<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>اتاقی در گرای چند داستان کوتاه</title>
<link>http://miladzarif.blogfa.com/</link>
<description>میلاد ظریف</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sat, 21 Nov 2009 20:34:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>حسرت</title>
<link>http://miladzarif.blogfa.com/post-155.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;...فرنگيس خواب ديدم برف اول را آسمان زده. فرنگيس اگه برف بياد راههای این دور و بر بسته می‌شه. آن وقت من چه كار كنم؟ من طاقت سرما رو ندارم. می‌گم اگه قرار سردی هم باشه سردی ولایت خودمون باشه. اين نامه را نمي‌دانم چه كار كنم. تا برف نيامده يك كاري كن...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;از داستان تاریخ مصرف :۷/۶/۸۶      &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;پی نوشت:برف اول را که آسمان بزند خواهم گریست بر سقف آن خانه که همه چیز من بود و مسعود و بود &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;      &lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.gigaimage.com/images/vj2l2x6h6yceitgxlzh.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 21 Nov 2009 20:34:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=miladzarif&amp;postid=155</comments>
<dc:creator>miladzarif</dc:creator>
<guid>http://miladzarif.blogfa.com/post-155.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>برج و کبوتر</title>
<link>http://miladzarif.blogfa.com/post-154.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;          &lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.gigaimage.com/images/h3oexyokxopmwior7l9d.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;یه روزی زیر هجوم وحشی بارون و باد &lt;BR&gt;                        از افق ، کبوتری تا برج کهنه پر گشود &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;برج تنها سرپناه خستگی شد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مهربونیش مرهم شکستگی شد &lt;BR&gt;اما این حادثه ی برج و کبوتر &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;قصه ی فاجعه ی دلبستگی شد &lt;BR&gt;     آخر این قصه رو ... تو می دونی .... تو می دونستی &lt;BR&gt;             من نمی تونم برم .... تو می تونی .... تو می تونستی   &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;باد و بارون که تموم شد ، اون پرنده پر کشید &lt;BR&gt;        التماس و اشتیاقو تو چشم برج ندید &lt;BR&gt;     عمر بارون عمر خوشبختی برج کهنه بود &lt;BR&gt;بعد از اون حتی تو خوابم اون پرنده رو ندید &lt;BR&gt;ای پرنده ی من ای مسافر من &lt;BR&gt; من همون پوسیده ی تنها نشینم &lt;BR&gt;هجرت تو هر چه بود معراج تو بود &lt;BR&gt;اما من اسیر مرداب زمینم &lt;BR&gt;راز پرواز و فقط تو می دونی ... تو می دونستی &lt;BR&gt;نمی تونم بپرم .... تو می تونی .... تو می تونستی&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; اردلان سرفراز / &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 18 Nov 2009 10:19:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=miladzarif&amp;postid=154</comments>
<dc:creator>miladzarif</dc:creator>
<guid>http://miladzarif.blogfa.com/post-154.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دندان</title>
<link>http://miladzarif.blogfa.com/post-153.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;این روزها فقط به دندان‌هایم می‌اندیشم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دندان‌هایی که انگشتان مک زده دستان تو را که رگ‌هایی ازشان بیرون زده بود لای خود دارند&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 15 Nov 2009 19:48:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=miladzarif&amp;postid=153</comments>
<dc:creator>miladzarif</dc:creator>
<guid>http://miladzarif.blogfa.com/post-153.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خانه تلخ</title>
<link>http://miladzarif.blogfa.com/post-152.aspx</link>
<description>&lt;EM&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;A href=&quot;http://hybrid.blogfa.com/post-1.aspx&quot;&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;به دانشجوی معماری بودنم فکر می کنم و اینکه در سالهای بعد ، من خاطرات چند نفر را تخریب می کنم&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/EM&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;از تلخی جمله بالای رفیق &lt;A href=&quot;http://hybrid.blogfa.com/post-1.aspx&quot;&gt;&lt;FONT color=#993333&gt;دورگه‌امان&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt; که بگذریم و این‌ که خانه‌های فراموش شده همیشه چهره غمگینی دارد به ادبیت این جمله توجه کنید و ترکیب فوق‌ا‌لعاده اجزا این جمله؛ ذهنیت و تدبیری که در لایه های زیرین جمله نهفته است. جمله‌ای که درش همه چیز دارد و آغازیست برای یک اتفاق شگرف.  ذهنیتی که از درزِ تک تک آجر قرمزهای خانه‌های خشایار و شیخ بها و کمپلو و ... نشات می‌گیرد... اصیل و پرشور گرم و خروشان. تا باشد سیلاب‌های ذهن معمارانه‌ات رفیق... تا باشد خانه‌های تلخ که به دست معمارانه تو رنگ و بو دگرگون می‌گیرد   &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;      &lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.gigaimage.com/images/qnhiwhy85pwrvgg22v8z.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 05 Nov 2009 16:58:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=miladzarif&amp;postid=152</comments>
<dc:creator>miladzarif</dc:creator>
<guid>http://miladzarif.blogfa.com/post-152.aspx</guid>
</item>
<item>
<title> سانسور</title>
<link>http://miladzarif.blogfa.com/post-151.aspx</link>
<description> 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ـ شهروند می‌تواند بدون هنر زندگی کند، سانسور نمی‌تواند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;فکرهای اصلاح نشده / استانیسلاو یرژی لِتس / امید مهرگان / فرهنگ صبا 1387&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;      &lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.gigaimage.com/images/f5v0rhsprh4vdfg11b3k.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 01 Nov 2009 20:52:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=miladzarif&amp;postid=151</comments>
<dc:creator>miladzarif</dc:creator>
<guid>http://miladzarif.blogfa.com/post-151.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شعر ظهور </title>
<link>http://miladzarif.blogfa.com/post-150.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;                                      &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;                   &lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.gigaimage.com/images/2gj4payjo7md3l9gkjry.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;          &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;                 مقدمه ای بر تحلیل شعر « ظهور »&lt;A title=&quot;&quot; name=_ftnref1&gt;[1]&lt;/A&gt;  از منظر روایت و تراژدی &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;                                          &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;عبدوی جط دوباره می آید .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;- با سینه اش هنوز مدال عقیق زخم ،&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;                       از تپه های آنسوی گزدان خواهد آمد .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;شخصیت های تراژیک در اشعار &lt;I&gt;منوچهر آتشی&lt;/I&gt; شخصیتهایی کاریزماتیک اند . &lt;I&gt;عبدوی جط&lt;/I&gt; یک کاریزمای واقعی است که در هیچ اشعاری دیده نمی شود و نخواهد شد ؛ زیرا قابل تکرار نیست  . در اثر ادبی ، جهان تراژدیک زمانی سامان می یابد که انسان درآن صاحب قدرت باشد . آندره بونار&lt;A title=&quot;&quot; name=_ftnref2&gt;[2]&lt;/A&gt; می گوید :« هراس انسان از قداست موجب می شد که محیطش آکنده از سرّ و راز باشد » . در سیر زندگی تراژدی وار &lt;I&gt;پرومته&lt;/I&gt; و &lt;I&gt;سزیف&lt;/I&gt; ، از اسطوره های یونان باستان ، موانعی وجود داشت که سرانجام آنها را به سیاهچال های ابدیت پرتاب می کرد  . موانع ، راه حادثه جویی ، دگرگشتن و سیر پیشرفت را مسدود می کند . سرنوشت اغلب شخصیتهای اشعار &lt;I&gt;آتشی&lt;/I&gt; بی شباهت به سرنوشت &lt;I&gt;پرومته&lt;/I&gt; و &lt;I&gt;سزیف&lt;/I&gt; نیست . از این رو &lt;I&gt;آتشی&lt;/I&gt; در تمامی اشعارش به نشانه های &lt;I&gt;دیداری&lt;/I&gt; دلبسته و وابسته است تا اشعاری بصری بیافریند . شخصیتهایش پُرتاب و توان و یاغی اند ؛ که ثمره ی آن جدال با نوعی « هستیِ » از پیش تعیین شده است : « باز، آن غریب مغرور / در این غروب پر غوغا / با اسب در خیابانهای پر هیاهوی شهر / پیداشد . ... / اسبش ببوی خصمی نامریی / سم کوبید / و سوی یال افشان تندیس / شیهه کشید .»&lt;A title=&quot;&quot; name=_ftnref3&gt;[3]&lt;/A&gt;  غریبه ای که بی شباهت به &lt;I&gt;عبدوی جط&lt;/I&gt; نیست ، با اسب خود به میان ترافیک و ازدحام شهر می آید و شاعر با یک نشانه ی سمبلیک ( عبور از چراغ قرمز ) به ما می فهماند که او با دیگران تفاوت دارد ؛ زیرا او مردی ست که موانع را می شناسد ؛ مردی عاصی و جسور که برای انتقام گرفتن از شرایط موجود ابایی ندارد تا قانون شکنی کند ؛ او برعلیه جامعه ی بسته معترض . اسبش به اسبی که بر فراز ستونی میان چهار راه ، مجسمه وار ایستاده ،  شیهه می کشد ، سپس مردم : « باچشم خویش دیدند / که آن غریب مغرور / برجلگه ی کبود می راند . » . این سوار اسرار آمیز که روح وار به میان خیابان می تازد همچون رازی سر به مُهر ناپدید می شود ؛ اما یقین داریم که او بر می گردد . &lt;I&gt;آتشی&lt;/I&gt; گره گشایی نمی کند و تعمداً می خواهد تا این راز به شکلی ازلی در قلب روایت زنده بماند . چیزی که باعث ماندگاری شعرهای &lt;I&gt;آتشی&lt;/I&gt; می شود و  شعرهایش به تاریخ مصرف نمی رسد ، همین عدم گره گشایی ست . زبان روانکاوی شخصیتها با تکیه بر جامعه شناسی رفتاری ، سویه های مختلف را محک می زند تا به یک نتیجه ی مطلوب برسد . خواننده اگر خود پی به این راز درونی ببرد  ؛ یقیناً این راز در درونش درد و رنجی راسبب می گردد .  مخاطب از این طریق با تجزیه و تحلیل منطقی ، به شناسایی مقوله ی تراژدی می پردازد  . این برداشت مدرن از روایت ، در قالب یک تراژدی امروزی ، جانی تازه می یابد . هدف اصلی شاعر کار کرد ذهنِ انسان در برخورد با واپس رانی یا سرکوب آدمهایی است که وقتی وارد ساحت شعر می شوند با خود یک رازِ پنهان را حمل می کنند ؛ این راز ، رموز اسرار آمیزِ هستیِ ما را به چالش می کشد . در بطن سرشت شخصیت های &lt;I&gt;آتشی&lt;/I&gt; تحولی ابدی بر قرار است ؛ تحولی که مدام پوسته عوض می کند و ما را با سویه های مختلف یک فرا انسانِ کاریزماتیک آشنا می سازد . تقدیر در اغلب این شعرها از پسِ جهت گیری های سیاسی / اجتماعی نمود می یابد تا به همراه خود تلخی سالهای از دست رفته را بیادمان آورد .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;در ادبیات کلاسیک یونان باستان روایت ، ذات ناشناخته ی تراژدی را به تقدیر گره می زند ؛ و &lt;I&gt;هُومر&lt;/I&gt; در &lt;I&gt;ادیسه&lt;/I&gt; و &lt;I&gt;ایلیاد&lt;/I&gt; چنین می کند . به همین روی « برگزیده ی خدایی » شدن خطری است شکوهمند و به گفته ی &lt;I&gt;بونار&lt;/I&gt; « بختی مرگبار » در سر راهشان چمبر می زند  . مقوله ی تراژیک در آثار &lt;I&gt;آتشی&lt;/I&gt; برآمده از اسطوره هایی ست که در گذشته و آینده رقم زده شده . بدین جهت تخیل بصری &lt;I&gt;آتشی&lt;/I&gt; رخدادهای درون اشعارش را از روایتهایی می گذراند که خشونتِ حماسی اشعارش به آنها مجال دیده شدن را می دهد . در اشعار تراژیک هومر ، آشیل Achille  سرشار از زندگی است ؛ اما اسب او ( که به گردونه اش بسته شده )  از مرگی که مدام دارد به آشیل نزدیک می شود ، هشدار می دهد . ولی آشیل نمی تواند تمامیّت مرگ را پذیرا شود  . وقتی که &lt;I&gt;عبدوی جط&lt;/I&gt; بر فراز اسبش در می یابد که مرگ اندک اندک در بافت زندگیش تندیده می شود ، با یادِ « ده تیر نارفیقان »  به سخن می آید و روایت در بطن درامی اندوهناک آغاز می شود . و اینکه جهان تراژیک چه گونه تقدیر را بر هستی او مسلط می سازد تا  بیندیشد : « پس ، خواهرم « ستاره » چرا در رکابم عطسه نکرد ؟ » ؛ این تقدیرِ شوم باورهای سنتی را در او بیدار می سازد  ؛ باورهایی که نیرویی سرّی و ویرانگر را در خود پرورش می دهد تا درپناه دادورزی ، عدالتخواهی قد علم کند ؛ که این از خصلت اسطوره های کیهانی است . شعله های آتشی که از سوی &lt;I&gt;پرومته&lt;/I&gt; ربوده می شود ، همان آتشی است که همچون ده شقایق بر سینه های ستبر &lt;I&gt;عبدو&lt;/I&gt; گل داده است . پرومته « آتش » را می رباید تا با &lt;I&gt;زئوس&lt;/I&gt; ستیز کند . ستیز بین زمین و آسمان ، خاک و افلاک . شورش و عصیان نخستین کاری است که از او بر می آید . درام در نمایش نامه ی « پرومته در زنجیر » اثر اِشیل  از اینجا زاده می شود . &lt;I&gt;آندره بونار&lt;/I&gt; می نویسد : « هر تراژدی اِشیل زاده ی عدالتخواهی وجدان دینی اش از نیروهای حاکم بر وضع و موقعیت بشری است » . &lt;I&gt;پرومته&lt;/I&gt; آتش را می رباید تا « نماد نبوغ بشریت » شود . ده شقایق سرخ بر سینه ی ستبر عبدو نیز ، که حاصل ظلم حاکمیت بر او ست ، تبدیل به ده پرچمِ در حال اهتزاز می شود . کسی به ما می گوید او از تپه های آن سوی گزدان خواهد آمد و بار دیگر ظهور خواهد کرد . تشبیه زخم تیر نا رفیقان به شقایق سرخ ، آتش را در ضمیر ناخودآگاه ما بر پا می کند . این شعر شنیداری و دیداری حقیقت مبهمی را که در بطن این درام نهفته است به رخ خواننده می کشد  . در اینجا یک زندگی پنهان آشکار می گردد و چرخه ی حادثه و رخدادها ، موضوع را دراماتیزه می کند  . اندازه  و مقیاس پنهان بودن این زندگی به مقیاس مصرف واژگانِ به کار گرفته شده است . &lt;I&gt;آتشی&lt;/I&gt; در این باره از درازگویی پرهیز می کند تا با حضور واژگان ، « موسیقیِ بیرونی » و « موسیقیِ درونی » را با یک تناسب علمی ، شنیداری نماید . چون موضوع به فراخورجغرافیا پرورش می یابد ، گزینش واژگان بومی به تناسب اندام شعر ، رویکردی مدرنیته دارد . شعر ظهور دارای دو نوع موسیقی است : « موسیقی بیرونی  و « موسیقی درونی » . در موسیقیِ بیرونیِ شعرِ &lt;I&gt;ظهور&lt;/I&gt; ، بو ، رنگ و صدا در مجالی جادویی موزیک متن شعر را می سازد  . و این موسیقیِ &lt;I&gt;بیرونی&lt;/I&gt; بوی درختان گز ، بوی ماسه های داغ آفتاب خورده ، بوی « ابرهای خیس پراکنده » و بوی خون از « تنگچین شالِ » &lt;I&gt;عبدو&lt;/I&gt; ؛ زمینه ساز یک هارمونی پیچیده ی فراگیر و همگانی می شود . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;در موسیقی درونی این شعر ؛ با سنجش هر واژه ای که تکیه بر عصبیت و ضرباهنگ درونی واژه دارد ؛ کارکرد &lt;I&gt;موسیقی درونی&lt;/I&gt; شعر آغاز می شود . این موسیقیِ درونی ، به مدد واژگان و همیاری نت های تشکیل دهنده ی اصوات از عمق شعر بیرون می زند و از لایه های درونی  به لایه های بیرونی می رسد و در یک راستای قانونمند  موزیک متن شعر را می سازد . چیزی که از این موزیک به ما می رسد « هی ، های ، هویِ » درون شعر است . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; ضرباهنگ آغازین شعر ضرباهنگی حماسی و اسطوره ایست .  این ضرباهنگ باید همسو با صدای شلیک &lt;I&gt;ده تیر نارفیقان&lt;/I&gt; زمینه و بافت شعر را دگرگون سازد تا ما به آتمسفری شنیداری دست یابیم . در قسمت آغازین شعر واژگانی انتخاب گردیده که سرشار از موسیقی خشونت بار است و این موسیقی در پس پشت واژگان جا گرفته اند : ( عبدوی جط ) ، ( ده تیر ) ، ( سینه ی ستبر ) ، ( بهت نگاه دیر باور) ، ( احساس درد ) ، ( تنگچین شال ) ، (شیهه ی شکاک ) ، ( سینه ی تذرو دلم) ، ( قشلاق بوشکان ) ،( تنگه ی دیزاشکن ) ، ( پلنگ برنو عبدو ) و ... واژگانی اند که در پالوده شدن با موضوعی حماسی حس موسیقایی را در سطح شعر می پراکند و ضرباهنگ بیرونی و درونی را به « مرگ » نزدیک می سازد  .  یاد آوری های عبدوی جط ، که رجعتی است به گذشته ؛ تغییر پاساژ را در روایت سبب می گردد ، و این تغییر پاساژ به بافت ضرباهنگ آسیب نمی رساند ؛ بل خواننده را در مسیری قرار می دهد تا با حس درونی شعر ، سفرِ ادیسه وار خود را پی گیرد . &lt;I&gt;آتشی&lt;/I&gt; چون شاعری بصری است تصویر طبیعت را ، آنچنان که زیبنده ی ساختار شعر است ، همچون فیلمی مستند ، مونتاژ می کند . به این تصویر زیبا که به واژگان نیرو می بخشد  توجه کنید :« باد ابرهای خیس پراکنده را / بآبیاری قشلاق « بوشکان » / می برد » و این تصویر با مونتاژی درونی ، در خواننده ی شعر ، نتیجه ی فهم شعر را در طیفی وسیع دامن می زند . در این هنگام مونتاژ موازی صورت می پزیرد و خواننده در ایجاد تصاویری دیگر ، با ذهنیت بصری شاعر هماهنگ می شود . این دریافت جدید  سبب می گردد ، هرکس به فراخور فرهنگ و داشتهای خود ؛ تصاویر دیگری را خلق کند ، و همه چیز مهیا می گردد تا ما در فهم بیشتر شعر شریک شویم. برای مثال پس از دریافت این قطعه : « باد ابرهای خیس ... » ، چنین تصاویری در ضمیر ناخودآگاه ما رقم می خورد : سایه ی تکه تکه شده ی ابرها که از زیر پای اسب می گذرد ؛ صدای شیون باد در گزدان شنیده می شود ، فضا بوی باران می گیرد ؛ بطبع این خیسی به درختان گز و خاربوته های پراکنده و علفهای هرز حسی غریب می بخشد تا ما بوی خون و خیسی هوا را احساس کنیم ؛ این این تصاویر ناگزیر گویی مقدمه ایست  بر گریه های درونی ما ؛ زیرا  همه چیز مهیا می گردد تا حس مرگ اندیشی در ما تقویت شود .. هرچه به میانه ی  شعر نزدیک می شویم موسیقی شعر ، به علت دخالت مرگ ، وهم انگیز تر می گردد . به پایانه ی شعر که می رسیم ، ضرباهنگ ملایم تر می شود و موسیقیِ شعر کیفیت کوبنده ی خود را ، تعمداً ، از دست می دهد ؛ زیرا زندگی دارد تلاش می کند تا آخرین زور خود را آزمایش کند و رگهای پر التهاب حیات را به تن بی رمق عبدو برساند . این جان بی رمق قادر نیست مرگ را به عقب براند ؛ ناگزیر اندک اندک تسلیم می شود  . در این لحظه شاعر با تغییر زاویه ی دید ، دوربینِ قلم را به سمت پهنای طبیعت می چرخاند ؛ به تصاویری که بوته های سرخ شقایق ، همچون  پشنگِ خونِ عبدو ، « اندوهبار تر » ، دیده می شود تا ما را در شیب تپه های ماسه قرار دهد ؛ یک سراشیبی ابدی . این شیبِ ناگزیر به قعر تاریکی می رسد ؛ یعنی نزدیک شدن به خاموشی چشمهایی که از این پس جهانِ پیرامون خود را کدر و وهم انگیز می بیند . با شروع قطعه ی غم انگیزِ « گهگاه / با عصرهای غمناک پاییزی / که باد با کپرها / بازیگر شرارت و شنگولیست / آوازهای غمباری / آهنگ شروه های فایز / از شیب های ماسه / از جنگل معطر سدر و گز / در پهنای بیابان می پیچد .» موزیک متن تغییر می یابد ؛ زیرا مرگ به وضوح به ما نزدیک تر شده است  . &lt;I&gt;آتشی&lt;/I&gt; هوشیارانه تمام این عناصر دیداری و شنیداری را همچون نت های موسیقی در کنار هم قرار می دهد  تا هارمونیِ درون شعر اندوهناک تر شنیده شود ؛ و این مقدمه ایست که ما صوت شروه را از آن سوی تپه های ماسه بشنویم . اینک عبدو ، که اندک اندک به روحی سرگردان مبدل می شود آخرین آرزویش را با ما در میان می گذارد :« آیا شبانعلی پسرم .../ سرشاخه ی تبارم را / برسینه ی دلاور ... » تصاویر مختلف &lt;I&gt;شبانعلی&lt;/I&gt; در ذهن لرزان و بی رمق &lt;I&gt;عبدو&lt;/I&gt; شکلهایی را خلق می کند که هر انسانی به هنگامه ی مواجهه با مرگ با آن مواجه خواهد شد . در اینجا تنهایی &lt;I&gt;عبدو&lt;/I&gt; و نگرانیش از وضعیتِ بعد از خودش ، شعر را به سوی سنفونی حزن انگیزی می کشاند که سراسر یاد آوری است : ( بنه های گندم ) ، ( خواستار شاتی زیبای کد خدا ) ، ( شیر مزد شاتی ) ، ( سرکوفت مداوم جطزادی ) و ...  هنوز بیم آن دارد که « در کنده ی ستبر خرگ کهن هنوز مار دو سر به چله لمیده » باشد . پس بارها باید شاهد ظهور روح سر گردانش باشیم که از تپه های ساکت گزدان ظهور خواهد آمد و از پشت پنجره های خاموش ما عبور خواهد کرد . این سوار تنها با اسب شعله ورش ، هوشیارانه ، نفس باروت را می پراکند تا با این آرزو عدل و داد را ؛ مانند قناتهای فراوان آب بر پهنه ی بیابان جاری سازند . شعر ظهور شعری همیشگی است که با خواندنِ مداوم آن ، خیالهای پراکنده را شکل می دهند  و آواهای از دست رفته را ، یکجا ، به دررون قلب هزار پاره ی ما جاری می سازد .   &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;پرورش این درام ، به تناسب موقعیت جغرافیایی ، رخدادها را از عمق به سطح می آورد تا دیده شوند . بطبع لحن روایت &lt;I&gt;آتشی&lt;/I&gt; از این رخدادها  لحنی بومی / حماسی است  .  نفخه ی نبوغ شاعر، در این شعر دمیده شده است تا یک شخصیّت کاریزما ، همچون &lt;I&gt;پرومته&lt;/I&gt; و &lt;I&gt;سزیف&lt;/I&gt; در ادبیات کلاسیک یونان ، ظهور کند و شکل روایت در شعر مدرن را دگرگونه سازد ؛ بطبع این شخصیت استحقاق آن را دارد تا در مدار اسطوره قرار گیرد .  قصد سنجش  &lt;I&gt;عبدو جط&lt;/I&gt; با  &lt;I&gt;پرومته&lt;/I&gt; با &lt;I&gt;سیزیف&lt;/I&gt;  در میان نیست ؛ بل اشاره به این موضوع است که او نیز همچون سایر اساطیر  سزاوار قرار گرفتن در دامان داغ تراژدی است ؛ چرا که او نیز همچون سایر اسطوره ها  انسانی پر خطر بود . &lt;I&gt;هومر&lt;/I&gt; ، در عرصه ی ادبیات کلاسیک یونان ، شخصیت هایی را آفریده که هر کدام به گونه ای بی خطر نیستند ، و این پُر خطر بودن بستری است برای جدال با خدایگان . &lt;I&gt;آتشی&lt;/I&gt; در شعر &lt;I&gt;ظهور&lt;/I&gt; خطرآفرینی می کند تا در دایره ی تراژدی ، &lt;I&gt;عبدو&lt;/I&gt; را از مرزهای ناممکن گذر دهد . بی خطر بودن شخصیت در تراژدی نمی تواند آنها را به هسته ی اولیه ی درام برساند ؛ .همانگونه که &lt;I&gt;لیرشاه &lt;/I&gt;با قضاوت عجولانه ی خویش خطر می کند و زندگی را می بازد و در تنگدستی کور می شود ؛ اما شکسپیر این تاریکیِ دیدگان را از درون به بینایی می رساند ؛ زیرا خردورزی آدمهای نمایشنامه هایش یکی از اهداف درام نویسی همچون اوست . شخصیت کاریزماتیک لیر شاه با رخدادهای گوناگونِ دراماتیک به آگاهی و شناخت می رسد . رسیدن  به بینایی درونی ؛ در ادبیات کهن یونان بارها اتفاق افتاده است . اگر به آثار  درام نویسانی همچون  &lt;I&gt;اوریپید&lt;/I&gt; ، &lt;I&gt;سوفکل&lt;/I&gt; و &lt;I&gt;اشیل&lt;/I&gt; مراجعه کنیم ؛ تقدیر زمینه ای را مهیا می سازد تا پس از پشت سر گذاشتن رخدادهای فراوان قهرمان خرد ورز شود ؛ برای مثال می توان به  &lt;I&gt;ادیپ شاه&lt;/I&gt; نیز اشاره نمود ، که پس از کشف حقیقت ، چشمان خود را از کاسه بیرون می آورد واز جهانِ فریب و ریا جدا می شود . چرا چون در جستجوی عدالت است  ؛ و یقیناً در این مسیر دموکراسی را نیز پاس می دارد . از این رو اودیپ « خودِ پنهان » را کشف می کند ؛ خودی که با کشتن پدر و زنا با مادر به پادشاهی می رسد . او وقتی حقیقت را در می یابد و خود را کور می کند ، با فهم بیشتر در می یابد که زیستن در تاریکی به از زندگی در روشنایی دروغین است . عبدو جط بعد از شلیک ده تیر ، روشنایی به جسم او می رسد و با رجعت به گذشته به صداهای دور نزدیک گوش می سپارد تا حقیقت وجود خود را کشف کند . او از روی اسب ، در حین مرگ ،  زندگی خود را مرور می کند و از پشت خنجرک زخمهای بیدادگر ، خود را بیدار نگه می دارد تا حقیقت دیگری را کشف نماید : « آیا عقاب پیر خیانت / تازنده تر / از هوش ابلق من بود ؟ ... »&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;« خیانت » واژه ایست که چرخه ی تراژدی را به حرکت در می آورد . بدگمانی به دیگران و احساس خطر کردن مسیر بدبینی را ارتقا می بخشد .  سیر تحول تراژدی چنین امکانی را مهیا می سازد تا خردورزی رشد کند . این که این آدم کاریزما « دوباره » می آید و شاعر در چند جا روی دوباره آمدنش تأکید می کند ، بر می گردد به نوعی « ظهور » که در فرهنگ ملل مختلف حتا ادیان به آن اشاره شده است ، و هماره آن شخصیت اسطوره ای نوعی &lt;I&gt;ناجی&lt;/I&gt; تلقی می گردد . به همین دلیل ما سقوط او را از اسب شاهد نیستیم . او اگر سقوط کند در درون ما سقوط می کند ، درونی که برای صیقل دادن یک تراژدی ناب آماده است ؛ اما در بیرون آرزوی آمدنش را خواهیم داشت . آتشی در آخرین قطعه ی شعر ظهور از باران و آب سخن می گوید ؛ آب که مظهر روشنایی ، حیات و زندگی است : در سال آب : / در بیشه ی بلند باران ، / تا ننگ پُر شقاوت جط بودن را / از دامان عشیره ، بشوید / و عدل و داد را / - مثل قناتهای فراوان آب / از تپه های بلند گزدان / بر پهنه ی بیابان جاری کند .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;این قطعه ی آخرین شعر ، این باور را در ما تقویت می کند که او هرآن از پشت پنجره ی بسته ی ما خواهد گذشت و صدای شیهه ی اسبش شنیده خواهد شد و ما در هنگامه ی بیداری بامدادی بخار تن اسبش را جدی خواهیم گرفت .&lt;/P&gt;
&lt;DIV align=justify&gt;&lt;BR clear=all&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=justify&gt;
&lt;HR width=&quot;33%&quot; SIZE=1&gt;
&lt;/DIV&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;A title=&quot;&quot; name=_ftn1&gt;[1]&lt;/A&gt;  -  از مجموعه شعر « آواز خاک » اثر منوچهر آتشی  -  انتشارات نیل –  1346  – تهران &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;A title=&quot;&quot; name=_ftn2&gt;[2]&lt;/A&gt;  -  Ander Bonnard  یونان شناس بزرگ سوئیسی .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;A title=&quot;&quot; name=_ftn3&gt;[3]&lt;/A&gt;  -  گلگون سوار / آواز خاک . انتشارات نیل – 1346 تهران&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 31 Oct 2009 11:02:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=miladzarif&amp;postid=150</comments>
<dc:creator>miladzarif</dc:creator>
<guid>http://miladzarif.blogfa.com/post-150.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>در</title>
<link>http://miladzarif.blogfa.com/post-149.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;این در به اون در در نمی‌شه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;  &lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.gigaimage.com/images/uusls9uvipnnfwq60s6.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;  &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 23 Oct 2009 08:14:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=miladzarif&amp;postid=149</comments>
<dc:creator>miladzarif</dc:creator>
<guid>http://miladzarif.blogfa.com/post-149.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>روسپی زیر ناخن</title>
<link>http://miladzarif.blogfa.com/post-148.aspx</link>
<description>  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تبریک کاک خالد. به امید چاپ کاغذی.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;                            &lt;A href=&quot;http://ramzashoob.com/files/roospi-zire-nakhon.pdf&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;courier new, courier, mono&quot; color=#996600 size=6&gt;روسپی زیر ناخن&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مجموعه داستان&lt;A href=&quot;http://ramzashoob.com/&quot;&gt;&lt;FONT color=#cc6600&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;STRONG&gt;خالد رسول پور&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پاییز ۸۸&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;انتشارات پی دی اف&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 13 Oct 2009 16:46:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=miladzarif&amp;postid=148</comments>
<dc:creator>miladzarif</dc:creator>
<guid>http://miladzarif.blogfa.com/post-148.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دلِ خانه دلم</title>
<link>http://miladzarif.blogfa.com/post-147.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دلم گرفته خانه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و با ده انگشتم تنهایم &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;یه تکانی به چهار ستونت بده&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;می‌فهمی؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;     &lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.gigaimage.com/images/3sv3f94dxiimvuqg4n.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 10 Oct 2009 17:40:33 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=miladzarif&amp;postid=147</comments>
<dc:creator>miladzarif</dc:creator>
<guid>http://miladzarif.blogfa.com/post-147.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پیشنهاد خواندن</title>
<link>http://miladzarif.blogfa.com/post-146.aspx</link>
<description>                &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;            &lt;STRONG&gt;     پرتره‌ی مرد ناتمام / امیر حسین یزدان بد / نشر  چشمه /۱۳۸۸&lt;/STRONG&gt;    &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;               &lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://yazdanbod.com/blog/600in400.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;  &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 07 Oct 2009 10:24:06 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=miladzarif&amp;postid=146</comments>
<dc:creator>miladzarif</dc:creator>
<guid>http://miladzarif.blogfa.com/post-146.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
