را به غير از وبلاگ داران و سايت داران عزيز و تمام بزرگواراني كه اسمشان در متن آمده كسي ديگري هم مي خواند؟ من نوعي چون اين مطلب به نوعي به سيستمي كه در آن فعاليت دارم مربوط است آن را تا آخر خواندم؛‌كلمه به كلمه. ولي مرد ايراني كه طبق آمارها از اينترنت و فضا هاي وبلاگ فقط به دنبال دانلود فيلم پورنوي فلان بازيگر هستند و آخرين عكس هاي فلان دلقك خوش سيماي سينماي ايران اين نوشته شما به چه دردشان مي خورد؟ آيا نبايد قبل از نوشتن ، نويسنده عزيز قضيه را با خودش روشن كند كه براي كه مي نويسد؟ براي كساني كه وب سايت يا وب لاگ دارند و بهتر و دقيق تر از پدرام رضايي زاده مي دانند كميت و كيفيت موضوع را؟                                                                                     

  آقاي نويسنده به نوشته هاي از نوع بالاي خودشان كه وصف حال خودشان است مي گويند رويا؟ چه رويايي از اين زيباتر كه شخص انرژي بگيرد (. و همه‌ی این‌ها کافی است برای رفتن و رفتن و بازهم رفتن... )                                         

 وقتي از چيزي سخن مي گوييم ، يعني آن چيز وجود ندارد. وجود دارد و ندارد. وقتي از لذت سخن مي گوييم يعني در پي غايت لذت هستيم. غايتي كه بر ما روشن نيست. مثل مرگ. ما در تعليق ميان وجود و عدم وجود سرگردانيم و لذت در اين مرز مي خواهد رخ بنمايد.                                                                                                               

    ... لذت رويا نيست. رويا هم لذت نيست. لذت مي تواند يك توهم باشد.و اين ستايشي ست از روياي توهم               

    خيال پايان / نوشته دوست نازنينم دومان ملكي / چاپ كاغذي شماره 77 ماهنامه گلستانه

گاهي فكر مي كردم وبلاگ يك دفتر چه يادداشت روزانه است. ولي سريع به خودم فحش مي دادم كه:  نخير آقا ! اون كسي كه وقت مي گذارد پاي مطلب تو بايد در آخر يك چيزي عايدش شود يا نه؟ براي همين هميشه از گذاشتن مطلب هاي شخصي امتناع مي كردم! تا گذشتيم و گذشتيم و گذشتيم تا شب يلدا!‌ بله! همان كار ( از نظر بنده بكر ! ) يعني يلدا بازي! اعترافات يلدايي! چه استقبالي از آن طرح شد! شما با اين نوشته اتان ثابت كرديد كه براي تك تك كلمات وبلاگ هاي حتا دوستانتان هيچ ارزش ادبي كه هيچ معنوي اش را قائل نيستيد. هيچ از خودتان سئوال كرده ايد كه چرا از آن طرح ( يلدا بازي !‌)  اين همه استقبال شد؟ نگوييد كه همه در رويا به سر مي برند؟ به نظر شما دليل اين استقبال چيزي غير از تحقق روياهاي تك تك افراد آشنا و ناآشنا بود كه به دنبال گريزي از كلمات خاك خورده دالان ذهنشان بودند؟

بله آقاي نويسنده! اين رويا ( البته به زعم شما! ) بسيار دوست داشتني است. خيلي خيلي ناب

 

2 )           اينجا چه اتفاقي افتاده است؟  (  مقوله اي تحت عنوان  تملك اثر  ِ ادبي  )     

 اينجا اتفاقهاي خوشايند، ناخوشايند در كنار هم اتفاق مي افتد؛ آقايان و خانم ها!                                              

      اين جا تمام ايران جمع شده اند؟ اينجا با هر طرز تفكري با هر مرامي با هر فلسفه اي با هر انديشه اي با هر آن چه كه فكر مي كنيد جمع شده اند گاه مثل اين چند روزه به هم مي تازند و خودشان را به شكل غير مرسومي نشان مي دهند! آقايان و خانم ها!                                                                                                                      

        اين جا دزدي مي كنند براي اين كه همه به طرز وحشتناكي پي شهرت هستند! براي اين كه از جامعه رانده شده اند! براي اين كه اين جا را خانه يه امني يافته اند براي هر كاري! اين جا كارهاي بكري صورت مي گيرد با فرم هاي منحصر به فرد! اين جا آينه تمام نماي جامعه ايران است. اين جا آدم ها دزدي مي كنند براي اين كه بگويند ما هم هستيم! بيچاره ها! بي نواها! آنها فقط مي خواهند بگويند ما هم يكي از اين چندين مليون نفر اين سرزمين منجمد شده هستيم. همه مي گويند از دزد پست فطرت ! همه بهش نيش مي اندازند!‌ولي هيچ كس نمي پرسد چرايي دزدي را! كسي نمي خواهد بداند چرايي دزدي را! سئوال من اين است چرا يك آدمي مثل اين آدم دست به سرقت ادبي از اين آدم مي زند؟ واقعن چرا؟ سرقت كلمه هايي كه هر كدام از ما مي توانيم صاحبان اصليش باشيم! زياد شنيده ايم و يا خودمان ناقل ش بوده ايم كه: دوست داشتم نويسنده فلان داستان مي بودم؟ اين يعني چه؟ در اين جا حس مالكيت شكل مي گيرد؟ شخص به متن حسادت مي كند! به شخصيت هاي داستان! به تك تك كلمات داستان! داستان را با تمام كلماتش مال خود مي داند ! فكر اصليش در شبانه روز حول اين محور مي چرخد كه چرا من اين داستان را ننوشته ام؟ و هزار و يك چرا و اگر هاي ديگر مثلن: اگر فقط اگر تنها اگر جرقه تم داستان در ذهن من خرده بود من صاحب اين نوشته مي بودم! و اصلن به اين فكر نمي كند كه چرا در ذهن نويسنده اصلي داستان جرقه داستان خرده است ولي در ذهن او نه! اين شخص در آن لحظه طفلي است كه بدون فكر دست به هر كاري مي زند . دزدي ادبي سرقت ادبي ! از اين مهم ناشي مي شود! تملك كلمات كه آن قدر بهشان حسادت مي كني ( و در عين حال احساس دوستي و نزديكي؛‌گويي در دالان ذهن تو بوده اند و آنها را در يك خواب زمستاني از دالان ذهنت دزديده اند !‌) تا آنها را به چنگ آوري!                             

 در اين جا با دو نوع دزد ادبي سر و كار داريم:                                                                                            

       الف ‌) دزدان ادبي كه با خط و رسم اين كار تا حدودي آشنا هستند و در بعضي مواقع از خيلي هايي كه ادعايشان مي شود بيشتر مي دانند ! اين گروه با دست بردن در قسمتهايي از داستان مثل عنوان داستان و يا پايان آن تملك خود بر كلمات قصبي را بيشتر و بيشتر مي كنند! و اين چيزي نيست جز كم كردن از عذاب وجدان ادبي هنري! و شايد همين عذاب وجدان ادبي هنري باعث خلاقيت شود و مي شود چون اعتقادم بر آن است دزد ادبي ( از اين نوع البته !‌) خيلي خيلي بيشتر و بيشتر از صاحب اصلي نوشته با كلمات دمخور شده است پس مي داند كه چه طور كاري كند كه به ساختمان داستان لطمه نخورد كه هيچ به زيبايي آن بيفزايد! در ضمن سارق ادبي مي تواند بسيار بسيار منتقد  خوبي براي اثر  سرقت كرده اش اشد!

        ب‌ )  دزدان ادبي كه چيز زياد و دندان گيري از داستان و ادبيات نمي داند و يك شيفته به تمام معني كلمات داستان سرقت كرده اشان شده اند! ياد داستاني از وودي آلن افتادم به نام ماجراي حلقه خود فروشان ادبي از مجموعه مرگ در مي زند با ترجمه روان آقاي مترجم حسين يعقوبي! مردي كه به سراغ كارآگاه مي رود و ماجرا خودش و دختري متعلق به باندي را تعريف مي كند  كه اشخاصي را كرايه مي دهد تا ساعتها با هم در مورد نويسنده و كتاب مورد علاقه ات بحث و گفت و گو كني!

مي بينديد آقاي پدرام رضايي زاده در اين جا خيلي خبرها است. كافي است خوب ببيني و كمي قدرت درك داشته باشي. كه نمي دانم چرا آدم ها نمي خواهند در چنين شرايطي داشته باشند!!!

 

3 )    در باب سايت هاي ادبي ( برادر من! خواهر من!لقه خود فروشان ادبيمام معني كلمات داستان سرقت كرده اشان شده اند نخورد كه هيچ به زيبايي آن بيف ديوارها ي سايت ها و وبلاگ ها كوتاه نيست ما كوتاهي مي كنيم! )

آقاي نويسنده عزيز تعطيل كردن قابيل را پيراهن عثمون كرده اند! آقاي يوسف عليخاني قابيل را تعطيل كرد و چه چيزي را باز كرد؟ تادانه! قابيل سايتي بود پر از داستان هاي استخوان دار و خوب! ولي بنا به شرايطي اين عزيز ترجيح داد تادانه را باز كند و رو ببرد به نوشته هاي شخصي! به دنبال دليل باشيم و فقط نگوييم فلاني بست و رفت! كجا رفت! به روز شدن دو سه روز يك بار تادانه حاكي از آن است كه نويسنده اش تشنه نوشتن در اين فضا است. تشنه عرضه كردن كار و پشتيباني از كارهاي ارزنده ( لينك دادن در سايت تادانه و خوابگرد و امثالهم نمونه اين مهم است‌). عليخاني به طرف نوشته هاي شخصي و در عين حال همه گير رفت. ارائه عكس. گزارش شخصي از نشست ها در كافه تيتر و خانه هنرمندان و ... . معرفي كتاب و نقد و نظر در مورد فلان كتاب برگزيده همه و همه خود گوياي اين ادعاست كه اين فضا روز به روز بيشتر شكوفا مي شود و كاربران به راه خود محكمتر از روز قبل ادامه مي دهند و با اعتماد به نفس.

دوات