تبليغاتX
اتاقی در گرای چند داستان کوتاه
 

دلم گرفته خانه

و با ده انگشتم تنهایم

یه تکانی به چهار ستونت بده

می‌فهمی؟

    

+ نوشته شده توسط میلاد ظریف. در شنبه هجدهم مهر 1388 و ساعت 21:11 |
 

                       

داستانکی قدیمی

دختري را که خودکشي کرده بود آوردند و روي تخت بيمارستان گذاشتند. در اتاق کناري، من به دنيا آمدم. مادرم بعدها برايم تعريف کرد که دختر خودش را دار زده اما به خير گذشته بود. هفت سال بعد، برادرم به دنيا نيامد. هنوز به مادرم نگفته‌ام که مي‌دانم چرا. در خواب خودش برايم تعريف کرد که چه‌طور با بند ناف...

شيراز
دي 84

 

+ نوشته شده توسط میلاد ظریف. در دوشنبه هشتم تیر 1388 و ساعت 2:14 |
 

        

۱)معذرت می خواهم زهرایم امروز زدم زیر قولم و سیگار کشیدم.

۲)ونه گات عزیز چند سال پیش در مصاحبه ای در مورد مردم ایران گفته بود:

"خانم ها آقایان لطفن مثل موش زندگی نکنید."

 

+ نوشته شده توسط میلاد ظریف. در یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388 و ساعت 12:49 |
           

                            تکه هایی از یک داستان که اولش هست آخرش هست وسطش نیست

استپان تروفي موويچ ورخونسكي با برادر دوقلویش آنتوان تروفی موویچ ورخونسکی امشب مشروب خوردند. از آن مشروب‌های سگی و خفن که با یکی دو پیک کله پا می‌شوی و زود زود مهربان می‌شوی. استپان و آنتوان اولین بار بود با هم مشروب می‌خوردند و هر دویشان می‌ترسیدند آن یکی چیزی بگوید که آن یکی دیگر تاب نیاورد و کار بیخ پیدا کند. استپان نویسنده بود و پیش دستی کرد پیک اول را به سلامتی مترجم نامی کشورش بالا رفتند که چند دقیقه قبل مجری خوش نام تلویزیون اعلام کرده بود که درگذشته. آنتوان زیاد خوشش نیامد و از آنجایی که موزیسین بود تلافی کرد و پیک دوم را به سلامتی جو ساتریانی نوازنده چیره دست گیتار بالا رفتند. به همین ترتیب ادامه دادند و هر بار به سلامتی یکی از نخبه‌های ادبیات و موسیقی ته مشروب را بالا آوردند. در تمام مدت همه فکر و ذکرشان به این بود که حرف پس و پیشی نزنند همان باشند که آن دیگری از آن انتظار داشت و از آن انتظار داشت آن دیگری. استپان نگاهی به لیوان کریستال پایه بلند خودش کرد و گفت: حیف شد تمام شد کلی حرف برای گفتن داشتم

آنتوان با سرش تصدیق کرد و رفت که بخوابد. او کاری به جز این نمی‌توانست انجام دهد. شب بود و وقت خوبی برای زدن ساز نبود.

استپان اما نشست پشت کامپیوترش و به صفحه سفید word نگاه کرد و فکر کرد چرا هیچ حرفی با برادرش نزد؟ فکر کرد و هر چه بیشتر فکر کرد بیشتر به این نتیجه رسید که خوب شد شخصیت خودش را حفظ کرده و تحت تاثیر احساست قرار نگرفته؟ توی همین فکر‌ها بود که اتاقش پر از مایع  لزج‌ی شد و او را در خود غرق کرد؛ 

مایع  لزج‌ و بدبو و دل به ‌هم زن که بوی کدوی ترشیده می‌داد زنگبار صدایی زنگ زده که انگار از دریچه فلزی و خرطومی شکل یک ساکسیفون بیرون می‌زد و به دست و بال می‌چسبید و فرو می‌رفت؛ در عمق بدن و ریشه‌های بلند و پیازی مو‌ها را تحریک می‌کرد. طنین فلزی صدا مثل سگی افسار گسیخته در زیر پوست بدن استپان بی امان می دوید. تو گویی در بیابان بی آب و علفی گیر کرده و تشنگی امانش را بریده. مشروب آنقدر سگی و خفن بود که استپان یادش رفته بود گوشه سمت راست اتاقش دریچه کولر زنگ زده مشترک با اتاق آنتوان دارد.

اتاق استپان در تلاقی لکه های سیاه و بد بو صفحه سفید ورد شبیه پوزه سگی که از تشنگی روی زمین کشیده می شد در آمد و از دریچه کولر فلزی و زنگ زده مشترک اتاق برادرش توی همان اتاق سر ریز کرد؛هو هو زنگ زده فلزی سگی حلّال در فلز.

+ نوشته شده توسط میلاد ظریف. در یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 3:7 |

        

                           

جلسه در کشور سیاه که بیشترین سیل قاچاق زنان و کودکان به آن بود، تشکیل شد. به نظر دیپلمات کشور سفید که بیشترین سیل قاچاق زنان و کودکان از آن بود، حل این مسئله‌ی خانمان‌سوز طی یک یا دو نشست امکان‌پذیر نبود... و این درست زمانی بود که دیپلمات کشور سیاه سری به نشانه‌ی تأیید فرمایشات جناب دیپلماتِ سفید تکان داد و خواستار این شد که برای حل هرچه زودتر این مسئله جلسه‌های عصرانه، و یا حتا صبحانه و شامگانه، ترتیب دهند. دیپلمات کشور سفید درحالی‌که دستانش را در هم حلقه کرده بود مشتاقانه خاطرنشان کرد: برای حل این مهم و هم‌چنین جلوگیری از دیده شدن این مسائل در مرزهای مشترک خاکی و دریایی دو کشور همسایه‌ی دیگر، با دعوت از دیپلمات‌های دو کشورِ آبی نفتی و خاکستری، در جلسه‌های آتی، پیشنهادی را عملی کنیم. با شنیدن این جمله رنگ از چهره‌ی دیپلمات کشور سیاه پرید. در همان رنگ‌باختگی، پیشنهاد داد که برای تنوع هم که شده، و همچنین خوردن عصرانه در محوطه‌ی اجلاس کمی تفریح کنند. رنگ‌باختگی دیپلمات کشور سیاه و پیشنهاد ناگهانی‌اش، آن هم در شرایطی که به دستاوردهای مشترکی نزدیک می‌شدند، آن‌قدر همزمان و آنی بود که همتایش شک نکند همیشه کاسه‌ای سیاه زیر نیم‌کاسه است! ولی در مقام یک دیپلمات حرفه‌ای، رد کردن دعوت هم‌قطارش را دور از ادب دانست. به همین خاطر، با کمال میل یکی‌یکی به پای تماشای برنامه‌های مفرح و شادی که به افتخار حضور او ترتیب داده بودند نشست. به نظرش کمی شتاب‌زدگی در برنامه‌ها بود، ولی خوب می‌دانست که هم‌تای قرینه‌اش هیچ تقصیر ندارد. به نظر دیپلمات کشور سفید، در چنین نشست‌هایی آن‌چه بیش از پیش اهمیت دارد، نه اهمیت رنگ‌ها، بَل رنگ‌کردن رنگ‌باختگی است. و این درست زمانی بود که دیپلمات کشور سیاه به روی فلاش‌های عکاس‌ها، لبخند محوی می‌زد. آخرین برنامه مربوط به پرتاب پیکان به هدف بود. هدف، صورتک کاغذی‌شکلِ پسرک سیاه‌چرده‌ای بود که به همه می‌خندید. البته تنها امتیاز صد به کسی داده می‌شد که همان خنده را محو کند. این را دیپلمات کشور سیاه به دیپلمات کشور سفید گفت که پیکان را برای پرتاب در دستش جابه‌جا می‌کرد. عکاس‌ها آماده شکار صحنه بودند. پیکان که پرتاب شد نه پرتاب‌کننده باورش می‌شد با اولین ضربه به هدف بزند و نه پسرک سیاه‌چرده به ذهنش رسید زنی که با نقاب آبی آسمانی بر چهره، جمعیت را پس زد و به دیپلمات کشور سفید سیلی محکمی زد، مادر باشد. دیپلمات کشور سیاه پیکان را از لای دو دندان بزرگ و سفید پسرک بیرون کشید.

                                                                                                      تابستان 86/ شیراز

    منتشر شده در سایت جن و پری                                      

+ نوشته شده توسط میلاد ظریف. در یکشنبه بیست و نهم مهر 1386 و ساعت 13:55 |

والس کلمات

 

تَسلسل 

حالت ذهنی نویسنده به هنگام گشتن به دنبال کلمه‌ای

می‌شود: 

گشتن به دنبال حالتِ ذهنی نویسنده به هنگام گشتن به دنبال کلمه‌ای

می‌شود:

گشتن به دنبال حالتِ ذهن‌ی نویسنده به هنگام گشتن به دنبال کلمه [می‌شود]

 

ادامه در سایت جن و پری

 

         

haring_crawling                                     

 

+ نوشته شده توسط میلاد ظریف. در دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385 و ساعت 22:21 |